Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

به محمدجنامی گفتم ملودیِ نوای «حسین» اربعین امسال رو با مشورت کدوم آهنگساز ساختی؟ خندید و گفت «آهنگساز؟!» اون شب شدیدا سرماخورده بودم، یهو چشمم سرخط شعر رو گم کرد، برای اینکه نظم مجلس بهم نخوره بصورت بداهه یک نوای «حسین» رو شروع کردم و تا دقایقی ادامه دادم،...

70,897 просмотров • 2 лет назад •via X (Twitter)

Комментарии: 10

Фото профиля اسماعیل معنوی
اسماعیل معنوی2 лет назад

محمد جنامی مداح خوزستانی که سفیر فرهنگی انقلاب اسلامی در جهان عرب شده، بسیار خون‌گرم، متواضع و با اخلاق است. انصافا میهمان نوازی اش ما را یاد مواکب اربعین انداخت، مواکبی که امسال با نوای گرم او در ذهن ما عجین شدن‌...

Фото профиля SEYED HOSSEINI
SEYED HOSSEINI2 лет назад

شاهکار بود. حقیقتا لذت بردم ❤️

Фото профиля رابین شور
رابین شور2 лет назад

یا حسین

Фото профиля آسِید مهدی💪🏻🇮🇷
آسِید مهدی💪🏻🇮🇷2 лет назад

همه‌ش عنایت و لطف خودشونه اینجا باید گفت کار خودشونه ماها هیچی نیستیم

Фото профиля خانم مالمیر
خانم مالمیر2 лет назад

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

Фото профиля امیررضا اژدری
امیررضا اژدری2 лет назад

هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ❤️

Фото профиля سعید
سعید2 лет назад

مولا پسندید ❤️❤️❤️

Фото профиля سید رضی
سید رضی2 лет назад

حسین جان....

Фото профиля مرضیه گرجی
مرضیه گرجی2 лет назад

@seidrazi اباعبدالله ازشون قبول کرده

Фото профиля سيده كاف
سيده كاف2 лет назад

سبحان الله

Похожие видео

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 просмотров • 1 год назад

روز زن بهانه‌اس که داستان خودمو که یک سال پیش نوشتم دوباره بازگو کنم: سالها پیش که ایران بودم, برای جدا شدن از همسر اولم به دادگاه رفتم و در برابر قاضی سیستم قضایی زن ستیز جمهوری اسلامی قرار گرفتم. کل پروسه قضاوت ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. به قاضی گفتم که من فقط حضانت فرزندمو میخوام. قاضی در حالی که یه چیزی گوشه لپش انداخته بود با یه لبخند کثیف و کج گفت که برای حضانت باید تمام مهرم رو ببخشم یا اینکه او وکالت تام الاختیاری که همسر سابقم از آمریکا برای طلاق برام فرستاده قبول نمیکنه! با دست جلوی دهان دوستم که وکیلم هم بود گرفتم و بلافاصله گفتم: من فقط بچه امو میخوام! وقتی از دادگاه بیرون آمدیم, وکیلم گفت که این فقط یک خدعه از طرف قاضی بوده، چون قاضیهای دادگاه خانواده همه طرفدار مردها هستن و در قانون همچین چیزی نداریم و من نباید می پذیرفتم! دو سال بعد خروجم از کشور، برای دیدار با خانواده برای آخرین بار به ایران برگشتم. همون دم گیت ورودی، پاسپورت پسرم رو ضبط کردند و گفتند که پدرش به عنوان ولی اون، ممنوع الخروجش کرده! به دادسرا که مراجعه کردم متوجه شدم حق ولایت پدر با دادن حضانت سلب نمیشه! حضانت فقط به معنی نگهداری هست و تو به عنوان مادر هیچکاره ای!! حتی پدربزرگ پدری هم بر تو در همه امور ارجحه! باورتون میشه؟ حضانت در قانون به معنی سرپرستی و ولایت نیست! تمام تصمیمات همچنان با پدرست. این مسئله طول میکشید و من باید به سر کار برمیگشتم، پسرم را پیش پدر و مادرم گذاشتم و به کانادا آمدم. تمام چند ماهی که من اینجا بودم و پسرم ایران، کارم فقط گریه بود! هیچ راه قانونی برای حل مشکلم وجود نداشت حتی وقتی که پدر بچه خودش در آمریکا زندگی میکرد و هیچ دلیل منطقی برای ممنوع الخروجی بچه وجود نداشت!! در نهایت هم دل همسر سابق به رحم آمد و اجازه خروج پسرم رو از دفتر ایران در واشنگتن صادر کرد! اما من هرگز رنج اون روزها و حیرانی ام رو فراموش نمیکنم. اون احساس نا‌امنی و بی پناهی که اون زمان تجربه کردم حتی الان که یک همسر مهربان و پسری هفت ساله دارم گاهی به سراغم میاد، اما یهو یادم میفته که اینجا کاناداست! تا گرفتار دادگاههای خانواده جمهوری اسلامی نشده باشی، با گوشت و پوستت زن ستیزی این حکومت رو درک نمیکنی! #نه_به_جمهوري_اسلامي #هشت_مارس

