正在加载视频...

视频加载失败

این بنده خدا هم تو ۵۰ سالگی هنوز تو حال و هوای تینیجری و حفظ کردن منولوگ‌های فیلمهای مسعود کیمیایی گیر کرده- خودش گفته بود از بچگی دوست داشته اون فیلمها رو کات عمو جون، کات. بیا بیرون از اون نقش و قالبِ فیکِت، عین آدم حرف بزن ببینیم...

93,716 次观看 • 8 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

"یه چیزایی به نظرم جهت‌گیری سیاسی نداره؛ و این جملات رو کسی که جهت‌گیری سیاسی داره، صاحبش نشه. صاحبش نشه لطفاً. آقا، ولی واقعا بچه‌های میناب، و اصلا بچه که کشته می‌شه، تو می‌گی این هیچ نقشی در هیچ تصمیم‌گیری این ماجرا نداشته. آقا, هنوز، هنوز مادر پدرهای اون بچه‌ها می‌رن سر قبر اون بچه می‌خوابن شب، می‌گه بچه‌ام از می‌گه بچه‌ام از تاریکی می‌ترسه، من می‌رم پیش بچه‌ام می‌خوابم. آقا وحشتناکه. بچه‌دار بشین می‌فهمین یعنی چی! یعنی چی؟! یعنی چی که بچه می‌میره، بعد، یه عده می‌گن نه! اون تو پادگان بود یا اون فلان بود یا اون فلان بود. آقا ول کن اصلا! یعنی چی؟! گور بابای جنگ، گور بابای سیاست، گور بابای اون، گور بابای همه، اصلا یعنی چی بچه باید کشته شه؟! اصلا چرا آدم‌ها باید کشته بشن؟ به جنون می‌رسه آدم! تو می‌گی افسرده می‌شی؟ می‌گم آره می‌شم. واقعا حالم بده. اصلا حالم بده! خسته شدم از این وضعیتی که شبانه‌روز داریم تحملش می‌کنیم. اون می‌گه که نصیحت می‌کنی؟ نصیحت نیست؛تهوّعه. تهوّعه. حال بدِ همه‌مونه. من سعیَم رو می‌کنم، سعیَم رو می‌کنم، آدم باشم، شریف باشم، کارمو بکنم، زندگی‌مو بکنم، مثبت رفتار بکنم، یه جایی زور آدم نمی‌رسه، یه جایی؛نمی‌تونه آدم، ظرفیت‌هامون محدوده. هی هم داره محدود‌تر می‌شه، هی هم داریم آسیب‌پذیر‌تر می‌شیم."

Panah Farhadbahman 🎒

45,211 次观看 • 16 天前

#MIGA منتشر شد. «به تویی که هنوز سمت مردم نایستادی» می‌دونم شاید هنوز فکر می‌کنی وفاداری یعنی ایستادن کنار این نظام، حتی وقتی قلبت داره داد می‌زنه که چیزی درست نیست. ولی تا کی می‌خوای خودتو گول بزنی؟ تو همه چی رو با چشم خودت دیدی. اون بچه‌هایی که با تیر افتادن. اون مادری که جنازه‌ی دخترشو بغل گرفته بود. چطور می‌شه بچه داشته باشی و پدر باشی و طرف حکومت بچه‌کشی رو بگیری که کیان پیرفلک رو کشت؟ و حالا نگاه کن… وقتی جنگ شد، خامنه‌ای کجا بود؟ وقتی جنگنده‌ها از پی هم می‌اومدن، وقتی پادگان‌هاتون آتیش گرفتن، اون پیرمرد ترسو حتی یه پیام زنده نداد. غیبش زد. پنهان شد. و تقریباً یک ماه بعد از پایان جنگ هنوز تو سوراخ موشه. حالا از خودت بپرس: می‌خوای گوشت قربانی توهمات پیرمردی باشی که در روز جنگ ناپدید می‌شه؟ می‌خوای برای اون کشته بشی که حتی حاضر نیست روز خطر، از مخفیگاهش بیرون بیاد؟ این رژیم نفس‌های آخرشه. تو بهتر از هر کسی می‌دونی. تو داخل سیستمی. تو دیدی که از درون پوسیده شده. اگه خواهان زندگی هستی، اگه می‌خوای بعد از جمهوری اسلامی، با شرافت زندگی کنی، الان وقتشه. الان زمان انتخابه. نه فردا. فردا دیره. و ما فراموش نمی‌کنیم کی کنار مردم ایستاد و کی مقابل مردم وایساد. پاسدار خامنه‌ای نباش، پاسدار ایران باش. نذار تو رو به‌جای خودشون بسوزونن. زندگی خودت و خانواده‌تو قبل از اینکه دیر بشه نجات بده. این آخرین فرصته. پایان نزدیکه، و آینده به یاد خواهد آورد: چه کسی مردمش رو انتخاب کرد، و چه کسی با دستان خودش خودشو به تاریکی سپرد. بیایید عظمت رو به ایران برگردونیم...

