Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

علیرضا نوری‌زاده، روزنامه‌نگار و تحلیل‌گر سیاسی، می‌گوید: «دلم آتش گرفت وقتی مادر عصمت آمد. ایرج مصداقی، دکتر نوری‌اعلاء، و فریدون احمدی –که گرایش چپ داشت– هم آمدند. بعد نوشتند کوه مونیخ موش زایید. اما واقعاً چه کسی می‌توانست چنین چهره‌هایی را دور هم جمع کند؟»

131,483 просмотров • 1 год назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

آبان ۹۸، بعد از بازداشت حمید نوری در سوئد، ایرج مصداقی از «رضا پهلوی» طلبکار بود که «چرا سکوت کرده و بیانیه حمایت نمی‌دهد؟» آن زمان هنوز از عنوان «شاهزاده» استفاده نمی‌کرد و تحلیلش این بود که شعار «رضاشاه روحت شاد» یک شعار انحرافی است که از داخل رژیم بیرون آمده تا نظامی‌هایی مثل محسن رضایی یا باقر قالیباف را بین مردم محبوب کند. حالا همان مصداقی، یکی از سرسخت‌ترین مدافعان «شاهزاده» شده و ادعا می‌کند پویا بختیاری «برای شاهزاده جانش را فدا کرد» و به پدر پویا (منوچهر بختیاری) حمله می‌کند که «به خون پسرت خیانت می‌کنی!» اما در ویدئوی منتشرشده از خود پویا، هیچ شعار «جانم فدای شاهزاده» شنیده نمی‌شود. جمله ماندگار او این بود: «من هم پسر کسی هستم» — آمده‌ام جانم را به خطر انداخته‌ام، مادرها و پدرها، شما هم بگویید بچه‌هایتان بیایند بیرون. دقت کردید هر کس کوچک‌ترین انتقادی به این «تیم» داشته، بلافاصله بایکوت و حذف شده. اما مصداقی که حملات تند و تیزی به آنها کرده بود، نه تنها بخشیده شد، بلکه پست و جایگاه هم گرفت. دلیلش روشن است: «تیم» به یک چماقدار مجازی کارکشته احتیاج داشت که مخالفان را بترساند. برنامه ۳ ژانویه ۲۰۱۸ برنامه ۲۷ نوامبر ۲۰۱۹

Asghar Sepehri

26,687 просмотров • 4 месяцев назад

خانمی که می‌بینید نوشی دادگستره؛ رهبر حزب چپ سوئد. مجری از او می‌پرسد: «اسم کوچک ناپلئون چه بود؟» و خانم دادگستر پاسخی ندارد. بعد هم با اعتمادبه‌نفس عجیبی می‌گوید: «از من سؤال علمی نپرسید!» این لحظه فقط یک اشتباه ساده نیست. تصویر زنی است که سال‌ها در رأس یک حزب سیاسی نشسته، اما حتی ابتدایی‌ترین دانش تاریخی را هم ندارد. کسی که قرار است درباره آینده جامعه حرف بزند، نمی‌داند ناپلئون چه اسمی داشته. و وقتی گیر می‌افتد، به‌جای پذیرش نادانی، فرار می‌کند پشت جمله‌ای که خودش را مضحک‌تر می‌کند. اما ماجرا فراتر از یک نفر است. این صحنه ناخواسته تصویری فشرده از بحران فکری چپ مدرن را به نمایش می‌گذارد؛ چه در سوئد، چه در اروپا، چه در آمریکا و چه در هر جای دیگر دنیا. چپ امروز سال‌هاست خود را وارث خرد، آگاهی و پیشرفت معرفی می‌کند. از دانشگاه تا رسانه، از فرهنگ تا سیاست، مدام این روایت تکرار می‌شود که چپ در سمت درست تاریخ ایستاده و مخالفانش یا ناآگاه‌اند یا عقب‌مانده. اما هرچه این ادعا بزرگ‌تر شده، فاصله آن با واقعیت هم بیشتر شده است. جریانی که روزگاری ادعای دفاع از طبقه کارگر داشت، امروز بیشتر سرگرم تولید شعارهای ایدئولوژیک است. جریانی که قرار بود واقعیت‌های اقتصادی را اصلاح کند، در بسیاری از کشورها به ماشین تولید مالیات، بوروکراسی و وابستگی به دولت تبدیل شده است. جریانی که زمانی خود را پرچمدار آزادی بیان می‌دانست، امروز بیش از هر زمان دیگری شیفته سانسور، برچسب‌زنی و حذف مخالفان شده است. شاید به همین دلیل چنین لحظه‌هایی این‌قدر دیده می‌شوند. چون مسئله فقط ندانستن پاسخ یک سؤال نیست؛ مسئله فرو ریختن تصویری است که سال‌ها از «برتری فکری» چپ ساخته شده بود. تصویری که با هر برخوردی با واقعیت، کمی بیشتر ترک برمی‌دارد

