正在加载视频...

视频加载失败

ساعت ۵:۱۵ 'سمت پایگاه میثمی [#کرج] و #گرمدره رو چهار پنج بار زد' ساعت ۵:۳۵ 'هنوز داره می‌سوزه.' ویدیوهای دریافتی بامداد دوشنبه ۳ فروردین #Iran

37,202 次观看 • 6 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

گزارش آتش سوزی داخل بازار رشت در پنجشنبه ۱۸ دی «ماجرا از اینجا شروع میشه که کسبه‌ی بازار رشت از صبح چهارشنبه به اعتصابات پیوستند و عملاً اعتراضات داخل شهر رو تقویت کردند. از همون شب، فضا در مرکز شهر به‌شدت امنیتی میشه. پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه، بخش عمده‌ی کشته‌ها در حوالی میدان شهرداری رشت بوده. میدان شهرداری چهار خیابون اصلی داره: سعدی، شریعتی، سبزه‌میدان و امام خمینی. در این محدوده، مردم رو از هر چهار سمت به عقب می‌زدند؛ بدون هیچ نگرانی‌ای بابت کشته‌شدن شهروندان. به هر قیمتی اجازه نمی‌دادند مردم جلوتر برن. تیراندازی و استفاده‌ی سنگین از گاز اشک‌آور فقط برای عقب‌زدن مردم انجام می‌شد. اگر به ویدیوهای آتش‌سوزی‌های رشت نگاه کنید، بیش از ۹۵٪ آتش‌سوزی‌ها دقیقاً در همین چهار خیابون منتهی به میدان شهرداری اتفاق افتاده؛ همون محدوده‌ای که مردم رو با زور تیر و گاز عقب نگه داشته بودند. چون اون بخش بازار قدیمی هستش به شکل تو در تو هستش مردم فرار کردن داخل بازار که بتونن از اون سمت بازار که خلوت تر بودش فرار کنن و مامورا دنبال مردم. در همین زمان، بازار رشت از سمت خیابان شریعتی دچار حریق میشه. اون شب هم رشت با باد گرم شدید مواجه بوده؛ یعنی شرایطی که هر آتش‌سوزی‌ای می‌تونه به‌سرعت گسترش پیدا کنه. طبق گفته‌ی مغازه‌دارهای داخل بازار، بیش از یک ساعت و نیم اون محدوده کاملاً در آتش بوده، اما هیچ نیروی آتش‌نشانی برای مهار حریق وارد عمل نشده. این در حالیه که مهار آتش داخل بازار باید بالاترین اولویت ممکن می‌بود؛ چون بافت بازار قدیمی، متراکم، کوچه‌پس‌کوچه‌ای هست و با وجود باد گرم، آتش خیلی سریع پخش می‌شده. یعنی از همون شب ۱۸ دی‌ماه تا امروز، اگر داخل بازار برید و پای صحبت کسبه بشینید، حرف غالب یکیه: حکومت این بلا رو سر کسبه‌ی بازار آورده چون بازار اعتصاب کرد.»

