正在加载视频...

视频加载失败

تو یمن نود درصد مردا و پنجاه درصد زنا هرروز خات میجون و اون کیسه علف همیشه دستشونه 😂 دلیلش اینه چون الکل تو اسلام حرامه و اگه اینا دستت الکل ببینن از دستت شاکی میشن . اثر این علف بعد یک ساعت جوییدن شبیه شیشه‌ست و خیلیاشون تا...

80,069 次观看 • 2 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

🎥 شوهرم می‌گه عزیزم تو فیلم‌ها با هنرپیشه‌های مرد کاملاً عریان می‌خوابی و سکس می‌کنی، من ناراحت نمی‌شم... ولی من وقتی می‌بینم شوهرم تو فیلم‌ها با زن‌ها لخت می‌خوابه و سکس می‌کنه، «شکنجه‌ی بی‌رحمانه و غیرمعمول» می‌شم! 😏🔥👇👇 👈 بلیک لایولی (Blake Lively)، بازیگر معروف سریال Gossip Girl و فیلم‌هایی مثل The Age of Adaline و A Simple Favor. شوهرش: رایان رینولدز (Ryan Reynolds)، سوپراستار هالیوود و بازیگر Deadpool. 🔹 خود بلیک لایولی هم تو فیلم‌هاش صحنه‌های عریان و خوابیدن با بازیگرهای مرد داشته: - تو فیلم Savages (۲۰۱۲) با آرون تیلور-جانسون صحنه‌های سکس و برهنه (از جمله سینه‌ها) داشته. - تو فیلم All I See Is You (۲۰۱۶) برای اولین بار کاملاً برهنه ظاهر شده و صحنه‌های سکس و دوش عریان داشته. 🔹 رایان رینولدز (شوهرش) درباره‌ی بوسه‌ها و صحنه‌های سکسی همسرش با بازیگرهای مرد دیگه گفته: «من زیاد اذیت نمی‌شم. نمی‌خوام حس خزنده بده، ولی واقعیت اینه که ۵۰-۶۰ نفر خسته و گرسنه‌ی تیم فیلمبرداری دقیقاً پشت سرشون ایستادن.» 🎬 درباره‌ی فیلم Deadpool (۲۰۱۶): تو این فیلم رایان رینولدز نقش وید ویلسون (ددپول) رو بازی می‌کنه و با مورنا باکارین یه مونتاژ سکس طولانی، خیلی صریح و کمدی دارن که رابطه‌شون رو در طول یک سال کامل نشون می‌ده. صحنه‌ها شامل عریانی کامل، پوزیشن‌های مختلف و شوخی‌های خیلی رکیکه (از جمله قضیه‌ی سیب‌زمینی پوره از سوراخ باسن). ✅ بلیک لایولی تو برنامه‌ی جیمی فالن تعریف می‌کنه: 🔺 «تو هواپیما با دخترم جیمز بودم. این روزها یه جور شکنجه‌ست، چون هر طرف که نگاه می‌کنم، تو هر صفحه شوهرم داره تو یه مونتاژ سکس طولانی با یه زن دیگه حال می‌کنه... چون همه تو هواپیما می‌خوان Deadpool ببینن. همه‌شون! 🔺 برای چهارده ساعت تمام، شوهرم داره سیب‌زمینی پوره از سوراخ باسنش می‌خورن... چون این سکانس تو فیلمله. خیلی قشنگه ها! 🔺 واقعاً یه شکنجه‌ی بی‌رحمانه و غیرمعموله. 🔺 بعد دخترم داد می‌زنه «بابا... باباا!» و شروع می‌کنه صفحه رو بغل کردن و بوسیدن و براش دست تکون دادن... در حالی که باباش داره تو همون صفحه با یه زن دیگه سکس می‌کنه و اصلاً جوابش رو نمی‌ده!» 🔥

Akbar Ganji

64,007 次观看 • 1 个月前

اونایی که انتقاد میکنند که چرا ترامپ کار رو یکسره نمیکنه و ترامپ این و ترامپ آن این ویدیو رو حتما ببینند. این خانم یک تحلیلگر و محقق هستش که تحلیلهایش همیشه درست و منطقی بوده. میدونم که ما ایرانیها بی صبرانه منتظر پیروزی و آزادی هستیم و از ترامپ ناامید شدیم و از زاویه مردم ایران به این مسئله نگاه میکنیم ولی یادمون باشد که مسئله فقط نجات ایران نیست چون اگر آخوند و رژیم تنها بودند این همه سال دوام نمی آوردند. ایران آخرین سنگر گلوبالیستها و دولتهای استعمارگر در سایه و شرکتهای چند ملیتی ست. مسئله از بین بردن کل سیستم سلطه امپراطوری انگلیس در اون منطقه و ایران و تغییر دادن سیستم برده داری نوین بانک مرکزی میباشد. وقتی میگوییم سلطه انگلیس منظور فقط انگلیس نیست منظور شرکتهای میلیاردی بیمه و نفتی و بانکهای مرکزی ست که توسط امپراطوری انگلیس و گلوبالیستها برای سلطه در آن منطقه وجهان و کنترل نفت و قیمت آن و در نتیجه کنترل ‌اقتصاد دنیا تاسیس شدند که از بودن آخوند و رژیم و سپاه سودهای کلان جهانی هم میبرند و از رژیم مخصوصا رژیمی دا ای انرژی عسته ای همیشه میتوانند به عنوان یک مترسک سر جالیز برای ترساندن منطقه و کشورهای دیگر و کنترل آنها و مردمانشان استفاده کنند. پس بدون از بین بردن این دستهای پشت رژیم و کنترل این شرکتها هر حرکت و یا تغییر رژیم میتواند یا با شکست روبرو شود و یا کوتاه مدت موفق باشد و دوباره یک کودتا و یک انقلاب رنگی دیگه ای از طرف این شرکتها و یا همان امپراطور شکل بگیرد در واقع ما احتیاج به پنچر گیری و وصله زدن نداریم بلکه کل چرخهای این دستگاه باید عوض شود تا این ماشین که همان ایران است بتواند صدها سال بدون مشکل و آزادانه به جلو و به سوی پیشرفت و شکوفایی حرکت کند وگرنه هر کار دیگه ای فقط وصله زدن به چرخهای پوسیده شبیه خواهد بود حتا اگر شاهزاده عزیزمان هم برگردد و این دستهای امپراطوری انگلیس و شرکتهای نفتی و بيمه کوتاه نشده باشد هر اتفاق ناگواری شبیه انقلاب ننگین پنجاه و هفت دوباره بعد از چندین سال توسط خائنین و مزدوران آنها در ایران رخ خواهد داد‌. گلوبالیستها و این شرکتها و دولتها در حال حاضر از لحاظ مالی و اقتصادی ضربه بسیار بزرگی خوردند و میخورند برای نمونه از دست دادن کنترل تنگه هرمز و کنترل نفت و قیمت آن و در نتیجه از دست دادن کارت مترسک افزایش نفت و بالا بردن قيمت کالاها و... اگر الان نتیجه ان را نمیبینیم بخاطر اینه که این شرکتها و دولتهای در سایه تمام سعی خود را میکنند تا از طریق تبلیغات و رسانه های چپ نتیجه کار رو وارونه و به ضرر آمریکا نشان بدهند بخاطر همین هم هست که مدام میشنویم آمریکا در تنگه هرمز ناتوان مانده. این دولتها عاشقانه منتظر حمله تمام و کمال و نیروهای زمینی آمریکایی به ایران هستند تا از طولانی شدن جنگ به ضرر ترامپ و به نفع رژیم در انتخابات آمریکا و در رسانه های چپ و توسط اروپا استفاده کنند و در نتیجه ترامپ رو مجبور به قبول یک شکست و یا صلحی که رژیم برنده میدان باشد کنند. پس توصیه میکنم صبور باشید و به این مسئله از زاویه های دیگر هم برای نجات ایران و منظقه نگاه کنید و احساسی برخورد نکنید. در آخر یادآور میشوم هر کاری هم که ترامپ بکند اول برای مردم آمریکا خواهد بود و بعدش برای آماده کردن زمینه برای حضور مردم ایران در خیابانها و زدن ضربه آخر به رژیم توسط خود مردم ایران. البته با هزینه جانی بسیار کمتر. یادمان نرود هیچ پیروزی بدون کمک خود ما اتفاق نخواهد افتاد ولی این پیروزی نباید موقتی باشد بلکه باید دهها نسل دوام بیاورد. پاینده ایران و جاوید شاه تا ابد و یک روز✊️✌️🙏