SherlockReturns👑

28,806 просмотров • 20 дней назад

در انتقاد ایرج مصداقی از امیر طاهری (لینک مصاحبه در پایان این نوشته) دو مغلطه وجود دارد: اول، اینکه می‌گوید «کمال همنشین در تو اثر کرد» و به افرادی که در تلویزیون شهرام همایون مصاحبه می‌کنند، مانند محمد منظرپور و قاسم شعله‌سعدی، اشاره می‌کند. اولین بار در سال ۲۰۱۹ ایده بازگشت به مشروطه را از امیر طاهری شنیدم و از آن زمان، او این ایده را پرورش داد و در هر رسانه‌ای، سخنش تغییر نکرد. دوم، ایرج مصداقی می‌گوید «آیا امیر طاهری که می‌گوید بازگشت به مشروطه، می‌خواهد ایرج مصداقی را شاه کند؟» که به مخاطب چنین القا می‌کند که امیر طاهری علیه رضاشاه دوم سخن گفته است. اتفاقا امیر طاهری از رضاشاه دوم بسیار تمجید کرد (کامنت اول) و فقط گفت که نویسندگان دفترچه دوران اضطرار پشت سر رضاشاه دوم مخفی می‌شوند. اما من فکر می‌کنم که مهمترین بخش سخنان مصداقی در این فیلم است که من می‌گذارم. از روز جمعه برای من این سوال مطرح بود که در بین نویسندگان این دفترچه چه کسی حقوقدان است زیرا قسمت حقوق دفترچه، که خواهان کنار گذاشتن قانون اساسی مشروطه و اجرای قوانین جمهوری اسلامی با تغییراتی شده بود، بیشترین واکنش را برانگیخته بود. من برخی از نویسندگان را از طریق رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی می‌شناسم مانند سعید قاسمی‌نژاد، نجات بهرامی، محمد جهان‌پرور، مهدی کتابچی، نوید محبی، بورگان نظامی و علیرضا کیانی، که هیچکدام از آنها حقوقدان نیستند. اینجا ایرج مصداقی می‌گوید که هیچکدام از آنها که در دفترچه به عنوان نویسندگان معرفی شدند، متن را ننوشتند! نویسنده یک «حقوقدان خوب و سلیم‌النفس» است که ایرج مصداقی مخاطبان را دعوت می‌کند تا به او اعتماد کنند. چرا نباید این حقوقدان به مردم معرفی شود؟ آیا بهتر نیست تا به جای مثلا مصاحبه امیر اعتمادی با وحید بهمن و گفتن اینکه «این متن مورد تایید شاهزاده است» همان حقوقدان به صحنه بیاید و با مخالفان مناظره حقوقی کند؟ چرا سرنوشت مردم ایران باید به دست یک حقوقدان ناشناس نوشته شود؟ آیا این حقوقدان همان د.ل.ب است؟ لینک مصاحبه کامل

Asghar Sepehri

25,612 просмотров • 1 год назад

🔺این یک فیلم تاریخی است! لحظه‌ای که دو رقیب خونی به دیدار هم می رسند: «عیدوک بامری» و «قا..سم سلیما..نی». «عیدوک» شرور و قاچاقچی اول منطقه، جنگاور و چریک حرفه‌ای که حاج قا.سم او را به یک «تیپ مکانیزه» تشبیه کرده بود. در «آورتین» از محاصره چهار تیپ زرهی گریخته بود، فرمانده قرارگاه جنوب سپا.ه (شهید معمار کاشانی) را ترور کرده بود، از چندین انفجار و سوء قصد جان سالم به در برده بود، وقتی با قراولش در جاده‌ها به راه می افتاد، قبلش به بچه‌های سپا.ه بی‌سیم می‌زد و می‌گفت: «من دارم می آیم!». اینک چنین آدمی بعد از چندین سال تعقیب و گریز، از جمهوری اسلامی تأمین گرفته و بی آنکه دست نیروها به او برسد، خودش با پای خودش به کرمان آمده تا تسلیم شود. حالا حاج قا.سم در اولین دیدار با چنین آدمی چه کار می‌کند؟! با کسی که چندین سال دنبالش بوده و دستش به او نرسیده، با کسی که بسیاری از دوستان و نیروهایش را به شهادت رسانده، چه رفتاری می‌کند؟ بله... از او تعریف می‌کند! تحویلش میگیرد! می‌گوید: «تو خیلی شجاعی که به من، به دشمنت، اعتماد کردی!». نصیحتش می‌کند، به توبه دعوتش می‌کند و بعد هم امانش می‌دهد و رهایش می‌کند!!. حاجی شهریاری می‌گفت: بعد از این دیدار، وقتی عیدوک سوار ماشین شد، با وجود آن تکبری که داشت، به من گفت: «آدم، تسلیم هم که می‌شود، تسلیم چنین مردی بشود!» آه....خدا چه بندگانی داشتی!! (از صفحه اینستاگرامی روح الله شمسی کوشکی)

