Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

آرش سلامی برادر جاویدنام‌ محمد امین سلامی نوشته: "هر وقت من و داداش امین با هم بودیم پسرم میگفت اگر راست میگین عکس بفرستین! این فیلم را برای سامیارم نگاه خواهم داشت! تا نشان بدهم چه کسانی داداش امینش را بخون کشیدند! برایش خواهم گفت چه اعتقادی داشتن و...

36,516 просмотров • 7 месяцев назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

۴۸ ساعت اینترنت نداشتم. این کانفیگ را هم به قیمتی گزاف خریدم. امیدوارم آنهایی که دهه‌ها ما را به «مقاومت» دعوت می‌کردند از اندازه تاب‌آوری ما راضی باشند. اینکه کسب و کار تعطیل است و موشک بر سرمان می‌افتد و حتی نمی‌دانیم اجاره این ماه را چطور خواهیم پرداخت و اصلا آیا هرگز بازگشتی به «عادی» وجود دارد یا حداقلی از پیش‌بینی‌پذیری برای برنامه ریختن. آنها که هیچوقت نفهمیدند «ثبات» یعنی چه. آنهایی که نان‌شان در ادامه «بحران دائمی» بود. امیدوارم آنهایی که برای جنگ هلهله می‌کردند و می‌رقصیدند هم از بازی ما در نقش «قربانی» راضی باشند. امیدوارم خوب بمیریم و خون‌مان آنقدر که باید قرمز باشد. و شهرمان خوب خراب شود. و منابع‌مان خوب دود کند و فیلمش در دوربین‌ها خوب از کار دربیاید تا آنها از بزرگی درد ما راضی باشند. و بتوانند خوب داستان مصیبت ما را به آدم سفید شمال‌جهانی بفروشند و برای بمباران بیشتر تقاضا بدهند. و امیدوارم صادرکنندگان دموکراسی و آنهایی که با گلوله برای مردم جهان آزادی می‌آوردند هم از ما راضی باشند که قدردان زحمات آنها هستیم و هر موشکی که به سر ما میافتد را عمیقأ قدر میدانیم! سپاسگزاریم کثافت‌ها. جنگ‌سالارها. بندگان پول و اسلحه. تهرانِ سیاه بعد از بمباران منابع نفتی را دیدید. حالا تهران روز قبلش را هم ببینید. شهری که همیشه بهارش برای من هوش‌ربا بوده و دلم را می‌برده. این شهری است که من به خاطر خواهم سپرد. شهری که در آن خواهم ماند. شهری که در آن ریشه دارم و شهری که روزی بالاخره تراژدی‌هایش به پایان خواهد رسید. حتما.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

88,885 просмотров • 5 месяцев назад

دوشنبه از صبح تا شب من در تهران زخمی جنگ زده: ناهار رفتم به دنیای فراموش‌شدگان زندگان عاشقی که نمی‌دانم چه بنویسم تا حسم را بیان کند پسرهایی آن‌جا بودند که جهان را بدون تحلیل و واژه و تنها با حس بی‌واسطه لمس می‌کنند در روزهایی که صدای جنگ از دیوارها عبور می‌کند و به استخوان می‌رسد آن‌ها بیشتر از ما می‌ترسند چون سپر ندارند ما پشت منطق و خبر و تفسیر و انکار پنهان می‌شویماما آن‌ها بی‌هیچ حفاظی ترس را همان‌طور که هست می‌بلعند و در دل همین ترس با مهربانی خالص زندگی می‌کنند مهربانی را یادنگرفته اند بلدنیستند چه کنند که بکار بیاید یا منفعت‌طلبانه دیده شود مهربانی‌ای که در ذاتشان هست کنارشان که می‌نشینی می‌فهمی چقدر از انسان بودن را با پیچیده شدن از دست داده‌ایم ما به خودمان می‌گوییم شهروند با تمام تعاریف قانونی و حقوقی اما حقیقت این است که شهروند بودن فقط داشتن حق نیست پذیرفته شدن است آن‌ها به اندازه ما حق دارند نفس بکشند حق دارند شاد باشند حق دارند در امنیت زندگی کنند آن‌ها شهروند ایران‌اند شهروند تهران‌اند،جگرگوشه کسانی هستند.. شهروند همین شب‌هایی که ما از آن می‌ترسیم فرقشان با ما فقط این است که زندگی بی‌هیچ توضیحی چند تکه از مسیر را از آن‌ها گرفته است نه ارزششان را نه حق و سهمشان را از زندگی اما ما کمتر دیده‌ایمشان کمتر جدی گرفته‌ایمشان و گاهی اصلاً ندیده‌ایم امروز میان خنده‌های ساده‌شان میان نگاه‌هایی که هنوز آلوده نشده یک بغض سنگین در گلویم نشسته بود که نفسم را بند آورده بود. همه را بغل کردم.. کلویی و تدی امده بوندند تا عشق بدهند.. چطور ممکن است کسانی که این‌قدر پاک مانده‌اند این‌قدر کم سهم داشته باشند در هر بحران آسیب‌پذیرترین‌ها بیشتر نیاز به دیده شدن دارند اما اولین کسانی که فراموش می‌شوند همین‌ها هستند و این‌جاست که نبرد واقعی در درون ما شروع می‌شود نبرد میان ندیدن و دیدن میان عبور کردن و ایستادن و راحتی و وجدان. اینجا خبری از ژست کمک‌های شیک نیست… اگر در این نبرد وجدان شکست بخورد هیچ پیروزی‌ای هیچ معنایی ندارد آن‌ها را نباید دوست داشت چون متفاوت‌اند باید کنارشان ایستاد چون همان‌اند همان‌قدر انسان همان‌قدر صاحب حق همان‌قدر شایسته شادی در این روزهای تاریک بزرگ‌ترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است که فراموششان نکنیم نه با ترحم… با نگاه برابر و عدالت من هم میترسم، امروز مسیرم بمباران شده بود… اما عزیزِ من آنها بیشتر میترسند. روزی از ما خواهند پرسید وقتی جهان می‌لرزید با بی‌دفاع‌ترین‌ها چه کردید #جنگ #تهران #ایران