Hamed Fard 🇮🇷

99,480 次观看 • 1 年前

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 次观看 • 1 年前

پیام: «یه مزدور قاتل رو میخوام معرفی کنم ولی تریبونی ندارم و کسی هم نمیشناسم که تو این راه کمکم کنه: دکتر ایوب توکلیان متخصص طب اورژانس بیمارستان سوانح طالقانی مشهد. یه کثافت عرزشی تمام عیار. ۱۸ام روز اول فراخوان شاهزاده، ساعت ۱۰ونیم شب بود که سیل بچه‌های مجروح و تیر خورده سمت بیمارستان ما اومد، اورژانس بیمارستان دریای خون بود و جای سوزن انداختن نبود. این عوضی اون شب کشیک بود. به چشم میدیدم و میشنیدم که CPR بچه‌هامون که هنوز علائم حیاتی ضعیفی داشتن رو زودتر از موعد ختم اعلام میکرد و میگفت بذارین این کثافتا بمیرن تا دیگه آشوب درست نکنن و آمبولانسامون رو آتیش نزنن (البته که بچه‌های پرستار به حرفش گوش نمیکردن). موردی که خودم با چشمای خودم شاهدش بودم یه پسر ۱۵ یا ۱۶ ساله بود که گلوله جنگی به ران پا خورده بود و شریان فمورال رو پاره کرده بود. از پاش مثل آبشار خون میریخت. پدرش جلوی این آشغال التماس میکرد که به داد بچم برس ولی این میگفت اول برین تشکیل پرونده بدین بعد من میام ویزیت میکنم!!!! تو روزهای عادی و روتین مریض اورژانس که میاد اول به سرعت اقدامات درمانی شروع میشه و وقتی اوضاع استیبل شد از همراهی میخوان کارای تشکیل پرونده و بستری رو انجام بده. اون طفلک بخاطر خونریزی زیاد و شوک هموراژیک جاویدنام شد. وسط اون جهنم با همراهای بچه‌هامون بخاطر حجاب درگیر میشد. با دستای خودش با تصمیمای خودش اون شب دست کم ۲۰ تا ۳۰ نفر از بچه‌هامون رو کشت. این کثافت از اون حرومیایی که کف خیابون به سمت بچه‌هامون تیراندازی کردن هیچی کم نداره. این هم بگم که این آشغال به کلّاش و شیاد بودن هم معروفه. روی پیشونی جای مهر داره ولی بخاطر پول و کارانه‌ای که به پزشکا تعلق میگیره هر کار کثافتی که فکرش رو بکنین انجام میده. نمونه بارزش اینه که واسه مریضی که به اصطلاح اکسپایر شده و فوت شده و عملیات احیا و CPR تموم شده میاد چست تیوب میذاره، یا میاد cvلاین میگیره یا میاد خون تزریق میکنه. باور کنین که میاد به جسد خون تزریق میکنه فقط بخاطر اینکه توی پرونده بیمار کد ثبت بشه و بتونه پول بیشتری بگیره حتی از کسی که فوت شده. اسمش رو سرچ کنین تو آپارات هم یه ویدئو ۵۰ دقیقه‌ای هست که رفته صداوسیما نمیدونم چه برنامه‌ای هست که مصاحبه میکنه و هممون رو تروریست و فریب خورده خطاب میکنه. دقیقا خزعبلاتی که ج‌ا داره جار میزنه. توی بخش هم همیشه با همکارا یا بیمارا و همراهاشون درگیره بحاطر حجاب و مسائل اعتقادی. این کثافت امروز هم شیفت بود. حق این عوضی نیس که راست راست راه بره درحالیکه دستش به خون بچه‌هامون آغشته‌اس.»

ـــه

140,512 次观看 • 6 个月前