Video wird geladen...

Video konnte nicht geladen werden

Zur Startseite

توضیحات خود نیما تکیدو یوتیوبر با ۱ میلیون فالور درباره ایونتش ۲۸ تیر : بیش از ۴۰ تا ۵۰ هزار نفر بدون بلیت و بدون هماهنگی تشریف آورده بودن. ما ۵ هزار تا بلیت تهیه کرده بودیم که توی ۳ دقیقه سولداوت شد. این خودش یه رکورده! تا ۱۵...

54,037 Aufrufe • vor 1 Monat •via X (Twitter)

0 Kommentare

Keine Kommentare verfügbar

Kommentare vom Original-Post werden hier angezeigt

Ähnliche Videos

پوریا علیپور، از معترضانی که در نازی‌آباد به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت و احتمالا همه ما ویدیوی آن را دیده باشیم ، با انتشار ویدیویی از قربانیان شلیک عامدانه به چشم در خوردرویش، متن زیبایی را نوشت: «میخوام هم یه خاطره به یادگار بنویسم هم از حسین بگم اول از حسین میگم حسیییین مظلوم ، مظلوم حسین پارسال حسین بینایی جفت چشماشو در اعتراضات از دست داده ۲۲ سالشه خیلی خفن و باحاله و فوق العاده تو دل برو دیروز رفته بود فارابی تا لنز چشمشو برداره و بخیه های یکی از چشماشو بکشه که لنزو برداشتن ولی چون چشمش کوچیک شده بود نشد که بخیه ها رو بکشن درد داشتا ولی به روی خودش نمیاورد که بچه ها ناراحت نشن من بگردم برات داداشششش که درد این بخیه ها هم ماندگار شد حسین هم شکایت کرده به امید گرفتن حقش....اما افسوس که حسین جز یه بدن پر از ساچمه و دو تا چشم نابینا مدرک دیگه ای نداره.... حالا یادگاریم ۱۴۰۲/۱۰/۹ حسین خان زنگ زد بهم که من و علی طاهونه و نعمت اومدیم فارابی علی و حسین قرار بود برن پیش دکتر که نعمت باهاشون اومده بود که تنها نباشن ۳ نفر بایه چشم تایمی رسیدم که داداشیا رفته بودن نهار بخورن 😁😁😁 زمان زیادی منتظر بودیم. با سه نفر دیگه که آسیب دیده چشم بودن هم آشنا شدیم که رسانه ای نشده بودن و دوست هم نداشتن بشن فازشون ولی خفن بود نوبت به حسین و علی رسید و کلی درد که باید تحمل میکردن که هم ناراحت کننده بود هم اعصابمو و بهم میریخت ولی بچه ها انقدر با عشق و قوی بودن که به روی خودشون نمیاوردن انگار زخم دلشون آستانه تحمل درد جسمانی رو براشون بالا برده بود.... ولی ما که اینجوری تمومش نمیکنیم شاد تمومش میکنیم.» #پوریا_علیپور #دادبان

دادبان

68,277 Aufrufe • vor 2 Jahren

وااااا😳🙄😯😮🫨🫪🫩😵‍💫🥴🫣😶‍🌫️🧐🤨😳 نیما تکیدو، یوتیوبر معروف (با ۱ میلیون سابسکرایبر)، ایونتی در ایران‌مال تهران برگزار کرد. قرار بود کلاً ۵ هزار بلیت رایگان توزیع بشه و ایران‌مال هم بر همین اساس فضایی رو آماده کرده بود؛ اما ناگهان بیش از ۷۰ هزار نفر هجوم آوردند! این ازدحام بی‌سابقه‌ هم خود نیما و هم مسئولان ایران‌مال رو شوکه کرد، تا جایی که مرکز خرید و ایونت کلا تعطیل شد. نیما تکیدو به کمک حراست از وسط دریاچه مجموعه فرار کرد اما در نهایت بین جمعیت گرفتار شد. 💥 عواقب این ازدحام عجیب: سرقت کیف پول و گوشی نیما تکیدو! غش کردن نیما زیر دست و پا و آسیب‌دیدگی پایش که منتقل شد به بیمارستان! دعوا و درگیری بین طرفداران سر تکه‌های پیراهن پاره‌شده‌ی او! مداخله‌ی یگان ویژه برای کنترل اوضاع ایران‌مال! سرنوشت نامعلوم هدایای مردم که به اندازه یک کامیون پر می‌شد! با وجود تمام حواشی، طرفدارانش می‌گویند نیما پسری است که بدون پدر و با سختی بزرگ شده، برند لباس خودش رو زده و سرپرستی ۳ کودک بیمار و بی‌سرپرست رو بر عهده داره و مداوم بهشون کمک می‌کنه.