Ellie Omidvari

58,830 просмотров • 1 год назад

۴۳ سال پيش در چنين روزي مادرم از خواب بیدار شد و گفت محمد حسن رو کشتند!.. کسی باور نمی‌کرد. مادر تعريف کرد که بعد از نماز صبحش که به امام حسين و اصحابش سلام می‌گفت به حسن هم سلام گفت و گفت می‌دونم که داری راه حسين رو ادامه ميدی. به تو هم سلام ميگم پسرم.. بعد به خواب فرو رفت و در خواب محمد حسن رو ديد که گفت سلام مادر، من سلامت رو شنيدم .. من آزاد شدم .. ديگه زندانی نيستم.. سلامت رو جواب می‌دم.. مادر از خواب بلند شد و گفت حسن رو کشتند! با اينکه نوبت ملاقات نبود مادر وسايلي که معمولا در ملاقات‌ها می‌برد تا تحویل بده، رو برداشت و راه افتاد رفت به سپاه رشت و گفت اين و سايل رو آوردم که به پسرم بديد. پاسدار‌ها شوکه شده بودند و گفتند چیزی از شما تحویل نمی‌گیریم... مادرم به منزل يکی از بستگان رفت. اونا به واسطه يکی از اقوام که در دادگستری شاغل بود از اعدام حسن خبر داشتند و به محض ديدن مادرم رنگ از رخسارشون پريد. مادر ديگه اطمينان پيدا کرد. من ۸ ساله بودم، مادرم اجازه نداده بود كه من باهاشون به مراسم خاكسپاری برم و به مدرسه رفته بودم و به همکلاسی‌هام گفته بودم که چه اتفاقی افتاده. تصاوير گنگی از جلوی چشمم عبور می‌كنند، وقتی كه پدرم به خانه برگشته بود، و در هال خونه روی زانوهاش افتاد رو زمين و گريه می‌كرد و مادرم که می‌گفت جلوی پاسدارها گریه نکردم تا نقطه ضعفی نشون ندم. جلوی اونا محکم ایستادم... محمد حسن، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۰ بازداشت و بامداد ۱ مهر ۱۳۶۰ تیرباران شد. محمدحسن بسیار با استعداد بود، هوش سرشاری داشت، اهل مطالعه بود و نقاشی و خطاطیش هم عالی بود. جوانی شوخ طبع و خنده رو بود که پول توجیبیش رو صرف کمک به مردم فقیر می‌کرد. جوانی بود که صادقانه به فکر خیر و سعادت جامعه بود. درسته که امروز با راهی که انتخاب کرد، موافق نیستم ولی در نیک‌خویی و پاک‌نیت بودن محمد حسن و دوستانش که جانشون رو دادند، شکی ندارم. محمدحسن جرمی انجام نداده بود، بدون وکیل، بدون هیئت منصفه، با حکمی ظالمانه اعدام شد. اعدامش ناگهانی بود و هیچ خبری به خانواده نداده بودند. اعدامش شوک بزرگی به خانواده و دوستانش بود. داغی بزرگ که پس از ۴۳ سال، هنوز تازه است و هنوز باورنکردنی. هنوز خوابش رو می‌بینم که میاد میگه من زنده هستم و بالاخره پیداتون کردم و من که حالا مردی میانسال هستم، هر بار با هق هق گریه از خواب بیدار میشم. و یک چیز دیگه اینکه گرچه خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستم، اما من هیچوقت دنبال انتقام نبوده و نیستم و حاضر نیستم حتی فردی که به برادرم تیرخلاص زده کشته بشه و معتقدم یک جایی باید دور تسلسل خشونت به پایان برسه. به امید آزادی ایران در ماه‌های گذشته برخی عزیزان به آرامستان تازه‌آباد رشت رفتند و بر سر مزار محمدحسن گل گذاشتند، صمیمانه ازشون سپاسگزارم. آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند رفتند و شهر خفته ندانست كيستند فريادشان تموج شط حيات بود چون آذرخش در سخن خويش زيستند مرغان پر گشوده‌ی طوفان كه روز مرگ دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند میگفتی ای عزيز ! سترون شده ست خاك اينك ببين برابر چشم تو چيستند هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز باز آخرين شقايق اين باغ نيستند محمدرضا شفیعی کدکنی #محمدحسن_طواف