Golshan

23,166 просмотров • 5 месяцев назад

روایتی از بازدید سعید جلیلی از نمایشگاه کتاب تهران دیروز با دکتر جلیلی راهی نمایشگاه کتاب تهران شدم. برای یک بازدید و نه یک حضور مانند حضور های سرزده و سرنزده، نه از آن حضور های پرطمطراق مسئول‌مآبانه و از سر سیری و نمایشی و دکوری. بلکه یک بازدید از جنس یک مرد کتابخوان، با همان حال و هوای کتاب‌بازها، رفته بود که کتاب ببیند و بخرد. اولش مهمان دو مراسم رونمایی کتاب بود. سالن پر شده بود، بیش از جا. اولی کتاب خاطرات شهید علی محمدی، دانشمند هسته‌ای، که همسرش بود و نویسنده و خود جلیلی. سالن انگار نفسش بند آمده بود از حضور آدم‌ها. کتاب بعدی هم «سلاح نامرئی» بود، نوشته‌ی مسعود براتی و سید حامد ترابی، که به ماجرای تحریم‌ها پرداخته بود. انتخاب این دو کتاب خودش حرف داشت. اولی پیامی بود به صورت آن‌هایی که ادعای علم بدون مرز دارند اما دانشمندان ما را ترور کردند، به قول جلیلی: «این شهدا، با همان دانش بومی، دشمن را چنان به هم ریختند که هنوز دست‌وپایشان را گم کرده‌اند.» کتاب دوم هم انگار یک ذره‌بین بود روی سلاح نامرئی دشمن، تحریم. جلیلی گفت: «ملتی که می‌خواهد به قله برسد، باید موانع را بشناسد و ازشان نترسد.» این دو کتاب‌ها از آن جهت انتخاب شده بودند که دو تیغ بودند، یکی برای نشان دادن راه، یکی برای زدن به ریشه‌ی مانع. از همان اول که پای مان را در نمایشگاه گذاشتیم جلیلی همانطور که پیشتر گفتم یک بازدید کننده و یک جفت چشم بود که انگار دنبال گنج می‌گشت در قفسه‌های کتاب. بعد از مراسم، جلیلی راه افتاد در غرفه‌ها. در میان این غرفه گردی ها چند نکته جالب به نظرم آمد: اول، دقتش عجیب بود. در هر غرفه که می‌رسید، نه از آن سوال‌های الکی که فقط برای پر کردن وقت باشد. کتاب‌ها را یکی‌یکی دست می‌گرفت، ورق می‌زد، چند خطی می‌خواند. حتی توی غرفه‌های گمنام، جالب آنکه یکی دو مورد پیش آمده بود کتاب‌هایی را می‌شناخت که غرفه دار از ته قفسه کشیدند بیرون، چون جلیلی اسمش را گفت. انگار این آدم، نقشه‌ی کل نمایشگاه را در سرش داشت. دوم، نگاهش به کتاب‌ها، نگاه یک آدم سیاسی نبود. یک کتاب‌باز واقعی بود. از غرفه‌ای که دو تا معلم شهرستانی برای بچه‌ها قصه نوشته بودند تا غرفه‌ی پژوهش‌های تاریخی درباره‌ی خلیج فارس. از ادبیات داستانی غرب تا کتاب‌های سینمایی، از غرفه‌ی یک دختر نوجوان که از دیدنش ذوق‌زده شد تا غرفه‌های شلوغ‌تر. جالب آنکه هر غرفه ای را که می ایستاد برای حال و احوال پرسی نبود، سر کتاب هایش می ایستاد و معمولا در هر غرفه ای مقداری از یکی دو کتابی که چشم اش را می گرفت را می خواند. سوم، عجیب بود که بیشتر غرفه‌هایی که سر زد، غرفه‌های کوچک و گمنام بودند. انگار عمداً از غرفه‌های پرزرق‌وبرق دوری می‌کرد. فقط آخر سر، دو سه تا غرفه‌ی اصلی را دید که دیگر داشتیم می‌رفتیم. چهار، پنج ساعت در نمایشگاه بودیم چندین جلد کتاب خرید، خریدنی که ما را هم به صرافت انداخت تا دو سه تایی از آن ها را خریداری کنیم. آنچه جلیلی از فرهنگ سیاسی و اهمیت کتابخوانی گفت را می شد در خود او دید او علم و کنش اش توییتری نیست کتابخوان است و به دنبال عمق در مسائل...

رضا صالحی

12,986 просмотров • 1 год назад

٢٧ سال پیش، روز ۲۵ تیر ۱۳۷۸، پنج روز پس از حوادث خونین کوی دانشگاه، سه مأمور مسلح با لباس شخصی و‌ خودروی بدون پلاک زنگ خانه پدر و مادر سعید زینالی، دانشجوی معترض رشته کامپیوتر را زدند و از سعید خواستند برای چند دقیقه پایین بیاید، سعید که به مقابل در خانه می‌رود او را سوار ماشین می‌کنند و به مادربزرگ او می‌گویند: «ده دقیقه دیگر می‌آید.» اما سعید هرگز به خانه برنگشت… ٢٧ سال است که خانواده سعید دادخواه او هستند، اکرم نقابی، مادر سعید و خواهرش را در سال ۱۳۸۸ بازداشت کردند و تحت بدترین شکنجه‌های روحی و روانی در سلول‌های انفرادی قرار دادند تا علیه هم اعتراف کنند. برای رنج‌دادن خواهر سعید و شکنجه دادن او که در آن زمان تنها ۲۲ سال داشت؛ می‌گویند: «مادرت دنبال دو تیکه استخوان است.» به مادرش گفتند که حتی برای دیدن جنازه سعید هم باید با ما همکاری کنید و هر آن چه که ما می‌خواهیم را بگویید. مادر سعید را با شکنجه دخترش رنج دادند تا مهر سکوت بر لبانش بزند و دست از دادخواهی بردارد. مسعود زینالی، برادر سعید در گفتگویی اظهار کرده: «مادرم هر روز امید دارد که سعید زنگ در خانه را بزند، یا حداقل تماسی بگیرد.» مادر #سعید_زینالی هنوز امیدوار و چشم به راه است.

Amir Farshad EBRAHIMI

33,981 просмотров • 1 месяц назад

من در «مسقط» جایی در جنوب لبنان من که از همه چیز به خاطر بودن در «جنوب» گذشته بودم ، آمدم با همان نیت و تربیتی که از خاک جنوب آموخته‌ام: این‌که حضور در هر عرصه‌ای، اگر برای خدا و جبهه حق باشد، تفاوتی ندارد میدانش سنگر جهاد باشد یا میز مذاکره. آموخته‌ام که اگر میدان دیپلماسی دست اهلش باشد، ارزشش کمتر از میدان نبرد نیست؛ چرا که هر دو برای تأمین منافع حق و حمایت از مظلوم تلاش می‌کنند. با همین نگاه، قدم در این سفر گذاشتم. آمدم تا ما، بچه‌های مقاومت، در مواجهه با پدیده مذاکرات جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا، به یک فهم مشترک و منطقی برسیم؛ مبادا که خدای‌نکرده به نام غیرت، بی‌منطقی کنیم و به‌جای یاری انقلابمان، باری بر دوش آن شویم. از سید شهیدمان آموخته‌ام که سرباز بودن، نه سربار بودن، شرط خدمت به جبهه حق است. و این اصل، چه در جنوب و چه در مسقط، فرقی ندارد. در پایان روز اول، به این باور رسیدم که باید «یک‌دست» باشیم. اگر بناست از محور حق دفاع کنیم و برای تأمین منافع آن بکوشیم، نباید اسیر ادبیات تخوین و حمله به اصل مذاکره شویم؛ مادامی که این مسیر از دایره تبیین و رهنمودهای امام امت خارج نشده باشد. امروز، یکی از مهم‌ترین رویدادهای روز نخست، حضور دکتر عباس عراقچی، عضو ارشد تیم مذاکره‌کننده ایران، در نمایشگاه بین‌المللی کتاب مسقط و شرکت در مراسم جشن امضای کتاب «قدرت مذاکره» بود. فرصت مغتنمی دست داد با آن هایی که در این رویداد حاضر بودند صحبت کنم ؛ مردمان ساکن در منطقه غرب آسیا ما را از قبل بیشتر دوست دارند ، شاید این روز ها به این نتیجه رسیده اند که ما در سختی و شادی «مظلوم » را رها نمی‌کنیم پایان گزارش روز اول مسقط – عمان