Masoud Pouia💚🤍❤️🦁☀️MIGA

47,312 次观看 • 1 个月前

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 次观看 • 1 年前

خیلی مردد بودم که این ویدئو رو بذارم یا نه. 🫣 من بعدش رفتم پیش دکتر محسن پیرمرادی، و درنهایت ایشون من رو عمل کرد. رفتار حرفه‌ای، احساس مسئولیت، همدلی‌شون بی‌نظیر بود. عمل من خیلی سخت بود و ۴ ساعت طول کشید. نقاهت سختم فقط ۴، ۵ روز اول بود که بلد نبودم چطوری بخوابم و از دستهام استفاده نکنم. با گذشت ۲ سال و نیم هنوز جا بخیه‌هام مونده چون برش خیلی زیادی خورد سینه‌م، و خود دکتر هم گفت که خودم رو درگیر سیکالفت و این پمادهای تجاری نکنم و بذارم پوستم به شکل طبیعی روند ترمیمش رو انجام بده. ▪️من بهم درن وصل نشد. نیپلم حس داره، و ممه هام قرینه‌ست. از هر ممه‌م حدود ۸۵۰ گرم بافت چربی و پوست استخراج شد که وقتی دادم آزمایش، یک عالمه کیست خوش‌خیم توی اون بافت چربی بود. ▪️بعد از ۵ روز دکتر پانسمان اولیه‌‌م رو باز کرد و تا دو سه ماه سوتین طبی می‌پوشیدم. ▪️بعد از حدود ۲ ماه تونستم به سختی رانندگی کنم، بعد از ۳ ماه تونستم ورزش سبک کنم. ▪️چون حجم بالاتنه‌م کم شده بود و میتونستم ورزش کنم، به راحتی آب خوردن بعدش ۱۵ کیلو کم کردم. اگه برگردم عقب باز هم این عمل رو انجام میدم. ▪️من پرونده‌ی‌ پزشکی داشتم ولی حوصله‌ی بدو بدو‌ برای بیمه رو نداشتم و آذر ۱۴۰۲ دستمزد دکترم ۴۰ تومن، و هزینه‌ی کلینیک و سوتین طبی و دارو و موارد جانبی حدود ۱۵ تومن شد.

راوی

138,250 次观看 • 3 个月前

چرا کانادا؟ روزی که تصمیم به مهاجرت گرفتم، با وجود اینکه نه فیس بوک بود نه اینستا و دسترسی به اطلاعات خیلی محدودتر از امروز بود و عملاً فقط می‌شد با گوگل سرچ کنی ولی سعی کردم احساساتی تصمیم نگیرم. چند معیار مهم را برای خودم یادداشت کردم تا ببینم آیا مهاجرت و گذشتن از هر چه بدست آوردیم واقعاً ارزشش را دارد یا نه: ۱- آیتم اول وضعیت مالی من و همسرم در ایران بود. ما در ایران خانه، ماشین و شغل با درآمد مناسب داشتیم. همین موضوع بزرگ‌ترین مانع ذهنی من برای مهاجرت بود و سنگین‌ترین وزنه‌ای که در کفه ماندن قرار می‌گرفت. ۲- آینده دخترم که هرسال بزرگتر میشد با روحیه بی‌پروا و با طرز فکری کاملاً مدرن و نزدیک به فرهنگ غربی. آینده شغلی، اجتماعی و امنیت او در ایران یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های من بود. ۳- میزان مهاجرپذیری کشور مقصد: برام مهم بود بدونم چقدر طول می‌کشه تا بتونم در کشور میزبان به ثبات مالی برسم و یا حتی به سطح زندگی‌ای که در ایران داشتم نزدیک بشم. طبق تحقیقاتم بسته به روحیه افراد و‌سطح زبانشون بین ۳ تا گاهی بالای ۵ سال طول میکشه. ۴- سبک زندگی و نزدیکی به آمریکا و زندگی در محیطی انگلیسی‌زبان و در مجموع یک زندگی سالم و باکیفیت برام اهمیت زیادی داشت.. بماند هوای پاک، اقیانوس زیبا، جنگلهای انبوه که واقعا نعمت هست ۵- امکانات دولتی برای اقامت و تحصیل: اینکه کشور مقصد چه تسهیلاتی برای اقامت، تحصیل و پیشرفت مهاجران در نظر گرفته یکی دیگر از معیارهای مهمم بود. نتیجه بررسی‌ها این شد که از این پنج مورد، کانادا چهار موردش کاملاً مثبت بود و فقط مورد اول، یعنی وضعیت مالی فعلی‌مان در ایران، نقطه منفی بازدارنده بود و نمیدونستم رسیدن به اون مرحلهچقدر زمان میبره. اما در نهایت دل و به دریا زدم و برای مهاجرت به کانادا اقدام کردم و بصورت خانوادگی فایل نامبرگرفتیم. چند سال طول کشید تا بالاخره پامون به خاک کانادا رسید. قبل از ویزا در ایران هرروز کلاس زبان میرفتم. نه زبانانگلیسی، بلکه فرانسوی و از صفر! چون اون زمان امتیازبندی بود و کانادا به رشته تحصیلی من امتیازی نمیداد. اما کبک هنوز امتیازبندی خوبی داشت. بالاخره اومدیم و میدونستیم راه سختی پیش پامونه. پس بند کفشامون محکم بستیم و آماده شدیم برای پیمودن مسیری پردست انداز. با آگاهی کامل آمده بودیم و می‌دونستیم جا افتادن در یک جامعه جدید، از نظر زبان، کار و روابط اجتماعی، برای ما بین سه تا پنج سال زمان می‌بره. برای همین هیچ‌وقت خودمون و تحت فشار روحی و عصبی نگذاشتیم، حسرت گذشته رو نخوردیم و واقعا سه سال اول فقط کار کردیم و درس خوندیم. دوره‌ها و کالج و با کمک وام‌های دولتی گذراندیم. به محض اتمام درس وارد بازار کار شدم. نه کار تخصصی بلکه کار جنرال ! اونم والمارت بعنوان فروشنده. در حالی که مدرک تخصصی کالج تو جیبم بود اما رفتم سرکار و قفسه ها رو مرتب میکردم و پشت صندوق ساعتها سرپا می ایستادم، اما هیچ‌وقت گله نکردم. تازه کلی رفیق از همون کار جنرال پیدا کردمکه هنوزم دوستیم باهم. در حین یکسال و نیم کار جنرال بیش از ۱۰۰۰ رزومه تخصصی فرستادم و حتی به یک مصاحبه هم دعوت نشدم. تا بالاخره بعد یکسال و نیم کار جنرال و سال سوم مهاجرتم اولین فرصت کاری در شرکت کوچیک ایرانی پیدا شد؛ فقط یک روز در هفته در رشته تخصصی خودم. بنابراین پنج روز کار جنرال انجام می‌دادم و یک روز هم به صورت پاره‌وقت در حرفه تخصصی‌ام کار می‌کردم. یکسال بعد شغل تخصصی دوم پاره وقت بازم تو شرکت ایرانی و پیدا کردم؛ جایی که یک ساعت با خونه فاصله داشت. باز هم غر نزدم، بلکه استقبال کردم و همچنان به رزومه فرستادن که الان بهتر شده بود رو ادامه دادم و بالاخره قفل ورود به یک شرکت بزرگتر و یک موقعیت تمام‌وقت شکسته شد. اتفاقاً مدیر اون بخش هم ایرانی بود. و در این چندسال کار کردم، پیشرفتهای خیلی خوبی داشتم و دوباره هم رفتم دانشگاه و درس خوندم برای رسیدن مراحل بالاتر. امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم یکی از بهترین کشورهای دنیا را برای زندگی انتخاب ‌کردم؛ کشوری با جغرافیای عالی، طبیعت بی‌نظیر، هوای پاک، مردم خوشرو، زیرساخت‌های مناسب دانشگاهی برای پیشرفت و سیستم درمانی‌ای که باعث می‌شه اگر موردی جدی و پرهزینه پیش بیاد لااقل نگران هزینه درمانت نباشی. به هر ایرانی که قصد مهاجرت دارد می‌گم: تحقیق کنید، واقع‌بین باشید و با توقعات درست قدم بردارید. اما اگر از من بپرسید، کانادا هنوز هم یکی از بهترین گزینه‌های مهاجرتی دنیاست و همچنان در صدر فهرست انتخاب‌های من قرار دارد. #GoCanada