Javad Tavvaf

20,979 просмотров • 1 год назад

خیلی مردد بودم که این ویدئو رو بذارم یا نه. 🫣 من بعدش رفتم پیش دکتر محسن پیرمرادی، و درنهایت ایشون من رو عمل کرد. رفتار حرفه‌ای، احساس مسئولیت، همدلی‌شون بی‌نظیر بود. عمل من خیلی سخت بود و ۴ ساعت طول کشید. نقاهت سختم فقط ۴، ۵ روز اول بود که بلد نبودم چطوری بخوابم و از دستهام استفاده نکنم. با گذشت ۲ سال و نیم هنوز جا بخیه‌هام مونده چون برش خیلی زیادی خورد سینه‌م، و خود دکتر هم گفت که خودم رو درگیر سیکالفت و این پمادهای تجاری نکنم و بذارم پوستم به شکل طبیعی روند ترمیمش رو انجام بده. ▪️من بهم درن وصل نشد. نیپلم حس داره، و ممه هام قرینه‌ست. از هر ممه‌م حدود ۸۵۰ گرم بافت چربی و پوست استخراج شد که وقتی دادم آزمایش، یک عالمه کیست خوش‌خیم توی اون بافت چربی بود. ▪️بعد از ۵ روز دکتر پانسمان اولیه‌‌م رو باز کرد و تا دو سه ماه سوتین طبی می‌پوشیدم. ▪️بعد از حدود ۲ ماه تونستم به سختی رانندگی کنم، بعد از ۳ ماه تونستم ورزش سبک کنم. ▪️چون حجم بالاتنه‌م کم شده بود و میتونستم ورزش کنم، به راحتی آب خوردن بعدش ۱۵ کیلو کم کردم. اگه برگردم عقب باز هم این عمل رو انجام میدم. ▪️من پرونده‌ی‌ پزشکی داشتم ولی حوصله‌ی بدو بدو‌ برای بیمه رو نداشتم و آذر ۱۴۰۲ دستمزد دکترم ۴۰ تومن، و هزینه‌ی کلینیک و سوتین طبی و دارو و موارد جانبی حدود ۱۵ تومن شد.

راوی

138,021 просмотров • 2 месяцев назад

شماره صد و دو: امیرعلی کمالی، کلاس اول سوختم از روایت مادر این بچه. عکس‌ها رو اقوام برام فرستادن 😞💔 مادر در مصاحبه‌ای در راه مشهد توی قطار می‌گه: «اگر یه گوشه از صحن امام رضا، امیرعلی رو دیدم بغلش می‌کنم، می‌گم مامان سلام. من به داشتن چنین پسری افتخار می‌کنم. من چهارتا دیگه بچه دارم اما انگار کسی دیگه نیست توی خونه‌ام. بچه‌ها هم فکرشون همینه. اونها رو دوست‌شون دارم هستن، امیر که نیست انگار چیزی رو گم کردم.» «از پیکرش؛ اون شب اول که رفتم بیمارستان گفتم بگو کدوم یکی امیرعلیه. زن‌عموم گفت نگاه پشت سرت کن این امیرعلیه. وقتی کاور رو باز کردم(عکسش توی گوشیم هست) یه دفترچه‌ای دیدم به اسم امیرعلی. (بچه رو از رو کتابش شناسایی کردن😭) پیکر رو خوب ندیدم فکر کردم گردن امیره. اومدم خونه گفتم شهید بی‌سر به یاد ابوالفضل افتادم، گفتم‌ ابوالفضلم دوتا دستش قطع شده امیر منم دستش قطع شده. گفتم امام حسینم سرش قطع شده امیر منم سرش قطع شده. گریه می‌کردم اما به یاد امام حسین. نگو امیر از کمر به پایین هست. سر و گردنش نبود…» در مصاحبه‌ی دیگری مادر اعلام می‌کند بعد از ۳۳ روز دست‌های امیرعلی را به او تحویل داده‌اند که دیگر دست سابق نبود…

