Sensitive content

This media may contain sensitive content.

Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

رقص پدر و دختر با آهنگِ “یه دختر دارم شاه نداره” به مناسبت زادروز #شاهنشاه_آریامهر_قدرت_ماندگار بزودی؛ شب جمعه ها؛ محل اجرا: سالن اصلی مقبره خمینی ملعون💃 💃

34,942 просмотров • 11 месяцев назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

+ غروب روز حادثه بود، کلافه بودیم و هرکسی دنبال کمک رسانی! از ایثارگران تهران زنگ زدند که برای مستندسازی و تولیدمحتوای سوشال مدیا از لحظات تغسیل و آماده سازی پیکرها و تشییع و … عکاسی و تصویربرداری کنیم، سریع زنگ زدم بچه ها، تجهیزات کامل گرفتند و با گروه ژنتیک و ایثارگران که همراه با تابوت ها از تهران حرکت کردند + مشغول کار بودیم، هوا سرد بود و کار به کندی پیش می‌رفت، تعداد پیکرها هم خیلی زیاد بود و باید به صبح برای مراسم تشییع میرسید دیگه هرکسی یک جای کار رو دست گرفته بود + بین کار برا نماز، مجازی و که چک کردیم دیدیم دختر کاپشن صورتی خیلی بهش پرداخته شده گشتیم تا پیکر مبارکش رو بین شهدا پیدا کردیم خب در لحظه اول چیزی نداشت که با تکیه به اون بتونیم یه تولید محتوای مناسب بکنیم پس پیکرش رو گلبارون کردیم و با یه دست نوشته کنار اسمش نوشتیم “دختر کاپشن صورتی با گوشواره قلبی” عکسش رو گرفتیم تو کانال و توییترم گذاشتیم به چند دقیقه نشد همه جارو گرفت خداروشکر… خوشحال بودیم که قدمی براش برداشتیم + ادامه موج رو باید تو اینستا عملی میکردیم ”مطلعید که نوع تولید محتوا تو اینستا کاملا فرق میکنه ، ویدئو از عکس خیلی بیشتر وایرال میشه و چهره اگه باشه صدبرابر! اونجا مخاطب کاری نداره که این اصلا کیه و اکثرا این نوع ویدئوهای احساسی رو عوام و خاکستری ها پخش‌میکنند ولی کار از کار گذشته بود، تابوت رو بسته بودند و رفت برا نصب پرچم بچه هایی که همراهم بودندگفتن داشتی گل می ریختی ازت فیلم گرفتیم، سریع نشستیم و یکیش رو تدوین زدیم یه ویدئو احساسی که اشک خودمونم در آورد سرِ پیکرِ مبارک این شهیده عزیز دادیم رفت تو اینستا بالا … انگار بمب بود! ترکید! هرکسی یه جور ازش تولید محتوا کرد… با ویوهای میلیونی … کامنت ها هم مثبت بود وهرکسی یه جور با این کلیپ اشک میریخت، خوشحال بودیم که تونستیم یه کاری برای "ریحانه" انجام بدیم که هر هنرمند و آدم عادی پخش کنند اون صحنه رو… + استوپ، فردا ظهر اومدم توییتر و دیدم عزیزان منو بلاگری خطاب کردند که شعور ندارم و بالا سر پیکر شهید برای خودنمایی ویدئو گرفتم! به خودم و خانواده ام فحاشی شد که چرا “من”اونجا بودم و برای چی “من” این کلیپ و عکسارو دادم بیرون… الانی که دارم باهاتون حرف میزنم حتی یکذره هم پشیمون از کارم نیستم بارها پیش اومده تو تایم لاین عذرخواهی کردم امااین حرکت رو کاملا مثبت و درست میدونم چون تاثیرش رو دارم بین مردم میبینم مردمی که به دور از این حواشی توییتر، چند ثانیه با اون کلیپ اشک ریختن،روش مداحی گذاشتن و پخشش کردند و اصلا من رو هم نمیشناختند… شمارو جای برادر و خواهرام دونستم توضیح دادم چون میدونم خیلی هاتون منطقی هستید، و حرف اصولی رو میپذیرید بعضی ها هم هستند که به هر بهونه ای حقیر رو قضاوت میکنند که همیشه و همه جا حلالشون کردم و براشون دعا میکنم…

