پری's banner
پری's profile picture

پری

@pardis__rabiee5,437 subscribers

اگر زنی در اطراف شما به قتل رسیده به من پیام دهید. مسئولیتی در قبال نظرات دیگران ندارم.

Shorts

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

329,513 次观看

به خونِ جگر زادمت، به مامِ وطن دادمت… فرزند ایران و‌کشته شده در راه میهن، جاویدنام #سودا_اکرمی_فرد

به خونِ جگر زادمت، به مامِ وطن دادمت… فرزند ایران و‌کشته شده در راه میهن، جاویدنام #سودا_اکرمی_فرد

273,434 次观看

“یکی یکدونه بچه‌م رو کشتن! پرنیان، مامان! از زخم شکافته‌ی سرت چه خبر؟ خدا تونست گلوله رو از سرت در بیاره؟” #پرنیان_دبیری_آبکناری

“یکی یکدونه بچه‌م رو کشتن! پرنیان، مامان! از زخم شکافته‌ی سرت چه خبر؟ خدا تونست گلوله رو از سرت در بیاره؟” #پرنیان_دبیری_آبکناری

47,002 次观看

از اجرا و اداهای سامان احتشامی و علی قمصری به یک اندازه بدم میاد؛ ابتذال محض و ضدّ هنر. ابتذال، ابتذاله حتی اگر انگشت‌گذاری درست باشه و اجرا از فالش‌نوازی خالی. هیچ showmanshipـی رو که با اتکا به تکنیک، به حس و بیان موسیقایی لطمه بزنه و موسیقی رو به یک پرفورمنس تقلیل بده نمیتونم تحمل کنم.

از اجرا و اداهای سامان احتشامی و علی قمصری به یک اندازه بدم میاد؛ ابتذال محض و ضدّ هنر. ابتذال، ابتذاله حتی اگر انگشت‌گذاری درست باشه و اجرا از فالش‌نوازی خالی. هیچ showmanshipـی رو که با اتکا به تکنیک، به حس و بیان موسیقایی لطمه بزنه و موسیقی رو به یک پرفورمنس تقلیل بده نمیتونم تحمل کنم.

23,307 次观看

Videos

با همسر سابق قاتل #الهه‌_حسین‌نژاد مصاحبه شده. تمام گفت‌وگو حول این بوده که این فرد سابقه‌ی جدی در خشونت خانگی داشته. همسر سابقش هم صریحاً گفته: «من رو تا حد مرگ کتک می‌زد.» در روایت خودش می‌گه: «بی‌نهایت کتک خوردم، ضربه‌های شدید. بارها تا حد مرگ منو می‌زد. اجازه نداشتم خانواده‌مو ببینم. چندبار هم توی تهران هر بلایی که فکرشو بکنید سرم آورد. شکایت‌های دیگه هم بوده، مزاحمت، سرقت… حتی یه مدت زندانی شد و تبعید شد سیستان و بلوچستان. همیشه در حال فرار بود، ماشین عوض می‌کرد که ردش رو پیدا نکنن. تهدید به مرگ می‌کرد، می‌گفت میام می‌کُشمتون. آخر سر مجبور شدیم با کل خانواده‌م از شهرمون فرار کنیم. الان توی لرستان زندگی می‌کنم از ترسش.» و حالا سوال اینجاست: چطور فردی با چنین پرونده‌ی سنگینی از خشونت، سابقه‌ی زندان، مزاحمت و تهدید، بدون نظارت کافی به‌عنوان راننده‌ی اسنپ تأیید صلاحیت می‌شه؟ هیچ سیستم و هیچ فیلتری قرار نیست امنیت زنان رو در این پلتفرم‌ها تضمین کنه وقتی همچین آدم‌هایی به راحتی پشت فرمون می‌شینن.
0:30

Sensitive content

This media may contain sensitive content.

pardis__rabiee's profile picture

با همسر سابق قاتل #الهه‌_حسین‌نژاد مصاحبه شده. تمام گفت‌وگو حول این بوده که این فرد سابقه‌ی جدی در خشونت خانگی داشته. همسر سابقش هم صریحاً گفته: «من رو تا حد مرگ کتک می‌زد.» در روایت خودش می‌گه: «بی‌نهایت کتک خوردم، ضربه‌های شدید. بارها تا حد مرگ منو می‌زد. اجازه نداشتم خانواده‌مو ببینم. چندبار هم توی تهران هر بلایی که فکرشو بکنید سرم آورد. شکایت‌های دیگه هم بوده، مزاحمت، سرقت… حتی یه مدت زندانی شد و تبعید شد سیستان و بلوچستان. همیشه در حال فرار بود، ماشین عوض می‌کرد که ردش رو پیدا نکنن. تهدید به مرگ می‌کرد، می‌گفت میام می‌کُشمتون. آخر سر مجبور شدیم با کل خانواده‌م از شهرمون فرار کنیم. الان توی لرستان زندگی می‌کنم از ترسش.» و حالا سوال اینجاست: چطور فردی با چنین پرونده‌ی سنگینی از خشونت، سابقه‌ی زندان، مزاحمت و تهدید، بدون نظارت کافی به‌عنوان راننده‌ی اسنپ تأیید صلاحیت می‌شه؟ هیچ سیستم و هیچ فیلتری قرار نیست امنیت زنان رو در این پلتفرم‌ها تضمین کنه وقتی همچین آدم‌هایی به راحتی پشت فرمون می‌شینن.

پری

12,110 次观看 • 1 年前

没有更多内容可加载