Mina Ghorbani

11,289 просмотров • 2 месяцев назад

خوب به این فیلم نگاه کنید! وقتی شما اون سر دنیا تز می‌دادید راه‌آهن و فرودگاه زیرساخت نیستند، فقط جوون‌های کشته شده‌ی دی ماه زیرساخت بودند؛ جوون‌های ما داشتند این‌جا برای حفظ زیرساخت‌هاشون جون می‌دادند! زیرساخت با تلاش مردم ساخته شده برای رفاه مردم… ارث پدرتون نبود که بگید فدای سرمون، بهترش رو می‌سازیم! تخریب زیرساخت یعنی ورشکستگی کسب و کار‌ها و از بین رفتن مشاغل! جوون بی‌کار که از پس خرید یک نون خالی برنیاد، خودکشی نمی‌کنه؟ نیروی انسانی هر چقدر توانمند و متخصص بدون زیرساخت نمی‌تونه از ظرفیتش استفاده کنه و‌ شکوفا بشه… پزشک بدون بیمارستان و راننده بدون جاده می‌خواستید؟ زیرساخت تضمین بقای انسانه، بدون آب و برق و گاز چطوری زنده می‌موندیم؟! می‌خواستید نود و دو میلیون آدم تو خاموشی فرو برند و دچار قحطی بشند؟ همین حالا تخمین می‌زنند به خاطر نابود شدن فولاد مبارکه و فولاد اهواز توسط اسراییل تا شش ماه دیگه بیش از دو میلیون کارگر اخراج بشند چون فولاد صنعت مادره و از میل‌گرد ساختمون تا بدنه‌ی خودرو رو می‌سازه یعنی تعطیلی تمام کارخونه‌ها… شبی که ترامپ تهدید کرد تا ۲۴ ساعت دیگه نیروگاه‌های برق رو می‌زنه، ما با چشم گریون گوشی‌هامون رو برای آخرین بار شارژ ‌کردیم! وحشتی که اون شب تجربه کردم از موشک‌هایی که می‌خورد کوچه‌های اطرافمون بیش‌تر بود! فرداش زنگ زدم به دوستم خارج، پرسیدم: هنوز سر عقل نیومدند؟ گفت: ریختند سرم، فحشم می‌دند بهم می‌گند زیرساخت‌به‌کون! باورم نمی‌شه با برگشتن ما به عصر حجر جوک ‌ساختید و تهدیدهای ترامپ رو‌ توجیه ‌کردید! یک چیزی باید باقی بمونه که شاه دوزاریتون بهش حکومت کنه یا نه؟ سران ج‌ا این‌طور نابودی ایران رو نخواستند که شما ‌خواستید… تصویر: مرتضی حمیدی کارشناس حفاظت الکترونیک پتروشیمی بندر امام که حاضر نشد زیر بمب‌بارون پُستش رو ترک کنه؛ دقیقاً روزی که داشت پدر می‌شد و باید پشت در اتاق زایمان منتظر هم‌سر و فرزندش می‌بود…. #از_جنگ_بگو #از_خیانت_بگو