ElaaBita

18,643 次观看 • 2 个月前

#تهران یکشنبه امروز هم برای اینکه هنوز احساس کنم زنده‌ام، با تدی و کلویی از خانه بیرون رفتم و در شهری قدم زدم و رانندگی کردم که دیگر شبیه خودش نیست. تا هفته قبل سگ‌های من نجس و ممنوع بودند و از کنار ماموران با اضطراب رد میشدم و سعی میکردم اصطلاحا چشم تو چشم نشوم. این روزها اما مردم با عشق به سگ‌ها نگاه میکنند و سرکوبگران هم کارهای مهم تری دارند… حدود دو ساعت در تهران پرسه زدم. شهری که ظاهراً هنوز عادی است، اما زیر پوستش ترس جریان دارد. دیشب انبارهای نفت شهران، سوهانک، پردیس و جنوب تهران هدف حمله قرار گرفتند. از صبح، اثر آن در چهرهٔ شهر کاملاً پیداست. ترس حالا در نگاه مردم آشکارتر شده. پمپ‌بنزین‌ها شدید شلوغ‌اند. فروشگاه‌ها در تجریش باز هستند. مغازه‌ها کار می‌کنند. شهر ظاهراً به زندگی ادامه می‌دهد. تلفن‌ها وصل است و مادرم نیم ساعت یکبار تماس میگیرد، مکالمه سی ثانیه است. خوبی؟ خبری نیست؟ نرو بیرون. و همین سی ثانیه دلیل زنده بودنم است. اما این «عادی بودن» فقط یک پوستهٔ نازک روی اضطراب است. مواد غذایی تقریباً همه‌جا پیدا می‌شود؛ کمبودی نیست. فقط قیمت‌ها بالاتر رفته و نگرانی در چشم‌ها عمیق‌تر شده. شیرخشک و برخی داروهای خاص کمیاب‌تر شده‌اند و صف نانوایی‌ها همچنان طولانی است. بانک‌ها پول نقد ندارند. و تهران… تهران به شکل عجیبی خفه‌کننده آلوده است. به دلیل ممنوعیت انتشار عکس و ویدئو، نمی‌توانم تصاویر انفجارهای مهیب دیشب را منتشر کنم. اما تا حدود ساعت ۱۰ صبح که با دوستانم وضعیت را چک می‌کردیم، دو انبار نفت هنوز در آتش می‌سوختند. آسمان تهران امروز خاکستری نیست؛ سیاه است. دود غلیظ از چهار سمت شهر بالا می‌رود و روی آسمان می‌چرخد، انگار از آسمان با باران دود و سیاهی چرب میبارد. مردم کم‌کم به صدای جنگنده‌ها عادت کرده‌اند. چه کسانی که مخالف حمله بودند، چه کسانی که از ترامپ و نتانیاهو درخواست مداخله نظامی داشتند… حالا همه زیر یک آسمان مشترک زندگی می‌کنند؛ آسمانی که هر چند ساعت با صدای جت‌ها می‌لرزد. بحث‌های میان مردم، نوروز و روزانه‌ها نیست و فقط #جنگ است. از میان شبکه‌های ماهواره‌ای، در محدوده‌ای که من زندگی می‌کنم به جز یکی دوتا تقریباً همه کانال های خبری مختل شده‌اند. پارازیت و فیلترینگ هر روز شدیدتر می‌شود. در مسجدها افطاری می‌دهند. بعد از افطار، روحانی سخنرانی ضد آمریکا و اسرائیل می‌کند و در سوگ رهبر حرف می‌زند. بعد از آن شام می‌دهند.و بعد از شام، کارناوال شروع می‌شود. گروه‌هایی در محله‌ها راه می‌افتند، کوچه به کوچه می‌گردند و شعار «مرگ بر جهان» سر می‌دهند. در همان شهری که مردمش در صف نان ایستاده‌اند، در همان شهری که آسمانش پر از دود و صدای جنگنده است. و من، میان این همه تناقض، با دو سگ کوچک در خیابان‌های تهران قدم می‌زنم و سعی می‌کنم فراموش نکنم که زندگی هنوز ادامه دارد. بیشتر مینویسم و رفقای سیاسی قدیمی را تقریبا روزانه میبینم. بیمارگونه آشپزی میکنم و وسواس عجیبی در مرتب کردن خانه‌ام گرفتم.

Golshan

173,011 次观看 • 6 个月前

قبل از خواندن یک نکته را باید عرض کنم : شان مخاطبین این صفحه و هدف من از این کار افشا و معرفی بلاگرها شاخ های مجازی نیست ، این کار را بسیار زرد ، حاشیه‌ای و نامسئله در این مقطع می دانم. از پرداختن به این افراد از تینا گرفته تا مونا و هانیه و حالا شکیبا و اسی و بقیه کثافت‌ها فقط و فقط معرفی بلاگرهایی است که در خدمت اهداف کثیف رژیم جمهوری اسلامی هستند، پس از معرفی این بلاگر و آن بلاگر که این رو بگو ... خواهش می کنم خودداری کنید. اما قطعا هر بلاگر حکومتی را که به قطعیت برسم بهش خواهم پرداخت. همه اطلاعات راستی آزمایی شده ما درباره شکیبالطفی این است و بیش از این هم ارزش پرداختن ندارد ، در خانه اگر کس است یک حرف بس است : شکیبا لطفی نه شکیبا لطف بچه كرج بود ، در گذشته ای نه چندان دور كلا خودش بود و یه كت و شلوار نارنجي فردی به شدت بددهن و بی ادب . شكيبا به عنوان ... با ٢ دختر دیگه ميرن تركيه با تعدادی مدیر دولتی و آزاد اونجا مواد ميزن و.... این سرآغاز آشنایی او با اسی است . الان بعد ٩ سال ازدواج نکردند و قرار هم نیست بکنند در واقع سرویس دادن و سرویس گرفتن است. پیج شكيبا ٢ سال بيش بسته شد به دليل حجاب…. به يك روز كامل نكشيده باز شد دوباره. كلى هم تو همه عكس هاش ليوان هاى مشروب هست … اسماعیل اسکندری مهرانجانی یا همان اسی به حکومت ، عراقچی ،ابریشم چی و سپاه پاسداران در دوبی و لندن وصل است و کارش حمل پول به خارج از کشور و در واقع پولشویی است، حالا اگر آب بندی و قاچاق مواد مخدر هم بشود ، ابایی ندارد از انجامش و این همه کارش هست و واردات و صادرات آجیل دروغی بیش نیست. شكيبا با اين تو مهموني دوست ميشه دو سال ميرن دبي پيجش رو ميبنده بعد برميگرده با سفرهاي اروپايي و لباس های برند و خونه تو نياوران و ….. شکیبا لطفی با ۲۴ سن و خانواده معمولی رو به پایین ، حالا هر ماه مسافرتهای لاکچری میره ساعت بالای پنجاه هزار دلاری دستش هست و چند ماه پیش هم رفت آمریکا . هر روز با یک کیف و کفش و جواهرات میاد پست میذاره ، و show off میکنه به مردمی که پولشون رو دزدیده ، ایشون دقیقا بیان بگن منبع این پولها از کجاس ؟ اما اسی کیست ؟ اسم پدر و مادر اسماعیل، هدایت و بتول است، کسی که به او حاج هدایت می‌گویند و در کار نخود بوده است. عموی ناتنی‌شان هم حاج خداکرم است. اما الان اسی اسکندری به‌راحتی از بانک‌ها وام‌های کلان می‌گیرد و شکیبا هم جزو بلاگرهای بسیار کثیف است. شکیبا در حالی پشت سر مهسا، چتریو، ساناز و بقیه، حرف‌های زیادی می‌زند و می‌گوید این‌ها تازه به پول رسیده‌اند؛ در حالی که خودش عملاً مثل یک کارگر زیر دست اسماعیل کار می‌کند، چون اسماعیل آدم بسیار خشن و وحشی‌ای است. با این حال، به‌خاطر پول، از خودش هم مایه می‌گذارد که رابطه حفظ بماند. کل خانواده اسکندری پاسپورت دومینیکا دارند.(این یک فکت است هرکسی را دیدید پاسپورت دومینکن داره یه جای کارش میلنگه) اما ساناز او کارش را با ارسال عکس های نیمه برهنه اش برای مدیران دولتی و آزاد شروع کرد و در قبالش سفرهای داخلی و خارجی با آنها می رفت ، در بعضی موارد از مدارک آنها و یا گفتگوهایشان فیلم و صدا ضبط می کرد بسیاری هنوز بر این باورند او پرستوی نهادهای امنیتی برای به دام انداختن و یا باجگیری از آنها بوده ( بسیار عجیب است در پرونده مونا کاکاوند هم عین همین تصاویر و عین همین سابقه موجود است که بعدا به آن خواهیم پرداخت) رابطه ساناز و اسی همین گونه آغاز می شود. دوست‌پسر شکیبا از طریق ساناز برای رؤسای بانک‌ها دختر جور می‌کرد تا بتواند از آن‌ها وام بگیرد. برایشان هتل دوبی می‌گرفت و دختر می‌فرستاد تا کارش در بانک راحت جلو برود. تا کنون کمتر پیجی درباره آنها نوشته اند یا ترسیده‌اند یا خریده شده‌اند یا تهدید می‌کنند. اگر نوشته شود، مثل بمب می‌ترکد. اما روابط دوست‌دختر/دوست‌پسری‌شان واقعاً آلوده و کثیف است؛ مصرف خانوادگی کوکائین هم دارند، زن و مرد. درباره اسی اسکندری که با عراقچی کار می‌کند: عراقچی از ایران پهپاد و سلاح جنگی می‌فرستد روسیه و روسیه هم به‌جای پول، به ایران روغن، گندم و ذرت می‌دهد. حالا اسی از طریق یک پسر که ۶–۷ سال است نمی‌تواند به ایران بیاید، این روغن و گندم را می‌گیرد تا داخل ایران بفروشد. این شاید مهمترین قسمت ماجرا باشد : عراقچی و سپاه پاسداران در بیرون تجارت کثیف مواد مخدر و سلاح دارند و بجای پول قهوه، برنج و ماشین های لوکس وارد می کنند و اسی در واقع ترانسفرماتور حکومت است و شکیبا هم فقط پوشش ،با او در سفرها می‌رود عکسی می‌اندازد و می‌آید . همین !