Hossein Pak

26,195 просмотров • 1 год назад

کارچاق کن های فرقه پهلوی در دادگاه را بشناسیم: دروغگو، فریب کار و جنایت‌پوش به همراه مستند ویدیویی از وحشی گری اوباش پهلوی در ساختمان دادگاه 1- پیشتر نوشته بودم که تیم حقوقی و وکیل #رضا_پهلوی، به طور اتفاقی همان تیم و وکیلی است که از طرف نادر گنجی (دست راست جواد لاریجانی برای فریب جامعه جهانی در نشست های حقوق بشری، و مهره رسمی وزارت اطلاعات، شاغل در انجمن نجات) نامه تهدیدآمیز خطاب به من می نوشت و با تهدید، عذرخواهی من از این مزدور را طلب می کرد. 2- همچنین نوشته بودم که مهدی احمدزاده رضوی با همکاری و همراهی دیگر مهره رژیم، آرزو سلطانی، بارها از یک پزشک و افراد دیگر درخواست ماده کشنده کرده است تا بلکه با قتل نگارنده، پهلوی شیاد را از مسوولیت حقوقی برهاند. گفته های افرادی که مستقیما طرف درخواست این دو جنایتکار بوده اند، در دادگاه ثبت و ضبط شده است و یک پرونده جنایی هم نزد پلیس ونکوور علیهشان گشوده شده است. 3- اما در پس تمام این ماجراها، دست یک گروه از وکلای کارچاق کن دیده می شود. خوانندگان این برگه به یاد دارند که چگونه آرزو سلطانی بر این صحه گذاشت که دفاعیه او را را رامین ژوبین نوشته بود (هم در آن پرونده و هم در یک پرونده دیگر، آرزو سلطانی با محکومیت قطعی و چندین حکم پرداخت هزینه و ، از همه مهمتر، قرار مجرمیت به علت سرپیچی از احکام دادگاه رو به رو شده است) جالب است بدانید که با معرفی رامین ژوبین، از سال 2023 (ماه ها پیش از آغاز حمله فرقه پهلوی به نگارنده اما ظااهرا در تدارک حقوقی برای پیامدهای آن حملات ارتش سایبری پهلوی شیاد)، گروه حقوقی آلن-مک‌میلان و وکیلی به نام نوژان کاموسی به عنوان وکیل آرزو سلطانی و گروه "بیدادگران" منصوب شد، بی آنکه هنوز شکایتی و موضوع شکایتی وجود داشته باشد! 4- اسناد به دست آمده نشان می دهند که تنها در یک قلم، آرزو سلطانی، که در دادگاه دم از نداری و درماندگی می زند، 11000 دلار به وکلایش پرداخت کرد، بی آنکه حتی حضوری در دادگاه ها داشته باشد. 5- تیم حقوقی آلن اما در پرونده شکایت از پهلوی، از آغاز وکالت دیگر مهره جنایتکار #سطلی_سپاهی سید مهدی احمدزاده رضوی قمی را برعهده گرفتند و در دادگاه حاضر بوده اند 6- همین تیم، تاکنون دست‌کم چهار شهادت‌نامه دروغ برای احمدزاده نوشته اند و در دادگاه هم به ثبت رسانده اند. 7- احمدزاده در این شهادت نامه های دروغ، اول به دروغ مدعی شد که تا 9 ماه پس از شکایت من از پهلوی، اصلا خبری از این شکایت نداشته است و بنابراین، اتهام انتقام گیری بابت آن شکاست به او نمی چسبد! تا چندین ماه هم بر این ادعای دروغ پای فشرد. اما آنگاه که با اسناد غیرقابل انکار نشان دادم که احمدزاده دروغ می گوید، یکباره مدعی شد که اشتباه شده است و معنی کلمات مندرج در شهادت نامه خود را نمی دانسته است! 8- در یک شهادت دروغ دیگر، احمدزاده اخیرا، هر گونه همکاری خود در هدایت گروه بیدادگران (که در کنار آرزو سلطانی، رهبری اش را به دست دارد) را نفی کرد. اما این دروغ گویی او مصادف شد با درز کردن اسناد گروه بیدادگران که به وضوع نقش احمدزاده در جعل، دزدی، تهدید به قتل، افترا، . … آن هم با استفاده از ریاست خود و سلطانی بر گروه بیدادگران را به اثبات می رساند. 9-اضافه بر آن، این تبهکاران، نام و نشانی و ایمیل خود را رسما در اسناد دولتی کانادا به ثبت رسانده اند و این اسناد در اختیار من قرار دارند. احمدزاده به رغم شهادت دروغش، شخصا نام و مشخصات خود را به عنوان عضو هیات مدیره بیدادگران در اسناد اداره ثبت بریتیش کلمبیا آورده است! 10- اخیرا احمدزاده در یک شهادت نامه دروغ دیگر، که آن هم در همان بنگاه حقوقی بدسابقه تنظیم شده است، مدعی شده است که دیگران، بدون اطلاع او نامش را در اسناد گروه بیدادگران وارد کرده اند! اما این موجود به غایت دروغگو و احمق، یادش رفته است که خودش درخواست داده بود که برایش ایمیلش را در فرم های دولتی این گروه به روز کنند و متن و سکرین شات پیام او هم موجود است که از تغییر آن ایمیل تشکر هم کرده است (سند مربوز هم نزد نگارنده موجود است) 11- برای اینکه درجه حماقت و رذالت توامان فرقه تروریستی پهلوی را بشناسید، توجهتان می دهم که اکنون به سرنخ هایی دست پیدا کرده ایم که احمدزاده و سلطانی، درسال 2023 در یک شعبه مشخص بانک TD حاضر شده اند و با هم، حساب مشترک بانکی برای گروه بیدادگران باز کرده اند. با پیگیری نگارنده، قرار شده است که اطلاعات این حساب به زودی از سوی TD در اختیار نگارنده و دادگاه قرار بگیرد. 12- نکته اصلی این یادداشت اما اینست که بنا بر محتوای درزکرده از گروه واتس‌اپی بیدادگران، سلطانی و احمدزاده تصمیم می گیرند که برای پیشیرد شیادی خود، اتهام "ضد زن بودن" را متوجه نگارنده کنند. همزمان، تصمیم می گیرند که یک وکیل زن، اما بسیار وحشی و بدرفتار، از طرف احمدزاده در دادگاه ظاهر شود و به هر ترتیب سعی کند در ساختمان دادگاه درگیری فیزیکی با من ایجاد کند. چنین شد که تا مدتی، نوژان کاموسی عقب ایستاد و آزارگری تیم جنایتکار رضا پهلوی در ونکوور، از دریچه وکیلی به نام Mia Stewart در خود دادگاه ادامه یافت. در یک مورد، ستوارت که متوجه بود- در واقع در جریان دادگاه به قاضی اعلام کرده بودم- که باید برای جلسه دیگری دادگاه را زود ترک کنم، پس از پایان جلسه با موبایلی که در وضعیت ضبط تصویر قرار داده بود، به من حمله ور شد. ستوارت با خیال اینکه او تنها کسی ست که دارد فیلم می گیرد، به وضوح مترصد این بود که با خشمگین کردن من، درگیری فیزیکی ایجاد کند و آن بخش را از فیلم جدا و برجسته کند. ستورات با چند بار بردن نام من، سعی در توقف من داشت و نهایتا زمانی که داشتم به آسانسوری وارد می شدم، بدن عظیم خود را در برابر ورودی آسانشور قرار داد تا شاید مشتی یا سیلی ای به صورتش روانه کنم. اما من رویم را به سمت آسانسوری دیگر برگرداندم و این بار ستورات مانند یک گوریل پرنده خودش را جلوی ورودی آن یکی آسانسور هم پرت کرد و یک ریز با کلمات بی ربط قصد تحریک مرا داشت، … القصه، بی درنگ رفتار این وکیل وحشی را به کانون وکلای استان بریتیش کلمیبا گزارش کردم و هم زمان رسما پیگیری کردم که پلیس دادگاه تصاویر دوربین های مداربسته از زمان واقعه را حفظ کند تا دست کانون برای لاپوشانی بسته شود. هر چند کانون برخورد 100% شایسته ای از خود نشان نداد، اما به دنبال ارایه فیلم حادثه، ناچار شد که رفتار ستوارت را محکوم کند، به او هشدار غیر رسمی دهد و اعلام کند که در صورت تکرار، برخورد جدی تری با او خواهد شد. اکنون، احمدزاده به دروغ در دادگاه مدعی شده است که شکایت از این وکیل وحشی بی‌مبنا بوده است و کانون هم نهایتا هیچ برخوردی با او نکرده است! (با این خیال خام که من در برابر این دروغ گویی سکوت می کنم یا سندی از وحشی گری ستوارت ندارم!) از این رو برای مقابله با این فرقه تبهکار و کارچاق کن هایی که به نام وکیل و بنگاه حقوقی، پروار از پول های آلوده #سطلی_سپاهی ها قصد فریب دادن دادگاه را کرده اند، فیلمی که مستقلا از منابع مطلع به دست آورده ام را با شما به اشتراک می گذارم و بخش های مربوط از نامه های کانون وکلا را هم مستندا در اختیارتان خواهم گذاشت #پهلوی_شیاد #IRGCterrorists #جاوید_ایران

Masood Masjoody | مسعود مسجودی

34,618 просмотров • 9 месяцев назад

گفتید چرا کار نمی‌کنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟ و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دل‌نشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار می‌کنم. در کارواش کار کرده‌ام. با دوچرخه غذا تحویل داده‌ام. الان گاهی تراکت پخش می‌کنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خسته‌ام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم می‌گویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی می‌توانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو می‌روم. اکثر اوقات هم نمی‌توانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطه‌ور هستم تا شب شود. ساده‌تر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه می‌رود. سعی می‌کند به جایی که در آنجا راه می‌رود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درخت‌ها، شاخ و برگ‌ها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیبایی‌های دنیا را ببیند. روی پوست درخت‌ها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرنده‌ها را گوش کند و ساعت‌ها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه می‌رود. چون می‌داند، جایی که راه می‌رود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده می‌شود به پایین. حالا من گاهی صبح‌ها سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول می‌کنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کرده‌ام، فرو می‌روم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین می‌دهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبه‌ای وجود دارد که آدم‌ها اگر دوست داشته باشند می‌توانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار می‌کند، بیاید و آنها را جمع‌آوری کند و بین فودبانک‌های مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریه‌ای‌ها. سودانی‌ها. هندی‌ها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمی‌شناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشته‌ام و با آنها همخانه بوده‌ام و بهترینشان محند بود که سوریه‌ای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانش

Amir Kalhor

60,796 просмотров • 1 год назад

من و امیرحسین ثابتی، هر دو از منتقدان و مخالفان آیت‌الله خامنه‌ای هستیم، اما راه و روش‌مان در این مخالفت، زمین تا آسمان با هم فرق دارد. من اگر حرفی داشته باشم، داد می‌زنم، صراحت دارم، نه حوصله تعارف دارم نه وقت تظاهر. نقد می‌کنم، حتی اگر به مذاق کسی خوش نیاید و البته نتیجه اش هم می شود سالها دوری از وطن! اما امیرحسین، او بازی را بلد است. مثل موریانه، آرام و بی‌سروصدا، پایه‌های همان عمارت را می‌جود که به‌ظاهر برایش سر تعظیم فرود می‌آورد و هدفش روشن است: کشیدن چهارپایه‌ای که آیت‌الله بر آن ایستاده. او و رئیسش هدفشان روشن‌تر از آن است که پنهان شود، تضعیف مشروعیت آیت الله و صاف‌کردن جاده برای کسی که در «دولت سایه حاکمیت» انتخاب کرده اند. با افشاگری‌های حساب‌شده علیه چهره‌های منصوب یا مورد اعتماد آیت‌الله، نقشه‌ای را گام‌به‌گام اجرا می‌کنند که هدف غایی‌اش چیزی نیست جز زدودن مشروعیت از چهره رهبر و هموار کردن مسیر برای جانشینی که تعیین کرده اند. چهره امیرحسین و رئیسش بی‌شباهت به مسعود کشمیری نیست و ناگزیر ذهن را به یاد نفوذ می‌اندازد. اما شاید راهی که می‌روند، گرچه آشنا، سرنوشتی متفاوت داشته باشد.

Alireza Mostofi

41,972 просмотров • 1 год назад

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

21,027 просмотров • 5 месяцев назад

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

پری

331,518 просмотров • 6 месяцев назад

حمله به سفارت و پایان دکترین “ساختمان بغلی” بعدازظهر روز ۱۳ فروردین، در آشپزخانه‌ی دفتر به همراه میلاد (ایرانی)، مهدی (لبنانی) و حسینین (سوری) نشسته بودیم و درباره‌ی آداب روز طبیعت در ایران صحبت می‌کردیم که پیامی از علیرضا آیتی، معاون سفیر ایران در دمشق، دریافت کردم. پیام را باز کردم. فیلمی ۱۲ ثانیه‌ای بود که از پنجره‌ی اتاقش در سفارت گرفته شده بود؛ ساختمان بغلی سفارت در حال سوختن بود. چند پیکر در خیابان در میان شعله‌ها می‌سوختند و صدای فریاد و جیغ از همه‌جا بلند بود. بلافاصله فیلم بعدی رسید. در آن، علیرضا گفت: «حسین، ساختمان بخش کنسولی رو زدند!» ساختمان کنسولگری ایران محل مراجعه‌ی بسیاری از مردم برای انجام امور اداری بود. این ساختمان چهار طبقه داشت: طبقه‌ای به بخش کنسولی سفارت اختصاص داشت، یک طبقه منزل صاحب ساختمان بود، طبقه‌ی سوم محل زندگی سفیر ایران، و طبقه‌ی چهارم میهمان‌سرای سفارت بود. در همان لحظه که فیلم را هضم کردم، اولین نگرانی‌ام علیرضا (اکبری)، فرزند سفیر، و حاج خانم (همسر سفیر) بود؛ چون آن‌ها تنها در منزل بودند و معمولاً سفیر تا آخر شب در دفتر کارش می‌ماند. دست‌پاچه شدم. گوشی را برداشتم و با سفیر تماس گرفتم؛ خطش مشغول بود. چند بار تلاش کردم، فایده‌ای نداشت. با حسین افشار تماس گرفتم. در حالی که گریه می‌کردم گفتم: «حاجی، ساختمان سفارت رو زدند!» حسین گفت: «مطمئنی؟» گفتم: «بله، تصاویرش رو دیدم.» در حال صحبت با حسین بودم که دیدم یک خبرگزاری “همه‌چیزدان” که حتی مدعی زنده بودن سید حسن نصرالله هم بود، در خبری غیرواقعی اعلام کرد: «حمله‌ی رژیم صهیونیستی به ساختمان کناری سفارت ایران در خیابان المزه دمشق» داشتم سکته می‌کردم. بوی لاپوشانی به مشام می‌رسید. به حسین گفتم: «مگه می‌شه این رو هم نادیده گرفت؟» در همان لحظه، زیرنویس شبکه خبر دقیقاً همین جمله را تکرار کرد. به حسین گفتم: «حاجی، من می‌دونم این ساختمون، خاک ماست؛ کنسولگری و منزل سفیره. نمی‌شه حمله به خاک رو انکار کرد.» حسین گفت: «به خدا توکل کن و خبر رو منتشر کن.» دمِ هادی قاسمی گرم که خبرگزاری دانشجو را واقعاً آزادمردانه در خدمت روایت صحیح از “طوفان الأقصی” قرار داد. با عکسی که صابر (ایرانی) از بالای ساختمانِ در حال سوختن گرفته بود ــ که تابلوی ساختمان سفارت و پرچم ایران هم در آن مشخص بود ــ، خبر را در خروجی خبرگزاری قرار دادم: «حمله جنگنده‌های رژیم صهیونیستی به ساختمان سفارت و منزل سفیر ایران در سوریه» دقایقی بعد، زیرنویس‌ها و تیترها تغییر کرد. سوار ماشین شدم و به همراه دو برادر دیگر، خودم را به دمشق رساندم، برای روایتِ خانه‌خرابی. وقتی به محل رسیدیم، پیکرها را یکی‌یکی بیرون می‌آوردند: پیکر حسین امان‌اللهی… لباس‌هایش را در آغوش گرفتم. پیکر ابو مهدی… و شهید والامقام حاج رحیمی… خدایا، چه خونی از ما ریخته شد. شهید حاج ابو مهدی همیشه سید حسن را «باب‌الجنه» خطاب می‌کرد. حالا جمعِ بهشتی‌شان در اعلی علیین است. دفاع دلیرانه از حرم اهل‌بیت علیهم‌السلام، به شهدای عزیز ما توفیق دفاع از اقصای امت را داد. بخشی از کتابی که نوشته‌ام و نامش را «آدم‌هایی که شما نمی‌شناسید» گذاشته‌ام. این آدم‌ها اگر نبودند، کسانی با دکترین «ساختمان بغلی»، حتی حمله به خاک را هم…