حامد عاقل

174,008 просмотров • 8 месяцев назад

‍ در آستانه سومین سالگرد شهیدان #آرمان_علیوردی و #روح_الله_عجمیان ۱۱ آبان ۱۴۰۲ پدر روح‌الله عجمیان در برنامه زنده تلویزیونی گفت ما خانواده‌ها یک ناراحتی برای از دست‌دادن بچه‌هامون داریم، یک ناراحتی هم از مسئولینی که دخالت بیجا در پرونده‌ها میکنند و همچنین مقامات قوه‌قضائیه. الآن برای قاتلین آرمان یک سال گذشت و هنوز حکم داده نشده. همانطور که ولایتی قاتلان پسر من را آزاد کرد، بقیه قاتلان را هم آزاد میکند.ولایتی شریک دزد و رفیق قافله است. هربار صدا وسیما من را دعوت میکند میگویند دربارهٔ ولایتی چیزی نگو. اگر صدا و سیما از ولایتی ترس و واهمه دارد،من ندارم. قوه قضائیه و دیوان عدالت اداری به من گفتند ولایتی در پرونده پسر شما دست داشته. و اینگونه بود که در حق خون شهید عجمیان ظلم کردن به گفته مادر شهید عجمیان هم : در دادگاه بدوی حکم اعدام آن دکتر (قره حسنلو) آمد، اما ولایتی و پزشکیان پشت ماجرا در آمدند و از آنطرف حمایت کردند و در دادگاه دیگری حکم اعدامش لغو شد. تا اینکه آه مادر و پدر مظلوم شهید عجمیان گرفت و ولایتی در سال ۱۴۰۳ دچار بیماری پارکینسون شد و اینگونه اس که چوب خدا صدا ندارد و ولایتی تا آخر عمرش با زجر و عذاب بیماری باید در همین دنیا تقاص پس دهد و این عاقبت کسانیست که ظلم میکنند، و پزشکیان هم اگر به گفته مادر شهید عجمیان در پرونده پسرش دخالت داشته باشد بدون تردید در همین دنیا تقاص پس خواهد و آه مظلوم دامنش را خواهد گرفت آنان که ظلم و ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه کیفرگاهی باز می گردند (آیه 227 سوره شعراء)

🟥☫🟩ازاده امینی

27,100 просмотров • 11 месяцев назад

دورویی گویی در طیف سلطنت‌طلب فراگیر شده است: کمتر کسی از ایشان بوده است/دیده‌ام، به ویژه دوآتشه‌هایشان، که خلوت و جلوتش یکی باشد. بیشتر ایشان در گفت‌وگوهای خصوصی چنان که اینجا هم از دهان آویده مطمئن‌فر (که اتفاقا در کوران نامزدی برای پارلمان کانادا از سوی Conservative Party در Oakville, Ontario به سر می‌برد) شنیدید، به صراحت از مسایلی چون "دیوانه بازی" رضا پهلوی و اینکه مشتی "آت و آشغال" دور خود گرد آورده سخن می‌گویند و در این باره، و اینکه یاسمین پهلوی (به تعبیر خانم مطمئن‌فر، "این زنک دیوانه") را احتمالا رژیم به دامان رضا پهلوی گذاشته است، تحلیل‌های غرا می‌دهند؛ اما پای منافع شخصی‌شان که به میان بیاید (که قدرت تشخیص همان منافع را هم ندارند) به اعلام "خاکساری" می‌افتند. پرسش پیش روی ما اینست که آیا باید چنین تزویرگرانی را به حال خود رها کنیم تا به‌سان"مجید جوهری‌" های جدید با نقاب سلطنت‌طلبی، منت جاه‌طلبی‌های شخصی و دورویی خود را بر سر مردمان ستمدیده اما سربلند و آزادی‌خواه ایران بنهند؟ به باور من، مسوولیت اخلاقی و میهنی پاسخ روشنی در پیش می‌نهد: دروغ و تزویر، سم مهلکی‌ بوده است و همچنان خواهد بود برای سپهر سیاسی/مبارزاتی، چه در/برای ایران و چه هر جغرافیای سیاسی دیگر. خانم مطمئن‌فر ادعا کرده است که این پیام‌ها با AI جعل شده است. برای آگاهی عموم از میزان دورویی و نفاق نهادیده در جریان سلطنت‌طلبی و چنین جرثومه‌هایی، همین‌جا اعلام آمادگی می‌کنم که در راستی‌آزمایی پیام‌ها از سوی هر کارشناس صاحب صلاحیت همراهی کنم تا "سیه روی شود هر که در او غش باشد" این هم وبسایت خانم مطمئن‌فر که می‌گوید "اصلا نمی‌خواهد از کامیونیتی ایرانی بشنود" و "اصلا کاری با آن ندارد" (البته به جز وقتی که طلب رأی از ایشان دارد؛ که اتفاقا آن زمان خیلی طلب‌کار هم می‌شود) voteavideh[dot]ca #جاوید_ایران Pierre Poilievre #دورویی #سطل #نفوذ #IRGCterrorists

Masood Masjoody | مسعود مسجودی

62,339 просмотров • 2 лет назад

گفتند صدها هزار نفر در تورنتو، مونیخ و جاهای دیگر برای حمایت از شاهزاده جمع شده‌اند. شنیده‌ام در سن‌فرانسیسکو هم گروهی تعهد داده‌اند پول هنگفتی برای اهداف ایشان تأمین کنند. اما آیا کسی حاضر شد حداقل پول لازم برای حفظ #من_و_تو را در اختیار همین رسانه کوچک‌شده بگذارد؟ یعنی اگر هر یک از معتقدان به حضرت فقط ۱۰ دلار از جیب می‌داد، این رسانه باقی نمی‌ماند؟ یعنی این جمعیت بزرگ، از دو-سه فنجان قهوه خود در سال نمی‌توانست بزند؟ من شکست گفتمان پهلوی را همین‌جا می‌بینم: مدعیان خارج‌نشین زیاد حرف می‌زنند، اما وقتی پای پرداخت از جیب خودشان می‌رسد، ناگهان غیب می‌شوند. و این همه ادعا، و شکست پروژه #من_و_تو، معنایی جز بی‌اعتباری پهلوی و مشاورانش دارد؟ شاید روزی روشن شود چه بخشی از جامعه واقعاً به پهلوی امید داشت و او را صاحب صلاحیت می‌دید، و چه بخشی فقط تحت تاثیرامواج تبلیغاتی، احساسی و هیجانی شد.

