正在加载视频...

视频加载失败

🔴 بهشت زهرا مراسم دفن برادر مصطفی تاجزاده

30,767 次观看 • 8 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

این‌که بفهمم اسمش رها (زهرا) بهلولی‌پور بود، درد را شخصی‌تر کرد. دیگر فقط یک تصویر نبود؛ یک زندگی بود که اسم داشت، تاریخ داشت، صدا داشت. دختری متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱. دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران. ساکن خوابگاه. فرزند دوم یک خانواده‌ی چهارنفره از ایل قشقایی. این‌ها آمار نیستند؛ این‌ها مختصاتِ یک انسان‌اند. قلبم می‌لرزد وقتی فکر می‌کنم رها زبانی را می‌خواند که من هر روز با آن زندگی می‌کنم. ایتالیایی. زبانی که قرار بود پل باشد، نه سنگ قبر. قرار بود یاد بدهد، ترجمه کند، شاید روزی در همین کشوری که من زندگی می‌کنم، آینده‌اش را بسازد. نه به‌عنوان رؤیای دور، بلکه مثل یک مسیر طبیعی زندگی. ۱۹ دی ۱۴۰۴ گلوله‌ای به ریه‌اش خورد. و ناگهان، همه‌چیز متوقف شد. نه فقط نفسش؛ بلکه تمام «ممکن‌بودن‌ها». او را در فیروزآباد به خاک سپردند. اما چیزی که دفن شد، فقط یک پیکر نبود. تمام جمله‌هایی بود که می‌توانست به ایتالیایی بگوید. تمام کلاس‌هایی که می‌توانست برگزار کند. تمام زندگی‌هایی که می‌توانست لمس کند. و بعد، آن جمله. آن خط آخر. ساعتی پیش از شلیک: «یک لحظه وصل شده‌م و فقط می‌خوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» این، بیانیه نبود. وصیت‌نامه‌ی یک نسل بود. رها کشته شد، اما آن‌چه جمهوری اسلامی از ما می‌گیرد، فقط جان‌ها نیست. آینده‌هاست. زبان‌هاست. پل‌هایی‌ست که هرگز ساخته نشدند. یادت می‌ماند، رها. نه فقط به‌عنوان یک جاویدنام، بلکه به‌عنوان دختری که می‌توانست جهان را حتی اگر اندک، ترجمه کند. 🇮🇹 Che la terra sia lieve #زهرا_بهلولی‌پور #DigitalBlackoutIran #IranianRevolution2026

Shahin Modarres

387,522 次观看 • 5 个月前

🔴🔴 به ابتکار سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت، بیش از صد هزار ایرانی در برلین در حمایت و همبستگی با مردم ایران تظاهرات کردند. این تجمع با عنوان "آزادی برای ایران" برگزار شد. حدود ۳۴۰ سازمان بین‌المللی و شخصیت‌های سیاسی از این تظاهرات حمایت کردند؛ تظاهراتی که فراخوان آن از طریق شبکه‌های اجتماعی و روزنامه‌ها منتشر شده بود. به گفته برگزارکنندگان، شمار زیادی از شرکت‌کنندگان از بستگان افرادی بودند که در جریان اعتراضات اخیر در ایران کشته یا بازداشت شده‌اند. بنا بر اعلام پلیس برلین در آغاز این مراسم حدود هشت هزار نفر گرد هم آمده بودند اما اعلام شد که تظاهرکنندگان بیشتری نیز به جمعیت پیوسته‌اند. پلیس همچنین روند این تظاهرات را مسالمت‌آمیز توصیف و اعلام کرد که این گردهمایی را با حدود ۳۸۰ نیرو همراهی کرده است. مریم رجوی، رهبر شورای ملی مقاومت نیز در این تظاهرات حضور داشت و سخنرانی کرد. از دیگر سخنرانان اعلام‌شده می‌توان به رئیس پیشین دفتر صدراعظم از حزب دموکرات مسیحی و وزیر دادگستری پیشین آلمان از حزب دموکرات آزاد اشاره کرد. کلیه احزاب قومی هم حضور داشتند و سخنرانی کردند . انعکاس این گزارش یک وظیفه ملی میهنی است. لااقل صدهزار نفر از هموطنان ما در برلین یک همبستگی با شکوه را برای جهانیان به نمایش گذاشتند. #همبستگی_ملی با سپاس ویکتوریا آزاد @VOAfarsri USAbehFarsi اسرائیل به فارسی سازمان مجاهدین خلق ایران کمیسیون مطالعات سیاسی شورای ملی مقاومت ایران