Amir Farshad EBRAHIMI

136,671 次观看 • 7 个月前

بخش هایی از مصاحبه ی صدیقه وسمقی: ‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️ مجری: الان آقای پهلوی به عنوان چهره آلترناتیو در خارج از ایران مطرح شده و در داخل ایران هم پایگاه اجتماعی داره؛ حالا کم یا زیاد اندازه‌اش، درصدش رو نمی‌دونیم، ولی به هر حال صحبت‌های خود ایشونم اینه که منو در خیابان‌های ایران صدا کردن و خب به هر حال شعارهایی هم بود که در حمایت از ایشون بود. این چقدر این هم‌بستگی می‌تونه در بین داخل و آقای پهلوی اصلاً اتفاق بیفته؟ وسمقی: ببینید مشکلی که وجود داره این هست که جریان طرفدار آقای پهلوی، جریان پادشاهی‌خواهه‌. ببینید نظام پادشاهی، ما ازش سال ۵۷ عبور کردیم. نهاد پادشاهی و نهاد روحانیت، دو نهاد سنتی هستند که همیشه در طول قرن‌ها و هزاره‌ها با همدیگه رقابت داشتن. دو تا قدرت بودن که همیشه با همدیگه رقابت کردن، گاهی با هم سازش کردن، قدرتو تقسیم کردن، گاهی یکی قدرتو به دست آورده. خب ما به نظرم دیگه الان بعد از جمهوری اسلامی باید از این دو نهاد سنتی که هر دو هم در واقع نهادهای استبدادی هستن، باید بتونیم عبور بکنیم.ما سال ۵۷ از نهاد سلطنت عبور کردیم، گذاشتیمش کنار؛ هرچند از استبداد عبور نکردیم. خب نهاد روحانیت که در کمین بود و رقیب نهاد پادشاهی بود، قدرتو به دست گرفت و مردم ایران در اون زمان هنوز اون توانمندی رو برای اینکه نهاد روحانیت رو هم مثل نهاد سلطنت کنار بذارن و پس بزنن، نداشتن. این توانمندی به تدریج به وجود اومده و الان مردم می‌خوان که این نهاد سنتی استبدادی رو هم کنار بذارن. حالا طرفداران آقای پهلوی پادشاهی‌خواهند. نهاد پادشاهی یک نهاد سنتیست؛ هیچ‌وقت انتخابی نبوده، هیچ‌وقت دموکراتیک نبوده. یک نهادیست که خب می‌دونین، شما در تاریخ نگاه کنین در ایران و همه نقاط جهان، پادشاهان با زور اومدن. هر سلسله‌ای اومده، سلسله دیگری رو با زور کنار گذاشته و خودش نشسته و هیچ‌وقت مردم دخالتی نداشتن که مثلاً بیان و پادشاهان رو انتخاب بکنن. من تعجب می‌کنم که بعد از این تجربه‌های فراوان و رنج‌های فراوان، خون‌های زیادی که ما دادیم، ما می‌خوایم دوباره به جای پیدا کردن یک راه سوم و بنیان گذاشتن یک نهاد سوم، باز بیاییم برگردیم به نهاد پادشاهی که یک نهاد به هر حال کهنه و قدیمیست و ذاتشم استبداد داره. چرا؟ چون متمرکز بر فرده. ما مردم در دوره‌ای الان داریم زندگی می‌کنیم که خواهان حقوق بشریم، خواهان به رسمیت شناختن حقوق فردی هستیم، برای خودمون حق انتخاب قائلیم. چرا باید با اعطای یک قدرت مادام‌العمر به یک فرد، به یک خانواده و به یک خاندان، حق انتخاب رو برای همیشه از خودمون و از آیندگانمون سلب بکنیم؟ اگه نسل بعدی اومدن و گفتن که چرا شما این کارو کردید؟ ما نمی‌خوایم مثلاً این حکومت رو، حکومت فردی رو، چه بهش خواهیم گفت؟ اگر که سال ۵۷ مردم نهاد سلطنت رو کنار گذاشتن و از اون چاه افتادن تو چاه بعدی یعنی باز هم نهاد روحانیت، و حالا می‌خوان اونو کنار بذارن، آیا ما نباید از این تجربه‌ها درس بگیریم؟ به نظر من مردم به خاطر اینکه به استیصال رسیدن، مردم به خاطر عملکرد بسیار ناگوار و ناهنجار جمهوری اسلامی، دنبال یک مفری می‌گردن، دنبال یک راه نجات می‌گردن و خب سرمایه‌گذاری زیادی شده روی آقای پهلوی از لحاظ تبلیغاتی و غیره که ایشون به یک آلترناتیو و بدیل تبدیل بشه. حالا خیلی‌ها هم تصورشون اینه که میشه به این ترتیب از جمهوری اسلامی گذر کرد. اما کسانی که نظام پادشاهی رو نظام مناسبی برای آینده ایران نمی‌دونن، نمی‌تونن کنار این جریان بایستن. کسانی که خواهان استقلال ایرانن و نمی‌خوان که یک حکومت به وسیله قدرت‌های خارجی بر مردم ایران تحمیل بشه، نمی‌تونن کنار این جریان بایستن. این جریان متأسفانه این مشکلات رو داره. من می‌دونم ممکنه از این حرفای من هم این افراد ناراحت بشن، اما ما به فکر ایران و نجات ایران هستیم. به نظر من ما همهمون سرمایه‌هامون رو باید صرف ایران بکنیم نه اشخاص. خب اگر اشخاصی به آقای پهلوی علاقه دارن، در آینده وقتی که نظامی برای ایران، به قد و قواره ایران برای دموکراسی و آزادی در ایران به وسیله اندیشمندان و نخبگان این کشور ترسیم شد، تعیین شد، هر کسی بیاد انتخاب بشه توسط مردم برای یک مدت موقتی اداره کشور رو به دست بگیره، ولو آقای پهلوی باشه، دیگران باشن، به انتخاب ملت. خب این اشکالی نداره. ولی اینکه به خاطر علاقه به یک شخص یا به یک خانواده ما بیاییم یک نظام سیاسی برای ایران تعریف بکنیم که ممکنه آیندگان باز هم مخالفت بکنن و ایراد بگیرن و اونا به دردسر بیفتن، من این رو مناسب نمی‌دونم. من همیشه این جمله رو میگم که ما باید ساختار سیاسی آینده ایران رو به قد و قواره این کشور ببریم و بدوزیم، نه به قد و قواره یک شخص و فرد. ۱/۲