Shamim

85,216 просмотров • 2 месяцев назад

امروز ۲۵ ساله شدم. دو شب پیش، اتفاقی ویدیویی پیدا کردم از روز بعدِ تولدِ سه‌سالگیم، وقتی مامان و بابام نشسته بودن و ویدیوی تولد روز قبلش رو تماشا می‌کردن. همون روزی که اولین کامپیوترمون رو خریدیم و من داشتم اسباب‌بازی‌هام رو به دوربینِ داییم معرفی می‌کردم. اون موقع بابام ۲۵ سالش بود، درست مثل من، امروز. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، شباهت‌هامون برام خیلی پررنگ‌تر شده. زمانی بود که فکر می‌کردم شبیهش نیستم، ولی وقتی برمیگردم به عقب میبنم شباهت هارو، مثل علاقه‌مون به شعر، ساعت‌ها درس دادنِ تاریخ بهم — از نسل‌کشی‌های صدام حسین، پادشاهی خسروپرویز، نبرد‌های صلاح‌الدین ایوبی، میترائیسم، دوران وایکینگ‌های اسکاندیناوی تا جنگ‌های سرد آمریکا و شوروی — می‌بینم چقدر به هم نزدیک بودیم. با هم می‌نشستیم و اخبار رو دنبال می‌کردیم؛ یادمه نتایج انتخابات موسوی، کروبی، رضایی و احمدی‌نژاد رو ساعت ها با هم دنبال می‌کردیم — چیزی که بعدا فهمیدم برای دوستام خسته‌کنندست. می‌نشستیم و سریال و کارتون تماشا می‌کردیم؛ از علاقه‌اش به پلنگ صورتی تا تماشای “لوک خوش‌شانس” به گویش کرمانجی، که همزمان برام ترجمه می‌کرد تا یاد بگیرم. تماشای مورد علاقه های من؛ سریال‌های کره‌ای، یا تماشای «Fairly OddParents» به ایتالیایی از K2. این سومین تولدیه که بدون پیام تبریک از طرفشه. تغییرات زیادی تو زندگیم اتفاق افتاده که ای کاش می‌تونستم براش تعریف کنم — از رشته‌ی جدید تحصیلیم، تجربیات کاریم، یک سال تمرین زبان ایتالیایی و روسی، تا خبر ماشینی که خریدم و مطمئنم از ذوق چشم‌هاش برق می‌زد. همیشه در جواب می‌گفت: «هیچ‌کس دختری مثل تو نداره. بهت افتخار می‌کنم، روله.» توی این سال‌ها، مامانم کسی بوده که هر روز تلاش کرده خوش حالم کنه، اضطرابم رو کمتر کنه و با تمام وجودش حمایتم کنه — نه فقط در این ۲۷ ماهِ سخت، بلکه در تمام عمرش. مرسی مامان💕 ۲۴ سالگی برام پر از تغییرات عمیق بود. سختی‌هایی که گذروندم، شخصیتم رو شکل دادن. دردناک بودن، ولی قوی‌ترم کردن. شاید آرزو می‌کردم این رشد در شرایط بهتری اتفاق می‌افتاد، ولی با تمام وجودم قدردانشم. به امید اینکه ۲۵ سالگی پر از اتفاق‌های خوب باشه… #رزگار_بابامیری #دختران_دادخواه