Victoria Azad

69,737 次观看 • 5 个月前

🔴 میکائیل کوچک، #فرزند_ایران و #جان_فدای_وطن 🖋️الناز محمدی Elnaz - هم میهن: 💢۱۱ ساعت قبل از صبح مرگبار شنبه نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیم‌دار که رویش ساختمان مدرسه است، روی آن پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود می‌آیند. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شده‌اند: «پچه‌ها مردن» و «نیروی نزامی». «بچه‌ها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگی‌اش اشتباه نوشته بود و اگر از ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه صبح شنبه نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمب‌ها به مدرسه «شجره طیبه» میناب نمی‌رسیدند، حتما وقتی معلمش، «راضیه زمانی» که بدن متلاشی‌اش را از شنبه تا به حال هرچه گشتند پیدا نکردند، این جمله‌ها را می‌دید، درستش را به او یاد می‌داد. 🔸میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم «سنگربازی» کرده بودند؛ میکائیل، «ایران» شده بود و کوروش، «آمریکا». سنگرها، بالش‌هایی رنگی و تفنگ‌ها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: «ایران برنده شد.» 🔸شکیبا دریکوند، مادر 31 ساله «میکائیل میردورَقی»، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال‌دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هرروز و به خواسته میکائیل از او گرفت، از آخرین نقاشی‌اش هم عکسی گرفته و برایم فرستاده است؛ به ضمیمه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یک از دو پسر زن جوان اندیمشکی‌اند. 🔸میکائیل، کلاس سوم دبستان و 9 ساله بود. روز اول جنگ که موشک‌های آمریکایی از راه رسیدند، او و 167 دانش‌آموز دختر و پسر در مدرسه غیرانتفاعی «شجره طیبه» میناب کشته شدند. خانواده میکائیل، اهل اندیمشک‌اند و به‌دلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آنطور که خودش می‌گوید، «تک و تنها»، در «غربت» و در حالی که «هیچکس نبود دستش را بگیرد»، دنبال پسرش گشت، در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش می‌لرزید، چندبار از هوش رفت و دست آخر او را در ماشین سردخانه، با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کوله‌پشتی‌‌ مدرسه‌اش را بغل کرده بود، پیدا کرد. 🔸میکائیل را سه روز بعد، در قطعه شهدا «بهشت زهرا لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: یک نقاشی‌ که او حتی تعداد بمب‌های آمریکایی را که مدرسه‌اش را خراب و همکلاسی‌ها و معلمانش را با تن‌هایی تکه و پاره با خود بردند، به‌درستی پیش‌بینی کرده بود.⁩⁩⁩⁩

AbdiMedia - Abdollah Abdi

26,265 次观看 • 4 个月前

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

پری

330,056 次观看 • 5 个月前

⚠️ اين وزير الداخلية؟ 🔴 المادة 345 من قانون العقوبات اللبناني تمنع رفع أعلام دول أجنبية على الأراضي اللبنانية أو الاحتفال بها، إلا في حالات محددة مثل السفارات والبعثات الدبلوماسية. 🔴 ورغم وضوح هذا القانون، لا توجد أي قوة أمنية على الطرقات لتطبيقه ومنع هذا الاستفزاز الفاضح المتمثل في رفع الأعلام الإيرانية، سواء في مطار بيروت أو على الطرقات اللبنانية خلال مراسم #تشييع_نصرالله ⬅️ أليس هذا انتهاكًا صارخًا للقانون واحتقارًا لسيادة الدولة؟ أين دور قوى الأمن الداخلي في تنفيذ القوانين التي وُضعت لحماية هيبة الدولة ومنع أي طرف من فرض رموزه على الفضاء العام اللبناني؟ ⚠️ إن هذا المشهد الذي حول بيروت إلى نسخة من شوارع طهران يستوجب تدخلاً فوريًا من وزير الداخلية، الذي عليه إصدار تعليمات حاسمة للأجهزة الأمنية باعتقال أي شخص يرفع أعلامًا أجنبية خلال الاحتفالات، خصوصًا الأعلام الإيرانية التي أصبحت رمزًا للهيمنة على القرار الوطني اللبناني. #صار_وقت_التغيير #المدينة_الرياضية

طوني بولس

273,696 次观看 • 1 年前