مملکته

16,545 次观看 • 8 个月前

خودشیفته، نارسیسیت، نابالغ، اینسکیور، دغل‌باز، لاشی... فرقی نمی‌کنه که اسمش رو چی بذارید. اما اگه اندازه ۵ دقیقه حوصله کنید می‌خوام برای شما از یک لحظه بگم. لحظه‌ای که اولین جرقه‌ی همه دردسرهای بعدی رو می‌زنه. لحظه‌ای که مثل تیغی در گلو هم دردآوره و هم اجازه نمی‌ده غذا بخوری. که اگه فکری به حالش نکنی، باعث می‌شه سوتغذیه نحیفت کنه یا حتی بکشتت. (قبلش ویدیوی این پست رو ببینید) 🔖 پرده اول: کودکی گریه می‌کنه. شاید از گشنگی کلافه شده، شاید از تنهایی ترسیده. شاید پوشکش اذیتش می‌کنه. شاید پرخاش مراقبینش به همدیگه رو دیده. دستانش رو در هوا تکون می‌ده و رد چشمانش به دنبال چهره گرم مامان یا دست حمایتگر بابا می‌گرده. مامان درد مزمنی پیدا کرده. شاید کمرش درد می‌کنه. شاید چند وقتیه درگیر ترفیع شغلی باباست چون بابا پروژه جدیدی گرفته و چند وقتیه دیر وقت به خونه میاد و در دسترس نیست. مامان شاید بعد از زایمان، افسردگی گرفته. شاید مشکل مالی‌ای پیش اومده و بابای تحت فشار، مامان رو هم مضطرب و نگران کرده. شاید مامان و بابا به این‌جای زندگی فکر نکرده بودن و حالا چکه‌های گاه و بی‌گاه سقف رابطه‌شون تبدیل به نم‌گرفتگی همیشگی و پوسیدگی رنگ و گچ شده. هر چه که هست چشم‌های کودک می‌گرده و خط نگاهش به چهره در هم کشیده‌ای می‌خوره. به چشمانی کم‌فروغ. به صورتی عصبانی. به لب‌هایی که گوشه‌هاش پایین افتاده. به ابروهای درهم‌کشیده‌ای که نشانی از محبت در اون‌ها نیست. شاید چشم‌‌های کودک می‌گرده و می‌گرده اما نگاهی پیدا نمی‌کنه. و این نه ماجرای امشب و هفته پیش و ماه گذشته، بلکه پاسخیه که - شاید همیشه، شاید گاه‌به‌گاه - اما مستمر و پیوسته دریافت می‌کنه: ⚡️لحظه‌ای که چشم‌ها به جست‌وجوی چشمه خنک و زلال توجه و محبت رفتن اما تشنه، با مشک خالی و با مُشتی خاک در کام برگشتن. 🔖 پرده دوم: کودک بزرگ‌تر می‌شه. به هر حال شیرین و بامزه‌اس (مگر این که خیلی بدشانس باشه که حتی بامزه و لپ‌دار هم نباشه). اون‌طور که هر کودک ۳-۴ ساله‌ای به توجه و دیده شدن نیاز داره، او هم به دنبال نیازش می‌گرده. مثل ریشه‌ای در خاک به دنبال آب، مثل گرسنه‌ای به دنبال غذا. شاید اگه بچه گربه وحشی رو در جنگل یا صحرا پیدا کنید و نون خشکی جلوش بندازید، حتی بوش هم نکنه. اما گربه‌ی توی کوچه - البته نه کوچه‌های حالا که پر از غذای خشک خارجیه - با دنده‌هایی که از زیر پوستش کمی معلومه و تن نحیفش، همون نون خشک رو هم به دندون می‌کشه و با میو کردن ضعیفی سعی می‌کنه شما رو راضی کنه تا سوسیس وسط نون که بوش بهش خورده رو هم بهش بدید. هر چه که هست، کودک به روشی که نمی‌دونه از کجا میاد ولی براش کار می‌کنه، توجه رو می‌گیره و سیراب می‌شه. شاید چون مودبه، شاید چون همیشه موهاش آب و شونه شده‌اس، شاید چون بلده دست به کنترل تلویزیون نزنه. شاید چون وقتی عصبانیه می‌گه چشم و گریه نمی‌کنه، شاید چون بلده شعری که بچه‌های ۷-۸ ساله با مشکل می‌خونن رو از حفظ بخونه. شاید چون بلده باز هم به چشمان بی‌فروغ و صورت در هم‌کشیده یا لب‌هایی که نمی‌جنبه و شاید حتی چشمی که نیست، نگاه کنه بی آن که خم به ابرو بیاره. در عوض کاری کنه که اون چشم‌ها اندکی برق بزنن و لب‌ها کمی بخندن. ⚡️بالاخره راه‌حل کنار اومدن با اون لحظه پیدا می‌شه. 