Hossein Pak

13,492 просмотров • 1 год назад

متاسفم‌ که مجبور می شوم این ویدیوها را منتشر کنم ؛ اما متاسفانه برخی علاقه دارند خود را به نفهمیدن بزنند ، عصر اینترنت است و هیچ چیز تحریف شدنی نیست . کسانی که امروز تلاش می‌کنند حرف مرا تحریف کنند، خوب می‌دانند که هیچ‌کس منکر حمایت مردم خارج از کشور نیست. منظور من هم‌ مردم ‌نیستند . مردم در سرما و گرما، در برف و باران، کار و زندگی‌شان را رها کردند و برای حمایت از مردم داخل ایران به خیابان آمدند. این فداکاری‌ها قابل انکار نیست. اما بحث مردم نیستند؛ مورد بحث کسانی هستند که هدایت و مدیریت این تجمع‌ها و فراخوان‌ها را در دست گرفتند و این حمایت عظیم را، به‌جای رساندن صدای بی‌صدای مردم ایران، به بیراهه کشاندند. لطفاً سفسطه نکنید. همه دیدند که چگونه به‌جای تمرکز بر صدای زندانیان سیاسی، خانواده‌های دادخواه، اعدام‌ها و جان‌باختگان، پای بلاگرها، چهره‌های بدنام و افراد بی‌سابقه یا بدسابقه را به مرکز این حرکت‌ها باز کردند . هیچ‌کس نمی‌تواند حضور پرچم‌های آمریکا و اسرائیل و رقص و پایکوبی را انکار کند؛ حتی پس از این که مشخص انها فقط بدنبال منافع خودشان هستند و جان مردم ما هیچ ارزشی برایشان ندارد .کشورهایی که رهبرشان تمدن هزاران ساله ایران را تهدید به نابودی کرد ، مردم را تهدید به بازگشتن به عصر حجر کرد و آب و برق و معیشت مردم را تهدید نمود و همزمان هر روز برای مذاکره با قاتلان مردم پیغتم‌و‌پسغام فرستاد و هنوز هم پرچم و تشکرها و رقص و پایکوبی ها ادامه داشت . مردم تصمیم گیرنده تجمع ها نبودند ، می شد بجای پرچم امریکا و اسراییل پلاکارد #نه_به_اعدام یا پلاکارد جاویدنام ها را به دست مردم بدهند که ندادند . فاجعه اینجا بود که ، به‌جای اینکه از این تجمع‌ها و شکوه و همکاری و حمایت مردم خارج برای رساندن صدای مردم در بند ایران استفاده کنند، مسیر را به سمت نمایش‌های سیاسی، رقص و پایکوبی با پرچم کشورهایی بردند که امروز مشخص شده منافع خودشان را دنبال می‌کردند و امروز مشغول مذاکره و توافق با قاتلین فرزندان ایران هستند . مردم اما همیشه هزینه می‌دهند. مردمی که صادقانه آمدند، امید داشتند و از خود گذشتند، بازیچه قدرت‌طلبی و خودخواهی شدند. و نتیجه چه شد؟ تقریباً هیچ. آنطور که دنیا آبان را دید . آنطور که جنبش زن، زندگی، آزادی را دید . صدای #دی‌ماه_خونین که وسعت جنایت ‌کشتار غیرقابل توصیف است را نه دید و نه شنید . و این یعنی یک جای کار می لنگد . حال از من طلبکار نباشید من مسئولیت تجمع ها ، رسانه ها و این حرکت ها را نداشتم که اگر داشتم و اینچنین پیش می رفت خود را نه لایق سرزنش بلکه مجازات می دیدم .

Saba.Bakhtyari

48,415 просмотров • 3 месяцев назад

رفتار کشورهای منطقه و جهان خیلی شفافه. ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی رو ابتدا تضعیف کردند، سپس دندون هاشو کشیدند و همزمان محاصره کامل کنترل شده کردند و حالا با خیال راحت،‌ رهاش‌ کردند تا با هزینه صفر نتیجه بگیرند. رفتار همه کشورهای منطقه و جهان حاکی از اونه که همه روی سقوط نظام سیاسی ایران متفق القول هستند. این نشانه ها چیست؟ روسیه به ایران تجهیزات نظامی پیچیده نمی‌دهد و یا بسیار با اکراه و تاخیر می‌دهد، همزمان چندین برابر مناسبات اقتصادی و سیاسی با کشورهای عربی دارد. چین در ایران سرمایه گذاری نمی‌کند، پول های فریز شده ایران را نمی‌دهد، نفت را با تخفیف زیاد و پرداخت نامعلوم می‌خرد و چندین برابر مناسبات با کشورهای عربی دارد. از این دو که به دید جمهوری اسلامی متحدانش هستند بگذریم آمریکا قطره چکانی پول کنترل شده آزاد می‌کند و امید توافق را در کورسو‌ زنده نگه می‌دارد اما توافق نمی‌کند. آمریکا راهبرد رهبر جمهوری اسلامی یعنی نه جنگ نه مذاکره را تمام و کمال پذیرفته و با لذت دنبال می‌کند. یقین دارد که چین به جمهوری اسلامی اجازه بی ثبات کردن منطقه را نمی‌دهد و همه کشورها متفق القول در صورت دستیابی جمهوری اسلامی به بمب اتم، حمله نظامی خواهند کرد. اما نفوذ اطلاعاتی کافی دارد که بداند چه زمانی آن ها حتی فکر به ساخت بمب اتم خواهند کرد. عربستان فهمیده که خیالش از بابت امنیت خلیج فارس از طریق قدرت نظامی آمریکا و وابستگی ۵۰ درصدی چین به نفت خلیج فارس راحت است. به دنبال تضمین امنیتی بیشتر از آمریکاست. توافقش با اسراییل قطعیست و به زودی علنی می‌شود و بعد از عربستان، دومینوی رسمیت شناختن اسراییل در کشورهای عربی خواهد ریخت. پس همین که خیالش راحت باشد که تنش با تهران کنترل شده است برایش کافی است. اسراییل از حضور جمهوری اسلامی تمام و کمال برای باز کردن جای پایش در منطقه استفاده کرد و به توافق بزرگش با عربستان رسید. با تبلیغات متعدد و شلوغ کاری، خیالش را از امنیتی سازی ایران راحت کرده. این لیست زیاده. کما اینکه آذربایجان و ترکیه در صدد روز‌ موعود هستند تا کریدور زنگزور را با هزینه صفر باز کنند. عراق در حال تجهیز سریع نیروی نظامی خودش هست تا روز موعود اروند رود را به حقیقت تبدیل کند. واقعیت این است که نشانه ها همه از این خبر می‌دهند که تقریبا همه مطمئن هستند که نظام سقوط می‌کند و منتظر زمان موعود هستند و دلیلی به توسعه روابط اقتصادی یا سیاسی با جمهوری اسلامی نمی‌بینند چون آینده ای براش متصور نیستند. تنها دارایی جمهوری اسلامی، ایدیولوژیش است که آن هم با توافق سعودی و اسراییل، از پایه شروع به متلاشی شدن می‌کند. سخنرانی های «به قله نزدیکیم» و حرف زدن از اتحاد با عربستان و مصر! علیه امریکا، نشان از این واقعیت دارد. در داخل هم چنان ایدئولوژی در حال سقوط است که با لایحه حجاب و بستن اینترنت دارن ترس و وحشت را نشان می‌دهند. در داخل و خارج و خود نظام، همه باور کردند که سقوط نزدیک است. بحران کلاسیک حکومت های مشابه، بحران جانشینی است که می‌تواند یکی از تریگرهای بالقوه این پایان باشد.‌ انباشت بحران ها میتواند تریگرهای بالقوه دیگری باشند. اما تیتراژ فیلم بالا رفته است و نم نم تماشاگران در حال ترک سالن سینما هستند. من باور بین المللی و داخلی را در سقوط می‌بینم. به قول کتاب اقتصاد روایی، روایتی که همه گیر شده، خودش واقعیت جدید را رقم خواهد زد. الان که هم فکت ها و هم آمار و ارقام و هم روایت غالب عمومی و بین المللی همگی فقط منتظر زمان وقوع هستند.

🏴JannatKhah🔩🪰

686,920 просмотров • 2 лет назад

از وقتی خودم را به عنوان انسان شناختم «بی دین شدم» رژیم های اسلامی و زنان سال قبل این ملا از منبر مسجد خیلی تند و وحشیانه خطابش به من این بود : باید در خیابان و چوک کابل لخت میشدم نه در سلول زندان، و در پشت موتر بسته میشدم تا پوستم به زمین میریخت… و تا پند میشد به زنانی که آزادی میخواهند. وحشت ایجاد میشد به زنی که میخواهد انسان بماند نه برده جنسی. بعد اکثرا نر های نکتایی دار و دانشگاهی افغانستان به من واژه «تفریط را استفاده کردند» چون من حق و حقوق انسانی خود را بیشتر از حرف این ملا و پیروانش در جامعه اسلامی، مردسالار و زن ستیز میخواهم. چون من در برابر این عقاید غیر انسانی، سرکوبگر صدای بلندتری داشتم. مطمین هستم اگر روزی در کوچه و پس کوچه توسط گلوله، چاقو مومن تروریست دیندار به قتل برسم، واکنش تان همین است که حق تفریط بودنم بود. مردان در ظاهر دانشگاه رفته نکتایی دار، اما بیچاره تر و ترسو تر ،عقده ی تر ازین ملا در برابر زنانی هستید که در برابر تبعیض جنسیتی، نژادی ، باور و عقاید ، دین،سیاست و جنگ تان اعتراض،مقاومت و ایستادگی بلدند. تعداد دیگر : ترا چه به سیاست،به جنگ؟ در حد فمینیست بودن و فعال حقوق زن باش😏 این جنگ و سیاست،دین ها ابتدا زندگی ما مردم عادی و زن غریب را تباه کرده و میکند. پس شرم میدانم تماشاگر،با عفت برای مردان و صلوات فرستنده باشم. خودم را خارج از قواعد دینی و مردسالاری به عنوان انسان با شرف به رسمیت میشناسم.

