正在加载视频...

视频加载失败

به یاد روزهایی که حالمان ذره‌ای بهتر بود. سبزه‌ها سبزتر و نورها روشن‌تر بودند دوستانمان کنارمان بودند و شب‌ها شگفت‌انگیز تر بود و شاید امید بخشی از زندگی‌مان بود. این قطعه را با فندک زیپویی که یادگاری از یکی از دوستان نازنینم است نواختم Pink Floyd - High Hopes...

29,094 次观看 • 3 年前 •via X (Twitter)

10 条评论

بهانی 的头像
بهانی3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour ای داد 🥰🥰🥰🥰🥰🥰

Mohammad Barzideh 的头像
Mohammad Barzideh3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour فدای شما آقا ❤

Shahin Sahraei 的头像
Shahin Sahraei3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour آقاااا عجب موزیکی، عجب نوازندگی و عجب فیلمبرداری جالبی 👍👍👍

Mohammad Barzideh 的头像
Mohammad Barzideh3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour عزیزمی، ممنونم ❤

رخنه 的头像
رخنه3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour دمتون گرم که اپلود کردید خدا میدونه چقدر وقت بود پینک گوش نداده بودم اصلا…

Mohammad Barzideh 的头像
Mohammad Barzideh3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour قربون شما ❤😌

Hadi Sedighi 的头像
Hadi Sedighi3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour عالی بود

Mohammad Barzideh 的头像
Mohammad Barzideh3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour 😌❤

Kourosh Shahrad 的头像
Kourosh Shahrad3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour استاد عالی بود مثل همیشه 👏👏 با همه اجراهای مختلفی که داشته برای همیشه امضای Pulse باقی میمونه و حلقه زنجیر اتصال دهه 70 به دهه 90 پینک فلوید. برای من نوستالوژی سالهای دانشجویی ایرانه، ویدیوی VHS و پای ثابت همه کار!😁

Mohammad Barzideh 的头像
Mohammad Barzideh3 年前

@pinkfloyd @davidgilmour فدای شما، استاد که نیستم... خوشحالم که خوشتون اومد.. ولی این قطعه واقعا رفته توی ست لیست یه نسل و تبدیل شده به یه خاطره ی جمعی 😌

相关视频

«دختری که داشت لحظه‌ی مرگ خودشو فیلم می‌گرفت در حالیکه فریاد میزد نترسید نترسید.» را دیگر همه ما می‌شناسیم. ندر روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، در حالی که در خیابان فیلم می‌گرفت، ناگهان، گلوله‌ای به سمت غزاله چلابی شلیک شد و بر زمین افتاد. تلفنش هنوز در دستش بود و در حال ضبط تصویر مردمی که بهت‌زده و حیران بالای سر غزاله جمع شده بودند و فریاد می‌زدند: «یکی رو کشتند.» امروز سالگرد کشته‌شدن غزاله است. غزاله چلابی، ۳۳ ساله، فارغ‌التحصیل رشته‌ «امور بانکی» و حسابدار یک شرکت خصوصی بود. او عاشق سفر‌های هیچهایکی و طبیعت‌گردی بود و همیشه رمان‌های تازه را دنبال می‌کرد، با همه مهربان بود و برای شنیدن حرف‌های آدم‌های اطرافش گوشی شنوا داشت. غزاله از سگ‌های بیمار و گرسنه‌ خیابانی حمایت می‌کرد و چند سالی بود که هر جمعه ساعت چهار صبح راهی یکی از کوه‌های اطراف آمل می‌شد. علَم‌کوه و دماوند و خیلی از قله‌های معروف ایران را فتح کرده بود و هر روز می‌دوید که برای کوهنوردی آماده باشد. غزاله یکی از همان زن‌هایی بود که در سال‌های اخیر هرجا که می‌توانست روسری‌اش را برمی‌داشت. غزاله پس از اصابت تیر، پنج روز در کما بود. چنانکه خاله‌اش می‌گوید یک گلوله‌ی جنگی به پیشانی‌‌اش شلیک شده بود، پیشانی‌اش را سوراخ کرده بود و به حالت انفجار از سرش بیرون رفته بود. طوری که پشت سرش به اندازه یک نارنگی سوراخ شده بود. دکترهایش گفته بودند بصل‌‌النخاعش آسیب ندیده بود و برای همین با اینکه دچار مرگ مغزی شده بود اما حرکات غیرارادی بدنش مثل تپش قلب و عملکرد شُش‌ها ادامه داشت. غزاله می‌خواست که در صورت مرگ مغزی اعضای بدنش اهدا شود. دوبار هم در سال‌های گذشته کارت‌های اهدای عضو را پر کرده بود. وقتی که دکترها اعلام کردند راهی برای زنده نگه‌داشتنش نیست، هنوز ۹ عضو بدنش سالم بود و می‌شد که برای پیوند به دیگران اهدا شود. ولی مأموران امنیتی به خانواده‌اش اجازه‌ی این کار را ندادند و گفتند که «با این کار از غزاله اسطوره‌سازی می‌شود.» یاد غزاله این دختر کوهنورد، زیبا و پر از حس عشق‌ورزی گرامی باد. #غزاله_چلابی #مهسا_امینی #خیزش_سراسری #کشته_شدگان_اعتراضات_سراسری