🔖 پرده سوم: نوجوون ۱۳ ساله در اتاقش نشسته و با خودش فکر می‌کنه - یا شاید حتی فکر نمی‌کنه و بعداً متوجه جریان ناخودآگاه فکرش می‌شه - و می‌گه: «دیدی چه بیابان وحشتی بود؟ دیدی که چه گرسنه و تشنه بودیم؟ اما ما موفق شدیم. نه! یه ذره دیگه تا موفقیت مونده... ولی دیدی چیزی رو ساختیم که دیگه همه چشم‌ها با ذوق و همه لب‌ها با خنده باهاش روبرو می‌شن؟ می‌دونم... همه‌ی همه که نیست. کلی چهره هست که تا حالا ندیدیم. این صورتایی که هر روز می‌بینیم هم به نظر می‌رسه هنوز هم بعضی وقت‌‌ها در‌هم‌کشیده و کم‌فروغه. آخ! دیدی پریروز دو تاشون بهمون لبخند نزدن؟ خیلی تلخ بود. ولی جای نگرانی نیست. چون این چیزی که داریم می‌سازیم یکم دیگه، اگه فقط یکم دیگه روش کار کنیم دیگه به همه چشم‌ها و لب‌ها ذوق و خنده میاره» 🔖 از پرده سوم به بعد، برنامه‌ریزی پیش‌فرض مشخصه: یکم دیگه روی اون چیزی که داریم می‌سازیم کار کنیم تا دیگه همه بپسندنش. تا دیگه از اون جست‌وجو با کام تشنه و پرخاک و مشک خالی برنگردیم. تا دیگه اون لحظه ⚡️ تکرار نشه. اما کیه که ندونه دنیا کارش ناکام کردنه؟ کیه که ندونه آدم‌ها اصلاً به مشک ما نگاه نمی‌کنن که بخوان پرش کنن؟ این رو من و شما می‌دونیم، اما گربه‌ای که با نون خشک سیر شده نمی‌دونه. ریشه‌ای که جون کنده تا خودش رو به آب برسونه نمی‌دونه. و این همون تیغ در گلوست. هر ارتباط جدید با برنامه‌ریزی پیش‌فرض تکرار نشدن اون لحظه آغاز می‌شه و بعد از اندکی - اگه ادامه‌دار بشه - به گروگان گرفته می‌شه تا هیچ وقت باعث رخ دادن دوباره اون لحظه ⚡️ نشه. به هر حال اون لحظه خیلی خیلی دردناکه و ما هم این همه سال زحمت کشیدیم تا این محصول همه‌پسند رو بسازیم. حالا درسته کماکان یکی دو تا جاش گیر و گور داره. اما تیم توسعه قول داده با فیدبک‌های جدید حتماً محصول نهایی رو تا چند ماه دیگه آماده کنه. چیزی که مهمه اینه که تیغ رو دست نزنیم. چون دست زدن بهش درد داره. اما خب این شکم گرسنه نیاز به غذا داره. با هر لقمه هم تیغْ گلو رو خراش می‌ده و درد داره و غذا بهش می‌چسبه. درسته که یکمی درد داره. اما محصول ما قراره درد تیغ رو در نسخه نهایی کاملاً رفع کنه. از طرفی اگه تیغ رو دربیاریم ممکنه گلومون بچسبه بهم و دیگه نتونیم غذا بخوریم. حتی تیم توسعه گفته شاید کل دستگاه گوارش رو از کار بندازه. ما که نمی‌دونیم چی می‌شه. بعد خب معده و روده رو هم نمی‌شناسیم که بخوایم بهشون رسیدگی کنیم. فقط تیغ و گلو رو می‌شناسیم و غذا. ولی این درد گلو باعث می‌شه نه درست طعم غذا رو بفهمیم، نه درست بجویم و قورتش بدیم. بقیه هم تا کی تحمل آخ و اوخ و غذا خوردن خاص ما رو بکنن؟ خسته می‌شن دیگه... البته ما هم می‌تونیم سریع‌تر از سر سفره پاشیم تا کسی متوجه تیغ در گلو و رژیم خاصمون نشه. رژیم غذاییمون هم به خاطر عفونت و زخم‌های مکرر محدود و محدودتر می‌شه. ♻️ و زندگی همین‌طور پیش می‌ره... اگه خوش‌شانس باشیم، با یکی هم‌سفره می‌شیم که بالاخره یه فیدبکی به این محصول و این حقیقت که هنوز بعد از این همه سال تحقیق و توسعه نتونسته مشکل تیغ در گلو رو حل کنه، بده. و سوالی که بعد از اون هر بار تکرار می‌شه و باید بهش جواب بدیم، اینه: آیا جرئت مواجه شدن با اون لحظه⚡️ و در آوردن تیغ و درد و مراقبت‌های بعدش رو داریم... یا به کار روی محصول ادامه می‌دیم؟