ژینۆ بیگ زاده بابامیری

30,966 просмотров • 1 год назад

تحلیل شخصی من گزاره شماره ۱: ژنرال متیس ۲۶ امین وزیر دفاع آمریکا و فرمانده سابق سنت‌کام، در ویدیو شماره ۱ که پیوست کردم نکته کلیدی و تعیین کننده‌ای رو میگه، او ادعا می‌کنه که CIA برای ارزیابی احتمال سقوط دولت‌ها ۷۰ پارامتر رو می‌سنجد، ولی ۱ پارامتر در مورد ایران از همه مهمتره، و اونم اینه که آیا نظام برای حفظ خودش حاضره در ابعاد وسیع دست به کشتار کردم خودش بزنه؟ پاسخ این سوال الان برای من و شما روشنه، بله جمهوری اسلامی چنین کاری رو انجام داده و به احتمال نزدیک به یقین دوباره هم این کار رو خواهد کرد. بدین ترتیب جمهوری اسلامی با ماشین کشتار خودش مخالفین رو خفه می‌کنه تا باقی بمونه. گزاره شماره ۲: ریموند گیوس در کتاب فلسفه و سیاست واقعی میگه شما باید ابتدا نگاه کنید قدرت دست چه فرد یا گروهی هست و این گروه برای حفظ قدرت چه می‌کنه و پیامد عملکرد اون چیه، بعد می‌تونید تشخیص بدید آیا مبارزات مدنی نتیجه بخش هست یا نه، و اگر بی‌نتیجه هست، یعنی حکومت با خشونت بی حد و حصر داخلی و بین‌المللی می‌خواد حفظ بشه، اصولاً دیگه مبارزه مدنی به خودی خود اخلاقی نیست! زیرا فقط منجر به کشتار وسیع میشه ولی تأثیری در سرنگونی این حکومت نداره. در چنین وضعیتی یک حکومت فاسد فقط با دخالت خارجی، جنگ، کودتا و چنین سناریوهایی سرنگون خواهد شد. گزاره شماره ۳: این سوال پیش میاد که آیا چنین وضعیتی قبلاً هم در دنیا رخ داده؟ جواب مثبته، بله حکومت شوروی سابق در ابعاد بسیار وسیع بازها به قتل عام مردم پرداخت و چون قدرت مطلق نظامی داشت، مردم هیچ وقت موفق به سرنگونی اون نمی‌شدند. از طرفی حمله نظامی به شوروی ممکن نبود، چون شوروی برخلاف جمهوری اسلامی یک قدرت اتمی بود. ------ من معتقد هستم آمریکا و اسرائیل با دونستن این موضوعات اقدام به حمله به جمهوری اسلامی کردن، و یک سناریو چیدن که در ادامه برای شما شرح خواهم داد. حمله به جمهوری اسلامی در این مرحله از جنگ فقط یک هدف رو دنبال می‌کنه: وادار کردن ج.ا به تغییر ساختار و معرفی یک چهره جدید برای مذاکره با دنیا، دقیقاً مشابه کاری که با شوروی کردند و بعد از گورباچف، بوریس یلتسین رهبری رو بر عده گرفت، او فردی ضعیف النفس، الکلی و فاسد بود. نتیجه این اقدام این خواهد بود که یا همین مجتبی، یا افرادی مثل قالیباف، حسن روحانی، حسن خمینی یا هر کس دیگری امور رو به دست بگیره (آدمش اصلا مهم نیست) و هدف نهایی اینه که بیاد پای مذاکره با آمریکا و دنیا. در این مرحله یه آتش بس اتفاق میفته که ممکنه از دو سه هفته دیگه بشه در نظر گرفت، بعد از اینکه زیرساخت‌های کشور به صورت جدی آسیب ببینند. چرا چنین چیزی لازمه؟ چون با وضعیت فعلی مردم ایران نخواهند توانست با اعتراضات مدنی حکومت رو عوض کنند، پس باید حکومت به شکلی تغییر کنه و تضعیف بشه که امکان اعتراضات مردمی و به دست گرفتن حکومت فراهم بشه. زدن فولاد، نیروگاه‌های برق و سایر زیرساخت‌ها هم در همین راستا هست، چون همین طرفداران ج.ا که به اعتقاد من نزدیک به ۳ الی ۵ میلیون هستند، وقتی سفره‌هاشون خالی بشه، به فلاکت و بدبختی دچار بشن، و سیستم هم امکانی برای تأمین مایحتاج اونها نداشته باشه، دیگه به شکل وحشیانه خشونت رو راه حل نخواهند دید. در این مرحله هست که نقش رهبری رضا پهلوی خودشو نشون خواهد داد و با حضور در میدان می‌تونه امور رو به دست بگیره. اگر چنین اتفاقی افتاد، در اون زمان تحلیل تکمیلی خودمو ارائه خواهم داد. پس جمع بندی: ۱- این مرحله از جنگ برای وادار کردن جمهوری اسلامی به آمدن به میز مذاکره و یک رهبری ملایمتر خواهد بود. ۲- وضعیت اقتصادی و اجتماعی به شدت رو به وخامت خواهد رفت، خیلی بدتر از الان. ۳- اواسط سال ۱۴۰۵ به بعد، احتمالا آبان و آذر و دی، اعتراضات شدت میگیره و احتمالاً درگیری‌ها داخلی + خارجی همزمان خواهد بود. خلاصه کلام اینکه خیلی بدبختی پیش رو خواهیم داشت. طبق معمول میگم اینا تحلیل‌های شخصی منه، ادعایی ندارم و تحلیلگر نظامی یا سیاسی هم نیستم، بخونید و رد بشید، اگر فحاشی کنید یا دری‌وری بگید بلاکتون می‌کنم، اینا رو هم نوشتم چون چندنفر خواستن نظرمو بگم، این نظرات من هم منطبق با تحلیل قبلی ام است که قبلاً نوشته بودم.