Nik Kowsar

18,678 просмотров • 3 месяцев назад

دیروز برنامهٔ ایرج مصداقی با مرتضی اسماعیل‌پور را دیدم؛ برنامه‌ای که در آن مصداقی به علی کریمی توهین کرد و گفت «تو عددی نیستی». این صحنه مرا به یاد خاطره‌ای انداخت. ششم ژانویهٔ ۲۰۲۵، رضا حاجی‌حسینی، همسر نعیمه دوستدار، در توییتر نوشته بود: «از جذابیت‌های این روزگار یکی هم این است که آدم‌هایی با گذشته‌های طلایی مشغول پرداختن به گذشته و حال دیگران‌اند. راستی آقای فلانی، پسر شما هنوز با لباس تیم ملی فوتبال ایران با آرم حکومت نکبت اسلامی در استکهلم فوتبال بازی می‌کند؟ از شما بعید نیست. این ماجرا ریشه ندارد؟» منظور حاجی‌حسینی از «آقای فلانی» ایرج مصداقی بود. مصداقی در واکنش به او، در برنامه‌ای که با سعید بهبهانی داشت، عکس‌هایی از پیراهن‌های تیم ملی را نشان داد که به امضای بازیکنان رسیده بود؛ از جمله پیراهن اورجینال علی کریمی. با افتخار گفت که هجده سال پیش توانسته از طریق واسطه‌هایی این پیراهن‌ها را برای پسرش تهیه کند و با ذوق اضافه کرد که تصور کنید پسرش در یک بازی تیم ملی با پیراهن اورجینال علی کریمی شرکت کند. برای من عجیب بود که مصداقی در کمتر از دو سال، از کسی که با آن همه ذوق از داشتن پیراهن علی کریمی برای پسرش حرف می‌زد، به جایی رسیده که می‌گوید «تو عددی نیستی». در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب // یا رب مباد آن که گدا معتبر شود. پ.ن.: می‌دانم که این ویدیو توسط اکانت پارسین تهیه شده، اما من مصاحبه کامل را دیدم و این ویدیو حقیقت را منعکس می‌کند.

