Loabat's banner
Loabat's profile picture

Loabat

@LoabatK14,806 subscribers

TG-https://t.co/JHA6OVOMhq Y-https://t.co/6pDSMrkmNt IG-https://t.co/t8FYFMu9IX

Shorts

به یاد کشته شده های مظلوم #جمعه_خونین_زاهدان 💔 #زاهدان #مهسا_امينی

به یاد کشته شده های مظلوم #جمعه_خونین_زاهدان 💔 #زاهدان #مهسا_امينی

49,259 Aufrufe

من #برهان_کرمی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱. سی و دو سالم بود، متولد ۶ آبان ۱۳۶۹. فرزند محمود و آمنه بودم. در سال ۱۳۹۵ وقتی ۲۶ ساله بودم ازدواج کردم و صاحب یه فرزند دختر خردسال بنام بارین بودم. کُرد اهل سنت، اهل روستای چروسانه و بعد از ازدواج ساکن روستای یوزیدر از توابع شهرستان کامیاران در استان کردستان بودم. توی روستامون همزمان با درس خوندن به کشاورزی و دامداری هم‌ مشغول بودم، تا مقطع دیپلم درس خوندم. بعد از ازدواج و نقل مکان از زادگاهم شغلم کارگر گچکار بود. به فوتبال و کوهنوردی علاقه داشتم. اصولا انسانی بودم زحمتکش با پشتکار زیاد و مردم دوست که اگه کاری برای کسی از دستم برمیومد کوتاهی نمیکردم و به حقوق مساوی زن و مرد هم معتقد بودم. بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱، در جریان اعتراضات گسترده ای که در کردستان شکل گرفت، روز ۲۴ آبان تو کامیاران نیروهای سرکوبگر وحشیانه چند نفرو با شلیک گلوله جنگی کشتن که یکی از اونا #فواد_محمدی بود. روز ۲۵ آبان بود، اعتصابات عمومی تو کردستان شروع شده بود، من ساعت شش صبح برای دو ساعت عازم محل کارم شدم ولی بعد به منظور همبستگی با اعتصابات برگشتم خونه. ساعت ۱۲ ظهر بود که منم مثل خیلی از همشهریام برای دلجویی از خانواده فواد روبروی منزلش تو کامیاران محله فرهنگسرا، خیابون «زرنه» جمع شدیم. دو بار با همسرم تلفنی صحبت کردم و گفتم بزودی برمیگردم خونه. مزدورای حکومتی بهمون حمله ور شدن و تیراندازی میکردن، ناگهان من هدف شلیک گلوله جنگی در ناحیه سرم قرار گرفتم، غرق در خون افتادم کف خیابون و جابجا کشته شدم…. ساعت ۳ وقتی همسرم تماس گرفت دیگه جواب ندادم. بعد از چند تماس یه مرد ناشناس جواب داد و گفت که من پام تیر خورده و بردنم بیمارستان سینا. خانوادم خودشونو سریع به بیمارستان رسوندن و با قسم و التماس و نشون دادن عکس من بابت شناسایی، با اشاره یک پرستار