正在加载视频...

视频加载失败

اینهمه از دوستی با حیوونا براتون گفتم و در عین حال اشاره کردم که دنیای حیوونا اصلا گوگولی نیست. از چند وقت پیش که کلیپای غذا دهی به خرس‌ها تو کوه البرز داره بیرون میاد یاد یه چیزی افتادم. پیشاپیش دارم هشدار میدم چیزی که میخونین ⚠️حاوی مطالب خشونت‌باره⚠️

74,758 次观看 • 1 年前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

با اتفاقات این چند روز؛ خواستم چیزی درباره آینده جریان پادشاهی‌خواهی بنویسم که دیدم حرف زدن در این فضا بیهوده است. استعاره زیر رو بپذیرید. گاهی ساختن چیزی به هیچ ‌چیز منتهی می‌شود. در اسطوره‌ یونانی، سیزیف محکوم است که سنگی عظیم رو از دامنه‌ یک کوه به بالای قله ببره، اما هر بار، درست پیش از آنکه به مقصد برسه، سنگ از دستش رها میشه و به پایین برمی‌گرده. این چرخه تا ابد ادامه داره؛ تلاشی بی‌پایان که هیچ‌گاه به نتیجه‌ای نمیرسه. آلبر کامو؛ بعدها در «افسانه‌ی سیزیف» این سرنوشت رو به وضعیت انسان در جهانی تشبیه میکنه که در آن هر تلاشی برای یافتن معنا، به خلا بی‌پایانی منتهی میشه. فرانسیس آلیس، هنرمند بلژیکی، یک هنر خیابانی رو در سال ١٩٩٧ در خیابان‌های مکزیکوسیتی اجرا کرد با عنوان «تناقض پراکسیس». ایده این هنر خیابانی این بود که نشون بده کنش، به جای آنکه به نتیجه‌ای ملموس منتهی بشه، در خود تحلیل می‌رود: مردی که قالب یخ را در خیابان‌های مکزیکوسیتی می‌کشد، چیزی را می‌سازد، اما آنچه می‌سازد، ناپایدار و محکوم به ناپدیدشدن است: گاهی ساختن چیزی، به هیچ‌چیز منتهی می‌شود. آلیس بعدها ایده دیگری رو به عنوان «وقتی ایمان کوه جابه‌جا می‌کند» اجرا کرد که در آن چند صد نفر با بیل، تپه‌ای از شن رو چند سانتی‌متر جابه‌جا کردند. نمادی از کنشی عظیم با نتیجه‌ای ناچیز.