Zarmina Paryani

34,382 просмотров • 1 год назад

روزنوشت دوم فروردین، #تهران هرچه از شروع #جنگ می‌گذرد، نوشتن سخت‌تر می‌شود. نه که حرفی نباشد، هرچه هست، تکرارِ درد و ترس و زخم‌هایی که نه می‌بندند، نه حتی فرصت عادت کردن بهشان را دارم. امروز دوم فروردین است، دیشب نخوابیدم. خواب دیگر شبیه پناه نیست. بیشتر شبیه سقوط است. چشم‌ها را می‌بندی و ذهنت رهایت نمی‌کند. صداها را حتی وقتی نیستند، می‌شنوی. کابوس میبینی، نگران تعلقاتت هستی از دل تهران می‌نویسم. شهری که در دل جنگ ایستاده، اما دیگر زنده بودنش شبیه قبل نیست. صبح که بیدار شدم، همه‌چیز عادی بود.و این عادی بودن ترسناک‌ترین بخش ماجراست. چون من این پوسته شکننده عادی بودن را کنار زدم.. از ترس قطعی برق و گاز و یخچال و … املت با کره درست کردم، با چای داغ لیوانی و خامه و … انگار مرضِ خوردنِ خوراکی‌های یخچالی گرفتم… و همه چیز برایم خوشمزه بود… در شهر، آدم‌ها در خیابان راه می‌روند، بقالی‌ها نیمه‌بازند، ماشین‌ها رد می‌شوند.اما هیچ‌کس واقعاً اینجا نیست. همه یک جای دیگرند.در ذهنشان، در ترسشان، در سناریوهایی که مدام مرور می‌کنند: اگر برق برود چی؟ اگر صدا نزدیک‌تر شود چی؟ اگر این بار…؟ آب چه؟ می‌خواستم بروم بیرون. برای چند نفر که دورند، از خیابان‌ها فیلم بگیرم و همینجا به رسم چند روز گذشته منتشر کنم خواستم نشان بدهم زندگی هنوز جریان دارد. لباس پوشیدم. ایستادم پشت در دستم روی دستگیره ماند بغض لعنتی‌ام ترکید. نرفتم. نه از صدا میترسم نه خطر مشخصی. به خاطر چیزی بی‌نام که درونم نشسته و تکان نمی‌خورد. ظهر، یک دسته گل خریدم. خودم هم نمی‌دانم چرا. شاید چون دلم می‌خواست به چیزی تکیه کنم که هنوز شبیه زندگی است.گل‌ها را آوردم خانه. ساقه‌ها را کوتاه کردم و گذاشتم روی میز. و ناخودآگاه نگاهم رفت سمت یخچال. همان‌جا ایستادم.فکر کردم اگر برق برود چه؟ خانه‌ام طبقه بالاست.آسانسور از کار می‌افتد.آب نمی‌آید.یخچال خاموش می‌شود.غذاها خراب می‌شوند و من، با دو سگ، در یک جعبه‌ی معلق در هوا، گیر می‌افتم. این‌ها ترس‌های بزرگی نیستند. اما واقعی‌اند.بیش از حد واقعی. از وقتی تهدید به بمباران زیرساختها شروع شده، همه‌چیز تبدیل شده به آماده‌باش. صبح با استرس بنزین زدم. گوشی‌ دائم بالای ۹۵ درصد شارژ است. پاوربانک شارژ. ۲۴ تا باتری جدید خریده‌ام. برای اینکه اگر تاریک شد با چراغ قوه حداقل بتوانم راه بروم. این‌ها زندگی نیست شبیه تمرین زنده ماندن است. عصر که بیرون می‌روی، شهر ساکت‌تر است.یک سکوت سنگین که زیرش صدا جریان دارد.هر چند دقیقه، یک صدای دور.همه برای یک ثانیه مکث می‌کنند.بعد دوباره راه می‌افتند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما افتاده عزیز من… درون همه‌مان. دیگر نمی‌توانم سگ‌هایم را تنها بگذارم.فکر می‌کنم اگر اتفاقی بیفتد، حتی نمی‌توانند کمک بخواهند. این فکر، مثل یک گره، همیشه با من است. امروز هر نیم ساعت به مادرم زنگ زدم.حرف خاصی هم نداشتم، فقط برای شنیدن صداش، ترس از قطعی تلفن خوره به روانم انداخته حس می‌کنم اگر یک‌بار نتوانم صدایش را بشنوم، چیزی درونم فرو می‌ریزد که دیگر جمع نمی‌شود. به دریا زنگ زدم.گفتم خاله جون شاید یک ماه نباشم.. بی توجه پرسید یک ماه یعنی چی؟ و من، وسط این همه فکر و حرف، هیچ جوابی نداشتم. جدیداً شب که می‌شود، به خاطر فکرهایی که در تاریکی بزرگ‌تر می‌شوند، شهر برایم تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسد. زندگی دارد فشار می‌آورد.نه یک‌باره.. آهسته، مداوم، بی‌وقفه. و من مدام به خودم می‌گویم بنویس. قوی باش دوام بیاور. امروز تلاش جدیدم برای عادی نشان دادن و تاب آوری این بود که برق خانه را قطع کردم و شمع روشن کردم، بعد از ۲/۵ ساعت با حالت پنیک همه کلیدهای مینیاتوری را روشن کردم و یک دل سیر اشک ریختم حقیقت را با خودم تکرار میکنم من زن غمگین جنگ زده خاورمیانه‌ای هستم، در دل شهری که هر روز بیشتر شبیه یک خاطره‌ی زخمی می‌شود،نشسته میان صدا و سکوت،میان امید و فرسودگی و سعی می‌کنم فقط یک کار ساده را انجام بدهم ادامه بدهم…