Elham

958,819 Aufrufe • vor 1 Monat

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 Aufrufe • vor 1 Jahr

تصاویر هوایی جمهوری اسلامی از تشییع جنازه خامنه‌ای، همگی تقطیع شده هستند؛ هیچ تصویری وجود ندارد که تمام مسیر، از میدان «امام حسین» تا میدان «آزادی» را بدون تقطیع نشان دهد. از آنجا که جمعیت در حال حرکت بودند، با توجه به اینکه ساعت تصاویر نیز مشخص نیستند، نمی‌توان با قطعیت گفت، جمعیت ویدیوهای مربوط به میدان «امام حسین» با ویدیوهای میدان «انقلاب» و میدان «آزادی» متفاوت هستند. به بیانی، ممکن است همان جمعیتی که در میدان «امام حسین» حضور داشته، ساعاتی بعد در تصاویر هوایی میدان «انقلاب» و بعد «آزادی» حضور داشته باشند. با این‌حال با فرض متفاوت بودن افراد، بر اساس تصاویر هوایی وب‌سایت رهبر جمهوری اسلامی و تصاویر ماهواره‌ای خبرگزاری رویترز، در تصاویر منتشر شده که در این گزارش بررسی شد، حداکثر ۱۴۰ هزار نفر در مراسم تشییع خامنه ای در تهران دیده می‌شوند. این رقم تا ارقام میلیونی که مقام‌های رسمی جمهوری اسلامی اعلام و برخی رسانه‌های خارج کشور نیز آن را بازنشر کردند، فاصله بسیار دارد. حتی اگر جمعیت در تمامی مسیر میدان «امام حسین» تا میدان «آزادی» به طول حدود ۱۰ کیلومتر و عرض ۴۰ متر هم حضور داشتند، باز هم گنجایش این محدوده حدود ۴۰۰ هزار نفر است، حتی دو برابر این رقم هم به یک میلیون نمی‌رسد.

AmirHadi Anvari | امیرهادی انواری

10,934 Aufrufe • vor 1 Monat

از گروه تلگرامی داخل: مشهد امروز یه صحنه عجیب دید… مردم برای مراسم ‌هفت خسرو علیکردی جمع شده بودن، از همون لحظه‌های اول، فضا سنگین بود؛ مردم داغدار، عصبی، خسته… و از همه بیشتر معترض. صداهای اعتراض یکی‌یکی بلند شد و خیلی زود کل جمعیت بی‌پرده حرف دلشونو می‌زدن. اما داستان اصلی وقتی شروع شد که یه عده آدم مشکوک—همونایی که مردم می‌گن لباس‌شخصی‌ان—خودشونو قاطی جمعیت کردن. چندتاشون همان شعارهای «سلطنت‌طلبان» را تکرار کرده و شعارهای انحرافی ‌دادن تا فضا رو منحرف کنن و تمرکز جمعیت رو بهم بزنن. حتی جواد علیکردی، برادر زنده‌یاد خسرو علیکردی، وقتی یکی از همین مزدورهای پوششی که می خواست فضا رو منحرف کنه دید؛ با یک جمله محکم و کوتاه زد تو دهنش و گفت:‌ «خفه شو!» و همین یک جمله کافی بود تا همه متوجه بشوند که افراد تقرفه انداز ازعوامل حکومتی هستند ! وقتی دیدن جمعیت کنترل‌بردار نیست، فاز عوض کردن. نیروها وارد برخورد شدن، درگیری پیش اومد و چند نفر رو هم گرفتن. طبق معمول خواستن ماجرا رو سریع جمع‌وجور کنن. اما چیزی که نتونستن جمع کنن اون تصویر تکون‌دهنده بود: مردمی که وسط یک مراسم ختم این‌قدر صریح، بی‌هراس و مستقیم اعتراض می‌کنن… یعنی فشار اجتماعی به مرز انفجار رسیده. چند نفر از چهره‌های مشکوک همون‌جا توسط مردم شناسایی شدن؛ همون‌هایی که قرار بود مراسم رو منحرف کنن. و این بار نیز مردم خیلی سریع‌تر از قبل، پشت پرده این نمایش‌ها رو خوندن