سیدنا

57,505 просмотров • 2 лет назад

امشب به مناسبت شب یلدا کنار خانواده بزرگ خودم بودم. خانواده پرسنل زحمت کش اتوخسروانی. دلم نیومد سر و ته قضیه رو با یک بسته هدایای شب چله یا کارت هدیه هم بیارم. میخواستم کنارم باشن تا مطمئن بشم امشب میخندن. میخواستم مثل همیشه همسرانشان را از نزدیک ببینم و از لبخند رضایت از زندگی با تمام سختی ها مطمئن بشم. میخواستم خنده و بازی بچه هاشون رو ببینم. میخواستم پدر و مادر شون رو از نزدیک ببینم و بگم آفرین ، فرزندی تربیت کردید که با زحمت ، با دست روغنی ، با دانش و سواد در بخش های مختلف ، از خدمات مهمانداری تا حسابداری ، حقوقی ،فنی ،اداری و فروش و غیره برای روزیشون زحمت میکشند. امشب بچه های زیادی رو دیدم که خودم کادوی تولدشون رو داده بودم و الان ماشالله قد و نیم قد ، از تازه راه افتاده تا دبستانی و دبیرستانی و دانشجو . امشب بعضی از پرسنل رو دیدم که کادوی عقدشون رو دادم الان ماشالله دوتا فرزند داشتند. من امشب پادشاه روی زمین بودم چون خانواده بزرگم با لبخند کنارم بودن. دوستم داشتند و من این رو حس میکردم.دلم برای همه ی اونهایی که بنا به هر دلیلی از مجموعه جدا شدند تنگ شد و جاشون خالی بود. هرکجا هستند براشون آرزوی سلامتی و شادی دارم و ارزش زحمتی که کشیدند ، حتی اگر یک آجر از این خونه رو گذاشتند میدونم. خدایا خانواده من رو همیشه مثل این سال ها بزرگ‌تر و شادتر و سرزنده تر کن و من رو شرمنده محبت هاشون نکن.

Ali Khosravani | علی خسروانی

36,994 просмотров • 9 месяцев назад

درود بر مردم ایران، من #نجمه_امینی ۲۳ساله از زندان مرکزی مشهد در تاریخ ۲۷ شهریور این پیام رو براتون میذارم، من بعد از ۸ماه که در بلاتکلیفی به سر میبردم توسط قاضی "آسیان" حکم اعدام من صادر شد. من امروز نمیخوام از خودم قهرمان بسازم، من فقط یک چیز میخوام "صدای من باشید" من یه دختر بی گناهم، یه جوان با کلی آرزو، من پدر و مادری دارم که چشم انتظار منن، خانواده ای که با ترس از دست دادن من شبشون رو صبح میکنن، من نمیخوام چیزی که از من باقی میمونه چند خط توی پرونده باشه، اگر صدای من به بیرون زندان رسید، اون رو چند لحظه نشنوید و بعد فراموش کنید. مردم من فقط عدالت و فرصت دفاع میخوام، از تمام وکلا و فعالان حقوق بشر درخواست میکنم پرونده ی من رو بررسی کنن، از سازمانهای بین المللی میخوام صدای من رو بشنون و درباره ی وضعیت و پروندم تحقیق و پیگیری کنن، نام من رو به خاطر بسپارید، شاید دیگه نتونم حرف بزنم اما تا وقتی زنده هستم یک امید دارم اینکه "پیش از اینکه طناب پایان زندگی من باشد، ایران آزادو آبادم را ببینم" #NajmehAmini ديده بان حقوق بشر Amnesty Iran

Zomorod

15,484 просмотров • 10 дней назад

جنایت علیه بدنم را حق من میدانند،اما انتخاب و زنده گی انسانی را نه! بلی!کاش در چوک کابل تجاوز ،قتل،برهنه و‌شکنجه ..اما نه در پشت دروازه های بسته. و حالا تعداد جای سنگسار درک می‌کردند که فرخنده و رخشانه ها چقدر بی کسی و تنها بودند و هستند. وقتی تولد شدم خواست خودم نبود«دختر»باشم خواستم نبود در افغانستان و در جامعه مسلمان تولد شوم..از مشخصات زنانه وجودم «از پریود،ثدیه هایم »نفرت داشتم.. اما حالا با همه سنگسار ها،زخم ها،باز میخواهم زنی باشم که خودم دوست دارم. زن که حتا پدر و برادرش دیگر دوستش ندارد..زنی که از سایه و صدای پاهای خودش میلرزد، زنی که یکبار دروازه های خانه اش شکستانده شد، اما زخم آن روی سینه و بدن،روح و روانش باقی ماند و هیچ جای دنیا حس امنیت ندارد. و امکان ندارد، شب های که بخوابم و یک بار به دروازه و شکستن آن فکر نکنم.آخرین تخت خواب راحت قبل از زندان طالب بود..و اینجا قشنگ نیست به من چون حس می‌کنم صد ها هزار کودکم هنوز گیر مانده آنجا در دهن هیولا ها.. قلبم آنجاست که دو سال قبل بودم . اما دیگر نمیخواهم جنایت های مردان مسلمان پشت دروازه های بسته بماند. زندان طالب ،رفتار های ریاکارانه شما تمام سرگذشت زنده گی ام را هر روز مرور می‌کند ، من کی ام و چی ها کشیدم.. تا زنده ام میمانم باز هم نمیخواهم نقش بازی کنم تا فردا صاحب چوکی باشم، می‌خواهم یک صفا کار با شرف باشم، اما درد های زنانه ام را با هیچ قیمتی نمی فروشم «سکوت نمیکنم»