Ashkan Monfared

23,162 次观看 • 1 年前

من چقدر این مَرد را دوست دارم دیوانه وار. بعد از اینهمه قرن. گویی می شناسمش به مثل یک دوست. به مثل یک رفیق دیرینه. به مثل یک یار؛ و نیچه نمیدانست که چند قرن بعد دختری، از سرزمینی کوهستانی به نام افغانستان، بارها و بارها بخاطرش خواهد گریست و خواهد گریست. و واژه گانش را تک به تک بار بار خواهد خواند. نیچه عزیز، نمی‌دانستی، نمی‌توانستی بدانی، که سالها پس از خاموشی ‌ات، آن خاموشی اندوهبارت، دختری از سرزمینی فراموش‌شده، با نامی که شاید هیچگاه نشنیده‌ای، افغانستان، بارها و بارها به خاطر تو خواهد گریست. بخاطرت و دردهایت سوگوار خواهد شد؛ و آن دختر منم که بارها گریسته ام هم بخاطر اندوهت و هم از شوقِ فهمیدنِ تو و دنیای تو، از مرهمی که واژه‌ هایت بر زخم هایم میگذارد تا التیام بخشد. و من بسیار زخمی ام و سوگوار. و گریسته ام بخاطرت نه به بهانه سوگ خودم؛ که از وجدِ اینکه کسی، در میان آشوب زمانه‌ اش، همان چیزی را حس کرده بود قرنها پیش که من اکنون، در میان اینهمه ناامیدی و سکوت‌ و دروغ‌، تو گویی زندگی می کنم. تو گفتی: - آنکه چراییِ زندگی را دریابد، با هر چگونگی ‌اش کنار می‌آید. - و من سالهاست دنبال همان چرایم؛ در سایه‌ تمام ستیزها، در مهاجرت، در پس قصه های مردمان سرزمینم و مردمان جهان، در خلوت کلمات؛ تو از انسانِ والا گفتی، از اراده‌ برای قدرت، از باز آفرینی خویش؛ و من، زنی تنها، در جهانی مردانه مغرورِ قدرتهایشان، فهمیدم که اراده‌ ما برای زیستن، خود مبارزه‌ ای‌ ست علیه هر مرگِ روزمره تحمیلیِ جغرافیا و تاریخ و زمانه ای که در آن زیستن را تمثیل می کنیم. کاش می‌شد با تو قدم زد، کاش می‌دانستی که زبانِ تو، در دل کوههای ما طنین می‌اندازد. و هر دختری که از خوابِ سنت می‌گریزد، هر زنی که با سکوت می‌جنگد، و هر زنی که تن به اجبار نمی دهد، در واقع، دارد به نیچه‌ سلام می‌دهد. اینجا در سرزمین من همه چیز تاریک است و سیاه؛ اما چراغی است و آن، بی‌ آنکه بدانی، خودِ تویی. تو نیچه. تو ای اندیشه. تو که هر سطری که نوشته ای و به یادگار مانده ای به ما انگیزه می بخشد و وعده رهایی می دهد.

Sahraa Karimi / صحرا کریمی

13,993 次观看 • 1 年前

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 次观看 • 1 年前

شماره صد و دو: امیرعلی کمالی، کلاس اول سوختم از روایت مادر این بچه. عکس‌ها رو اقوام برام فرستادن 😞💔 مادر در مصاحبه‌ای در راه مشهد توی قطار می‌گه: «اگر یه گوشه از صحن امام رضا، امیرعلی رو دیدم بغلش می‌کنم، می‌گم مامان سلام. من به داشتن چنین پسری افتخار می‌کنم. من چهارتا دیگه بچه دارم اما انگار کسی دیگه نیست توی خونه‌ام. بچه‌ها هم فکرشون همینه. اونها رو دوست‌شون دارم هستن، امیر که نیست انگار چیزی رو گم کردم.» «از پیکرش؛ اون شب اول که رفتم بیمارستان گفتم بگو کدوم یکی امیرعلیه. زن‌عموم گفت نگاه پشت سرت کن این امیرعلیه. وقتی کاور رو باز کردم(عکسش توی گوشیم هست) یه دفترچه‌ای دیدم به اسم امیرعلی. (بچه رو از رو کتابش شناسایی کردن😭) پیکر رو خوب ندیدم فکر کردم گردن امیره. اومدم خونه گفتم شهید بی‌سر به یاد ابوالفضل افتادم، گفتم‌ ابوالفضلم دوتا دستش قطع شده امیر منم دستش قطع شده. گفتم امام حسینم سرش قطع شده امیر منم سرش قطع شده. گریه می‌کردم اما به یاد امام حسین. نگو امیر از کمر به پایین هست. سر و گردنش نبود…» در مصاحبه‌ی دیگری مادر اعلام می‌کند بعد از ۳۳ روز دست‌های امیرعلی را به او تحویل داده‌اند که دیگر دست سابق نبود…