تنسی‌تاکسیدو 

77,042 просмотров • 5 месяцев назад

می‌خواهم فصل جدیدی از زندگی‌ام را برای شما روایت کنم. مدتی است که بدنم یک میهمان ناخوانده دارد. میهمانی که سرزده از راه رسید و من و اطرافیانم را غافلگیر کرد! نام خوبی ندارد اما بایستی با او به تعادل برسم! «سرطان» سرطان روده که این روزها در میان مردان فراگیر شده، سری هم به من زده است. مدتی بود در ناحیه شکم درد داشتم که خب آن را خیلی جدی نمی‌گرفتم تا اینکه به صورت غیرقابل توضیحی وزن کم کردم. برای من که درصد چربی بدنم بسیار کم است، از دست دادن ۱۵ کیلوگرم عضله، نمی‌توانست عادی باشد. در دو کار آخری که در نیویورک ضبط و اخیرا پخش کردم نیز مشخص است که وزن از دست داده‌ام. در زمان ضبط ویدئوکلیپ‌ها نمی‌دانستم به سرطان روده مبتلا هستم. تا اینکه با آزمایشات تکمیلی متوجه ماجرا شدم. هنگامی که از دکتر شنیدم به این بیماری مهلک مبتلا شده‌ام، برای چند لحظه تمام وقایع زندگیم، آرزوها و برنامه‌هایی که برای آینده‌ام دارم، عزیزان و دوستانم جلوی چشمم رژه رفتند. شوکه شده بودم. زیرا در تمام طول زندگیم سعی کرده بودم سالم زندگی کرده و ورزش بخش جدایی ناپذیری از زندگی من بوده است، بنابراین در ۳۴ سالگی و با داشتن شاخص‌های مثبت سلامتی، انتظار ابتلا به این بیماری را نداشتم. واقعیت را بگویم، برای دقایقی تسلیم شدم! با خودم می‌گفتم اگر شانسی برای درمان نداشته باشم، نظر به اینکه انجام مرگ خودخواسته در بلژیک قانونی است به حیات خود پایان خواهم داد. اما این برای چند دقیقه بود و سریعا خودم را جمع و جور کردم چون قصد نداشتم و ندارم که تسلیم شوم. من یقین دارم که بر این بیماری چیره می‌شوم و می‌توانم الگویی برای تمام کسانی باشم که با این بیماری دست و پنجه نرم می‌کنند. شما هوادارانم مانند خانواده من هستید و باید بدانید که برادر کوچکتان حامد در چه وضعیتی است. از این رو برایتان ماجرا را شرح دادم. چه در مبارزه با بیماری سرطان و چه مبارزه با غده سرطانی به نام جمهوری اسلامی، کسانی طلیعه پیروزی را خواهند دید که به اندازه کافی قوی و صبور باشند. به خاطر همسرم مهتاب، دخترم و مادرم و دیگر بستگانم، برای دوستانم که در این روزهای سخت پر تلاطم کنارم هستند و به خاطر شما هواداران نازنینم، قسم می‌خورم که حتی یک لحظه از مبارزه با بیماری دست نکشم. به زودی تحت عمل جراحی قرار خواهم گرفت و تمام مراحل درمانم را در صفحاتم در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک خواهم گذاشت. #پاینده_ایران #جاویدشاه