Eli Omidvari

19,811 Aufrufe • vor 8 Monaten

روایتی از بازدید سعید جلیلی از نمایشگاه کتاب تهران دیروز با دکتر جلیلی راهی نمایشگاه کتاب تهران شدم. برای یک بازدید و نه یک حضور مانند حضور های سرزده و سرنزده، نه از آن حضور های پرطمطراق مسئول‌مآبانه و از سر سیری و نمایشی و دکوری. بلکه یک بازدید از جنس یک مرد کتابخوان، با همان حال و هوای کتاب‌بازها، رفته بود که کتاب ببیند و بخرد. اولش مهمان دو مراسم رونمایی کتاب بود. سالن پر شده بود، بیش از جا. اولی کتاب خاطرات شهید علی محمدی، دانشمند هسته‌ای، که همسرش بود و نویسنده و خود جلیلی. سالن انگار نفسش بند آمده بود از حضور آدم‌ها. کتاب بعدی هم «سلاح نامرئی» بود، نوشته‌ی مسعود براتی و سید حامد ترابی، که به ماجرای تحریم‌ها پرداخته بود. انتخاب این دو کتاب خودش حرف داشت. اولی پیامی بود به صورت آن‌هایی که ادعای علم بدون مرز دارند اما دانشمندان ما را ترور کردند، به قول جلیلی: «این شهدا، با همان دانش بومی، دشمن را چنان به هم ریختند که هنوز دست‌وپایشان را گم کرده‌اند.» کتاب دوم هم انگار یک ذره‌بین بود روی سلاح نامرئی دشمن، تحریم. جلیلی گفت: «ملتی که می‌خواهد به قله برسد، باید موانع را بشناسد و ازشان نترسد.» این دو کتاب‌ها از آن جهت انتخاب شده بودند که دو تیغ بودند، یکی برای نشان دادن راه، یکی برای زدن به ریشه‌ی مانع. از همان اول که پای مان را در نمایشگاه گذاشتیم جلیلی همانطور که پیشتر گفتم یک بازدید کننده و یک جفت چشم بود که انگار دنبال گنج می‌گشت در قفسه‌های کتاب. بعد از مراسم، جلیلی راه افتاد در غرفه‌ها. در میان این غرفه گردی ها چند نکته جالب به نظرم آمد: اول، دقتش عجیب بود. در هر غرفه که می‌رسید، نه از آن سوال‌های الکی که فقط برای پر کردن وقت باشد. کتاب‌ها را یکی‌یکی دست می‌گرفت، ورق می‌زد، چند خطی می‌خواند. حتی توی غرفه‌های گمنام، جالب آنکه یکی دو مورد پیش آمده بود کتاب‌هایی را می‌شناخت که غرفه دار از ته قفسه کشیدند بیرون، چون جلیلی اسمش را گفت. انگار این آدم، نقشه‌ی کل نمایشگاه را در سرش داشت. دوم، نگاهش به کتاب‌ها، نگاه یک آدم سیاسی نبود. یک کتاب‌باز واقعی بود. از غرفه‌ای که دو تا معلم شهرستانی برای بچه‌ها قصه نوشته بودند تا غرفه‌ی پژوهش‌های تاریخی درباره‌ی خلیج فارس. از ادبیات داستانی غرب تا کتاب‌های سینمایی، از غرفه‌ی یک دختر نوجوان که از دیدنش ذوق‌زده شد تا غرفه‌های شلوغ‌تر. جالب آنکه هر غرفه ای را که می ایستاد برای حال و احوال پرسی نبود، سر کتاب هایش می ایستاد و معمولا در هر غرفه ای مقداری از یکی دو کتابی که چشم اش را می گرفت را می خواند. سوم، عجیب بود که بیشتر غرفه‌هایی که سر زد، غرفه‌های کوچک و گمنام بودند. انگار عمداً از غرفه‌های پرزرق‌وبرق دوری می‌کرد. فقط آخر سر، دو سه تا غرفه‌ی اصلی را دید که دیگر داشتیم می‌رفتیم. چهار، پنج ساعت در نمایشگاه بودیم چندین جلد کتاب خرید، خریدنی که ما را هم به صرافت انداخت تا دو سه تایی از آن ها را خریداری کنیم. آنچه جلیلی از فرهنگ سیاسی و اهمیت کتابخوانی گفت را می شد در خود او دید او علم و کنش اش توییتری نیست کتابخوان است و به دنبال عمق در مسائل...