Mina Ghorbani

11,289 次观看 • 3 个月前

چیزی که این حرف‌ها رو متفاوت می‌کنه، خودِ آدمیه که داره می‌زندشون. جاش راشینگ سال‌ها تفنگدار نیروی دریایی آمریکا بود. تو جنگ عراق سخنگوی سنتکام بود؛ یعنی همون کسی که قرار بود حرف ارتش آمریکا رو به گوش دنیا برسونه. ولی بعد استعفا داد، و درست در بدو تولد الجزیره‌ی انگلیسی به این شبکه پیوست و کم‌کم به یکی از چهره‌های شناخته‌شده‌اش در آمریکا تبدیل شد. حالا همین آدم، سازنده‌ی مستند «کودکان زیر آتش»، رفته بالای صحنه تا جایزه‌ی امی رو بگیره. این هم متن کامل حرف‌هاش: «خب بچه‌ها. ممنونم. دوستتون دارم. عاشق این لحظه‌ام. عاشق همه‌تونم. ببخشید که این‌قدر طول کشید. ولی خب، الان اینجام. یه حرفی دارم که باید بزنم. نباید از نظرمون دور بمونه که چقدر تلخه آدم بابت پوشش یه نسل‌کشی جایزه بگیره، اونم تو همون کشوری که باعث شده این نسل‌کشی اتفاق بیفته و ادامه پیدا کنه. می‌خوام این رو تقدیم کنم به اون ۱۱ خبرنگار الجزیره؛ ۱۱ همکاری که از ۷ اکتبر تا حالا تو غزه به دست اسرائیل کشته شدن، و به ۲۷۰ همکار دیگه‌شون، خبرنگارهایی که از ۷ اکتبر به این‌طرف تو غزه کشته شدن. می‌خوام از ده‌ها پزشکی یاد کنم که زندگی پرپول و موفقشون رو اینجا رها کردن تا همه‌چیزشون رو به خطر بندازن، برن غزه و کمک کنن؛ و به این برسن که شاید شمشیر برنده‌ی حقیقت و شهادت دادن، از اون چاقوی جراحی‌ای که با خودشون به میدان می‌برن قوی‌تر باشه. اونا برگشتن و تو همین فیلم شهادت دادن. و به خاطر همین آدم‌هاست که میرا، اون دختر کوچولوی چهارساله که تو فیلم ما یه گلوله تو مغزش بود، امروز تو مکزیکوسیتی داره درمان می‌شه، کنار مادرش اسرا؛ مادری که موقع فیلم‌برداری ما پاش رو از دست داد. اینا روزهای تاریکی برای روزنامه‌نگاریه. یا داریم زیر فشار مالی له می‌شیم، یا داریم به دست قدرت‌های کلانی خریده می‌شیم که دارن پیام رو مصادره می‌کنن. ولی باید بهتون بگم، خواهش می‌کنم که دست از این نبرد خوب برندارین؛ نبرد برای حقیقت، نبرد برای انسانیت. چون هیچ ملتی بدون مطبوعات آزاد، آزاد نیست. پس به این نبرد خوب ادامه بدین. ممنونم.»

Panah Farhadbahman 🎒

25,887 次观看 • 3 个月前

«جهان با من برقص» فیلم زباله‌ ای بود، ولی این سکانسش، سکانس حق و تلخی است. من هیچ‌ وقت نفهمیده‌ام مرا به خاطر خودم بخواهد یعنی چی؟ مگر خود آدم ( البته باید میگفت مردها) غیر از موفقیتها و دست‌ آوردها و پول و موقعیت و سواد و هنرش است؟ مثلا تا حالا کدام دختر را دیدید که عاشق یک کارتن‌ خواب شود و بگوید من به خاطر خودش دوستش دارم. در فلسفه‌ نظریه‌ ای است که معتقد است وجود، بسیط و واحد است و تفاوت و تکثر اشیاء در تفاوت و تکثر اعراض است. یعنی وجود همه‌ ی ما نه شبیه هم که عین هم است، اصلا یکی است، دوگانگی ندارد. چیزی که سبب تفاوت است همان اعراض و چیزهایی است که بعدا به وجودمان حمل می‌کنیم. ثروت و موفقیت و قدرت و تحصیلات و علم و هنر و خلق و مزاج همه زیر مجموعه‌ آن هستند. امروزه ثابت شده که عشق از جنس مقوله‌ ی رفع نیاز است. انسانها عاشق چیزهایی هستند که نیازهایشان را برطرف می‌کند و عاشق افرادی که می‌توانند آن چیزها را فراهم کنند. دختری که عاشق طلا و جواهر است، برای مردی که بتواند برای او طلای بیشتری بخرد میمیرد و این چیزی جز عشق به آن مرد نیست، و مردی که از شهوت زمین را گاز می‌گیرد عاشق زنی است که بهتر از بقیه بتواند او را ارضا کند و این چیزی غیر از عشق به آن زن نیست. قدری شاید پیچیده به نظر برسد ولی مکانسیم عاشقی در انسان چنین است، اگرچه خود انسانها آن را انکار کنند و با جملات بی‌ سروته و مهملی شبیه «من او را برای خودش دوست دارم» خودشان را گول بزنند...