آرش یوسفی -ARASH

32,920 次观看 • 6 个月前

اگه تو یه حادثه دست شما قطع بشه و چند هفته دور از بدنتون بمونه و سیاه و فاسد بشه و کرم بزنه و بوی تعفنش بهتون حالت تهوع بده، بعد کسی بخواد اون رو بهتون پیوند بزنه پاسختون چیه؟ -مطمئنا رد میکنید. حالا اگه به یادتون بیاره این همون دستیه که ا‌ولین بار باهاش دست عشقتون رو گرفتید و باهاش رقصیدید و برف بازی کردید و کلی باهاش خاطره دارید و اصرار کنه که باید دوباره به بدنتون پیوند زده بشه، پاسختون چیه؟ -احتمالا این‌بار نه تنها رد میکنید، بلکه فکر میکنید طرف مقابلتون دیوونه‌ست و بهش فحش هم میدید. چون میدونید اون دست فاسد دیگه زنده نیست و ارزشی نداره و اگه به بدنتون پیوند بخوره، عفونت به سرعت کل بدن رو میگیره و شما هم می‌میرید. سرزمینهایی مثل افغانستان و بخشهایی از پاکستان که قبلا از ایران جدا شدند دقیقا مثل همون دستهای قطع شده فاسد هستند که سالهاست اسلامزده(کرم‌زده) شدند و روح ایرانی تو اونها مرده و خون دولت شاهنشاهی پهلوی تو پیکر اونها جریان نداشته و به اندازه ۱۴ قرن از ما دور شدند و تفاوت فرهنگی و هویتی پیدا کردند. ایده پیوند سرزمینی یا حتی فرهنگی اونها به ما، نه تنها ما رو قوی‌تر نمیکنه، بلکه مثل پیوند همون دست فاسد و کرم‌زده، عفونتش در سراسر پیکر مام میهن پخش میشه و تمام داشته‌های ما رو نابود میکنه. در واقع با ایده احمقانه ایرانشهر، افغانستان ایران نمیشه، این تمام ایرانه که دقیقا تبدیل به افغانستان و پاکستان میشه. تو دام این ایده‌های شرورانه و تخیلی پان‌ایرانیستی که مستقیم از سپاه پاسداران خط میگیره نیفتید. ما ۴۷سال تمام جوانی و ثروتمون به پای ایده شرورانه هلال شیعی، هدر نرفت که حالا نیم‌قرن دیگه پول نفتمون رو خرج ایجاد گروههای تجزیه‌طلب افغانی و پاکستانی کنیم برای اینکه کشورمون رو به اون خاک فاسد زامبی‌خیز آلوده کنیم. آلودن پادشاهیخواهی به این ایده‌های توسعه‌طلبانه فقط از الان برای ما هزینه میتراشه و ‌تمام دولتهای همسایه رو تبدیل به دشمن شماره یک ما میکنه. سرزمینهایی که از ایران جدا و تبدیل به دولتهای مستقل شدند دیگه برای همیشه تموم شدند و از دست رفتند و ما باید به تمامیت ارضیشون کاملا احترام بذاریم. دوران کشورگشایی هم با پایان قرن بیستم تموم شد. ما الان باید تمام توانمون رو بذاریم رو پس گرفتن همین ایران فعلی و عظمت دادن به اون و تثبیت حاکمیت دولت شاهنشاهی پهلوی بر تمام قلمرو ایران و تلاش برای پس گرفتن حقوق غارت شده‌مون در دریای کاسپین و خلیج‌پارس که توسط رژیم ایرانفروش به دشمنان ما رشوه داده شده. خبر خوب اینکه همین ایران فعلی به اندازه کافی بزرگ و ثروتمند هست که باهاش به اون عظمت و تمدن بزرگی که میخوایم برسیم. امارات و قطر بیابانهایی بودند با شن‌های روان و آب و هوایی داغ و خشک و مردمی مارمولک‌خور و بی‌هنر، ولی بخاطر ثروت نفت و مدیریت درست و مسدود کردن راه شهروند شدن مهاجرین به این ثروت و رفاه امروزی رسیدند که حتی میتونن دولتهای بزرگ غربی رو با رشوه بخرن. ما که هم نفت و گاز رو از اونها بیشتر داریم، هم آب و خاک رو و هم متنوع‌ترین اقلیمهای آب و هوایی رو و هم اینکه اسلامگرا نیستیم و برعکس اونها هزاران ساله که اهل دانش و هنر و ادبیاتیم و فرهنگ و تاریخ غنی و هویت ما پشتوانه چندهزارساله داره. یعنی ما با یه پادشاهی پهلوی و تصویب قوانین محکم مهاجرتی و تابعیتی شبیه امارات و کویت برای غیرممکن کردن اعطای شهروندی به غیرایرانیها و بعد اخراج میلیونی تمام افغانیها و پاکستانیها، ظرف ۲۰سال میتونیم چنان ایران با عظمت و مرفه و مقتدری بسازیم که شهروندی اون حتی آرزوی محال اروپاییها باشه و خوشبختی و رفاه کودکان آینده رو تا ۷۰ نسل بعد تضمین کنیم و به همون رویای بزرگ شاهنشاه آریامهر برسیم که آرزو داشت کودکان ایرانی از لحظه تولد تا آخرین لحظه زندگیشون کوچکترین دغدغه رفاهی و مالی نداشته باشند. #جاویدشاه

Yaar - يار ‌‌قدیمی 🇮🇷🇮🇱

59,248 次观看 • 3 天前

روایت یک عشق: «ما هفت سال با هم بودیم… هفت سال کنار هم بزرگ شدیم، رویا ساختیم، برای آینده‌مون برنامه ریختیم. قبل از اینکه بره، رو به من کرد و گفت: «برای این دارم میرم که یه روز بتونم تو رو تو لباس عروس ببینم…» 💔 این جمله‌اش هنوز توی گوشم می‌پیچه. عارف ۲۴ ساله بود، متولد ۱۸ مهر ۱۳۸۰. دانشجوی حقوق دانشگاه مشهد بود و عاشق رشته‌اش. همیشه می‌گفت: «من نمی‌ذارم به کسی ظلم و ناحقی بشه.» باور داشت که می‌تونه وکیل عدالت باشه. انقدر قشنگ و پخته حرف می‌زد که همه فکر می‌کردن حداقل سی سالشه. اطلاعاتش زیاد بود، تحلیلش عمیق بود، دلش بزرگ بود. پدرش جانباز بود و هفت سال پیش فوت کرده بود. از اون به بعد، عارف تکیه‌گاه مادرش شد. فقط مادرش، برادرش… و من رو داشت. خیلی دوستم داشت… ما می‌خواستیم با هم زندگی کنیم، اما نگذاشتند. 💔 از صبح زود می‌رفت سر کار تو املاک و تا ساعت ۱۰ شب کار می‌کرد. هم کار می‌کرد، هم درس می‌خوند، هم برای آینده‌مون تلاش می‌کرد. خسته می‌شد، اما هیچ‌وقت از رویاهاش دست نمی‌کشید. ۱۸ دی، میدان هفت‌تیر مشهد، به پهلوش تیر زدن… من هنوز باورم نمی‌شه. من دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که اسمش شنیده بشه. نمی‌ذارم عارف من بی‌صدا بره. او فقط یک اسم نیست… او تمام زندگی من بود. 💔» عارف تبرایی، ۲۴ ساله، ۱۸ دی ۱۴۰۴ در میدان هفت تیر مشهد با اصابت گلوله به پهلو کشته شد و دچار خون‌ریزی شدید داخلی شد. در چارچوب حقوق بین‌الملل کیفری، کشتار شهروندان غیرنظامی در ابعادی گسترده و در بازه زمانی کوتاه دو روز، در صورت احراز و اثبات، می‌تواند ذیل عنوان «جنایت علیه بشریت» مورد بررسی قرار گیرد. در چنین شرایطی، مسئولیت کیفری صرفاً محدود به عاملان مستقیم و میدانی نخواهد بود، بلکه آمران، طراحان و تمامی مقاماتی که در صدور دستور، تسهیل، حمایت یا پنهان‌سازی این اعمال نقش داشته‌اند نیز می‌توانند مشمول تعقیب و پاسخ‌گویی در مراجع بین‌المللی قرار گیرند. #دادبان #عارف_تبرایی