رضا صالحی

12,986 Aufrufe • vor 1 Jahr

در نیمه آبان ماه ۱۴۰۴، وقتی که فیلمبرداری فیلم «دادگاه تاریخ» را به پایان بردیم، هرگز گمان نمی‌بردیم که تنها دو ماه بعد، جمهوری اسلامی دست به جنایتی چندان بزرگ خواهد زد که نه تنها بر جنایت‌های گسترده و فراوانش در نیم قرن گذشته سایه اندازد، بلکه حتی نظیری برایش در تاریخ ایران و جهان نتوان یافت. جمهوری اسلامی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه، فقط در چند ساعت ده‌ها هزار تن از شهروندان ایرانی را کشت، ده‌ها هزار نفر را مجروح و ده‌ها هزار نفر دیگر را بازداشت کرد تا اندکی بعد به اسم اعدام و در لباس بی‌قواره‌ای به اسم قانون، دست به قتل آنان در زندان‌ها بزند. این کشتار و سپس جنگی که جمهوری اسلامی بر ایران و ایرانیان تحمیل کرد، نمایش این فیلم را که قرار بود در فروردین ۱۴۰۵ در حاشیه نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو انجام گیرد، به‌ناگزیر به تاخیر انداخت. با این همه، تداوم جنایت و سوء استفاده از قوه قضاییه به‌عنوان بازوی اجرایی بیداد و سرکوب و قتل، حتی بیش از گذشته، مسئولیت جمعی ما برای اندیشیدن به نحوه اجرای عدالت در فردای پس از جمهوری اسلامی را سنگین‌تر کرده است. چگونه می‌توان و باید هم به اجرای عدالت برای ملتی دادخواه متعهد ماند و هم، چرخه خشونت را در هم شکست و سرانجام به یکی از اصلی‌ترین خواسته‌های مردم که از انقلاب مشروطه تاکنون عملا تحقق نیافته، دست یافت و دستگاهی دادگستر بنیان نهاد که در آن، دادرسی در نهایت انصاف و عدل، شفافیت و با رعایت حقوق همگان، از شاکیان تا متهمان، و براساس قوانین پذیرفته‌شده جهانی و مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون‌های بین‌المللی صورت گیرد. دادگاه تاریخ، تلاشی برای به تصویر کشیدن چنین دادگاهی در ایرانِ رها شده از چنگ جمهوری اسلامی است؛ دادگاه‌هایی که می‌توانند تضمین‌کننده مسیر جمعی مردم ایران برای رسیدن به دموکراسی و آزادی و عدالت باشند و همچون فانوسی در طوفان حوادث، ساحلی را به ما نشان دهند که در آن ما یک بار برای همیشه از چرخه خشونت و تکرار آن رهایی یافته‌ایم. همه امید ما این است که این فیلم مستند و داستانی، گامی در راستای تقویت همه تلاش‌ها در این جهت و کمکی به جنبش بزرگ دادخواهی مردم ایران باشد. ساخت این فیلم بدون مشارکت بی‌دریغِ همه عوامل فیلم و یاری و مشورت بسیاری از حقوق‌‍دانان، کنشگران مدنی و سیاسی، سینماگران و هنرمندان و از همه مهم‌تر دادخواهانی که در همه این سال‌ها با همه دشواری‌ها، سوگ و اندوه و خشم و امید خود را نیروی برافراشتن پرچم دادخواهی کردند و این جنبش را به یکی از پایه‌های اصلی دموکراسی‌خواهی و پایبندی به حقوق بشر بدل ساختند، ممکن نبود. دست همه این یاران را می‌فشاریم و امید آن داریم که این فیلم توانسته باشد بخشی از تلاش و نیز امید و رویای آنان را به تصویر کشیده باشد و تاکیدی دوباره بر این واقعیت باشد که بدون یک دستگاه قضایی مستقل، رسیدن به آزادی و عدالت، همچنان رویایی دوردست باقی خواهد ماند. #جمشید_برزگر و #سعید_دهقان Saeid Dehghan #دادگاه_تاریخ #TheCourtOfHistory