Night lantern

180,419 次观看 • 1 年前

یه چیزی می‌خوام بگم. احتمالاً روشنفکرها می‌خندند و بقیه فحش می‌دن؛ ولی می‌گم. من فکر می‌کنم ما اگر یه روزی قراره هرگونه «گذار» به دموکراسی داشته باشیم، اگه یه روزی قراره به آشتی ملی فکر کنیم، اگر یه روز قراره یک ائتلاف، هم‌گرایی‌، هم‌افزایی، شکل بگیره، به کسی مثل داریوش اقبالی نیاز داریم. نه لزوماً به‌عنوان یک چهره سیاسی. اتفاقاً شاید مهم‌ترین ویژگی‌ش اینه که هیچ‌وقت یک چهره سیاسی به معنای متعارفش نبوده و در عین حالز هیچ‌وقت فقط خواننده هم نبوده؛ و احساس تعهد اجتماعی خودش به مردم ایران رو ثابت کرده. کسی که در هر دو حکومت، صدای مستقل خودش رو داشته و بابتش در هر دو حکومت هزینه داده. در عین این‌که موضع سیاسی خودش رو داشته و داره، تا جایی که من دیده‌ام، کمتر وارد بازی نفی دیگران شده. با اندکی ضریب خطا، زیر پرچم هیچ دسته و گروهی نرفته. در ترانه‌هاش ظلم، تمامیت‌خواهی و تحجر رو هدف قرار داده، از هر جنس و لباس. و به نظرم این دقیقاً همون چیزی‌یه که برای آشتی ملی بهش نیاز داریم. آشتی ملی فقط کنار هم نشستن چند گروه و چهره سیاسی نیست. به آدم‌هایی نیاز داره که اعتبارشون رو بیرون از قبیله‌های سیاسی ساخته‌اند؛ آدم‌هایی که هنوز می‌تونن با چند ایرانِ متفاوت حرف بزنن، بدون این‌که برای شنیده شدن، اول از مخاطب بخوان هویت و گذشته خودش رو انکار کنه. بدون طلبِ اعلامِ وفاداری. داریوش، غایبِ همیشه‌حاضرِ فضای سیاسی و اجتماعی ایرانه. کمتر کسی رو سراغ دارم که به اندازه داریوش تلنگر زده باشه که ما اگر به دنبال تغییریم، باید از خودمون شروع کنیم. در کارهاش، دیکتاتور درونمون رو هنرمندانه و صریح به رومون آورده. نقدش ارزشمنده؛ چون خودش، نقد رو از نقد خودش شروع کرده. در مورد گذشته‌اش شفاف، و شاید سخت‌گیرترین منتقدِ خودش بوده. دیگران رو نقد کرده، اما شهامت پذیرش اشتباهات خودش رو هم داشته. و مهم‌تر از همه، رنج شخصی خودش رو فقط روایت نکرده؛ سعی کرده اون رنج رو با محبوبیت عمومی‌ش پیوند بده و از توش به دنبال کاهش درد بقیه باشه. . اینجاست که ماجرای اعتیادش برای من فقط یک داستان شخصی یا قصه «سقوط و بازگشت» نیست. سال‌ها پیش، معاون وزیر بهداشت می‌گفت ابعاد و عمق کمکی که داریوش به ترک و مبارزه با اعتیاد کرده، خیلی از نهادهای مسئول جمهوری اسلامی نکرده‌اند. محبوبیت داریوش، البته، محصول چیزی که خودش بهش «تولد دوباره» می‌گه، نیست. در روزهای اوج اعتیادش هم، در طبقات مختلف اجتماعی، نه فقط محبوب که برای خیلی‌ها اسطوره بود. مبارزه‌اش با اعتیاد احترامش رو بیشتر کرد و بهش کاریزمای تازه‌ای داد، اما مهم‌تر از اون، چیزی رو که سال‌ها در ترانه‌هاش گفته بود، در زندگی خودش به محک گذاشت: این‌که تغییر، قبل از هر جا، باید از خود آدم شروع بشه. داریوش در این سال‌ها، بی‌ادعا و در حد بضاعت خودش، نهادسازی کرد. شبکه‌سازی کرد. باورش به کار جمعی رو در عمل ثابت کرد. اشتباهاتش رو به رسمیت شناخت، روی باورهاش ایستاد و در همه سال‌هایی که در اوج بوده، کماکان رشد کرده. این ترانه جدید هم برای من مثال و نشونه روشنی از جایگاه داریوشه و پنجره‌ای که از اون، به ایران نگاه می‌کنه. و شاید یکی از رازهای موندن، و اسطوره شدن، همین باشه: قدرت انتخاب همراهان درست در هر پیچ مسیر. همراه داریوش در این ترانه، فرزاد فتاحی عزیزه. ولی ورای این ترانه، چیزی که برای من مهم‌تره همون حرف اوله. اگر یه روز واقعاً قرار باشه از حذف همدیگه عبور کنیم، اگر قرار باشه آدم‌هایی با گذشته‌ها، باورها و روایت‌های متفاوت دوباره بتونن کنار هم بایستن، فقط به سیاستمدار احتیاج نداریم. به سرمایه اجتماعی آدم‌هایی هم احتیاج داریم که سال‌هاست، بی‌اون‌که از ما بخوان شبیه‌شون فکر کنیم، دارن یادمون می‌ندازن که تغییر از خودمون شروع می‌شه. برای من، داریوش یکی از اون آدم‌هاست.