Golshan

28,482 просмотров • 5 месяцев назад

رئیس‌جمهور: با اخبار استعفا می‌خواهند بین دولت و رهبری اختلاف درست کنند/ آقای پزشکیان! با دشمن فرضی نجنگید؛ «کاسبان استعفا» در اطراف شما هستند نه بین منتقدان دفتر رئیس جمهور در واکنش به اخبار استعفای پزشکیان، بخشی از گفتگوی رئیس جمهور با مردم را منتشر کرده که پزشکیان در آن ادعا می‌کند کسانی در صدد ایجاد اختلاف بین دولت و رهبری هستند. اما نگاهی به رخدادهای گذشته نشان می‌دهد که خط استعفا عموماً از سوی حامیان دولت پررنگ شده و کاسبان استعفا دقیقا به اردوگاه حامیان پزشکیان تعلق دارند. اولین بار، این رسانه‌های حامی دولت مانند روزنامه اعتماد (متعلق به رئیس شورای اطلاع‌رسانی دولت) و سازندگی بودند که خبر از جلسه پنج‌نفره پزشکیان با روحانی، ناطق نوری، سیدحسن خمینی و جهانگیری دادند. طبق روایت همین رسانه‌ها، در آن جلسه به پزشکیان توصیه شده بود که در صورت عدم اجرای خواسته‌هایش، محکم بایستد و بگوید: «با این شیوه نمی‌شود کشور را اداره کرد.» اسحاق جهانگیری عضو همین جلسه در جای دیگری به بهانه توضیح عدم حضور خود برای انتخابات ریاست جمهوری، بحث استعفا را باز کرده و گفته بود: «مشکلات به حدی است که من فکر می‌کنم اگر رئیس‌جمهور شوم شش ماه بعدش همین مردم به خیابان می‌آیند و شعار می‌دهند، مرگ بر فلانی! استعفا! استعفا! چون به کس دیگری که نمی‌توانند بگویند به رئیس‌جمهور می‌گویند.» پس از انتشار گسترده این خبر و شکل‌گیری موج اولیه، تیم رسانه‌ای دولت با یک تکذیبیه ناشیانه، شایعه‌ای را که هنوز فراگیر نشده بود، به یک خبر رسمی تبدیل کرد و به جای درخواست از حامیان پزشکیان برای نپرداختن به چنین مسائل حساسی، بلافاصله رسانه‌های منتقد را به همسویی با دشمن و تولید شایعه متهم کرد! موج دوم فشار برای استعفا، دقیقاً پس از بیانات قاطع رهبر انقلاب درباره ممنوعیت مذاکره با آمریکا کلید خورد. این بار نیز کاربران و رسانه‌های اصلاح‌طلب در اقدامی هماهنگ، پزشکیان را تشویق به کناره‌گیری کردند تا به خیال خود، هزینه این تصمیم را برای نظام بالا ببرند. در این فاز، خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) در یادداشتی، ضمن ترسیم فضایی بحرانی از ناتوانی دولت، صراحتاً نسخه را پیچید و نوشت: «انتظار می‌رود رهبر انقلاب دست دولت و رئیس‌جمهور را برای پیشبرد امور و رفع موانع با تفویض پاره‌ای از اختیارات در داخل و خارج باز بگذارند.» مرتضی الویری، فعال سیاسی اطلاح‌طلب هم پس از کنار رفتن ظریف و همتی از کابینه تعارف را کنار گذاشت و صریحاً گفت: «اگر من جای آقای پزشکیان بودم در استعفا دادن درنگ نمی‌کردم. ایشان با این شرایط به‌ وجود آمده، ایشان نمی تواند به قول و وعده‌هایی که به مردم داده وفا کند و آن‌ها را تحقق بخشد.» در همان روزها، انصاف نیوز رسانه حامی دولت در مطلبی از جریان تندی در بدنه اصلاحات پرده برداشت که در حال فشار بر پزشکیان برای استعفا و کناره‌گیری از ریاست جمهوری است. این رسانه نوشت: «نمی‌شود دفاع جریان اصلاحات از دکتر پزشکیان بر اساس انتظار گشایش حداقلی باشد بعد که مردم رای دادند حالا بگوییم چون نمی‌گذارند پزشکیان استعفا دهد.» انصاف نیوز در ادامه می‌افزاید: «این روزها باز هم یک جریان تند مانند سال ۸۸ قصد دارد بر پایه‌ی تحلیل‌های اشتباه خود که فکر می‌کند چنانچه سیاست فشار برای استعفای پزشکیان را در دستور کار قرار دهد حاکمیت عقب نشینی خواهد کرد و روزنه گشایی تبدیل به دروازه گشایی خواهد شد، شروع به تحلیل و فشار برای جا انداختن استعفای پزشکیان کرده است!» حالا و در چنین شرایطی باید به رئیس جمهور یادآور شد که اگر نگران شایعات مرتبط با استعفای خود و القای اختلاف میان دولت و رهبری هستید، نیاز نیست راه دوری بروید و با دشمن فرضی بجنگید؛ چرا که «کاسبان استعفا» همواره در اطراف شما بوده‌اند نه در میان منتقدان.

رجانیوز

12,412 просмотров • 26 дней назад

جناب ali pirhadi 🇮🇷 ایا میدانید که: «قطع نهادی با گذشته‌ی سرکوبگر شرط حداقلی گذار است»؟یعنی نظام جدید نباید ابزارها، نهادها و سازمان‌های نظام سرکوبگر قبلی را به رسمیت بشناسد یا بازتولید کند؛ حتی اگر اسم حکومت عوض شده باشد. این قطع شامل: -انحلال یا ممنوعیت احزاب ایدئولوژیکِ سرکوبگر! -ممنوعیت فعالیت سیاسی برای کادرهای آن نظام! -حذف قوانین و نهادهای ایدئولوژیک! -بازنویسی قانون اساسی! -مستندسازی و به‌رسمیت‌شناختن جنایت‌ها! و این را در حقوق گذار می‌گویند (پاکسازی نهادی)! گذار واقعی فقط «تغییر آدم‌ها» نیست، قطع رابطه‌ی حقوقی و سیاسی با ساختار جنایت است،چون اگر این قطع اتفاق نیفتد، سه چیز از بین می‌رود:عدالت-اعتماد عمومی-عدم تکرار و اینحرف شما یا از ناآگاهی می‌آید یا از همدلی با نظام ولایی و حالت سومی ندارد! گفتن اینکه «در حکومت آینده حزب جمهوری اسلامی باید فعال باشد» یعنی نه با فاشیسم زاویه داری،نه با نازیسم و نه با جمهوری اسلامی! سوال: حزب جمهوری اسلامی از چه چیزی میخواهد دفاع کند؟ تثبیت ولایت فقیه؟ تاکید مستقیم اعدام‌ها؟ همسویی با حذف رقبا یا سرکوب؟ فساد را ترویج دهد یا از قوانین اساسی الوده به شریعت دفاع کند و یا اصولا چند ملا را به سیاست سوق مجدد دهند؟ مثلا مجتبی با انهمه پول و سرمایه ی غارت شده،حزب تشکیل دهد و کرسی های مجلس را بدست اورد و حزب جمهوری اسلامی با ریشه ی خمینیسم مسلحانه را ترویج دهد یا مریم رجوی به یاد حنیف چند صد اشرف در کشور بسازد؟ اصلا بیایید: -تصور کنید پس از شکست المان هیتلر،حزب نازی میخواست با انهمه جنایت،در کشور المان فعالیت حزبی کند یا اینکه تفکر فرانکویی در اسپانیا پاکسازی نمیشد و یا موسولینی زنده میماند و تمام فراریان به ایتالیا باز میگشتند و حزب فاشیست را راه اندازی میکردند!!! ایا عقلانیست؟ لطفا تعطیل کنید این اداهای دموکراسی طورتان را که هیچ خریداری ندارد،لطفا به صرف داشتن تریبون،هرچه به ذهنتان میاید را ترویج ندهید و بدانید شما فقط یک مجری هستید،نه کارشناس سیاسی و قانون نویس و نظریه پرداز! گویی میل شدیدی دارید که ریشه ی جمهوری اسلامی با اینهمه جنایت و ویرانی زنده بماند و گویی از داغ دل مادران و فرزندان و پدرانی که میدانند به فرزندانشان قبل از اعدام چه تجاوزها شده،خبر ندارید!!! شما حق ابراز چنین نظری را در رسانه هرگز ندارید و قبلا هم علاقه ی تان را به نخست وزیری افراد با ریشه ی جمهوری اسلامی و یا کرسی مجلس به تروریست ها بی هیچ لفافه ای در مثَل بیان کرده اید! این #شور_دوربینی چرا در شماها اینچنین افساگسیخته شده و پایانی ندارد؟ قبلتر هم اقای امید در روزگارانی که فریاد میزدیم افاغنه و اعراب حق اینچنین تهاجمی را در لباس مهاجر ندارند،با پیش کشیدن نام«مادر» سعی در نرمالایز این فلاکت امروز شد! ایا شنیدید که برادر جاوید نام #خسرو_علیکردی میگفت:نیروهای سرموب و بازداشت کننده غیر فارسی صحبت میکردند و از کشورهای دیگر بودند؟(در ادامه لینک گزارش را اپلود میکنیم) #پسرعاقل_نوح بخوانید👇

پسر عاقل نوح

18,894 просмотров • 8 месяцев назад

در رابطه با فیلم جدید از مهمات خوشه‌ای موشک سپاه. مشخصا ارتفاع رهاسازی پایین است، چون برخلاف انواع پرتعداد، مهمات بزرگتر و قوی تر است و نیاز به اصابت دقیق تر دارد. به این سیستم نه MIRV میگویند نه MRV. در سیستم MRV هر یک از مهمات در خارج جو و معمولا پس از اتمام مرحله boost جدا شده و پرتاب میشود. یعنی یک Reentry Vehicle کامل با قابلیت تحمل حراراتی بالا است. علت اینکه دانشمندان موشک جدا سازی پس از مرحله boost را ترجیح میدادند این بود که الگو اصابت براساس محاسبات بالستیک قابلیت پیش بینی بهتری داشت. جدا سازی داخل اتمسفر به علت عدم قطعیت نیروهای آیرودینامیکی شاید محل اصابت را با عدم قطعیت بیشتر در سرعتهای بالا (مخصوصا برد قاره پیما) مواجه کند به ویژه اگر محلهای اصابت فاصله داشته باشد. در حملات اتمی باید این امر را رعایت کنید که محل های اصابت فاصله-زمانی کافی داشته باشند تا روی یکدیگر اثر منفی نگذارند. چون انفجار قبلی میتواند روی سرجنگی بعدی که باید اصابت کند اثر گذاشته و آنرا نابود کند. پس اینجا ما با یک سرجنگی خوشه‌ای مواجه هستیم و نه MRV. نمیدانم شاید سپر حرارتی آنها برای پرتاب از خارج جو هم آماده باشد، یعنی هر خوشه یک RV کامل باشد که از آن خصوصیت استفاده نشده باشد.