متوجه شدن که من فوت شدم و منتقلم کردن به سردخونه. بعد از کشته شدنم یه ویدیو از لحظه قتل من پخش کردن که در جریان این تیراندازی، حکومت فردی که کنار من بود رو ضارب و قاتل معرفی کرد!! رژیم جنایتکار اعلام کرد که ضارب تیر رو به شکم من شلیک کرده، ولی دروغ بود، اگه تیر به شکمم شلیک شده بود جسمم بلافاصله بدون حرکت روی زمین نمی افتاد، ضمنا با توجه به فیلم موجود از جنازه ام معلومه که تیر از ناحیه صورتم وارد و از ناحیه پشت سرم خارج شده که فرضیه تیر خوردن از فرد بغل دستی رو رد میکنه. نیروهای امنیتی تو بیمارستان خانوادمو بشدت تهدید کردن در صورتی جنازمو بهشون تحویل میدن که تعهد نامه ای امضا کنن مبنی بر خاکسپاری به صورت مخفیانه و بدون حضور مردم، سر ندادن شعارهای ضد انقلابی موقع خاکسپاری و عدم اطلاع رسانی در مورد قتل و دیگه اینکه مراسم خاکسپاری رو باید نیم ساعته تموم کنن! پیکر بیجون من چهارشنبه شب ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱ تو روستای چروسانه از توابع شهرستان کامیاران مظلومانه و در جو شدید امنیتی به خاک سپرده شد…علیرغم تهدید نیروهای امنیتی مراسم با حضور تعداد زیادی از هموطنام برگزار شد. اونا شعار میدادن: «دایه برای فرزندت گریه نکن عهد باشه که انتقامشو بگیریم». مراسم ختم هم فرداش تو خونمون برگزار شد. بعد از خاکسپاری مزدورای رژیم به خانوادم گفتن که میتونن منو شهید حکومتی اعلام کنن و کارت عضویت بنیاد شهید بگیرن ولی اونا قبول نکردن. خانوادم با ثبت شکایت یه پرونده قضایی تو شعبه دوم بازپرسی دادگستری شهرستان کامیاران باز کردن و امیدوار بودن دادرسی عادلانه انجام بشه! رئیس کل دادگستری استان کردستان ادعا کرد که روز کشته شدن من هیچ ماموری تو محل حضور نداشته و قتل کار «اغتشاشگرا»بوده! مراسم چهلم من و فواد در تاریخ یکشنبه ۴ دیماه ۱۴۰۱ تو روستای ماویان از توابع شهرستان کامیاران با حضور گسترده هموطنامون برپا شد. مردم حرف فواد رو بازگویی میکردن: «تا زن آزاد نشه جامعه آزاد نمیشه». روز ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۲ پسر عموم حسام ۳۹ ساله توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد، چند روز بعدش هم برادرش سیروان ۳۵ ساله رو دستگیر کردن و بعد از ضرب وشتم شدید و ضبط حسابای کاربریش آزادش کردن. 👇🏼👇🏼👇🏼