Mehdi Jahani

17,783 次观看 • 9 个月前

روزنوشت دوم فروردین، #تهران هرچه از شروع #جنگ می‌گذرد، نوشتن سخت‌تر می‌شود. نه که حرفی نباشد، هرچه هست، تکرارِ درد و ترس و زخم‌هایی که نه می‌بندند، نه حتی فرصت عادت کردن بهشان را دارم. امروز دوم فروردین است، دیشب نخوابیدم. خواب دیگر شبیه پناه نیست. بیشتر شبیه سقوط است. چشم‌ها را می‌بندی و ذهنت رهایت نمی‌کند. صداها را حتی وقتی نیستند، می‌شنوی. کابوس میبینی، نگران تعلقاتت هستی از دل تهران می‌نویسم. شهری که در دل جنگ ایستاده، اما دیگر زنده بودنش شبیه قبل نیست. صبح که بیدار شدم، همه‌چیز عادی بود.و این عادی بودن ترسناک‌ترین بخش ماجراست. چون من این پوسته شکننده عادی بودن را کنار زدم.. از ترس قطعی برق و گاز و یخچال و … املت با کره درست کردم، با چای داغ لیوانی و خامه و … انگار مرضِ خوردنِ خوراکی‌های یخچالی گرفتم… و همه چیز برایم خوشمزه بود… در شهر، آدم‌ها در خیابان راه می‌روند، بقالی‌ها نیمه‌بازند، ماشین‌ها رد می‌شوند.اما هیچ‌کس واقعاً اینجا نیست. همه یک جای دیگرند.در ذهنشان، در ترسشان، در سناریوهایی که مدام مرور می‌کنند: اگر برق برود چی؟ اگر صدا نزدیک‌تر شود چی؟ اگر این بار…؟ آب چه؟ می‌خواستم بروم بیرون. برای چند نفر که دورند، از خیابان‌ها فیلم بگیرم و همینجا به رسم چند روز گذشته منتشر کنم خواستم نشان بدهم زندگی هنوز جریان دارد. لباس پوشیدم. ایستادم پشت در دستم روی دستگیره ماند بغض لعنتی‌ام ترکید. نرفتم. نه از صدا میترسم نه خطر مشخصی. به خاطر چیزی بی‌نام که درونم نشسته و تکان نمی‌خورد. ظهر، یک دسته گل خریدم. خودم هم نمی‌دانم چرا. شاید چون دلم می‌خواست به چیزی تکیه کنم که هنوز شبیه زندگی است.گل‌ها را آوردم خانه. ساقه‌ها را کوتاه کردم و گذاشتم روی میز. و ناخودآگاه نگاهم رفت سمت یخچال. همان‌جا ایستادم.فکر کردم اگر برق برود چه؟ خانه‌ام طبقه بالاست.آسانسور از کار می‌افتد.آب نمی‌آید.یخچال خاموش می‌شود.غذاها خراب می‌شوند و من، با دو سگ، در یک جعبه‌ی معلق در هوا، گیر می‌افتم. این‌ها ترس‌های بزرگی نیستند. اما واقعی‌اند.بیش از حد واقعی. از وقتی تهدید به بمباران زیرساختها شروع شده، همه‌چیز تبدیل شده به آماده‌باش. صبح با استرس بنزین زدم. گوشی‌ دائم بالای ۹۵ درصد شارژ است. پاوربانک شارژ. ۲۴ تا باتری جدید خریده‌ام. برای اینکه اگر تاریک شد با چراغ قوه حداقل بتوانم راه بروم. این‌ها زندگی نیست شبیه تمرین زنده ماندن است. عصر که بیرون می‌روی، شهر ساکت‌تر است.یک سکوت سنگین که زیرش صدا جریان دارد.هر چند دقیقه، یک صدای دور.همه برای یک ثانیه مکث می‌کنند.بعد دوباره راه می‌افتند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما افتاده عزیز من… درون همه‌مان. دیگر نمی‌توانم سگ‌هایم را تنها بگذارم.فکر می‌کنم اگر اتفاقی بیفتد، حتی نمی‌توانند کمک بخواهند. این فکر، مثل یک گره، همیشه با من است. امروز هر نیم ساعت به مادرم زنگ زدم.حرف خاصی هم نداشتم، فقط برای شنیدن صداش، ترس از قطعی تلفن خوره به روانم انداخته حس می‌کنم اگر یک‌بار نتوانم صدایش را بشنوم، چیزی درونم فرو می‌ریزد که دیگر جمع نمی‌شود. به دریا زنگ زدم.گفتم خاله جون شاید یک ماه نباشم.. بی توجه پرسید یک ماه یعنی چی؟ و من، وسط این همه فکر و حرف، هیچ جوابی نداشتم. جدیداً شب که می‌شود، به خاطر فکرهایی که در تاریکی بزرگ‌تر می‌شوند، شهر برایم تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسد. زندگی دارد فشار می‌آورد.نه یک‌باره.. آهسته، مداوم، بی‌وقفه. و من مدام به خودم می‌گویم بنویس. قوی باش دوام بیاور. امروز تلاش جدیدم برای عادی نشان دادن و تاب آوری این بود که برق خانه را قطع کردم و شمع روشن کردم، بعد از ۲/۵ ساعت با حالت پنیک همه کلیدهای مینیاتوری را روشن کردم و یک دل سیر اشک ریختم حقیقت را با خودم تکرار میکنم من زن غمگین جنگ زده خاورمیانه‌ای هستم، در دل شهری که هر روز بیشتر شبیه یک خاطره‌ی زخمی می‌شود،نشسته میان صدا و سکوت،میان امید و فرسودگی و سعی می‌کنم فقط یک کار ساده را انجام بدهم ادامه بدهم…

Golshan

28,482 次观看 • 6 个月前