Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

بزن باران که من هم ابری‌ام…

28,592 просмотров • 1 год назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

21,027 просмотров • 3 месяцев назад