دادبان

84,278 次观看 • 2 年前

نامش نهال بود. #نهال_آهوقلندری. دختری جوان و پر از شور زندگی از خرم‌آباد، از دل لرستان. شب ۹ اسفند، وقتی خبر مرگ خامنه‌ای پیچید، نهال سوار بر خودرو همراه دوستانش رفت توی خیابان. همه شاد بودند و می‌خندیدند. شاید بعد از سال‌ها امیدوار شده بودند که شاید فردایی بهتر بیاید. نیروهای حکومتی خودرویشان را به گلوله بستند. و نهال گلوله به سینه‌اش خورد. دوستانش تا آمبولانس برسد، کنارش ماندند. اما او نجات پیدا نکرد. سه روز بعد، جنازه‌اش را به خانواده‌اش تحویل دادند. به خانواده‌اش فشار آوردند که نهال را «شهید جنگ» معرفی کنند. خانواده زیر بار نرفتند. او جانباخته جنگ بود اما نه جنگ با آمریکا و اسرائیل. جنگی که چهار دهه جمهوری اسلامی علیه مردم ایران ادامه داده است. جنگی که بسیاری از فعالان ضد جنگ با وجود دهها و صدها هزار قربانی و میلیونها آواره از وطن، از آن نمی‌گویند و نمی‌نویسند. نهال برای شادی کشته شد. در کشوری که حتی شادی مجازاتش مرگ است. نام او را بگویید. #نهال_آهو_قلندری #خرم_آباد