Zarmina Paryani

108,194 просмотров • 2 лет назад

یک دوست نازنین فارسیوان دارم، مجرد است. یک روز گفتمش چرا عروسی نمی کنی. گفت مه غیر از دختر پشتون والله گه کسی دگه ره بگیرم. هیچ گفتم پشت همی گپ ها نگرد بخاطریکه دختر پشتون کی مانده، دخترای پشتون رفتن بیچاره شدن، قلب هایشان شکست، جنگ زده شدند، از بین رفتند. نی، گفت، مه عاشق چشم های درشت پشتون ها هستم. به ای میگن وطندار! برادران و همیشره های نازنین، ما و شما اگر میخواهیم که از بدبختی های که سالهای زیادی شده که دامن کل ما و شما ره گرفته براییم و یک افغانستان با افتخار داشته باشیم باید به یکدیگر خود پاس بدهیم. کدام بار والیبال کردین؟ همو رقم که توپ از یک نفر به نفر دگه پاس میشه به همی رقم باید به یکدیگر خود پاس بدهیم، تشویق کنیم، حمایت کنیم و یکدیگره از خود بدانیم و در نتیجه کل افغانستان ره از خود بدانیم با پشتو و با دری و با فارسی و با تمام جزیاتش. پشتون و غیر پشتون کلش یکیست. به چشم و ابروی پشتون ها افتخار کنید، به غیرت شان، به موهای مقبولشان، به قصه های شان، به فرهنگ شان، به شوروای عاجلکی که پخته میکنن، به فیرینی که سر دسترخوان مهمانان می مانند، به تاریخ شاه امان الله غازی، به ملکه ثریا که جهان هنوز محو فکرش برای یک افغانستان ازاد و اباد است، به یخن های دست دوزی به شعر باری جهانی به موسیقی ناشناس و به احمد ظاهر نازنین شان که یک کاکلش تمام دنیا ره میخرید و به سیاست کرزی صاحب نازنین ما که ما میگفتم ریس جمهور فارسیواناست و شما میگفتین از اوغانا و در اخر هیچ کدام ما نفهمیدیم که کرزی صاحب بلاخره از کدام قوم بود. 😁 خلاصه، اگر افغانستان از خودتان است، پشتون هم از خود تان اند. به افغانستان و به همه داشته هایش غرور داشته باشید. فخر کنید. انسانی که غرور نداشت یعنی چی؟ همی رقمی که صدای فرهاد دریا با درد دل قهار عاصی یک جای میشه و شریک هر داستان عشق و هر شکست قلب ما است، پشتون شریک روز خوب و روز بد همدیگر اند. چهار طرف تانه سیل کنین، حتمی یک پشتونی است که د روز خوب و بدتان کت تان ایستاده شده. ازینکه یکدیگر خوده زده بریم هیچ کسی اباد نمی ماند. باز هم دل خودتان. باش که کسی سر دوست نازنینم گمان بد نکند: مه خودم از قضای روزگار نه کدام چشم درشت دارم و نه کدام ابروی درشت، به مه از روزی که خدا مره هست کرده شوروی میگفتن و حال هم که یگان بار اوبر میگیرم و کت تکسی وان گپ میزنم، میگه شوروی هستی . میگن روز بد میره مگم نام بد نمیره که حال نام خودم بد نشه، ما اوقدر طالع هم نداریم. 🤣 راستی، مه چون از زمانه های قدیم هستم، کُل روزگارم به سیستم قدیمی میچله، یعنی آهنگ بخانم و شعر بفرستم و خط نوشته گنم و ای گپ ها، بد نیست بدانید که ای اهنگ دلخواه مه است و اگه به کسی ای اهنگه فرستادم بداند که به راستی دوستش دارم اگر نی، کلش دعوای باطل است! تمت بالخیر!

