Loading video...

Video Failed to Load

Go Home

دخترم وسط غذا اومد ازم تشکر کرد 🥹❤️ #گلی_خانوم

28,891 views • 8 months ago •via X (Twitter)

0 Comments

No comments available

Comments from the original post will appear here

Related Videos

برادرم مریض بود و یک روز گفت: -مامان اینا کی هستند که اومدن تو خونه؟ کمی دور و برمون رو نگاه کردیم و مادرم گفت: +قربونت برم کسی اینجا نیست! من و هادی و خواهرت اینجاییم! -نه اینجان؛ ازم می‌خوان که باهاشون برم! مادرم ترسید و بلند پدرم رو صدا کرد: ×چیه چی شده؟ -بچه جن دیده! ×جن دیگه چیه؟! جن کجا بود؟بابا اینجا که کسی نیست؟! +چرا شما نمی‌بینید!!! مادربزرگم هم اومد تو پذیرایی و یه قرآن گرفت دستش و شروع کرد به خوندن. مادرم برادرم رو بغل کرد و پدرم هم مونده که چیکار کنه یه آتیش روشن کرد و دور اتاق می‌چرخوند و لگد می‌زد به در و دیوار می‌گفت ببین؛ هیچ‌کس نیست! من هم مثل بروسلی با لگد می‌رفتم رو مبل و در و دیوار و کلی حال می‌کردم‌‌ و می‌گفتم برید گمشید! انگار که همه داریم بازی می‌کنیم… شیر تو شیری شده بود و برادرم هم می‌خندید و آخرش گفت: بسه دیگه؛ رفتند!!! برادرم به پدرم گفت: -بابا ببخشید که باید همه‌ش منو بغل می‌کردی با اینکه کمر درد داشتی! بابام بغلش کرد و دور خونه می‌چرخوندش و می‌گفت: -تو رو بغل نکنم پس کیو بغل کنم پدرسوخته‌!؟ کلی چلوندشو و بوسش کرد… بعد با من صحبت کرد و گفت مراقب مامان و بابا باش و آخرش به مامانم گفت که خسته است و می‌خواد بخوابه. مادرم بغلش کرد و بردش تو اتاقش و رو تخت کنارش دراز کشید و خوابیدن. نزدیک‌های صبح بود که دیدم صدای جیغ و داد مادرم میاد. همه یک‌دفعه بیدار شدیم. مادرم جیغ می‌زد و اسم پدرم و صدا می‌زد و هی می‌گفت بچه حالش بده. بابام هول شده بود. اون موقع ماشین نداشتیم. داداشم رو بغل کرد و پا برهنه دوید تو خیابون که کله سحر یه تاکسی؛ چیزی پیدا کنه و مادرم هم دنبالش دوید تو خیابون... بعد از چند ساعت پدرم برگشت. مادربزرگ دوید سمت در و چشم تو چشم شدن. پدرم سرش رو تکون داد و مادربزرگ شروع کرد به شیون و زاری. پدرم تلاش می‌کرد تو صورت ما نگاه نکنه و همش سرش رو سمت و دیوار و سقف می‌گرفت و با صدای بغض گرفته‌اش به من و خواهرم گفت بیایید اینجا رفت از تو کمد دو تا بسته شکلات گنده آورد داد به ما. گفتم: +همش مال ما؟ -آره همش مال شماست. +همه رو امروز بخوریم؟ -آره بابا جون. نوش جونتون. +پس داداشی چی؟ -دیگه طاقت نیاورد و اشکاش جاری شد. اشک‌هایی که تا اون روز کسی ندیده بود. اومده بود شناسنامه پسرش رو ببره تا… مادرم تعریف می‌کرد که وقتی به جلوی در بیمارستان رسیدن برادرم گفت: مامان غصه نخوریا؛ اونا گفتند که تا تو بیایی مراقبم هستند و همون موقع واسه همیشه رفت… هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که سر خاکش مادرم رفته بود تو قبر و بیرون نمی‌اومد! می‌گفت منم باید باهاش خاک کنید! هیچ دردی برای پدر و مادر مثل از دست دادن بچه نیست… #PersianGulf