👑Heideh👑

23,616 次观看 • 2 个月前

احمد خدایی، همسر جاویدنام صالحه اکبری، در روزهای اخیر به شدت تحت فشار بود. چند بار احضار و تهیدید شده بود و گفته بودند که نباید در مورد همسرت استوری بگذاری، نباید بگویی که او را کشتند و تو شاهد قتل او بودی... چندین نفر از جاهای مختلف با او در تماس بودند. تلاش می‌کردند که به او امید بدهند. تلاش می‌کردند که او را به مشاور و روان‌شناس وصل کنند، اما احمد می‌گفت هیچ تمایلی به صحبت با مشاور ندارد و تنها خواسته‌ او این بود که صدای مظلومیت همسرش شنیده شود. از ۶ اسفند با احمد در تماس بودم، هر خواسته‌ای داشت، انجام دادم. گفت درباره همسرم استوری بذار، گذاشتم، گفت فلان ویدیو که تصاویر همسرم است، منتشر کن. داستان نحوه کشته شدن صالحه را تعریف کرد، منتشر کردم. در اسپیس صحبت کردم و گفتم قصد خودکشی دارد. در استوری‌های اینستاگرام او را معرفی کردم، خیلی از مردم با او صحبت می‌کردند. با اشکان خطیبی هم صحبت کرده بود. با ادمین مسیح علی‌نژاد هم داستانش را در میان گذاشته بود و او هم منتشر کرده بود. قطع اینترنت باعث شده بود مدتی ارتباطمان کم شود. می‌دانم با عزیزان زیادی حرف می‌زد و داستان عشق خود و صالحه را بازگو می‌کرد. اخیرا به اراک رفته بود، سر مزار همسرش، در آنجا بازداشت شد و برایش پرونده‌سازی شد. همین روزها احضار شده بود که به اراک به دادسرا برود، اما گفته بود که نمیروم. خانواده صالحه بسیجی بودند و قتل دخترشان را «خودکشی» اعلام کرده بودند، علاوه بر این تلاش می‌کردند که خانه احمد را هم تصاحب کنند. احمد دخترش (دختری که از ازدواج قبلی‌اش داشت) را نزد پدر و مادرش گذاشته بود. می‌گفت هر بار به دیدن دخترش می‌رود، دخترش از صالحه می‌پرسد و حالش بد می‌شود. ویدیو و تصاویری از احمد نزد ما و احتمالا افرادی دیگر محفوظ و موجود است و به زودی منتشر می‌شود. وقتی که اقدام به خودکشی کرد، استوری و پست گذاشت و اعلام کرد. افرادی با اورژانس اردبیل تماس گرفتند، اما وقتی که اورژانس رفت، کار از کار گذشته بود و احمد رفته بود ... جاویدنام صالحه اکبری، تکنسین اتاق عمل بود، که با شلیک مستقیم به قلب در برابر چشمان همسرش کشته شد در روزهای پر شور دی ماه خونین ۱۴۰۴ زمانی که هنوز اینترنت قطع نشده بود، احمد خدایی، کوهنورد و مربی شناخته‌شده اردبیلی، در صفحه اینستاگرام خود از افرادی که در جریان اعتراضات آسیب دیده بودند خواست در صورت نیاز به خدمات درمانی و نگرانی از مراجعه به مراکز رسمی، با او تماس بگیرند. همسر احمد خدایی، صالحه اکبری، تکنسین اتاق عمل بود و یک اتاق خانه‌ کوچکشان را به خارج کردن ساچمه‌ها و پانسمان مجروحان اختصاص داده بودند. آن‌ها تازه ازدواج کرده بودند، خانه‌شان بوی زندگی می‌داد، احمد از ازدواج قبلی‌اش دختری داشت که با صالحه رابطه خیلی خوبی داشت. چند روز بعد، شب ۲۲ دی‌ماه و حوالی ساعت ۱۰، مأموران امنیتی به منزل این زوج مراجعه کردند. هدف، بازداشت احمد خدایی عنوان شده بود، اما در زمان ورود مأموران، او در خانه حضور نداشت و برای خرید لوازم پانسمان و دارو به خارج از خانه رفته بود. مأموران در داخل منزل منتظر ماندند تا او بازگردد. با بازگشت احمد خدایی، در بدو ورود به آپارتمان، ناگهان با حمله مأموران مواجه شد. او در برابر چشمان همسرش با شوکر، مشت و لگد مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت. در این میان، صالحه اکبری، که او هم مثل همسرش کوهنورد بود، برای دفاع از همسرش با کلنگ کوهنوردی به سمت مأموران رفت. در همان لحظه، یکی از مأموران با سلاحی مجهز به صداخفه‌کن به قلب او شلیک کرد. گلوله از بدنش عبور کرد و او در همان محل جان باخت. ماموران اسلحه روی سر احمد می‌گذارند و می‌گویند یا خودت و دخترت را می‌کشیم، یا باید سناریوی ما را اعلام کنی. پس از این واقعه، پیکر او از خانه خارج شد و احمد خدایی نیز بازداشت و برای یازده روز در بازداشت نگه داشته شد. در زمان بازداشت احمد، ماموران با رئیس فدراسیون کوهنوردی تماس گرفتند، احمد پشت تلفن به ناچار سناریوی سقوط از کوه را گفت، ولی عمدا منطقه‌ای را اعلام کرد که غیرممکن است که کسی از آنجا سقوط کند و بدین وسیله به رئیس فدراسیون که نسبت به دانش کوهنوردی حرفه‌ای احمد اطلاع داشت، پیام‌ داد که جریان چیز دیگری است. خانواده صالحه و به خصوص پدر او، که طرفدار حکومت است، روایتی دروغ مبنی بر خودکشی دخترش را بیان کردند. پس از آزادی، احمد خدایی با تهدیدهایی مواجه شد تا سکوت کند. پیکر همسرش را در اطراف اراک به خاک سپردند(صالحه اصالتا اراکی بود). احمد در خانه‌اش با خاک مزار همسرش مکانی برای سوگواری درست کرده و در تنهایی از غم هجران همسرش اشک می‌ریخت و از قصدش برای پیوستن به صالحه می‌گفت.

