
بهرنگ سهرابى
@behrang_sohrabi • 32,257 subscribers
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
Shorts
Videos

این فیلم که بخشی از گفتوگوی #منوسانلی در مورد اسمهاییه که براش انتخاب کرده بودیم رو یکی دو هفتهی پیش استوری کردم. وسطای صحبتمون یه خودروی «ریرا» از کنارمون گذشت. گفتم «ریرا» هم اسم قشنگیه. (هرچند جزو کاندیداها برای اسم سانلی نبود). گفت: «ریرا؟؟؟؟ آخه کی اسم بچهشو میذاره ریرا؟» گفتم: «خیلیا، مثلاً حامد اسماعیلیون.» همین، نه یک کلمه کمتر و نه بیشتر. حتا به این که اسماعیلیون کیه و سر ریرا چه بلایی اومده و … هم اشارهای نکردم و گذشتم. بعد یه کاربر برانداز با نوشتهی گل درشت «جاوید شاه» بر سردر اکانتش پیغام داد که: «حامد اسماعیلیون اصلاً بچه نداشت. ریرا بچهی دوستدخترش بود و زندهست و هیچوقت هم سوار اون هواپیما نشد.» آخرش هم «جهت اطلاعتون» چاشنی مزخرفش کرد و تمام. از تعجب دهنم باز مونده بود. هر چی فکر کردم جواب این احمق رو چی بدم، دیدم ذهنم به واژه و کلام و عبارتی که حق مطلب رو ادا کنه نمیرسه و فقط بلاکش کردم. این ماجرا رو تعریف کردم که بگم اگه چند صباح دیگه «شاهاللهیها» گفتن: پویا بختیاری اصلاً در آبان ۹۸ به خیابون نیومده بوده یا مثلاً مرگش بر اثر تصادف یا اوردوز بوده و باباش هم از خودشونه و … هیچ تعجب نکنید. از این جماعتِ به قول شادمهر «وای که جای دل تو سینه، انگار که سنگ و سُربه» هیچ کثافتی بعید نیست.
بهرنگ سهرابى46,801 次观看 • 4 个月前
0:36
Sensitive content
This media may contain sensitive content.

شاهزاده وقتی انگلیسی صحبت میکنه، یا احتمال نمیده صحبتهاش به فارسی برگردونده بشه، یا روی حافظهی نداشتهی مردم ایران زیادی حساب باز کرده. در هر صورت کاش به ایشون برسونن که «نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم» یک اصل اساسیست که مخاطب بخش اولش جنایتکارها و مخاطب بخش دومش دروغگوهاست. فرقی هم نمیکنه در چه لباس و پشت چه نقاب و زیر چه پرچمی باشند.
بهرنگ سهرابى37,749 次观看 • 4 个月前

همان روزهای اولی که عراق به ایران حمله کرد، قصرشیرین سقوط کرد و سربازان عراقی با بیگاری کشیدن از مردمی که در شهر گیر افتاده بودند خانهها را غارت کردند. سالها بعد یکی از همسایههامان را در کرمانشاه دیدیم؛ به اصرار از پدرم حلالیت میخواست، چرا که به زور اسلحه مجبور شده بود زاروزندگیمان را بارِ کامیونهای دشمن کند. قصهاش طولانیست و روزی حتما خواهمش نوشت. از همهی آنچه داشتیم یک پیکان آبی ماند با چیزهایی که توی آن مانده بود. یک نمکدان، یک کارد میوهخوری دسته پلاستیکی سبز و یک نوار کاست. صدایی که میشنوید، صدای من است. اینجا هنوز انقلاب نشده؛ اوایل سال ۱۳۵۷ است و من کمی بیش از چهار سال دارم. فروغ راست میگفت: «تنها صداست که میماند.»
بهرنگ سهرابى73,485 次观看 • 11 个月前

پدرم در شب نوروز ۱۳۲۹ بهدنیا آمد. در ایل شاهسون، نام ایلیاتی او «بایرام» است، به معنای عید. بهرام، پدرم، که برای من سمبل شرافت، درستی و پایمردی است، امروز ۷۶ ساله شد. تولد امسالش اما کمفروغتر از همیشه بود. آلما، (برادرزادهام چند سالیست که مهاجرت کرده) سیامک و سحر که پارسال کنارمان بودند (هم چند ماهیست که مهاجرت کردهاند) و سانلی (هم امسال مسافرت بود) نبودند. من و بابک کنارشان ماندیم، تولد و لخظهی تحویل سال را جشن گرفتیم، برای هم و همه آرزوهای قشنگ کردیم و برگشتیم. باران و بمباران و قاطی شدن مرز رعدوبرق و آفند و پدافند، نوروزی یگانه ساخت. ما دوام میآوریم، میسوزیم و میسازیم؛ شاید نه بهترش را امّا حتماً میسازیم، اگر چه با خشت جان خویش. زندگی از مرگ و نوروز از جنگ قویتر است.
بهرنگ سهرابى36,591 次观看 • 6 个月前