Jamshid Barzegar

40,604 Aufrufe • vor 3 Monaten

در نیمه آبان ماه ۱۴۰۴، وقتی که فیلمبرداری فیلم «دادگاه تاریخ» را به پایان بردیم، هرگز گمان نمی‌بردیم که تنها دو ماه بعد، جمهوری اسلامی دست به جنایتی چندان بزرگ خواهد زد که نه تنها بر جنایت‌های گسترده و فراوانش در نیم قرن گذشته سایه اندازد، بلکه حتی نظیری برایش در تاریخ ایران و جهان نتوان یافت. جمهوری اسلامی در ۱۸ و ۱۹ دی ماه، فقط در چند ساعت ده‌ها هزار تن از شهروندان ایرانی را کشت، ده‌ها هزار نفر را مجروح و ده‌ها هزار نفر دیگر را بازداشت کرد تا اندکی بعد به اسم اعدام و در لباس بی‌قواره‌ای به اسم قانون، دست به قتل آنان در زندان‌ها بزند. این کشتار و سپس جنگی که جمهوری اسلامی بر ایران و ایرانیان تحمیل کرد، نمایش این فیلم را که قرار بود در فروردین ۱۴۰۵ در حاشیه نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو انجام گیرد، به‌ناگزیر به تاخیر انداخت. با این همه، تداوم جنایت و سوء استفاده از قوه قضاییه به‌عنوان بازوی اجرایی بیداد و سرکوب و قتل، حتی بیش از گذشته، مسئولیت جمعی ما برای اندیشیدن به نحوه اجرای عدالت در فردای پس از جمهوری اسلامی را سنگین‌تر کرده است. چگونه می‌توان و باید هم به اجرای عدالت برای ملتی دادخواه متعهد ماند و هم، چرخه خشونت را در هم شکست و سرانجام به یکی از اصلی‌ترین خواسته‌های مردم که از انقلاب مشروطه تاکنون عملا تحقق نیافته، دست یافت و دستگاهی دادگستر بنیان نهاد که در آن، دادرسی در نهایت انصاف و عدل، شفافیت و با رعایت حقوق همگان، از شاکیان تا متهمان، و براساس قوانین پذیرفته‌شده جهانی و مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون‌های بین‌المللی صورت گیرد. دادگاه تاریخ، تلاشی برای به تصویر کشیدن چنین دادگاهی در ایرانِ رها شده از چنگ جمهوری اسلامی است؛ دادگاه‌هایی که می‌توانند تضمین‌کننده مسیر جمعی مردم ایران برای رسیدن به دموکراسی و آزادی و عدالت باشند و همچون فانوسی در طوفان حوادث، ساحلی را به ما نشان دهند که در آن ما یک بار برای همیشه از چرخه خشونت و تکرار آن رهایی یافته‌ایم. همه امید ما این است که این فیلم مستند و داستانی، گامی در راستای تقویت همه تلاش‌ها در این جهت و کمکی به جنبش بزرگ دادخواهی مردم ایران باشد. ساخت این فیلم بدون مشارکت بی‌دریغِ همه عوامل فیلم و یاری و مشورت بسیاری از حقوق‌‍دانان، کنشگران مدنی و سیاسی، سینماگران و هنرمندان و از همه مهم‌تر دادخواهانی که در همه این سال‌ها با همه دشواری‌ها، سوگ و اندوه و خشم و امید خود را نیروی برافراشتن پرچم دادخواهی کردند و این جنبش را به یکی از پایه‌های اصلی دموکراسی‌خواهی و پایبندی به حقوق بشر بدل ساختند، ممکن نبود. دست همه این یاران را می‌فشاریم و امید آن داریم که این فیلم توانسته باشد بخشی از تلاش و نیز امید و رویای آنان را به تصویر کشیده باشد و تاکیدی دوباره بر این واقعیت باشد که بدون یک دستگاه قضایی مستقل، رسیدن به آزادی و عدالت، همچنان رویایی دوردست باقی خواهد ماند. #جمشید_برزگر Jamshid Barzegar #سعید_دهقان #دادگاه_تاریخ #TheCourtOfHistory