Asghar Sepehri

22,934 просмотров • 4 дней назад

سقراط یکی از مشهورترین اندیشمندان تاریخ بشر است. مردم او را پدر فلسفه می‌نامند. از او به‌عنوان مردی یاد می‌شود که سؤال‌های ناخوشایند می‌پرسید و همه اطرافش را وادار می‌کرد عمیق‌تر فکر کنند. اما بخش تکان‌دهنده اینجاست: سقراط از دموکراسی متنفر بود. او فکر می‌کرد دموکراسی در واقع یکی از سریع‌ترین راه‌هایی است که یک جامعه می‌تواند خودش را نابود کند. پس چرا سقراط از دموکراسی متنفر بود؟ به‌ویژه وقتی آتن زادگاه دموکراسی بود. برای فهمیدن این موضوع باید به آتن باستان برگردید. آتن زادگاه دموکراسی بود. شهروندان مستقیماً رأی می‌دادند. جمعیت‌های بزرگی گرد هم می‌آمدند و درباره جنگ، قوانین و رهبری تصمیم‌های مهم می‌گرفتند. روی کاغذ، این سیستم شبیه آزادی بود. به نظر می‌رسید که بهترین و منصفانه‌ترین نظام ممکن است. اما سقراط به آن نگاه کرد و یک ضعف مرگبار را دید. او باور داشت که دموکراسی به افراد آگاه و همین‌طور به کسانی که کاملاً هیچ نمی‌دانند، قدرتی برابر می‌دهد. او باور داشت که یک جامعه نمی‌تواند دوام بیاورد اگر تصمیم‌ها را افرادی بگیرند که نمی‌فهمند درباره چه چیزی تصمیم می‌گیرند. سقراط این را با یک مثال ساده توضیح داد. اگر بیمار بودید، آیا به پزشک‌تان رأی می‌دادید؟ آیا از جمعیت می‌خواستید که تعیین کنند چه کسی جراحی‌تان را انجام دهد؟ البته که نه. شما ماهرترین پزشکی را انتخاب می‌کردید که می‌توانستید پیدا کنید، چون می‌دانید زندگی‌تان به تخصص وابسته است. پس سقراط یک پرسش ترسناک مطرح کرد: اگر برای پزشکی به متخصصان اعتماد می‌کنیم، چرا برای سیاست به متخصصان اعتماد نمی‌کنیم؟ چرا اجازه می‌دهیم یک جمع انتخاب کند چه کسی کل کشور را اداره کند، حتی اگر بیشترشان درباره اقتصاد، جنگ، قانون یا رهبری هیچ چیز را نفهمند؟ برای سقراط، این حکمت نبود؛ این قمار بود. او معتقد بود دموکراسی رهبری را به یک مسابقه محبوبیت تبدیل می‌کند. فردی که برنده می‌شود، همیشه باهوش‌ترین نیست و همیشه هم واجد شرایط‌ترین نیست، بلکه کسی است که می‌تواند مردم را سرگرم کند، کسی که می‌تواند احساسات را دستکاری کند، کسی که می‌تواند به جمعیت بگوید آنچه دوست دارند بشنوند. پس سقراط در اصل معتقد بود دموکراسی بهترین فروشنده را پاداش می‌دهد، نه بهترین رهبر را. او همچنین معتقد بود دموکراسی یک ضعف دیگر هم دارد. او باور داشت دموکراسی به‌طور طبیعی تفرقه و هرج‌ومرج ایجاد می‌کند. گروه‌های مختلف خواسته‌های متفاوتی دارند. مردم بر سر قدرت با هم می‌جنگند. جامعه پرسر‌وصدا و بی‌ثبات می‌شود. با گذشت زمان، شهروندان از درگیری همیشگی خسته می‌شوند. و وقتی مردم خسته می‌شوند، دیگر آزادی نمی‌خواهند. آن‌ها شروع می‌کنند به خواستن ثبات. آن‌ها شروع می‌کنند به این‌که بخواهند کسی کنترل را به دست بگیرد و همه‌چیز را درست کند. اینجاست که سقراط باور داشت دموکراسی پایان می‌یابد. او باور داشت که دموکراسی اغلب به استبداد می‌انجامد. او باور داشت که وقتی یک جامعه آشفته می‌شود، در نهایت یک مرد قدرتمند به قدرت می‌رسد. آن مرد قدرتمند وعده نظم می‌دهد. او وعده امنیت می‌دهد. او وعده می‌دهد که دشمنان را مجازات کند. او وعده می‌دهد که کشور را دوباره عظیم کند. و آرام‌آرام، همان افرادی که زمانی دموکراسی را جشن می‌گرفتند، شروع می‌کنند به حمایت از دیکتاتوری. سقراط این را به‌عنوان یک نظریه نگفت. او در طول زندگی خودش شاهد رخ دادن آن بود. و غم‌انگیزترین بخش این است که سقراط خودش قربانی دموکراسی شد. او توسط هیئتی منصفه محاکمه شد که از شهروندان عادی تشکیل شده بود. آن‌ها فیلسوف نبودند. آن‌ها قاضی آموزش‌دیده نبودند. آن‌ها متخصص نبودند. آن‌ها فقط یک جمعیت بودند. و همان جمعیت رأی داد که او را اعدام کنند. پس در نهایت، دموکراسی حرف سقراط را به بدترین شکل ممکن ثابت کرد. سقراط از آزادی متنفر نبود. او از این ایده بدش می‌آمد که حقیقت را می‌توان با رأی اکثریت تعیین کرد. او باور داشت که رهبری چیزی نیست که مثل انتخاب یک خواننده در یک مسابقه استعدادیابی، آن را انتخاب کنی. او باور داشت که اگر یک جامعه به نادانی قدرت بدهد، نادانی در نهایت آن جامعه را نابود خواهد کرد.

خبرگزاری شیر و خورشید

14,414 просмотров • 4 месяцев назад

دیروز نوشتم که ایرج مصداقی با طرح اتهامی بی‌مدرک مبنی بر این‌که اکانت علی کریمی در اختیار خودش نیست، دعوای بیهوده‌ای را آغاز کرد. چندین کاربر، از جمله شلدون، نوشته‌اند که چرا علی کریمی پای شاه را به این دعوا کشاند؟ سال ۲۰۱۸ شاهپور رضا پهلوی در مصاحبه با مهدی فلاحتی گفت شاه نباید مسئولیت اجرایی داشته باشد و از او دیکتاتوری ساخته شود که عده‌ای به نام او مانورهای خود را انجام دهند. او با مثال شطرنج گفت مهره شاه آخرین مهره‌ای است که باید حرکت کند و اگر آسیب ببیند، بازی باخته است. این سخن با قانون اساسی مشروطه همخوان است. طبق اصل ۴۴ متمم قانون اساسی: «شخص پادشاه از مسئولیت مبری است. وزراء دولت در هر گونه امور مسئول مجلسین هستند.» همچنین طبق اصل ۶۴ متمم: «وزراء نمی‌توانند احکام شفاهی یا کتبی پادشاه را مستمسک قرار داده، سلب مسئولیت از خودشان نمایند.» به دلایلی که برای من روشن نیست، شاهپور رضا پهلوی بعدها از این چارچوب مشروطه فاصله گرفت، قانون اساسی آن را عملاً کنار گذاشت و به‌جای ظاهر شدن در قامت پادشاه مشروطه‌ای که برای آن سوگند خورده، تصمیم گرفت در نقش رهبر انقلاب دموکراتیک عمل کند و از «دفترچه»ای حمایت کرد که در آن افراد قوا را خودش منصوب می‌کرد. با این کار، مسئولیت اقدامات کسانی را که خود منصوب کرده بود بر عهده گرفت. چند ماه بعد هم در دیداری گفت تیمش به او وفادار است و او هم به تیمش. این در حالی است که در سوگند پادشاهی مشروطه، شاه قسم می‌خورد حقوق ملت را محفوظ بدارد و منظوری جز سعادت و عظمت ملت ایران نداشته باشد؛ یعنی وفاداری‌اش باید به ملت باشد، نه به تیم. در همین دعوای علی کریمی و مصداقی هم اکثر کسانی که از مصداقی حمایت کردند، این کار را حمایت از تیم شاهپور رضا پهلوی می‌دانستند و چون خود او اعلام کرده به تیمش وفادار است، حمایت از آن تیم را حمایت از شخص او می‌دیدند. از این رو عجیب نیست که نام او هم وارد این جدل شود، حتی اگر مخاطب مستقیم دعوا نباشد. در چنین وضعیتی گفته‌ها و کارهای این تیم — از جمله ایرج مصداقی که در کمیته تدوین مقررات عدالت انتقالی است — خواسته یا ناخواسته به پای شاهپور رضا پهلوی هم نوشته می‌شود. تا وقتی به آن دفترچه و تیم وفادار بماند، نمی‌تواند خود را از این انتقادها جدا کند. این وضعیت یادآور سخن علی خامنه‌ای، رهبر انقلاب اسلامی، در نماز جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ است که گفت «نظر آقای رئیس‌جمهور به نظر بنده نزدیک‌تر است». حدود یک ماه بعد کوشید فاصله بگیرد و بگوید فقط اقدامات درست را تأیید می‌کند، اما همان خطبه فضا را چنان تغییر داد که داخل نظام دیگر کسی حریف احمدی‌نژاد نمی‌شد؛ مخالفان ناچار بودند برای مخالفت به خود خامنه‌ای مراجعه کنند و او هزینه مقابله را بپردازد. حتی بعدها برای رد صلاحیت‌ ناچار شد علناً علیه احمدی‌نژاد موضع بگیرد. تا زمانی که شاهپور رضا پهلوی بخواهد در کسوت رهبر انقلاب دموکراتیک ظاهر شود، نه در قامت پادشاه مشروطه غیرمسئول، مسئولیت گفته‌ها و اعمال تیمش به پای او نوشته خواهد شد.