دادبان

12,879 次观看 • 6 个月前

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرنده‌های مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمی‌توانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفته‌اند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفته‌اند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دنده‌ای رانندگی می‌کردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق می‌زد. تلاش می‌کردم عقب نروم، و هر لحظه فکر می‌کردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط به‌خاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌پرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشین‌ها را می‌گشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان می‌شدی، جوان‌هایی را می‌دیدی که سعی می‌کردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد می‌زدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشت‌ها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد می‌زد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر می‌کرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال می‌گرفت. عباس آقا با پرنده‌ اسیرش فال می‌گرفت؛ پرنده‌ای یک تکه کاغذ از جعبه درمی‌آورد و فال تو را به تو می‌داد. و شاید ما زمانی دلخوش‌ترین بچه‌ها بودیم به همین فال‌ها، که سعی می‌کردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را می‌نوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی می‌دادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی می‌کردم تکان دهم، بخارخوش‌بوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامش‌بخش، حواس من را به خودش جلب می‌کرد و لحظه‌ای استرس رانندگی را کم می‌کرد. حالا در ۱۷ سالگی‌ام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترس‌هایم بالا خیابان پر از ترشی‌های ناسالم و مسافرانی بود که لباس‌های رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و می‌آمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خنده‌ها، فریادهای فروشنده‌ها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه می‌داشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب می‌خوردند، عکس می‌گرفتند، بلال و ترشی می‌خوردند و بعد مسیرشان را ادامه می‌دادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، می‌تواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرس‌ها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاه‌ها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ

Golshan

26,547 次观看 • 5 个月前

روزنوشت – سوم فروردین، #تهران شب دیگر زمان خواب نیست یک میدان انتظار است. انتظار برای صدایی که نمی‌دانی از کجا می‌آید، اما مطمئنی وقتی بیاید، چیزی را درونت می‌شکند. بمباران در شب، ترسناک‌تر است.از صدا،یا تاریکی نیست… حس میکنم جهان در تاریکی پناه میگیرد. روز، هنوز نشانه‌هایی از زندگی دارد، نور، رفت‌وآمد، صداهای پراکنده. اما شب همه‌چیز را جمع می‌کند و می‌گذارد درست روبه‌روی ترس. عجیب است. من هیچ‌وقت از شب نمی‌ترسیدم. اما حالا، تاریکی شبیه یک هیولای ترسناک است که گوش می‌دهد.انگار منتظر است. تاریکی خودِ #جنگ است خواب ندارم. نه این‌که نتوانم بخوابم انگار مغزم دیگر اجازه نمی‌دهد. ساعت‌های خواب و بیداری از هم پاشیده‌اند، و این بی‌نظمی، آرام و بی‌صدا، روان را با هزار خراش کوچک می‌جَوَد. اگر تدی و کلویی نبودند، احتمالاً روزها را کامل می‌خوابیدم. یا شاید… فقط دراز می‌کشیدم و به سقف نگاه می‌کردم، بدون این‌که چیزی را واقعاً ببینم. زندگی نرمال دیگر تعریف مشخصی ندارد. آب جوش را داخل فلاکس می‌ریزم، چون دیگر حوصله یا امنیتِ آن چای دمی با هل و دارچین را ندارم. همان عطری که قبلاً دیوانه‌کننده بود، حالا زیادی شیک است. زیادی مربوط به جهانی که دیگر وجود ندارد. صبح‌ها با خبر شروع می‌شوند. بعد وی‌پی‌ان. چند ساعت مانده؟ چند گیگ؟ ارتباط با جهان حالا عدد شده. محدود و شکننده. به مامان زنگ می‌زنم. به خواهرم. به داداشم. به دریا. مکالمه‌ها کوتاه‌اند، اما هر کدامشان یک جور چک کردن حیات است: هستی؟خوبی؟ نترسیا چیزی نیست. آب معدنی‌ها را می‌شمارم. خوراکی‌ها را چک می‌کنم. لیست خرید می‌نویسم گوشی را تا صد درصد شارژ می‌کنم، بعد می‌روم سراغ تدی و کلویی. طبق عادت میکِشَند سمت آسانسور. از دیروز می‌ترسم. از گیر افتادن و خاموشی، از راه پله رفتیم. کلویی، پرانرژی و بی‌خبر از همه‌چیز، از پله‌ها می‌پرید. زندگی در او هنوز ساده است. اما تدی شیتزوی کوچکم،پا درد دارد، بغلش کردم و کوچه را فقط یک ربع راه رفتیم. به چند هموطن دور از تهران و مهاجر دلتنگ وطن قول داده بودم به جای‌شان شهر را ببینم. قول عجیبی‌ست در زمان جنگ… دیدن، به جای دیگران. بخاطر کشمکش های درونم از خانه بیرون رفتن سخت است نمیدانم دیدن شهر، شجاعت است یا بی‌احتیاطی. میترسم جایی خاطره ای را دوباره مرور نکرده از دست بدهم قبل از رفتن، همه چراغ‌ها و تلوزیون را روشن کردم.. املت صبحانه را با گوشکوب برقی درست کردم. خانه را با وسواس جاروبرقی کشیدم به‌طرز عجیبی، به هر وسیله برقی گوش می‌دهم. انگار دارم برای روزی که شاید دیگر نباشند آرشیو می‌کنم. حمام کردم. بیشتر از همیشه سشوار کشیدم انگار ناخواسته کاری می‌کنم که همیشه مخالفش بودم، برق را هدر می‌دهم ماشین ظرفشویی. بعد لباسشویی.لباسها را اتو زدم برق و آب و گاز و تلفن هست… این هستِ معمولی حالا برایم باارزش‌ترین چیز دنیاست. دلم خورش کرفس و پلو دودی و سالاد و ماست و خیار می‌خواهد. رفتم یوسف‌آباد که زنده است اما مثل قبل نیست یک لایه نازک از اضطراب روی همه‌چیز نشسته. مردم راه می‌روند، خرید می‌کنند، نگاه می‌کنند اما انگار همه همزمان دارند گوش می‌دهند. از کنار قنادی بی بی رد شدم. بوی شیرینی برایم یک دنیا خاطره است پیتزا مدبر، نان پوپک…اسم‌ها مثل تکه‌های از یک زندگی قبلی‌اند. به مدرسه دخترانه ابوریحان نگاه می‌کنم.صدای زنگ نمی‌آید. پارک شفق هنوز ایستاده.درخت‌ها هنوز سبزند. طبیعت انگار خبر ندارد و این ناآگاهی، دردناک است. از کنار ساندویچ بهزاد رد می‌شوم، بعد بستنی رضا، و رستوران شهرزاد… هر کدامشان یک زندگی عادی را یادآوری می‌کنند. یک قبل را. و من بین این قبل و الان با بغض رانندگی‌میکنم. با ترسی که مدام در بدنم جابه‌جا می‌شود گاهی در گلو،گاهی در سینه،گاهی در دست‌ها. با اضطرابی که هیچ‌وقت کامل نمی‌رود، فقط شکل عوض می‌کند. و با امیدی کوچک، لجوج، تقریباً خجالت‌زده که زنده است. امید به این‌که یک روز دوباره،چای هل و دارچین را دم کنم،و هیچ صدایی،هیچ صدایی، معنایی جز زندگی نداشته باشد.