من #برهان_کرمی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱. سی و دو سالم بود، متولد ۶ آبان ۱۳۶۹. فرزند محمود و آمنه بودم. در سال ۱۳۹۵ وقتی ۲۶ ساله بودم ازدواج کردم و صاحب یه فرزند دختر خردسال بنام بارین بودم. کُرد اهل سنت، اهل روستای چروسانه و بعد از ازدواج ساکن روستای یوزیدر از توابع شهرستان کامیاران در استان کردستان بودم. توی روستامون همزمان با درس خوندن به کشاورزی و دامداری هم‌ مشغول بودم، تا مقطع دیپلم درس خوندم. بعد از ازدواج و نقل مکان از زادگاهم شغلم کارگر گچکار بود. به فوتبال و کوهنوردی علاقه داشتم. اصولا انسانی بودم زحمتکش با پشتکار زیاد و مردم دوست که اگه کاری برای کسی از دستم برمیومد کوتاهی نمیکردم و به حقوق مساوی زن و مرد هم معتقد بودم. بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱، در جریان اعتراضات گسترده ای که در کردستان شکل گرفت، روز ۲۴ آبان تو کامیاران نیروهای سرکوبگر وحشیانه چند نفرو با شلیک گلوله جنگی کشتن که یکی از اونا #فواد_محمدی بود. روز ۲۵ آبان بود، اعتصابات عمومی تو کردستان شروع شده بود، من ساعت شش صبح برای دو ساعت عازم محل کارم شدم ولی بعد به منظور همبستگی با اعتصابات برگشتم خونه. ساعت ۱۲ ظهر بود که منم مثل خیلی از همشهریام برای دلجویی از خانواده فواد روبروی منزلش تو کامیاران محله فرهنگسرا، خیابون «زرنه» جمع شدیم. دو بار با همسرم تلفنی صحبت کردم و گفتم بزودی برمیگردم خونه. مزدورای حکومتی بهمون حمله ور شدن و تیراندازی میکردن، ناگهان من هدف شلیک گلوله جنگی در ناحیه سرم قرار گرفتم، غرق در خون افتادم کف خیابون و جابجا کشته شدم…. ساعت ۳ وقتی همسرم تماس گرفت دیگه جواب ندادم. بعد از چند تماس یه مرد ناشناس جواب داد و گفت که من پام تیر خورده و بردنم بیمارستان سینا. خانوادم خودشونو سریع به بیمارستان رسوندن و با قسم و التماس و نشون دادن عکس من بابت شناسایی، با اشاره یک پرستار متوجه شدن که من فوت شدم و منتقلم کردن به سردخونه. بعد از کشته شدنم یه ویدیو از لحظه قتل من پخش کردن که در جریان این تیراندازی، حکومت فردی که کنار من بود رو ضارب و قاتل معرفی کرد!! رژیم جنایتکار اعلام کرد که ضارب تیر رو به شکم من شلیک کرده، ولی دروغ بود، اگه تیر به شکمم شلیک شده بود جسمم بلافاصله بدون حرکت روی زمین نمی افتاد، ضمنا با توجه به فیلم موجود از جنازه ام معلومه که تیر از ناحیه صورتم وارد و از ناحیه پشت سرم خارج شده که فرضیه تیر خوردن از فرد بغل دستی رو رد میکنه. نیروهای امنیتی تو بیمارستان خانوادمو بشدت تهدید کردن در صورتی جنازمو بهشون تحویل میدن که تعهد نامه ای امضا کنن مبنی بر خاکسپاری به صورت مخفیانه و بدون حضور مردم، سر ندادن شعارهای ضد انقلابی موقع خاکسپاری و عدم اطلاع رسانی در مورد قتل و دیگه اینکه مراسم خاکسپاری رو باید نیم ساعته تموم کنن! پیکر بیجون من چهارشنبه شب ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱ تو روستای چروسانه از توابع شهرستان کامیاران مظلومانه و در جو شدید امنیتی به خاک سپرده شد…علیرغم تهدید نیروهای امنیتی مراسم با حضور تعداد زیادی از هموطنام برگزار شد. اونا شعار میدادن: «دایه برای فرزندت گریه نکن عهد باشه که انتقامشو بگیریم». مراسم ختم هم فرداش تو خونمون برگزار شد. بعد از خاکسپاری مزدورای رژیم به خانوادم گفتن که میتونن منو شهید حکومتی اعلام کنن و کارت عضویت بنیاد شهید بگیرن ولی اونا قبول نکردن. خانوادم با ثبت شکایت یه پرونده قضایی تو شعبه دوم بازپرسی دادگستری شهرستان کامیاران باز کردن و امیدوار بودن دادرسی عادلانه انجام بشه! رئیس کل دادگستری استان کردستان ادعا کرد که روز کشته شدن من هیچ ماموری تو محل حضور نداشته و قتل کار «اغتشاشگرا»بوده! مراسم چهلم من و فواد در تاریخ یکشنبه ۴ دیماه ۱۴۰۱ تو روستای ماویان از توابع شهرستان کامیاران با حضور گسترده هموطنامون برپا شد. مردم حرف فواد رو بازگویی میکردن: «تا زن آزاد نشه جامعه آزاد نمیشه». روز ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۲ پسر عموم حسام ۳۹ ساله توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد، چند روز بعدش هم برادرش سیروان ۳۵ ساله رو دستگیر کردن و بعد از ضرب وشتم شدید و ضبط حسابای کاربریش آزادش کردن. 👇🏼👇🏼👇🏼

