Video wird geladen...

Video konnte nicht geladen werden

Zur Startseite

اینو خیلی دیر میفهمیم و بعضیامون هرگز نمیفهمیم! که بیخیال بابا هیچ اتفاقی اونقدر مهم نیست که بشکنی، هول کنی، غمگین، افسرده و رنجیده بشی زندگی میگذره و تمام میشه یه جوری از روت رد میشه و فراموشت میکنه که انگار اصلا نبودی! وقتی مردیم دیگه چه فرقی میکنه...

15,189 Aufrufe • vor 1 Jahr •via X (Twitter)

10 Kommentare

Profilbild von Ali Sade
Ali Sadevor 1 Jahr

یه چیزی رو به این آقای کص گو نگفته! اونم اینه که به تخم یارو نبوده چون هم پول کافی داره که بلیط جدید بگیره هم قیمت پروازها ارزونه براشون! یارو حتی برگشته همون هتل! چپت که پر باشه دنیا برات خیلی آسونه!

Profilbild von 🌸🦥Laryngoscope
🌸🦥Laryngoscopevor 1 Jahr

@Nova09007428 بهش نیاز داشتم. ممنون

Profilbild von ࡅ࡙ܭ ܥ‌‌ࡐ‌ܢܚࡅ߳ߺߺܙ
ࡅ࡙ܭ ܥ‌‌ࡐ‌ܢܚࡅ߳ߺߺܙvor 1 Jahr

@Nova09007428 🍁🙏🌹

Profilbild von alisgari🎙(حساب جدید)
alisgari🎙(حساب جدید)vor 1 Jahr

عزیز اون شرکت هوایی دوباره رایگان بهش پرواز میده

Profilbild von حامد
حامدvor 1 Jahr

عبدی‌پور رو خیلی دوست دارم ولی این قیاسش خیلی مزخرف بود. یه استرالیایی رو با ما مقایسه میکنی آخه؟! چی مون شبیه همه؟

Profilbild von عبدل میمون
عبدل میمونvor 1 Jahr

همچین موسیقی هم نمیخواس

Profilbild von Edward
Edwardvor 1 Jahr

اسم کانال یوتیوبش چیه؟

Profilbild von ࡅ࡙ܭ ܥ‌‌ࡐ‌ܢܚࡅ߳ߺߺܙ
ࡅ࡙ܭ ܥ‌‌ࡐ‌ܢܚࡅ߳ߺߺܙvor 1 Jahr

تو یوتیوب سرچ کنید احسان عبدی پور

Profilbild von کارون
کارونvor 1 Jahr

خیلی خوب بود ❤️👍

Profilbild von ࡅ࡙ܭ ܥ‌‌ࡐ‌ܢܚࡅ߳ߺߺܙ
ࡅ࡙ܭ ܥ‌‌ࡐ‌ܢܚࡅ߳ߺߺܙvor 1 Jahr

🍁🙏🌹

Ähnliche Videos

ترجمه : در حالی که ما هرگز دقیقاً نخواهیم دانست که در هزاران هزار صفحه از پرونده‌های کندی چه نوشته شده اس پرونده‌هایی که دولت ما کاملاً نابود کرده یا تحت قفل و رمز گذاشته تا هرگز منتشر نشون حتی اگر به ما بگویند که همه آن‌ها منتشر شده‌اند، چیزی که ما می‌دانیم این است: یهودیان مسئولند. اسرائیل مسئول است. چاوز-گویس و دولت جعلی و اشغال‌شده‌ی خودمان مسئولند. پس مهم نیست که آن روز چه کسی واقعاً ماشه را کشید، چون در مقیاس کلان، همه‌ی آن‌ها ماشه را کشیدند. یهودیان این را می‌دانند. آن‌ها از همان زمان وقوع این اتفاق از آن آگاه بوده‌اند، و حالا وحشت کرده‌اند. فقط کافی است به بن شاپیرو (خبرنگار یهودی و مدافع اسرائیل)نگاه کنید. بن شاپیرو در تلویزیون ظاهر شده و از مخاطبانش خواهش می‌کند که پرونده‌های کندی را نخوانند! او به آن‌ها می‌گوید: چه کسی اهمیت می‌دهد که در سال ۱۹۶۳ چه اتفاقی افتاد؟ الآن سال ۲۰۲۵ است. چه اهمیتی دارد؟ این ماجرا ۶۰ سال پیش رخ داده، پس دیگر مهم نیست. این موضوع مهم است؛ خیلی هم مهم است

علی اکبر رائفی پور 🟥 ☫ 🟩

47,859 Aufrufe • vor 1 Jahr

ماه پیش در تجمع آمستردام لحظه‌ای که مردم جاویدشاه میگفتن، هموطن نگرانی اومد جلو و گفت چرا ما غیر پادشاهی‌خواهان نمیتونیم یه حزب واسه خودمون داشته باشیم که مطالبات ما را بگه؟ گفتم: چون افراد جمهوری‌خواهی که سیاست بلدن و پولش رو میگیرن باید این کار رو انجام بدن و اینا باهم متحد نیستن. گفت: خب الان ما اینهمه جمهوری‌خواه داریم که فعالن چرا نمیریم پشت دستشون؟ گفتم: تا وقتی همین افراد جمهوری‌خواه نتونن باهم دیگه یه دیالوگ برقرار کنن و یه تشکل جمهوری‌خواه واحد تشکیل بدهند و ما شاهد موازی‌کاری جمهوری‌خواهان هستیم و حتی یک سخنگو ندارن که ما را آدم حساب کنه هیچ پیشرفتی حاصل نمیشه. گفت: پس ما بریم صداشون کنیم که تروخدا باهم متحد شین. گفتم: این حتی وظیفه من و تو شهروند ساده هم نیست که التماس کنیم ازشون که بیاید تروخدا حزب درست و درمون تشکیل بدید، خودشون باید دلشون میسوخته که گویا اصلا واسشون مهم نیست. «خوشحالم که الان این حرفها از زبان کسی گفته شد که الگوی همه‌شونه».

Moein Najafi

46,463 Aufrufe • vor 7 Monaten

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 Aufrufe • vor 1 Jahr