Javad Tavvaf

98,063 次观看 • 4 个月前

در مورد #کنگره_آزادی_ایران روزهای آینده مفصل‌تر می‌نویسم، هم نقاط قوت و هم ضعف، ولی فعلا در مورد این ماجرای مزاحمت «گروه فشار همایونی» در جریان خروج ما چند نکته‌ای می‌نویسم چون خودم نیم‌ساعتی درگیر این حضرات بودم. ۱) همان‌طور که احتمالا شنیده‌اید، در زمان پایان کنگره، به ما گفته شد که به‌دلیل تهدید «گروه فشار»، برای خروج نگرانی امنیتی وجود دارد و بعد از مدتی، راهی از پارکینگ پشت ساختمان به ما توصیه شد و قرار شد همه با هم خارج شویم. ۲) من کمی عقب‌تر بودم و در زمان خروج دیدم که ۲-۳ نفر از جماعت «انصار الشاه» ظاهرا خودشان را به در پشت رسانده‌اند و مشغول مزاحمت برای خانم فریبا بلوچ و تعدادی از همراهان ایشان بودند (با همین روش رفتن توی صورت طرف با پرخاش و سوال‌ها و اتهام‌های بی‌ربط که بخشی در فیلم زیر هم قابل مشاهده است). تعداد این جماعت کم‌کم داشت زیاد می‌شد و خانم بلوچ هم اصرار داشت با ایشان وارد گفتگو شود. من هم احساس کردم ماندنم در آن دور و بر بهتر است. ۳) همان‌طور که دیگران هم گفته‌اند، برخلاف ادعای توییت زیر، شخصی که پالتوی سبز دارد خانم بلوچ نیست (ایشان چند قدمی جلوتر است) ولی به‌نظرم می‌رسد که هدف این اوباش، این خانم و همراهان ایشان از اقلیت بلوچ بودند. رفتاری به‌غایت شرم‌آور و پرخاشگرانه که تقریبا روشن بود هدفش گرفتن عکس‌العمل (آتو) و ضبط آن بود. تلاش من هم جلوگیری از نزدیک شدن زیاد این جماعت به شرکت‌کنندگان در کنگره بود که گوشه‌ای از آن در انتهای این قطعه فیلم هم قابل مشاهده است. ۴) نمونه این رفتار پرخاشگرانه که در فیلم مشخص است، دنبال کردن افراد، رفتن با دوربین توی صورت آن‌ها، و انواع توهین و «شعار مرگ» بود. یک تجربه شخصی از به‌اصطلاح «گفتگو» با این حضرات که سعی کردم برای آرام کردنشان انجام دهم (نقل به مضمون): س: تو آیا میخوای ایران تجزیه بشه؟ ج: من به ایرانی بودن و یکپارچه موندنش افتخار می‌کنم. س: شماها دارید به خون انقلابیون دی‌ماه خیانت می‌کنید. ج: من و دوستانم برای آسیب‌دیده‌های دی‌ماه [و موارد قبلی] پول جمع می‌کنیم و می‌فرستیم برای کمک پزشکی، چطوری داریم خیانت می‌کنیم؟ س: «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» [با همراهی گروه]! 🙂 ۵) اگر کنجکاوید بدانید این ماجرا به کجا ختم شد، دوستان بلوچ ما با پلیس تماس گرفتند و تعدادی از این اوباش «شجاع» که این‌طور مشغول تعقیب و مرعوب کردن دوستان بودند، با نزدیک شدن پلیس چنان دمشان را روی کولشان گذاشتند و فرار کردند که دیدنی بود (حاشیه: یکی از این اوباش معروف که قبلا فیلم دستگیریش توسط پلیس لندن پخش شده بود هم در این قسمت مشاهده شد که به سرعت فرار کرد). چند نفری هم البته ماندند و مشغول گفت‌وگو با پلیس شدند. من شخصا به‌دلیل تجربیات در این بیش از دو دهه‌ای که خارج از ایران زندگی کرده‌ام، نگرانی از مقابله با این اوباش نداشتم چون می‌دانم در یک دموکراسی که قانون حاکم است، می‌توان با کمک پلیس و قانون از خجالت اوباش در آمد. ولی قطعا در حکومتی که اهداف غیررسمیش را با «شعبان جعفری» و «حسین الله کرم» به‌پیش ببرد، چنین آرامشی نخواهم داشت. حضراتی که راه افتاده‌اید دنبال این جریان به عنوان «تنها آلترناتیو»، خوب است یک زمانی بالاخره سرتان را از زیر برف دربیاورید! فیلم از اینستاگرام خانم سروستانی است: پ.ن. بعد از متفرق شدن این اوباش، کمی جلوتر باز دو نفر سراغ ما آمدند که رفتار یکی از آن‌ها معقول‌تر بود و یک مصاحبه مفصل از من گرفت، در مورد تجزیه‌طلبی و غیره؛ اگر یک موقع فیلمش درآمد لطفا به من هم اطلاع دهید 🙂

Bashir Sadjad بشیر سجاد

23,895 次观看 • 5 个月前