Saeid Dehghan

11,054 Aufrufe • vor 3 Monaten

بردیم! برای دومین بار! ترامشلوها نزدیک به یک میلیون دلار هزینه کرده اند و ما (میرا نصیری، محمد موسوی و ایمان آسمانی) توانستیم با دستانی خالی، و بدون وکیل برای بار دوم، ترامشلوها را به عقب برانیم. این پیروزی تنها از آنِ ما نیست. بلکه از آنِ تمام مردمیست که سال‌ها تحت استبداد جمهوری اسلامی به سر برده و آسایش و جان و مال خود را در راه آزادی میهن، از دست داده اند. بخش سوم دادگاه در میانه ماه دسامبر برگزار خواهد شد. در این بین، مدارک بسیاری در اختیار داریم که در حال ترجمه رسمی هستند. شما نیز می توانید مستندات مهم مربوط به این پرونده را برایمان ارسال کنید. در آخر و به ویژه برای کسانی که در جریان نیستند، این توضیح را به اشتراک می‌گذارم: کمپین مالی ترامشلوها در سال ۲۰۲۳ و جهت دریافت کمک مالی برای مبارزه حقوقی با متا در آمریکا، راه اندازی شد. در آن زمان، سینا و ادریس لاریجانی به متا شکایت برده بودند و در نتیجه آن، حساب های اینستاگرامی ام بسته شدند. نزدیک به ۹ هزار دلار در طول چند ماه جمع آوری شده و با پیگیری یک وکیل خبره کانادایی، توانستم حساب‌هایم را پس از ۸ ماه، بازیابی کنم. پس از طرح شکایت ترامشلوها در دادگاه بریتیش کلمبیا، این کمپین را به مسیر حقوقی مبارزه با ترامشلو ها اختصاص داده و درخواست کمک مالی را برای باری دیگر با همگان به اشتراک گذاشتم. از آن پس، نزدیک به ۱۸ هزار دلار کانادا، جمع آوری شده که بیشترین بخش آن در جهت ترجمه های رسمی و مهرهای دادگاه و بخش دیگر برای دریافت مشاوره حقوقی صرف شده و می شود. ماهی مهزاد اطمینان یک مهره سوخته است که از طرف ترامشلوها در این پرونده قرار گرفته تا خبرچین آن‌ها باشد. همانطور که صداهای ضبط شده اش را پیشتر با شما به اشتراک گذاشته ام، وی در صدد بوده تا نام وکلایی که با آن‌ها کار می‌کنم را به دست بیاورد. بنابراین و برای بار دیگر اعلام میکنم که تا پایان این دادگاه، هیچ رسیدی به اشتراک نخواهم گذاشت و منابع حقوقی‌مان را ذکر نخواهم کرد! در نظر داشته باشید که پروسه های حقوقی کانادا بسیار هزینه برند. اگر قصد همراهی مالی دارید، محبت کرده، بدون منت و چشمداشتی از ما، پشتیبانی کنید. و بدانید که برای استخدام یک وکیل، حداقل به ۲۰ هزار دلار برای هر موکل نیاز است که در توان هیچیک از ما نیست. ما سه نفر، با تمام انرژی و وقت و جسارتمان، در برابر ترامشلوها ایستاده ایم و تا آخرین نفس هم به این مبارزه ادامه خواهیم داد؛ چه با همیاری مالی شما؛ چه با حمایت قلبیتان. بامهر، میرا نصیری #ترامشلو # Tarameshloo

Mira Nassiri

30,964 Aufrufe • vor 9 Monaten

ماجرای تهدید من به مرگ رادین: «آلبرت، اگه تو یه کوچه‌ی خلوت بن‌بست، پهلوت گرم شد، بدون کارِ من بوده.» سیاوش ناس: «تو بلژیک چند هزار تا ایرانی داریم؟ از این چند هزار تا چند درصدشون مرد هستن؟ از این مردها چند درصدشون تو رِنج سنی آلبرت هستن؟ چند تا از این‌ها که تو رنج آلبرت هستن، صداشون شبیه آلبرته؟ بلژیک خیلی کوچیکه؛ یعنی پیدا کردنت اصلاً هیچ کاری نداره. شما فکر می‌کنین پادشاهی‌خواه‌ها همه آدم‌های شیکی‌ان؟ خشونت‌پرهیزن؟ درسته، ولی بینشون آدم‌های کثافتی مثل من هم هست. این‌که هنوز نیومدن سراغت، به خاطر اینه که از تو گنده‌ترهاش هستن و اونا که تموم شدن، نوبت به تو می‌رسه.» قضیه از اینجا شروع شد که سیاوش ناس توییتی گذاشته بود: «بزنید تو دهن هر کسی که گفت شاهزاده و نگفت رضاشاه دوم»، که من کوت کردم و نوشتم این با منش شاهزاده رضا پهلوی مغایرت داره. ایشون در مصاحبه‌ای گفته بودن: «اگر شما به دموکراسی اعتقاد دارید، آیا می‌تونید بگید کسی حق ندارد من رو به یک عنوان خاص خطاب بکنه؟» در کتاب زمان انتخاب هم شاهزاده رضا پهلوی گفتند که اگر قراره نقشی نهادی ایفا کنند، مردم از خلال یک رفراندوم در این مورد تصمیم خواهند گرفت و تا پیش از رفراندوم، خواهان نقشی فراجناحی و عامل اتحاد هستند که هیچ ترجیحی برای پادشاهی یا جمهوری، چپ یا راست قائل نیست. ماجرا ادامه داشت و سیاوش توییت گذاشت که «من از مراد ویسی می‌خوام نامزد بشن برای نخست‌وزیری و من به نخست‌وزیری ایشون رأی می‌دم»، و من منشن گذاشتم که در پادشاهی، نخست‌وزیر با رأی مستقیم مردم انتخاب نمی‌شه، بلکه مجلس نخست‌وزیر رو تعیین می‌کنه. بعدها با وینر، که از دوستانشون هست، بحثی داشتم که ادعا می‌کرد مغلطه توهینه. توضیح دادم مغلطه، الگوی خطای استدلاله و نه فحش و ناسزا، و بسیار از احساس ضعف در بحث آشفته و عصبی شد و هوار می‌کشید. از اینجا بود که دیگه به غرور این افراد برخورد و شروع کردن به تهدید به مرگ و تهمت و داستان‌سرایی که آلبرت مجاهده، تجزیه‌طلبه، اصلاح‌طلبه، سپاهیه، به جاویدنام‌ها توهین کرده، به خاندان پهلوی توهین کرده و … حتی به بسیاری از کسانی که در اسپیس‌های من میان پیام دادن که اونجا نرید چون آلبرت مزدوره. چنین رفتارهایی حقیقتاً بسیار شک‌برانگیزه. چطور می‌شه پادشاهی‌خواه باشیم و هیچ نزدیکی‌ای به منش شاهزاده رضا پهلوی نداشته باشیم؟ چطور می‌شه دغدغه این رو نداشته باشیم که رفتارمون به حساب جریان پادشاهی‌خواه نوشته می‌شه؟ یعنی واقعاً صرف این که یکی به یه پادشاهی‌خواه بگه مزدور، همین کافیه که در برابر تهدید به پیدا کردن هویت و تهدید به قتل، سکوت پیشه کنیم؟ خلاصه قماش عجیبی هستن. بسیار عجیب. بیش از این‌که مفید باشن برای جریان ملی‌گرا، مخرب هستن. دیگه قضاوت با شما. #جاویدشاه Siavash Nas 🇮🇷 Pirooz "Let there be Light !" Lion&Sun winner

