۱۱ سال پیش با یه نفر ازدواج کرده بودم که ۱۰ جین از این آدمها دور و بر خودش داشت. از این درویشا که میاد میره از دست طرف که خلاص شده بودم تا یه مدت نصف شبها موقع خواب یه پیرزنی در گوشم آروم میگفت رضاااا بعد یَک نعره و جیغی میزد که یه متر از جام میپریدم و تا صب از وحشت نمیخوابیدم