Hadi Beheshti

39,691 views • 1 year ago

«سخنگوی پلیس اسرائیل از مردم ایران برای حمایت قدردانی کرد @deaninblue امروز، پس از سه ماه، دوباره دین السون، سخنگوی پلیس اسرائیل را دیدم. او پیامی صمیمی و پر از احساس برای مردم ایران فرستاد؛ پیامی که از عمق قلب انسان‌هایی می‌آمد که با درد، امید و آرزوی صلح زندگی می‌کنند. او گفت: «من از مردم ایران سپاسگزاری کنم؛ آینده در حال تغییر است، اما چیزی هست که هرگز تغییر نخواهد کرد — پیوند میان ملت اسرائیل و مردم ایران. این فقط درباره‌ی غذا نیست، نه فقط تَه‌دیگ، بلکه درباره‌ی عشقی است که ما به شما داریم. جهان می‌داند که در مبارزه با تروریسم، در نبرد علیه رژیم‌های جهادی، اسرائیل و ایران در کنار هم ایستاده‌اند. امروز روزی پر از هیجان و احساس است، روزی که ضربان قلب پلیس اسرائیل با ملت اسرائیل یکی شده است. من می‌خواهم از همه تشکر کنم — از آغاز تا امروز — تا این لحظه‌ی شگفت‌انگیز که عزیزان‌مان پس از دو سال اسارت در چنگال تروریسم حماس سرانجام به خانه بازمی‌گردند. این یک روز خارق‌العاده است. ما با هم موفق شدیم، و با هم به مبارزه با تروریسم ادامه خواهیم داد. خیلی ممنونم. خیلی ممنونم. خیلی ممنونم، بچه‌ها.» در پایان، با لبخندی گفت: «می‌دونی؟ همسر من هم ایرانیه!» در آن لحظه، نمی‌توانم توصیف کنم چه موجی از شادی و گرما در وجودم جاری شد — انگار تکه‌ای از خانه، از ریشه، از پیوندی دیرینه دوباره زنده شد. � Today, after three months, I met Dean Elsoune, the spokesperson of the Israeli Police, once again. He shared a heartfelt and emotional message for the people of Iran — a message that came from the depths of hearts that live with pain, hope, and the longing for peace. #cyrusaccords #kingrezapahlavi

SabaKhoi سباخويى

23,454 views • 9 months ago

اعصابم یه ذره خراب بود به خاطر الطاف بیشمار خانواده، گفتم یه سفر برم مونترآل حال و هوام عوض شه. چنان پدری ازم در اومد که کاش تو خونه خودمو حبس کرده بودم اصن. قبل از سفر، یه خبر فوق‌العاده ناراحت کننده بهم دادن. حالم بدتر شد ولی مجبور بودم سفر رو برم به هرحال. تو مسیر رفت، یه جای فوق‌العاده زیبا بغل رودخونه غذا خوردم. پشه ها نیشم نزدند، تجاوز کردند بهم. یعنی یه جوری از زیر رونم تا بالاش رو قلوه‌کن کردند که باورنکردنی اصن. صبحش که بیدار شدم دیدم گردنم میخاره. «چه زخم آشنایی...»! برای بار سوم زونا گرفتم. نصف گردن پر از تاول و زخم. درد و خارش و سوزش، ولی خب تشخیص نمیدادن. چرا؟ چون احتمال زونا گرفتن برای بار سوم خیلی خیلی خیلی کمه. کل روز و شب دنبال دکتر و دارو و کرم بودم. بهم کرم اشتباه دادن (کورتون) و خب فرداش همه چی بدتر شد. شب تا صبح هم پادوچرخه می‌زدم تا بخوابم. خارش پام دیوونه م می‌کرد. خلاصه که فرداش قرص درست گرفتم. موقع برگشت، جاده بارونی بود و خب چون هرچی سنگه جلوی پای لنگه و کی همیشه لنگ‌تر از من، ماشین پنچر شد. یه پیچ قد میخ طویله رفته بود تو لاستیک. ۴ ساعت هم راه مونده بود تا تورنتو. هر چند دقیقه یه بار وایمیسادم لاستیک رو باد می‌کردم دوباره ادامه می‌دادم. آیینه سمت راننده رو به پایین تنظیم کرده بودم، سرمو می‌چسبوندم به شیشه و چرخ عقب رو چک می‌کردم. تو تمام مسیر هم کولر رو زده بودم رو گردنم تا این تاولا خنک شه یه کم. و خب «درد اگر باشد یکی دارو یکیست، جان فدای آنکه درد اون یکیست»، سینوس‌هام داشت از درد پاره میشد و سرم از درد منفجر میشد. حالا مونترآل چه خبر بود؟ جشنواره بین‌المللی جاز! منم عاشق موسیقی. کوفتمان شد. این ویدیو رو از پیانو نوازی بی‌نظیر اولیوان گرفتم؛ ببینید و لذت ببرید بلکه بشوره ببره.

Ali 🍁

49,254 views • 1 year ago