Hamed Fard 🇮🇷

213,436 просмотров • 2 лет назад

من داغدارم. داغدار رفتنِ سرلشکر باقری که تازه با اون ویدیوش شناخته بودمش. اگر کسی فکر میکنه مستقیم نمیگم، اینم به انگلیسی و برای ثبت در حافظه ی تاریخی توییتر. اینجا رسما بدون حضور مغز صحبت کردم و کلام پراکنده است. اگر شما زبانتون میگیره از گفتنِ این مساله مشکل از شماست و تخیلی که براتون مهندسی کردند. اونکه سپاه و دار و دسته اش هم در این مهندسی تخیل شریکند قصه ی بسیار و بی نهایت مهمی است که بهش خواهم پرداخت. همیشه از مخالفان قرار دادن سپاه در لیست تروریستی بودم و هشدار داده بودم که این مقدمه آوردنِ جنگ به ایران بود. من اینجا از سردارانِ ش.هید شده قدردانی کردم گفتم برای شماهام بذارم چون نکته داره . آقا من همونقدر که از سمت مجاهدین و موساد اذیت شدم از دست مخالفان مذاکره و پروژه بگیرانِ “ما بمب میخواهیم و فلان”َ داخل تخریب شدم. یعنی دلم خونه اگر بخوام باز کنم این مساله رو. اگر نمیگم دلیل بر نبودنش نیست. اما از همون اول به هشتگ ت.روریستی بودن س.پاه ایراد گرفتم. یعنی اولش نمیدونستم چی شده. به دوستم گفتم: خب حالا س.پاه تر.وریستی بشه چی میشه؟‌ گفت: یحتمل نمیتونن بیان اینجا. گفتم : خب حالا نیان. یعنی فکر میکردیم اساس بدتری نداره. بعد کم کم شک کردم. دیدم اونی که زمان زن زندگی آزادی تو خیابون سرکوب میکنه اصلا س.پاه نیست. پس حکایت اینکه “سپاه رو تروریستی کنیم” چی بود؟‌ بعد فهمیدم وقتی شما یک گروه نظامی رو ترو-ریست تعریف میکنی اونها تارگت مشروع میشن و اجماع عمومی و جهانی برای جنگ راحت تر ایجاد میشه. و نکته ی جالب اینجاست که این نکته که چنین هشتگ و خواسته ای باعث میشه جنگ به داخل مرزهای ایران وارد بشه رو کارشناسی مطرح کرد که خودش توسط همین مخالفان مذاکره و به اصطلاح تندروها، به شدت اذیت شده بود. قصه های خون دل خوردن از داخلیها بمونه برای بعد. امروز وقت بازنگریِ خیلی چیزاست: اینکه هواپیمای اوکراینی رو کی زد که مقدمات چنین جایی که الان هستیم فراهم بشه و تقاضای تحریم آسمانهای ایران (که به مثابه اعلام جنگ و بی دفاع کردنِ ایران در برابر حمله بود) این چنین وحدتِ بعد از ت.رور سردار س.لیمانی به هوا بره؟ این سوال خیلی جای فکر داره. چرا وقتی نیروی سرکوب تو خیابون زمان تظاهرات مهسا، پلیس ضد شورش بود و س.پاه نبود، این هشتگ جلو رفت؟‌ (اون موقع پرسیدم: همون کسایی که میگفتند “اسراییل اگر زده، کشته، آدم نظام بودند” گفتند “نه س.پاه بوده! لباس نیروی انتظامی رو روی لباس س.پاهی پوشیده بودند.” یعنی کلا دوستان ایده ای از پلیس ضد شورش نداشتند. یعنی داشتند: اما هدف آوردنِ ایران به همین نقطه بود. به همین جایی که الان هستیم. سفیدشویی و عادی سازیِ کشته شدنِ سردار ایرانی توسط دشمن. خیلی سوال. خیلی قصه هایی که باید بررسی بشن. ولی من بگم که برای من سردار ایرانی که توسط دشمن کشته میشه یک سردار ایرانی است. تمام. این رو گفتم بدون لکنت بنویسم: من عزادارِ کسانی هستم که در بین ما نیستند. اما آدم واسه خنک کردنِ دل همسایه، ابزار کپک زدنِ سواد خودش رو فراهم نمیکنه. من امروز به شدت عزادارم. به شدت ازینکه اس.راییل اونها رو از ما گرفت عصبانی. و اینجا گفتم: به انگلیسی هم گفتم که اگر لازم باشه با لکنت کمتری گفته بشه. سواد خودتون رو پاکسازی کنید.موتورهای جهل به شدت مشغول کار بودند.

نسیم نوروزی

50,624 просмотров • 1 год назад