Golshan

30,403 次观看 • 5 个月前

عزیزان، وقتی ماه‌هاست از عمو مارک‌لوین حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم دقیقاً اینجاست، دیشب ترامپ شیر خدا پستی رو در تروث‌سوشال منتشر کرد و تأکید کرد امشب حتماً برنامه‌ی عمو مارک‌لوین رو در فاکس‌نیوز ببینید، پس قبل از هر چیز اول توییت زیر عمو رو فیو و ریتوییت کنید، و بعد بخشی از سخنرانی بسیار بسیار درخشان عمو مارک‌لوین، این منصور حلاج‌زمانه در برنامه‌ی دیشب رو که ترجمه کردم بخونید/ببینید: «عزیزان، در برخورد با رژیم شیعه‌سانان رافضی، کل قضیه تهش میرسه به سه تا راهکار اصلی: عقب انداختن، مهار کردن، یا شکست دادن. حالا می‌خوام براتون توضیح بدم که چرا عقب انداختن و مهار کردن در نهایت جواب نمیده. اصلاً هدف ما چیه؟ اینکه برنامه هسته‌ای و غنی‌سازی روافض قحبه رو عقب بندازیم؟ مهارش کنیم؟ برای یه مدت کوتاه مهارش کنیم؟ برای ۲۰ سال؟ یا واسه همیشه؟ یا اینکه بیایم کلاً کار رو یک‌سره کنیم و با شکست دادن این رژیم پدرخراب، یعنی نابود کردن و کاییدنش به همه‌ تهدیدهایی که از دلش بیرون میاد پایان بدیم؟ قضیه وقتی جدی‌تر می‌شه که رژیمی مثل روافض هزارپدر، بنیادگرایی مذهبی رو با یه ایدئولوژی سیاسی رادیکال ترکیب می‌کنه. یعنی یه بنیادگرایی مذهبی بین‌المللی و انقلابی که معتقدن از طرف الله بهشون دستور داده شده و حکم می‌کنه که باید هر مانعی رو سر راهشون هست، با هر وسیله‌ی ممکن یا لازم از بین ببرن. این کسمغزای متوهم باور دارن تنها راهی که باعث ظهور امام دوازدهم می‌شه و تضمین می‌کنه که صلح، رفاه و احکام و اصول قرآن به درستی تو کل دنیا اجرا بشه، اینه که برن بقیه‌ی جاها رو فتح کنن و کافرها رو از بین ببرن. چند نفر از شما که الان دارید من رو نگاه می‌کنید، واقعاً باورتون می‌شه که یه تیکه کاغذ توافق با شیطان بزرگ یعنی آمریکا، می‌تونه جلوی این تفکر رو بگیره؟ واقعاً چند نفرتون این رو باور دارید؟ مشکل اصلی دقیقاً همین‌جاست. علمای پدرقحبه‌ی اسلامی که درباره‌ی این چیزها نوشتن و مینویسن، امام‌جمعه‌هایی که هر روز تو مساجدشون این کسشرا رو می‌گن، و رژیم پدرخراب شیعه‌سانان‌رافضی که تمام منابعش رو جمع کرده تا این تفکر رو ترویج بده، قبلاً به ما گفتن و همین الان هم دارن میگن که غرب باید فتح و نابود بشه. کشور ما بزرگترین مانع سر راهشونه و باید از بین بره. اونا اسرائیل رو بزرگترین تهدید فوری خودشون می‌دونن، چون تو منطقه خاورمیانه‌ست. از همه به قلب انقلاب کیری روافض نزدیک‌تره و جلوی متحد شدن نیروهای کسکش‌پدر مسلمان برای اون جهاد انقلابی که فکر می‌کنن حکم خداست رو گرفته. این رژیم اصلاً داره زندگی می‌کنه که فتح کنه، نابود کنه و بکشه تا به همون هدفی که بخاطرش به وجود اومده برسه، یعنی تنها دلیل بودنش. اونا هیچ‌وقت به هیچ توافقی که بخواد این انقلابِ به اصطلاح کیری خدایی‌شون رو محدود، مهار یا مدیریت کنه نمی‌تونن پایبند ‌بمونن. چون از نظر قحبه‌های رافضی، تن دادن به این کار یعنی نافرمانی از خدا و نابود کردن خودشون. واسه همین شریعت یه راهی رو برای توافق‌های فریب‌کارانه باز کرده تا بتونن ایمان و ایدئولوژی‌شون رو پیش ببرن و گسترش بدن. اسمش «تقیه» است. قبلاً هم درباره‌ش صحبت کردیم. تقیه. ای کاش همه تو وزارت امور خارجه، وزارت دفاع، شورای امنیت ملی، همه‌ی سفرا، فرستاده‌های ویژه و حتی همه‌ی اعضای کنگره از هر دو حزب، مجبور بودن حداقل یه دوره‌ی آموزشی درباره این موضوع بگذرونن. حداقل یه دوره. تقیه این اجازه رو میده که برای کارهایی مثل حفظ امت، دست به فریب‌کاری، پنهان‌کاری و این‌جور چیزها بزنن. تو قضیه‌ی رژیم شیعه‌سانان هزارپدر، یعنی حفظ خود انقلاب. هر کاری که لازمه بکن فقط انقلاب باید زنده بمونه و رشد کنه. ختم کلام. خب، حالا همه اینا یعنی چی؟ یعنی اینکه هدف اصلی رژیم شیعه‌سانان خدعه‌زاده‌ی رافضی، فقط و فقط بقا و زنده موندنه. ممکنه تو جنگ‌های نظامی رو ببازه، ممکنه زیرساخت‌های نظامی و صنعتی‌ش رو از دست بده، حتی ممکنه رهبران رده اول و رده دومش حذف بشن، اما ساختار این رژیم مادرخراب همون ایدئولوژی‌شه. همون انقلابه. این یعنی اون ساختار بنیادین سیاسی، مذهبی و حاکمیتی انقلاب کیری اسلامی زنده می‌مونه. درست مثل کمونیست‌های چین…»
4:25

