
Ray Torabi
@RayTorabi8 • 9,599 subscribers
Ex-MEK child soldier and 18 year member. I share my experience and shed light on the crimes of this Islamic-Marxist cult
Shorts
Videos

هر وقت دیدید کسی از مجاهدین طرفداری کرد این ویدیو را نشانش دهید. این لحظه جدایی بیش از ۸۰۰ کودک، در اکثر موارد برای همیشه، از والدین خود توسط فرقه مجاهدین در سال ۷۰ است. آن هم به دستور رجوی سنگدل. داستانهایش بماند برای بعد. اما اگر طرف مقابل گفت که هدف مجاهدین از این کار «نجات جان کودکان» بود و آنها را از عراق جنگ زده خارج کردند و کشورهای امن بردند، اول یکی بخوابانید در گوشش و بعد بگویید: - چرا دست کم یکی از والدین همراهیشان نکرد؟ ـ چرا پس از پایان جنگ والدین به فرزندان شان نپیوستند؟ ـ چرا بعد از گذشت ۳۵ سال هنوز اکثر این فرزندان از والدینشان جدا هستند؟ آن وقت دوتا دیگر هم بخوابانید در گوشش و بگید این هم برای مسعود و مریم! نه میبخشیم نه فراموش میکنیم #حافظه_تاریخی
Ray Torabi253,013 Aufrufe • vor 1 Jahr

مجاهدین خلق در آلبانی خبرساز شدند. زنان مجاهدین کنار مدارس و مناطق دور افتاده شهر تیرانا در کنار یک خودروی ون با بهانه دادن شکلات تلاش میکنند کودکان تنها را وارد خودروی خود کنند. علت این کار مشخص نیست ولی این موضوع باعث ترس والدین شده و شکایت های زیادی علیه آنها به پلیس ثبت شده.
Ray Torabi61,299 Aufrufe • vor 4 Monaten

Dear Non-Iranians, Please STOP lecturing us about Iran and what's right and wrong. Sincerely, Iranians
Ray Torabi39,505 Aufrufe • vor 5 Monaten

من اینجا بودم و تو این صحبتها چیزی جز صداقت ندیدم و حس نکردم.
Ray Torabi29,720 Aufrufe • vor 6 Monaten

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شبها خیلی خر و پف میکرد و من نمیتوانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی میشدم و میرفتم تو راهرو میشستم. بالاخره نگهبانهای کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبهم از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمیخورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود میخوابیدم و صبحها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو کمپ میدویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار میداد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید میکردم. به خودم میگفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفتهای سه شب کابوس میدیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند میتپید احساس میکردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش میکردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم رو بر میداشتم و میشستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی میخوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو مینوشتم. در ظاهر تلاش میکردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو گرفته بود و فشار میداد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریهم گرفت و فقط تلاش میکردم گریهم رو غورت بدم تا هم اتاقیهام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سالهای سال توی آلمان زندگی میکرد و با همسرش توی کمپ کار میکردن. بچههای ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم میتونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم میگرفت و نمیتونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختیهایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقهای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهندهها هستم که داستانش فرق میکنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و میدونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمیکردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم میشستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیهم عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو اتاقم میشستم و به گذشتهم فکر میکردم و اینکه از چه سختیهایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد میتونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمیترسم. زندگی زیباست✨🌷
Ray Torabi26,451 Aufrufe • vor 1 Jahr
Keine weiteren Inhalte verfügbar