JALALZAI

15,866 просмотров • 27 дней назад

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 просмотров • 1 год назад

🔴#فوری سربدار شدن و شهادت مجاهد خلق مهدی خانکی توسط قضاییه جلادان مجتبی خامنه‌ای سفاک بامداد چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵ سوگند مجاهد خلق #مهدی_خانکی- تیر۱۴۰۴ با درود و سلام به شیر همیشه بیدار و مهر تابان ایران‌زمین و مجاهدان دلاور که عهد بستند که تا خشت آخر این حاکمیت پلید و سفیانی را ویران کنند. #مجاهدین_خلق بیشتر⬇️ من به‌عنوان یک کانون شورشی مجاهد خلق از خاک اسیر میهنمان ایران به بهانه محرم و بنا به سنت دیرینه مجاهدین خواستم بگم که برای آزادی، عدالت و رهایی ایران همانند خواهران و برادرانم سوگند یاد می‌کنم حاضر حاضر حاضر به امید دیدار شما عزیزان دوست داشتنی عهد نامه مجاهد خلق مهدی خانکی - شهریور۱۴۰۳ بنام خدا و به‌نام خلق قهرمان ایران ۴۵سال است که این دیار به جز رنج و عذاب چیز دیگری به خود ندیده است. شادی رخت بسته و عزا و ماتم جایش را گرفته. از روزی که خمینی دجال قدم شومش را در این میهن گذاشت جز ریختن خون مظلوم این سرزمین چیزی به خود ندید. از کشتار مردم کردستان تا دهه وحشتناک و سیاه ۶۰ تا امروز که رژیم در محاصره سلسله قیامهای مردم ایران قرار گرفته، کشتار و شکنجه و تجاوز چشم درآوردن و. کار این جماعت وحشی و خونخوار است. تو افسانه‌ها میخوندیم که ضحاک جوانان را می‌کشت یا فرعون نوزادان را می‌کشت تا موسی علیه‌السلام را از بین ببرد. حال امروز این داستانهای تاریخی و افسانه‌ای را در این رژیم اهریمنی می‌بینیم. خامنه‌ای حرامزاده برای حفظ حکومت شیطانیش به بهانه تار مویی، دختران این سرزمین را می‌کشد چرا که به‌خوبی می‌داند که به دست همین زنان و دختران نابود خواهد شد و ایران به دست این شیرزنان آزاد خواهد شد. هر چقدر دشمن بی‌شرافت و بزدل و پست فطرت است زنان ایرانی شجاع، محکم و استوار و پاکدامنند. ثانیه‌ای فکر کردن به ظلم های این رژیم پلید شیطانی موهای آدم رو به یکباره سفید می‌کند کمر صاف را به یکباره خم می‌کند و جوانی به یکباره پیر می‌شود. از شکنجه‌ها و تجاوز ها و اعدامها در دهه ۶۰ تا امروز از ظلمی که به زندانیان مقاوممان رفت. چه بسیار خواهرانم که در دهه ۶۰ با طفل بدنیا نیامده خود اعدام و تیرباران شدند. چه بسیار خواهرانم که جنین‌شان را در زیر شکجه‌های وحشیانه شیاطین از دست دادند. چه بسیار برادرانی که فرزندانشون در سنین کودکی بودند و به میدانهای اعدام و تیرباران و نبرد رفتند و امروز فرزندان دلیرشان راه آنها را محکم و استوار ادامه می‌دهند. چه بسیار کودکانی که مجبور شدند دور از پدر و مادرشان بزرگ شوند. خبر شهادت و از دست دادن پدر و مادرشان را در سنین کودکی و نوجوانیشون بشنوند. این ظلم‌ها قسمت کوچکی از آن چیزهایی است که من شنیده‌ام و خدا می‌داند چه میزان دیگری از آن را نمی‌دانم و چه میزان دیگریش اصلاً بازگو نشده است. خدا شاهد است که امروز امید و آرزویی جز این ندارم، که هر چه زودتر دیوارهای قزلحصار را از میان بردارم و برای همیشه تمام زندانهایی را که شاه ملعون ساخت و برای ولیعهدش، خمینی به ارث گذاشت نابود کنم تا دیگر هیچ انسانی در آن اسیر نباشد‌. و هر روزی که این کار دیرتر میشه شرمنده و اندوهگینم. ذره کمی از این ظلم ها، ذره‌یی از این ظلم‌ها هم وجدان هر انسانی را به درد می‌آورد و برایم کافی است که تصمیم بگیرم تا آخرین لحظه عمرم از مبارزه با دیکتاتوری کوتاه نیایم از این رو پیمان می‌بندم و سوگند و قسم می‌خورم به خون شهیدان و رنج اسیرانمان قسم می‌خورم به لحظه لحظه بغض و اشکی که کودکان در از دست دادن مادران و پدران شهیدشان ریختند که همیشه با صلابت و جنگنده در این مسیر مجاهد بمانم و مجاهد بمیرم و در رکاب برادر مسعود و خواهر مریم با تمام وجود بجنگم.

Simay Azadi

67,960 просмотров • 2 месяцев назад