آلبرت انیشتین

25,546 Aufrufe • vor 4 Monaten

سیاوش تا لحظه آخر امید داشت کمک ترامپ از راه برسد سیاوش شیرزاد، ۳۸ ساله، اهل بوکان بود. با شروع خیزش انقلابی، طاقت نیاورد. می‌خواست به سیل جمعیت بپیوندد. خانواده‌اش گفتند: «نرو، خطرناک است» اما پاسخ قاطعی داد: «این جشن انقلاب است. می‌روم. ترامپ گفته از ما حمایت می‌کند. می‌روم» در ویدیوها پیداست: جمعی از جوانان، دور آتشی، به کردی می‌رقصند؛ میدان پونک تهران. یکی از آن‌ها که دستمالی در دست دارد و می‌رقصد، سیاوش است. دقایقی پیش از این صحنه، اتفاق دیگری افتاده بود: آتش زدن پلاکارد عکس قاسم سلیمانی. در حالی که جوانان می‌رقصند، از فاصله ۵ و ۱۰ متری، با گلوله جنگی آن‌ها را به رگبار می‌بندند. درجا، ۲۲ جوانی که در حال رقص کردی بودند به رگبار بسته می‌شوند. ساعت ۳ بامداد، مجروحان را با آمبولانس به بیمارستان الغدیر تهران می‌برند. آنجا می‌گویند: «جا نداریم.» این‌بار سیاوش را که هنوز زنده است به بیمارستان رسول اکرم منتقل می‌کنند. او تا ساعت ۲ بامداد جمعه زنده بوده، اما به‌دلیل عدم رسیدگی و از دست دادن خون زیاد، ساعت ۲ جان می‌سپارد. خانواده، ۴۸ ساعت تمام در جست‌وجوی او بودند. ساعت ۴، تلفن همراهش روشن می‌شود. یکی از خدمه بیمارستان به خانواده سیاوش زنگ می‌زند. می‌گوید: «پسرتان زنده است. بیایید.» خانواده از بوکان به تهران می‌آیند. اما وقتی می‌رسند، به آن‌ها می‌گویند: «سیاوش، نیم ساعت پیش جان سپرد» از خانواده پول زیادی می‌گیرند تا جسد را در سردخانه نشانشان بدهند. روز بعد، حکومت، جسد سیاوش را با آمبولانس به پزشکی قانونی کهریزک منتقل می‌کنند. آنجا خانواده با صحنه‌ای وحشتناک روبه‌رو می‌شود: پنج هزار جنازه. محیط پر از نیروهای امنیتی است. هیچ‌کس اجازه حرف زدن ندارد. همه اجساد شماره‌گذاری شده‌اند. شماره سیاوش: ۱۲۶۴۷. او را داخل یک کیسه انداخته بودند. می‌گویند: «فردا ساعت ۹ صبح به بهشت زهرا بروید. جسد را تحویل بگیرید، به شهرستان ببرید و دفن کنید.» خانواده ساعت ۷ صبح به بهشت زهرا می‌روند تا سیاوش را به بوکان ببرند. تا ساعت ۱۲، همه جنازه‌ها تحویل داده می‌شود؛ اما جنازه سیاوش را نه. می‌گویند: «پرونده شما فوق‌امنیتی است. چون بوکان و شهرهای کردستان هنوز شلوغ نشده، جنازه را تحویل نمی‌دهیم. مردم واکنش نشان می‌دهند» آن‌ها چه کرده بودند؟ ساعت ۵ صبح، خودشان جنازه سیاوش را به استانداری ارومیه منتقل کرده بودند. خانواده تا ساعت ۱ ظهر در تهران سرگردان می‌ماند. بعد راهی ارومیه می‌شوند. ساعت ۷ عصر می‌رسند. همان‌جا وزارت اطلاعات، پدر و برادر سیاوش را احضار و بازداشت می‌کند. فشار می‌آورند: «به شرطی جنازه را تحویل می‌دهیم که مردم نیایند و شلوغ نشود. در غیر این صورت، خودمان او را دفن می‌کنیم؛ در جایی که ۱۲ هزار گور دسته‌جمعی وجود دارد. آن‌وقت میان اجساد گم می‌شود و هرگز پیدایش نمی‌کنید.» خانواده ناچار می‌پذیرد. ساعت ۱۲:۳۰ شب، پدر سیاوش را به پادگان نظامی جلدیان ـ میان نقده و پیرانشهر ـ می‌برند. می‌گویند جسد آنجاست. پدر با فرماندار تماس می‌گیرد و تهدید می‌کند: «اگر جسد را تحویل ندهید، همه مردم را جلوی فرمانداری جمع می‌کنم.» تهدید مؤثر واقع می‌شود و قول تحویل می‌دهند؛ اما شرط دیگری می‌گذارند: «حق ندارید او را در بوکان دفن کنید. باید در روستایی، ۱۰ کیلومتر خارج از شهر، به خاک بسپارید.» پدر می‌گوید: «او را به روستای پدربزرگش می‌بریم؛ گردی قه‌بران». حدود ۵۰ خودروی نظامی، حامل حدود ۲۵۰ مأمور، جسد را تا روستا همراهی می‌کنند. هشدار می‌دهند: «اگر حتی یک شعار بدهید، جسد را با خودمان می‌بریم. حق فیلم‌برداری ندارید.» روستا شبیه منطقه جنگی شده بود. و لحظه آخر: خانواده، سیاوش را بوسیدند و با او وداع کردند. مادرش با صدایی رسا فریاد زد: «هیچ‌کس حق ندارد برای پسرم اشک بریزد و گریه کند. پسرم را تقدیم کردستان کردم.». اجازه سوگواری در خانه ندادند. فقط در مسجد اجازه برگزاری مراسم داشتند. روز اول، پنج هزار نفر آمدند. سرکوبگران تهدید کردند مسجد را می‌بندند. و خانواده گفت: «ما فرزندمان را تحویل گرفتیم. با او وداع کردیم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم.» راوی که از نزدیکان سیاوش است همه اینها را با دقت و وسواس زیاد تعریف می‌کند. به اینجا که میرسد با صدای بلند گریه می‌کند: سیاوش می‌گفت: «این جشن انقلاب است. می‌روم. ترامپ گفته از ما حمایت می‌کند. می‌روم»

