Video yükleniyor...

Video Yüklenemedi

Ana Sayfaya Dön

روز راهپیمایی ، وقتی دیدم خبرنگارای صدا و سیما لیاقت سخنان گهربار منو نداشتن😂😂😂، خودم از خودم پرسیدم چرا اومدی راهپیمایی و این شد نتیجه اش

75,706 görüntüleme • 1 yıl önce •via X (Twitter)

0 Yorum

Yorum bulunmuyor

Orijinal gönderinin yorumları burada görünecek

Benzer Videolar

عرفان عزیزم، برادرم، نازنینم، چرا هر بار با خودم فکر می‌کنم دیگر از آنچه دیده‌ام تلخ‌تر وجود ندارد، اما باز هم دنیا چیزی دردناک‌تر نشانم می‌دهد؟ عرفان جانم، وقتی تصویرت را دیدم، با دستانی بسته، روبه‌روی دیوار، با چشمانی پر از اشک که با زحمت پاکشان می‌کردی، قلبم شکست. انگار تمام آن اشک‌ها از چشم‌های من می‌ریخت. من هم با تو گریه کردم، نه فقط برای رنجت، برای تنهایی‌ات، برای بی‌پناهی‌ات. عرفان جانم، تو چرا باید این‌گونه مظلوم بروی؟ چرا باید ج‌ا-ایی وجود داشته باشد تا صدایت را در گلوی ترس و اجبار خفه کند و بعد نامش را «اعتراف» بگذارند؟ چرا باید اشک‌هایت را کسی نبیند، یا بدتر، ببیند و باز هم نادیده بگیرد؟ عرفان عزیز، تو بی‌نام و نشان نبودی، تو برادر من بودی، با رویاها، با زندگی. درد ما، دیدن حقیقتی که تحریف می‌شود است، درد شنیدن صدایی که از سر اجبار بیرون آمده است، درد از دست دادن انسانی که حتی فرصت دفاع از خودش را نداشت. عرفان جان، روحت آرام. این بغض، این سؤال، و این زخم در دل ما زنده خواهد ماند تا انتقام تورا از ج‌ا بگیریم. #عرفان_کیانی

شرودینگر

92,382 görüntüleme • 5 ay önce

گفتید چرا کار نمی‌کنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟ و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دل‌نشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار می‌کنم. در کارواش کار کرده‌ام. با دوچرخه غذا تحویل داده‌ام. الان گاهی تراکت پخش می‌کنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خسته‌ام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم می‌گویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی می‌توانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو می‌روم. اکثر اوقات هم نمی‌توانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطه‌ور هستم تا شب شود. ساده‌تر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه می‌رود. سعی می‌کند به جایی که در آنجا راه می‌رود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درخت‌ها، شاخ و برگ‌ها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیبایی‌های دنیا را ببیند. روی پوست درخت‌ها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرنده‌ها را گوش کند و ساعت‌ها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه می‌رود. چون می‌داند، جایی که راه می‌رود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده می‌شود به پایین. حالا من گاهی صبح‌ها سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول می‌کنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کرده‌ام، فرو می‌روم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین می‌دهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبه‌ای وجود دارد که آدم‌ها اگر دوست داشته باشند می‌توانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار می‌کند، بیاید و آنها را جمع‌آوری کند و بین فودبانک‌های مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریه‌ای‌ها. سودانی‌ها. هندی‌ها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمی‌شناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشته‌ام و با آنها همخانه بوده‌ام و بهترینشان محند بود که سوریه‌ای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانش

Amir Kalhor

60,796 görüntüleme • 1 yıl önce