24,164 Aufrufe

Videos

LoabatK's profile picture

امروز ۱۴۴ روز از قتل دردناک #مسعود_مسجودی می‌گذره و فقط سه هفته تا دادگاه ۱۷ جولای مونده؛ دادگاهی که قراره به اتهام قتل آرزو سلطانی و مهدی احمدزاده رضوی رسیدگی کنه. مسعود پیش از قتلش بارها درباره این دو نفر هشدار داده بود. او گفته بود بارها تهدیدش کرده بودن، حتی درباره مسموم کردنش، تهیه سم و اینکه با چه نوع چاقویی و به کجای بدنش ضربه بزنن تا کشته بشه حرف زده بودن. مسعود همه این موارد رو به پلیس گزارش داده بود، اما متأسفانه این هشدارها جدی گرفته نشدن؛ و در نهایت به حقیقت پیوستن. او در آخرین پست اینستاگرامش نوشت: «حکم زندان آرزو سلطانی، عضو تیم کار فرقه سلطنت‌طلب سپاهی که پدر و عمویش (عطاءالله و علیرضا سلطانی) به‌ترتیب فرمانده بازنشسته پاسگاه کمیته انقلاب اسلامی روستای خلخله و فرمانده کنونی سپاه در منطقه ماکو هستن، روز ۲۹ ژانویه صادر شد؛ همزمان با قرار گرفتن سپاه در لیست تروریست‌های اتحادیه اروپا. همون روز، قاضی Ward Branch به پلیس دادگاه دستور داد که در فاصله ۹ تا ۱۳ فوریه، آرزو سلطانی رو تحت بازداشت به دادگاه بیارن تا حکم مجازات تکمیلی علیهش صادر بشه و مدت زمان زندانی شدنش هم تعیین بشه. این حکم، به دنبال مجرم شناخته شدن سلطانی در دو فقره سرپیچی از احکام دادگاه صادر شد. پیش‌تر، همین دادگاه، سلطانی و گروه سلطنت‌طلب Canadian Iranian Wakuppers Foundation رو به پنج جریمه، جمعاً ۷۰۰۰ دلاری و وثیقه ۳۰۰۰۰ دلاری محکوم کرده بود. این مجرمان حتی از این احکام کیفری هم سرپیچی کردن تا اینکه سلطانی رسماً با مجازات زندان روبه‌رو بشه. روز دوشنبه، دوم فوریه، هم دادگاه مشابهی در موضوع شکایت دوم از رضا پهلوی و اوباش سایبری او برگزار می‌شه. علاوه بر سلطانی، مهدی احمدزاده رضوی قمی هم در معرض برخورد دادگاه و حکم زندان قرار داره. مهدی احمدزاده با همدستی بنگاه کاری‌چاق‌کنی Allen/McMillan، به‌ویژه وکیل متقلبی که در فضای توییتر با نام سورنا پیشواز شناخته می‌شه (نام اصلی: نوژن کاموسی)، چهار شهادت‌نامه دروغ به دادگاه آورده که نشونه عطش سیری‌ناپذیر فرقه متقلب پهلوی به دروغ‌گویی و فریبکاریه. هر کدوم از این شهادت‌نامه‌های دروغ، چندین سال حکم زندان برای احمدزاده به همراه خواهد داشت. نسخه اصلی حکم دادگاه بازداشت آرزو سلطانی برای اجرا در اختیار پلیس/ضابط دادگاه قرار گرفته». هشدارهای قبلی مسعود و آخرین نوشته‌ای که از او باقی مونده، پرسش‌های مهمی رو پیش روی دادگاه می‌ذاره. با توجه به مطالبی که خود مسعود درباره ارتباط این افراد با سپاه، نقششون در برگزاری تجمعات حامیان رضا پهلوی و پرونده‌های حقوقی‌شون نوشته بود، انتظار می‌ره دادگاه همه این ارتباطات و نقش افراد یا عوامل دیگه در این جنایت رو با دقت و بدون اغماض بررسی کنه. دادخواهی برای مسعود تا روزی که همه عوامل و آمران این قتل هولناک شناسایی و در برابر قانون پاسخگو بشن ادامه خواهد داشت. ما چشم‌انتظار روزی هستیم که حقیقت این جنایت به‌طور کامل روشن بشه و عدالت درباره همه مسئولانش اجرا بشه. #دادخواهی_مسعود_مسجودی