Sensitive content

عزیزان، وقتی ماه‌هاست از عمو مارک‌لوین حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم دقیقاً اینجاست، دیشب ترامپ شیر خدا پستی رو در تروث‌سوشال منتشر کرد و تأکید کرد امشب حتماً برنامه‌ی عمو مارک‌لوین رو در فاکس‌نیوز ببینید، پس قبل از هر چیز اول توییت زیر عمو رو فیو و ریتوییت کنید، و بعد بخشی از سخنرانی بسیار بسیار درخشان عمو مارک‌لوین، این منصور حلاج‌زمانه در برنامه‌ی دیشب رو که ترجمه کردم بخونید/ببینید: «عزیزان، در برخورد با رژیم شیعه‌سانان رافضی، کل قضیه تهش میرسه به سه تا راهکار اصلی: عقب انداختن، مهار کردن، یا شکست دادن. حالا می‌خوام براتون توضیح بدم که چرا عقب انداختن و مهار کردن در نهایت جواب نمیده. اصلاً هدف ما چیه؟ اینکه برنامه هسته‌ای و غنی‌سازی روافض قحبه رو عقب بندازیم؟ مهارش کنیم؟ برای یه مدت کوتاه مهارش کنیم؟ برای ۲۰ سال؟ یا واسه همیشه؟ یا اینکه بیایم کلاً کار رو یک‌سره کنیم و با شکست دادن این رژیم پدرخراب، یعنی نابود کردن و کاییدنش به همه‌ تهدیدهایی که از دلش بیرون میاد پایان بدیم؟ قضیه وقتی جدی‌تر می‌شه که رژیمی مثل روافض هزارپدر، بنیادگرایی مذهبی رو با یه ایدئولوژی سیاسی رادیکال ترکیب می‌کنه. یعنی یه بنیادگرایی مذهبی بین‌المللی و انقلابی که معتقدن از طرف الله بهشون دستور داده شده و حکم می‌کنه که باید هر مانعی رو سر راهشون هست، با هر وسیله‌ی ممکن یا لازم از بین ببرن. این کسمغزای متوهم باور دارن تنها راهی که باعث ظهور امام دوازدهم می‌شه و تضمین می‌کنه که صلح، رفاه و احکام و اصول قرآن به درستی تو کل دنیا اجرا بشه، اینه که برن بقیه‌ی جاها رو فتح کنن و کافرها رو از بین ببرن. چند نفر از شما که الان دارید من رو نگاه می‌کنید، واقعاً باورتون می‌شه که یه تیکه کاغذ توافق با شیطان بزرگ یعنی آمریکا، می‌تونه جلوی این تفکر رو بگیره؟ واقعاً چند نفرتون این رو باور دارید؟ مشکل اصلی دقیقاً همین‌جاست. علمای پدرقحبه‌ی اسلامی که درباره‌ی این چیزها نوشتن و مینویسن، امام‌جمعه‌هایی که هر روز تو مساجدشون این کسشرا رو می‌گن، و رژیم پدرخراب شیعه‌سانان‌رافضی که تمام منابعش رو جمع کرده تا این تفکر رو ترویج بده، قبلاً به ما گفتن و همین الان هم دارن میگن که غرب باید فتح و نابود بشه. کشور ما بزرگترین مانع سر راهشونه و باید از بین بره. اونا اسرائیل رو بزرگترین تهدید فوری خودشون می‌دونن، چون تو منطقه خاورمیانه‌ست. از همه به قلب انقلاب کیری روافض نزدیک‌تره و جلوی متحد شدن نیروهای کسکش‌پدر مسلمان برای اون جهاد انقلابی که فکر می‌کنن حکم خداست رو گرفته. این رژیم اصلاً داره زندگی می‌کنه که فتح کنه، نابود کنه و بکشه تا به همون هدفی که بخاطرش به وجود اومده برسه، یعنی تنها دلیل بودنش. اونا هیچ‌وقت به هیچ توافقی که بخواد این انقلابِ به اصطلاح کیری خدایی‌شون رو محدود، مهار یا مدیریت کنه نمی‌تونن پایبند ‌بمونن. چون از نظر قحبه‌های رافضی، تن دادن به این کار یعنی نافرمانی از خدا و نابود کردن خودشون. واسه همین شریعت یه راهی رو برای توافق‌های فریب‌کارانه باز کرده تا بتونن ایمان و ایدئولوژی‌شون رو پیش ببرن و گسترش بدن. اسمش «تقیه» است. قبلاً هم درباره‌ش صحبت کردیم. تقیه. ای کاش همه تو وزارت امور خارجه، وزارت دفاع، شورای امنیت ملی، همه‌ی سفرا، فرستاده‌های ویژه و حتی همه‌ی اعضای کنگره از هر دو حزب، مجبور بودن حداقل یه دوره‌ی آموزشی درباره این موضوع بگذرونن. حداقل یه دوره. تقیه این اجازه رو میده که برای کارهایی مثل حفظ امت، دست به فریب‌کاری، پنهان‌کاری و این‌جور چیزها بزنن. تو قضیه‌ی رژیم شیعه‌سانان هزارپدر، یعنی حفظ خود انقلاب. هر کاری که لازمه بکن فقط انقلاب باید زنده بمونه و رشد کنه. ختم کلام. خب، حالا همه اینا یعنی چی؟ یعنی اینکه هدف اصلی رژیم شیعه‌سانان خدعه‌زاده‌ی رافضی، فقط و فقط بقا و زنده موندنه. ممکنه تو جنگ‌های نظامی رو ببازه، ممکنه زیرساخت‌های نظامی و صنعتی‌ش رو از دست بده، حتی ممکنه رهبران رده اول و رده دومش حذف بشن، اما ساختار این رژیم مادرخراب همون ایدئولوژی‌شه. همون انقلابه. این یعنی اون ساختار بنیادین سیاسی، مذهبی و حاکمیتی انقلاب کیری اسلامی زنده می‌مونه. درست مثل کمونیست‌های چین…»

Siavash

74,102 次观看 • 3 个月前

ببین مستر #محمد_سامتینگ به قول ترامپ ابله - همون #قالیباف قاتل دزد ایران- خودت خواستی یه طوری وانمود کنی که انگار مغز مدیریت امنیتی و اطلاعاتی ایران هستی ولی مواردی که نتونستی بگی: ۱. حدود نیم ساعت بعد از حمله به بیت، #طائب (نفوذی اعظم سیا) به روش خاص خودتون بهت خبر داد، آقا رو زدن ظاهرا شهید شدن، حاج‌ مجتبی سالمه، داریم میبریمشون نقطه امن (مشهد)؛ ۲. قبل از جلسه ۸ شبتون، همه سران و مسئولین از مرگ آقا مطلع شده بودن و به دلیل افطار برخی تروریستهاتون (ذوالقدر و وحیدی) قرار شد جلسه ۸ شب داخل یکی از شعب تونلهای هاب بیمارستان سینا باشه. تو جلسه به جمع بندی رسیدین خبر مرگ آقا رو صبح اعلام کنین و فراخوان بدین ملت بیان توی خیابون که برای خودتون سپر انسانی تشکیل بدین، فرصت بخرین تا جنگ رو مدیریت کنین که در زمان مناسب، رهبری مجتبی رو اعلام کنین؛ خود شما به همه اطمینان دادی حاج مجتبی سالمه، جراحت جزئی دارن و انتقالشون دادین نقطه امن؛ ۳. از طریق سیستمهای آمریکایی طائب نور چشمیت که خبر مرگ رهبر لعن الله علیه تون برای سیا کانفرم‌ شد. سردار #قاآنی عزیزتون کانفرمیشن خبر کتلت شدن رهبرتون رو به موساد داد و به راحتی خبر خوش شنبه جهانی شد. البته که شما هم از طریق #مهردادی سابق در لندن دنبال برقراری ارتباط مستقیم با رفیق فاسد ایت الله ها در راس MI6 برای دادن خبر خوش رهبری مجتبی بودی؛ ۴. درسته ترامپ (کانال قطر) با حذف برخی نامها از لیست کتلتهای #بی_بی مانع کتلت شدن خودت و مجتبی شده بود تا بعد از رهبریش یه معامله جانانه باهاتون بکنه، ولی روز سه شنبه مورخ ۱۰ مارس ۲۰۲۶، زمانیکه مجتبی برای اثبات زنده و سالم بودنش و بیعت با برخی ملاها و دیدار برخی فرماندهان به #دماوند آورده شد، موشکهای اسرائیل حاج آقاتون رو چنان تیر تپر کرد که با سرعت نور، رسوندینش بیمارستان سینا. بعد مغز پشمکیتون تصمیم گرفت موضوع مخفی بمونه و آخرش بگین در حمله به بیت کمی مجروح شده بود. حالا بیخود ادای مغز متفکرها رو در نیار، چون فرشتگان عزیز پیکهای مجازی بنده از رگ گردن به تو، طائب، حدادعادل، سر تیم دزدهای بغداد و نخاله های تروریست تیم منصوریون نزدیکترن. اینام همش اخبار قدیمیشون بود که نوشتم! فقط مکرو و مکرالله … . مطمئن باش آخر تمام نقشه هاتون میشه زهی خیال باطل✍️ راستی حالاکه وضعیت اسفناک مجتبی رو سه شنبه گذشته با چشم خودت دیدی، از طریق طائب اسکولهای آمریکایی رو انداختی دنبال پیدا کردن مخفیگاه اون معلول مفلوک؟ سودای رهبری در سرت چه می کنه قاتل #ندا_آقاسلطان و هزاران جوان دیگر؟ بدبخت مگه میشه آدمی با اون همه جراحت و تزریق کرتون و مسکنهای قوی، مغزش درست کار کنه که بتونه ایران رو از یه سوراخ مدیریت کنه؟! کلا بود و نبودش با اون وضعیت چه فرقی میکنه؟! دست از جعل نامه و پیام مکتوب از طرفش بردار چون مطمئنم هنوز نمیتونه #قلم دست بگیره. اگر زمانیکه سوت پرونده #هولدینگ_یاس رو زدم (۲۰۱۴)، رهبر خون آشام به درک واصل شدتون، تو و طائب و حدادعادل و آبرومند و مهردادی و عیسی شریفی و اژه ای و سیف و … میداد جای جوونهای بیگناه ایران، وسط میدون آزادی اعدام کنن و ۸ بند نامه آخر بنده رو اجرا میکرد، الان وضعیت امنیتی جهان به این نقطه حساس نمیرسید✍️

Shahrzad Mirgholikhan

82,717 次观看 • 1 个月前