Asghar Sepehri

18,971 просмотров • 3 дней назад

حملاتی که این روزها پی‌در‌پی به #زینب_موسوی می‌شود، به نام دفاع از «مقدسات ملی» و #فردوسی (انگار فردوسی نیاز به وکیل مدافع دارد!) مرا به یاد این سخنرانی تاریخی انداخت: سخنرانی مشهور #سلمان_رشدی در سال ۲۰۱۵، اندکی پس از حمله‌ی تروریستی به دفتر شارلی ابدو. رشدی در آن سخنرانی جمله‌ای گفت که عصاره‌ی آزادی بیان است: «به محض این‌که کسی بگوید: من به آزادی بیان اعتقاد دارم، اما… من دیگر به ادامه‌ی حرفش گوش نمی‌دهم.» برای درک سنگینی این جمله باید زمینه را به یاد آورد. سلمان رشدی، نویسنده‌ی رمان #آیات_شیطانی، از سال ۱۹۸۹ هدف فتوای قتل #خمینی قرار گرفت و سال‌ها در تبعید و زندگی مخفی گذراند. او از نزدیک لمس کرده بود که چگونه «اما» و «شرط‌گذاری» می‌تواند آزادی بیان را بی‌معنا کند. و #شارلی_ابدو؟ همان نشریه‌ی طنز فرانسوی که در ژانویه ۲۰۱۵ به خاطر انتشار کاریکاتورهای پیامبر اسلام، هدف حمله‌ی اسلام‌گرایان مسلح قرار گرفت. ۱۲ روزنامه‌نگار و کاریکاتوریست درجا کشته شدند. حمله‌ای که اروپا و جهان را تکان داد و شعار (من شارلی هستم) را به نماد دفاع از آزادی بیان بدل کرد. وقتی رشدی در چنین زمینه‌ای گفت: «آزادی بیان با اما معنا ندارد»، منظورش این بود که یا آزادی بیان را بی‌قید و شرط می‌پذیری، یا اصلاً چیزی به نام آزادی بیان باقی نمی‌ماند. امروز هم ماجرا همان است: آن‌که می‌گوید «من با آزادی بیان موافقم، اما شوخی با فردوسی ممنوع است»، در حقیقت با آزادی بیان مخالف است. چون آزادی اگر مرز و قید و شرط پیدا کند، دیگر آزادی نیست. و این همان نکته‌ای است که دشمنان آزادی همیشه پشت آن پنهان می‌شوند.