Loabat

23,093 Aufrufe • vor 4 Tagen

LoabatK's profile picture

روایتی تلخ از یک قهرمان ناشناس به قلم زن_زندگی_آزادی ❤️ در خانه ما غذایی اگر پخته میشد همان وقت به ۶ قسمت تقسیم میشد و همه مان یاد گرفته بودیم به سهم کسی دست نزنیم، کسانی که سرکار بودند. در یخچالی که خیلی وقت بود عمرش تمام شده بود و درش را با کش بسته بودیم فقط نان خشک شده بود، همه چیز را با نان می خوردیم حتی برنج را اگه برنجی بود! تابحال برنج خرد شده پخته خورده اید؟! وقتی میخواستم گوشت بخرم سعی میکردم انقدر این پا و آن پا کنم که مشتری دیگری در مغازه نباشد. "آقا ۲۵۰ گرم گوشت میخواستم". آبگوشت برایمان جشن بود که در چهار روز خورده میشد. روز اول تلیت، روز دوم مخلفات و چیزی شبیه گوشت و روز سوم و چهارم هر چیزی که ازش مانده بود را مادرم تخم مرغ بهش میزد و کتلت میکرد. ماکارونی و همه غذاهای دیگه با سویا بود، حالم از مزه اش بهم میخورد تازه بچه های همسایه هم بعضی موقع ها می آمدند خانه ما. وقتی مادرم چیزی سرخ میکرد، بهشان یکی یک لقمه از هرچیزی که داشت روی گاز بهم میزد و بهم میچسباند و میداد. مادرم استعداد عجیبی داشت که یک کاسه غذا رو به تعداد دهانهای بازی که جلوش بودند زیاد کند. خودش هم صبر میکرد تا هیچ دهان بازی دیگه نمانده باشه، آخرین لقمه مال مادرم بود. سنی نداشت ولی دستهاش پر از ترک، نه اسمش دیگه ترک نبود چاک شده بود که شبها که دیگر همه خوابیده بودند سعی میکرد با وازلین دو طرفش رو یک جور بهم بیاورد. بابام؟! نمیدیدمش صبح که میرفت ما خواب بودیم شب که با کیسه ای روی دوش پر از میوه های کرم خورده و سبزیجات له شده می آمد باز هم خواب بودیم. برادرهایم در تراشکاری کار میکردند، ۱۵ ساله و ۱۷ ساله در نوجوانی صورتهاشون مثل پیرمردها شده بود. وقتی از سرکار می آمدند هم عین پیرمردها کنار هم با صورتهای سیاه می نشستند و تا مادرم غذا بیاورد خوابشان میبرد. آبان را ما ساختیم! ما و بچه های همسایه! من و برادرهایم! ما را کتک زدند، جمجمه هایمان را با باتوم خرد کردند و پرتمان کردند کنار، جنازه های مجهول الهویه! کسی از ما عکس و فیلم نگرفت، کسی اسم ما را هشتگ نکرد. از ترس در نیزارهای ماهشهر پناه گرفتیم. با دوشکا به سمت نیزارها شلیک کردند! ما را دسته دسته و زنده سوزاندند! سازمانهای حقوق بشری ما را ندیدند! صدای ضجه مان را که زنده زنده سوختیم نشنیدند! زنان و دخترانی که جلو حرکت ماشینها را گرفتند را هم بردند! کسی اسمشان را نمیداند. جنازه های بسیاری کنار رودخانه ها و خارج شهرها پیدا شد. ما حتى عدد هم نشدیم! از ما آماری نیست، کسی ما را جدی نگرفت، گفتند اینها فقط برای نان بیرون آمده اند! من کشته شدم، من را در آبان ۹۸ در رویای یک زندگی بهتر کشتند، من نمیخواستم "مادرم" شوم. زنده گی "پدرم برایم "زندگی" نبود. هموطن صدای من هم باش! #دادخواهی #نیزار_ماهشهر #زن_زندگی_آزادی

Loabat

29,584 Aufrufe • vor 2 Jahren

#حسين_شنبه‌زاده عزیز ماست صداش خواهیم بود تا آزادی🕊️✌🏼
1:52

Sensitive content

This media may contain sensitive content.

Keine weiteren Inhalte verfügbar