Saman Rasoulpour

146,895 Aufrufe • vor 7 Monaten

در روز ۷ اکتبر سال ۲۰۲۳ یک اتفاق بسیار عجیب نظامی باعث شد که بحث‌های باز در مورد زنان و قدرت عملیاتی آنان در نبرد با دشمن برای همیشه از بین برود. این سوال همیشه وجود داشت که آیا زنان قادر هستند که زیر آتش و تهدید شدید و چندبرابر، یک دیوار کاملاً مستحکم پدافندی را به وجود آورده و موفقیت‌آمیز آن را نگهداری کنند؟ در ۷ اکتبر این سوال به خوبی پاسخ داده شد. البته ما علاقه‌مندان به گستره‌های تاریخی نظامی از زنی اوکراینی به نام ماریا اوکتیابرسکایا شنیده بودیم که در جنگ جهانی دوم و به خاطر کشته شدن شوهرش تمام دارایی‌های خودش را فروخته بود، یک تانک خریده بود و اصرار داشت که خودش آن را در جبهه رانندگی کند، اما این داستان کمی اغراق‌آمیز بود و او بعدها خودش فقط راننده تانک بود، در حالی که فرمانده و تیرانداز تانک مرد بودند. اما در ۷ اکتبر، موضوع کاملاً تفاوت کرد: در آن روز که تروریست‌های مسلمان حماس به اسرائیل حمله کردند و زن و بچه و مرد اسرائیلی را با نفرت می‌کشتند، شوکی که به اسرائیل وارد شد کاملاً غیرقابل‌تصور بود، بخصوص این که ۴۸ ساعت تمام، سیستم‌های دفاعی اصلاً هماهنگ نبودند و غافلگیری صددرصد بود. در این بین، دو یا سه تانک و زره‌پوش اسرائیلی که در مرز مصر مشغول گشت‌زنی بودند دریافتند که در فاصله‌های زیاد در شمال محل استقرارشان یک اتفاق بسیار مهم رخ داده است و این که از سوی غزه تعداد زیادی تروریست مسلح به همه‌چیز با وانت و موتورسیکلت در حال ریختن به داخل شهرک‌های اسرائیلی در نزدیک غزه هستند. پرسنل این دو تانک، یعنی راننده، تیرانداز و فرمانده همگی دختران جوان هستند که بلافاصله با خلاقیت نظامی خودشان وارد عمل می‌شوند و به سرعت به طرف غزه پیشروی می‌کنند، عملی که خودش بسیار عجیب است، چون تانک معمولاً خودش مسافت زیادی نباید طی کند و معمولاً یک کشنده سنگین او را به محل نبرد می‌برد. به هر روی کاری که این دختران کردند، وارد رکوردهای نظامی جهان شد : آنان ۱۷ ساعت تمام جنگیدند، بیش از ۵۰ تروریست را خنثی کردند، یک ورودی تهاجمی تروریست‌ها از غزه به اسرائیل را نه تنها بستند، بلکه بارها از حالت دفاعی به حالت تهاجمی عوض کردند در حالی که دشمن مسلح به موشک‌های ضدتانک وحشتناک بود و هر لحظه احتمال نابودی همه آنان می‌رفت. از این‌ها گذشته، این دختران، دو شهرک اسرائیلی را از مرگ و نابودی حتمی نجات دادند، به نیروهای از راه‌رسیده پشتیبانی زرهی دادند، از زخمیان دفاع کردند، پشتیبانی رزمی و لجستیکی امداد و تهاجم را پوشش دادند. ۱۷ ساعت، بدون وقفه، بدون حتی پنج دقیقه وقفه! هیچ کشوری در تاریخ مدرن بشری چنین واقعیتی را تاکنون به خود ندیده، و تا آن زمان، هیچ ارتشی در دنیا ترکیب این‌چنین نیرو نداشته است. این دختران در اصل یک باب جدید در معادلات نبرد زمینی و زرهی در تاریخ بشریت باز کردند. نویسنده این مطلب را امروز نوشت تا بدون تعارف به یک موضوع مهم اشاره کند: شکی نیست، نبرد نهائی ایران برای آزادی در راه است، و ما باید به این موضوع فکر کنیم که استفاده از زن در میدان نبرد از دید تاکتیکی یک نکته بسیار مهم است. نه تنها به عنوان رزمنده، بلکه به عنوان نیروی فرماندهی میدانی، نه تنها از دید لجستیکی و پشتیبانی، بلکه خیلی فراتر از آن فرماندهی ستادی و هماهنگی شبکه نبرد. چرا که عمل کاملاً خودمختار و اتوماتیک این دختران اسرائیلی به ما نشان داد که زنان در میدان نبرد، دارای ویژگی‌هایی هستند منحصر به فرد و کاملاً درخور توجه. هدف باید این باشد که از زن در میدان نبرد نه تنها به عنوان اسلحه مخرب و به شدت خطرناک استفاده کرد، بلکه باید به او این امکان و فضا را داد که این اسلحه را سر خود و بر اساس تشخیص شخصی مورد استفاده قرار دهد. با سپاس رضا.

Reza

30,470 Aufrufe • vor 20 Tagen

۱- میگه دخترا توی دنیایی زندگی می کنند که باید بیشتر بجنگند تا به اندازه یک پسر دیده بشند ۲- میگه دخترا باید خیلی زحمت بکشند تا دستاوردهاشون به دختر بودن و قیافه شون، دلبری و لوندی شون نسبت داده نشه. بعد همون موقع که این حرف رو میزنه تصویر بک گراند تصویر خودش با سوتین اش هستش 😐 اول اینکه وقتی کارت بلاگری هست و داری محصولات دخترانه توی آمازون و پلتفرم های دیگه به دخترا می فروشی خوب قطعا هر چی داری از قیافه ات و دختر بودنت هست. دوم اینکه وقتی یک دختر نازپرورده که به لطف خانواده توی آمریکا داره زندگی میکنه و همه جای دنیا رو گشته و هر کاری‌ میخواسته کرده از محدودیت صحبت میکنه آدم از این همه دورویی حالش بد میشه. سوم اینکه واقعا فقط یک دختر میتونه یک مشت خزعبلات و سالاد کلمات رو ضمیمه چند تا فیلم و عکس از خودش بکنه و درباره دردهای دختر بودن حرف بزنه و در نهایت وایرال بشه. بعد هم زمانی که با دلارهای تبلیغات اشک هاش رو پاک میکنه از ظلمی که امثال دکتر هانتر بهش می کنند غر بزنه و همون غر زدن ها رو هم استوری بکنه 🤦🏻‍♂️ بعد تصور کنید که همین خانم از اون بالای منبر به دخترهای دیگه توصیه می کنه که بزرگ نشید. بهشون میگه لازم نیست بزرگتر از سن تون بفهمید و همون جوری جوون بمونید و حالش رو ببرید 🤯 اتفاقا یکی باید به همین خانم بگه که لطفا بزرگ شو، بالغ شو، مسئولیت اجتماعی بپذیر، به یک نفر جز خودت هم فکر کن. نه بچه داری. نه شوهر داری. تمام عکس ها و ویدئوهات از خودت هستش. تو اصلا در جایگاه توصیه کردن به بقیه نیستی. تو خودت ماکزیمم یک بچه کوچولوی بزرگ سال هستی. آخر ویدئو هم به خواهرخواندگی جهانی زنان اعلام وفاداری میکنه و به دخترها میگه که ما زنها در کنار هم قوی تریم. این خواهرخواندگی دخترهای جهان که به لطف سوشال مدیا تبدیل به یک مذهب آنلاین شده داره کمر جوامع مختلف جهان رو خرد می کنه. ازدواج های تو خالی، نارضایتی همگانی و بحران جمعیتی فراگیر از نتایج بزرگ نشدن دخترهاست 🤨

دکتر هانتر 🦅

105,403 Aufrufe • vor 1 Jahr