Mohsen.Reyhani

43,746 просмотров • 2 месяцев назад

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سال‌هاست منو رها نمی‌کنه. هر وقت دلتنگ می‌شم، هر وقت می‌ترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی می‌گردم که می‌دونم جای دیگه پیدا نمی‌شه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکت‌تر از همیشه بود. طلافروشی‌ها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازه‌ها خلوت، فروشنده‌ها نشسته و منتظر، با نگاه‌هایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروش‌ها هنوز نفس می‌کشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گل‌ها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شب‌بو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو می‌آید و دل آدم را آرام می‌کند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگ‌های خیس گل ها زیر پا له می‌شدند و اگر حواست نبود، یک لحظه می‌لغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همان‌جا، سر جایش بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، نذری‌فروش‌ها، نمک‌فروش‌ها، آن‌هایی که صدا می‌زدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. کنار ورودی، تره‌بار کوچک پر از ماهی‌ و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید می‌داد. میوه‌فروشی‌ها مثل همیشه برق می‌زدند، ترشی‌فروش‌ها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی می‌خریدند، سیر می‌خریدند، همه جا بوی سیر می‌آمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمی‌داد، شاید چون همه چیز بوی عید می‌داد، حتی غم‌های این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیده‌اند با هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند. سال‌های نو، خنده‌ها، شلوغی‌ها، خریدها، هیجان‌ها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو می‌رود. رسیدم به آب‌انار‌فروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آب‌نار خنک درست می‌کند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که می‌خوری، می‌فهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، چشم در چشم می‌شدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل می‌شد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه می‌دانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده‌ هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی‌ کردیم..

Golshan

31,832 просмотров • 5 месяцев назад

در پی هر تاریکی روشنایی است: جمهوری اسلامی ایران تصمیم خود را مبنی بر خروج مهاجران افغانستان یا به قول خودشان اتباع گرفته است. نوشتن نامه سرگشاده، گلایه، دعوت به بردباری و حوصله، توسل به سعدی و حافظ و برجسته‌سازی مشترکات ره به جایی نمی‌برد و بهتر است به ظرفیت‌های خودی فکر کنیم. در عین حال باعث ضیاع وقت خود و تهران نشویم. این اخراج هر دلیلی که دارد به منافع امنیتی و ملی ایران مربوط است و در آن جایی برای گنجاندن چند میلیون آواره از کشور همسایه تعریف نشده و اگر هم شده بود وقتش گذشته است. عوامل و دلایلی که ممکن است دولت ایران را واداشته این تصمیم را بگیرد عبارت‌اند از: نخست، یادآوری به دنیا که فاجعه انسانی در افغانستان منشأ در قرارداد بدنام دوحه دارد و جمهوری ایران مجبور نیست آوارگان دسیسه آمریکا را پناه دهد. دوم، ممکن است تعدادی از شهروندان کشور ما در کارهای خلاف دست زده باشند و این حتمی نیست که جاسوسی برای اسرائیل بوده باشد. نباید فراموش کنیم که طالبان بیش از پانزده هزار مجرم را از زندان‌های افغانستان رها کرد و اکثراً راهی ایران شدند. سوم، این تصمیم احتمالاً برای اعمال فشار بر طالبان و در کل بر افغانستان است. اما هدف سیاسی و راهبردی این فشار را نمی‌توان به سادگی وضاحت داد. فرض اینکه اخراج مهاجران به هدف فشار بر طالبان و افغانستان اعمال می‌گردد، اما در نهایت چه دستاوردی را از آن توقع دارند و چگونه آن دستاورد را اندازه‌گیری می‌کنند هنوز معلوم و هویدا نیست. چهارم، جمهوری اسلامی ایران به آغاز مجدد جنگ می‌اندیشد. احتمال آن نیز بعید نیست. تهران به جنگی آمادگی می‌گیرد که احتمالاً قوی‌تر از آنچه اتفاق افتاد خواهد بود. در آن سناریو ایران نمی‌خواهد دغدغه‌ای از حضور بیگانه، ولو آن بیگانه هم‌زبان و همسایه باشد، در خاک خود داشته باشد. این بار معلوم است که تهران حاضر است تبعات تصمیم خود را مدیریت کند. پنجم، در طول تاریخ، در هر کشوری که بحران ایجاد شده، دولت‌ها کوشیده‌اند عنصر بیگانه را مقصر اصلی و دلیل گسست‌ها قلمداد کنند. نفوذ و رخنه اطلاعاتی اسرائیل در جنگ علیه ایران هیچ ربط تعیین‌کننده‌ای به مهاجران افغانستان ندارد. فرض کنیم هسته‌های مخرب اسرائیل سه لایه داشتند: طراح، عملی‌کننده، لایه مصرفی. طراح که مسلماً یا در اسرائیل قرارگاه دارد یا تحت پوشش بیزنس‌های عادی و مشروع در یکی از شهرهای کشورهای همسایه مستقر شده است. عامل وسطی که باید موضوع را در داخل خاک ایران مدیریت کند نیاز به اسناد قوی برای تردد دارد و ممکن است نیاز به اسناد قوی و مشروع برای داشتن بیزنس و کاروبار قابل‌باور داشته باشد. این امکانات در اختیار شهروندان افغانستان قرار ندارد. افغان در ایران نیروی کار است. لایه زیرین است، پس سؤال اینجاست که آیا کارگر سر فلکه طراح خرابکاری در جامعه‌ای مغلق و پیچیده مانند ایران شده می‌تواند؟ پاسخ ساده این است که نه. نمی‌تواند یا بعید به نظر می‌رسد. در ادبیات غربی نیروی بشری را به دو دسته تقسیم می‌کنند: پیراهن‌سفیدها، یعنی کسانی که کار پشت میز می‌کنند، و لباس‌آبی‌ها، کسانی که آستین برمی‌زنند و با خاک و فلز سروکار دارند. افغان در ایران از نوع دوم است. خرابکاری‌هایی که در جنگ دوازده‌روزه در داخل ایران از طرف عوامل نفوذی صورت گرفت کار لباس‌سفیدها است، نه لباس‌آبی‌ها. اما گفتن این حرف‌ها نیز فایده‌ای ندارد. حالا بر ماست که باید در موضوع دخالت مثبت کنیم و هدف دخالت خویش را نیز با وضاحت بدانیم. بازگشت نیروی جوان و ضد طالبان از ایران نویدی خوش است. این نقطه مثبت است. این موج برای پرسازی خیابان‌ها و کوه‌ها و دره‌ها کافی است. کسانی که برمی‌گردند واقعیت جدیدی در افغانستان ایجاد می‌کنند. این‌ها به سایه مبدل نخواهند شد. این‌ها ریشه دارند. لهذا باید در پس این سیاهی روشنایی دید و ایجاد کرد. این بازگشت برای بسیج نیروی آزادی‌بخش مهم است. بر ماست که باید عواطف و احساسات بازگشتی‌ها را مسیر دهیم و برایشان برسانیم که منشأ آوارگی و تیره‌بختی‌شان در چیست و در کجاست؟ یقیناً منشأ همه بدبختی‌ها گروه نامشروع، ضد ملی، متعصب و جهل‌پرور طالبان است که همه فرصت‌های واقعی را بر باد داده است. پس بهتر است به جای عریضه برای تمدید برگه، استراتژی برای نیروی بازگشتی ترتیب داد. هیچ راه‌حلی برای مهار بحران عظیم انسانی در کشور در موجودیت ساختار طالبان امکان‌پذیر نیست. این تشکیلات ضد ملی و قهقرایی باید سرنگون شود. ان‌شاءالله.

Afg Green Trend

180,343 просмотров • 1 год назад