Tinoush Nazmjou - تینوش نظم‌جو

158,404 просмотров • 1 год назад

با اینکە نمیدانم پیکر بی جانت هم کجاست، اما تولدت مبارکمان باد قهرمان تا پای جان محکم و با ارادە ایستادە …. تولد یک سال قبلت در زندانهای رژیم دیکتاتور جمهوری اسلامی بود و امسال همزمان با داغ سنگین اما سربلندانەی اعدام شدنت کە تنها ٩روز با شهید شدنت فاصلە دارد؛ و من بدون حضور تو زادروزت را جشن میگیرم؛ امروز اگر بودی، اگر رژیم جمهوری اسلامی جانت را نگرفتە بود ٣١ سالگیت را جشن میگرفتیم. یادم میاد آخرین باری کە با هم آهنگ گوش میکردیم این آهنگ بود اما با صدای هنرمند(محمد ماملە) آهنگ زمانه؛ گفتی این آهنگ از آهنگ های محبوبت هست البتە برای داستانی کە پشت آهنگە و بعد برایم تعریف کردی:(( داستان این آهنگ به یک اتفاق برمی گردد که بر سر خانواده قاضی محمد می آید. متن نوشته دکتر شیرازی است که اهل مهاباد است ،دکتر شیرازی با دختر پیشوا قاضی محمد ازدواج می کند، در شب عروسی دولت ایران دکتر شیرازی را دستگیر کرده و به مدت چهار ماه در زندان نگه داشته است. دختر قاضی محمد تحت فشار شدید روحی و روانی قرار داشت، چون اون زمان اگر کسی را میبردند زندان انتظار نمی رفت برگردد و به همین دلیل پس از یک وضعیت روانی ناپایدار و فشار زیاد بر نامزد دکتر شیرازی، خود را به آتش کشید و خودکشی میکند. چهار ماه بعد دکتر شیرازی بدون اطلاع از نامزدش از زندان آزاد شد.و بعد خبر به گوشش میرسد.، پس از مدتی مبارزات سیاسی خود را شروع میکند ، دکتر شیرازی دوباره دستگیر و زندانی شد. شیرازی شعر این ترانه را در زندان نوشت و مستقیماً برای محمد مامله فرستاد.)) گرچە رفتی و داغ رفتنت را بر دل من و کردستان گذاشتی اما من هروقت بە آخرین پیامت کە از آن سوی زندان بە بیرون فرستادی فکر میکنم، بیشتر قدرت زندگی کردن و ادامە دادن را میگیرم. شجاعت و استقامت را بهمان آموختید…. #محسن_مظلوم #پژمان_فاتحى #وفا_آذربار #محمد_فرامرزی