Panah Farhadbahman 🎒

23,505 次观看 • 1 个月前

این ویدیو را محمدجواد اکبرین، چند روز پیش در کانال تلگرام خود منتشر کرده بود با این شرح: «سخنی با هواداران جمهوری اسلامی؛ به ویژه با بی‌وطن‌هایی که از لحظه شروع جنگ، ناگهان یاد وطن افتادند! حکومتی را که با سیاست‌های احمقانه، ظالمانه و استبدادی‌اش پای جنگ و تجاوز خارجی را به کشور باز کرد باید برانداخت…» ـ یکی از روش‌های جمهوری اسلامی در مواقع بحرانی، توسل به احساسات وطن دوستانه مردم ایران است. کسانی که همواره علیه ملی‌گرایی و میهن دوستی سخن می‌گفتند به ناگاه وطن‌دوست شده و از ایران حرف می‌زنند. کمپین‌هایی در شبکه‌های اجتماعی با همین عناوین اما به قصد حمایت از بقای جمهوری اسلامی راه‌اندازی کرده‌اند. لازم به ذکر است علی خامنه‌ای در پیام اخیر خود، کلمات «اسلام» و «قرآن» را مطلقا به کار نبرد و از «خدا» هم تنها ۳ بار یاد کرد. در مقابل، ۲۵ بار کلمه «ملت» و ۲۶ بار کلمه «ایران» را به کار برد. این سیستم فریبکار، تا آخرین لحظات به دروغگویی ادامه می‌دهد و برای بقا به هر چیزی متوسل می‌شود. #پروپاگاندا #ایران #ج_ا_یعنی_جنگ #نه_به_جمهورى_اسلامى #یاری_مدنی_توانا

توانا Tavaana

76,128 次观看 • 1 年前