Joana Taimasi

53,585 просмотров • 2 лет назад

آن روزها که شهرام همایون برای بقای شبکه‌ی تلویزیونی‌اش گلریزان راه می‌انداخت و از مخاطبانش پول می‌خواست، برای خیلی از ما سوژه‌ی طنز بود. جمهوری اسلامی هم مسخره‌اش می‌کرد و برایش برنامه می‌ساخت. اما بعضی چیزها را گذر زمان بهتر نشان می‌دهد. امروز که بخش‌هایی از فضای رسانه‌ای و اپوزیسیون ایران با پول‌های غیرشفاف، وابستگی‌های سیاسی و مناسباتی آلوده شده‌اند که استقلال رسانه را به یک شوخی تلخ تبدیل کرده، آن گلریزان‌ها برای من معنای دیگری پیدا کرده‌اند. شهرام همایون دست‌کم جلوی دوربین از همفکران و مخاطبان خودش پول می‌خواست تا رسانه‌اش را سرپا نگه دارد. کسانی به او پول می‌دادند که می‌دانستند به چه کسی و برای چه چیزی پول می‌دهند. ممکن بود من با آن رسانه، عقایدش و سیاستش مخالف باشم، اما امروز ارزش استقلالی را که در آن رفتار بود بهتر می‌فهمم. این روزها وجه دیگری از شهرام همایون هم برای من قابل احترام شده است. در گفتگویی که این ویدیو بخشی از آن است، تماس‌گیرنده‌ای درباره‌ی پل‌ها، نیروگاه‌ها و زیرساخت‌هایی حرف می‌زند که در جمهوری اسلامی ساخته شده‌اند و استدلال می‌کند که چون آخوندها و نهادهایی مثل قرارگاه خاتم‌الانبیا در ساخت آنها نقش داشته‌اند، این‌ها دیگر به مردم تعلق ندارند. شهرام همایون وسط حرفش می‌پرد و می‌گوید: «نه. اول راجع به تعلقش صحبت کنیم.» شاید تمام مسئله همین یک کلمه باشد: تعلق. پل مال آخوند نیست. نیروگاه مال سپاه نیست. پالایشگاه مال جمهوری اسلامی نیست. اگر قرارگاه خاتم مجری یک پروژه بوده، صاحب آن پروژه نشده است. این‌ها با پول مردم ساخته شده‌اند، به دست مردم ساخته شده‌اند و مردم از آنها استفاده می‌کنند. همان‌طور که خود همایون در گفتگو می‌گوید: «آخوند ارث پدری داشته مگه؟» نداشته. ایران هم ارث پدری جمهوری اسلامی نیست. یکی از بزرگ‌ترین خیانت‌های جمهوری اسلامی، به گمان من، دقیقاً همین بوده که برای دهه‌ها تلاش کرده خودش را با ایران یکی کند. مخالف نظام را مخالف ایران نامید. منتقد را جاسوس خواند. معترض را عامل بیگانه، وطن‌فروش و مزدور معرفی کرد. آن‌قدر این واژه‌ها را برای سرکوب شریف‌ترین مخالفان خودش مصرف کرد که معنای خیانت، جاسوسی و حتی وطن را فرسوده کرد. حالا بخش‌هایی از مخالفان جمهوری اسلامی هم همان دروغ را پذیرفته‌اند، فقط علامت معادله را عوض کرده‌اند. جمهوری اسلامی می‌گفت: «من ایرانم، پس مخالفت با من مخالفت با ایران است.» این‌ها می‌گویند: «جمهوری اسلامی ایران است، پس هرچه به ایران ضربه بزند به جمهوری اسلامی ضربه زده است.» دو دشمن، روی یک دروغ مشترک به توافق رسیده‌اند: اینکه ایران همان جمهوری اسلامی است. و اینجاست که ما به یکی از نتایج فاجعه‌بار این سال‌ها رسیده‌ایم. آدمی می‌تواند آن‌قدر از جمهوری اسلامی متنفر باشد که دیگر نتواند میان حکومت و کشور، میان سپاه و جامعه، میان یک نهاد سرکوبگر و زیرساختی که میلیون‌ها انسان از آن استفاده می‌کنند تمایز بگذارد. می‌تواند تخریب پل، نیروگاه یا تأسیسات کشور خودش را نه به‌عنوان آسیب به مردم، که به شکل ضربه‌ای به حکومت تصور کند. من قبلاً در توییتی نوشته بودم جنگ عراق «جنگ تحمیلی» بود و جنگی که امروز درگیرش هستیم «جنگ تحمیقی» است. شوخی با کلمات بود، اما منظورم جدی بود. در این جنگ، مردم فقط قربانی خشونت و حمله نیستند. آنها را احمق فرض می‌کنند و هم‌زمان ماشین‌های تبلیغاتی و رسانه‌ای مختلف مدام در حال فرسایش قدرت تشخیص‌شان هستند. فاجعه فقط این نیست که کسی از حمله‌ی خارجی به کشور خودش استقبال کند. فاجعه جایی عمیق‌تر است: جایی که برای توضیح اینکه یک پل متعلق به مردم است، دیگر باید استدلال کرد. وقتی بدیهیات نیاز به اثبات پیدا می‌کنند، مسئله دیگر صرفاً اختلاف سیاسی نیست. این همان چیزی است که در این ویدیو برای من دردناک است. شهرام همایون دارد تلاش می‌کند چیزی را دوباره بدیهی کند که اصلاً نباید از بدیهی بودن خارج می‌شد: این کشور مال مردم آن است. من خودم چنین اعصابی ندارم. واقعاً ندارم. نمی‌توانم هر مزخرفی را بشنوم و با همان آرامش بنشینم و از ابتدا توضیح بدهم چرا چنین استدلالی از اساس تباه است. شاید این ضعف من باشد. هر عقیده‌ای هم صرفاً به این دلیل که کسی به آن باور دارد، شایسته‌ی احترام نیست. آدم‌ها حرمت دارند، اما همه‌ی عقاید محترم نیستند. بعضی حرف‌ها واقعاً مزخرف‌اند. اما دقیقاً به همین دلیل است که کاری که شهرام همایون در این گفتگو می‌کند برای من ارزشمند است. چون او کاری را انجام می‌دهد که من توانش را ندارم. راه گفتگو را نمی‌بندد. می‌شنود. سؤال می‌کند. از طرف مقابل می‌خواهد تا انتهای استدلالش برود و بعد با همان بدیهیات فراموش‌شده روبه‌رویش می‌کند. این فقط خونسردی نیست. نوعی احساس مسئولیت است. اما اگر بخواهیم منصف باشیم، مسئول اصلی وضعیتی که ما را به این نقطه رسانده پیش از هر کس جمهوری اسلامی است. این حکومت تار و پود اعتماد عمومی را چنان از هم باز کرده که ترمیم آن، اگر ممکن باشد، سال‌ها طول خواهد کشید. وقتی حکومت برای دهه‌ها هر مخالفی را جاسوس می‌نامد، روزی می‌رسد که مردم دیگر حتی نمی‌دانند جاسوس واقعی کیست. وقتی همه‌چیز پروپاگانداست، حقیقت هم اعتبارش را از دست می‌دهد. وقتی دستگاه امنیتی بخش بزرگی از توانش را صرف تعقیب روزنامه‌نگار، فعال مدنی، زن معترض و مخالف سیاسی می‌کند، در همان حال راه برای نفوذ واقعی سرویس‌های خارجی باز می‌ماند. عمق نفوذ اسرائیل در ساختارهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی دیگر چیزی نیست که بتوان آن را به سادگی نادیده گرفت. اما برای من حتی دردناک‌تر از نفوذ در یک ساختار نظامی، نفوذ در ذهن جامعه است. ضعیف شدن جمهوری اسلامی برای من تراژدی نیست. فروپاشی قدرت تشخیص مردم، از بین رفتن حس تعلق به کشور و تبدیل شدن ایران به زمین بازی قدرت‌های خارجی تراژدی است. و این همان جایی است که صرف «سرنگونی جمهوری اسلامی» دیگر پاسخ کافی نیست. این حرف به معنای تسلیم شدن یا دست کشیدن از مبارزه نیست. درست برعکس. مبارزه با جمهوری اسلامی باید ادامه پیدا کند، اما اگر قرار باشد فقط رأس هرم عوض شود و همان فرهنگ حذف، همان قهرمان‌پرستی، همان دشمن‌سازی، همان بی‌اعتمادی و همان منطق «هر که با من نیست علیه من است» باقی بماند، چیز زیادی تغییر نکرده است. ما مستحق آزادی هستیم. آزادی حق ماست. اما برای حفظ آزادی باید ظرفیتش را هم بسازیم. باید نهاد بسازیم. شبکه بسازیم. گفتگو یاد بگیریم. شکست سیاسی را تحمل کنیم. مخالف را دشمن ندانیم. یاد بگیریم که اکثریت حق ندارد حقوق اقلیت را له کند و اقلیت هم نمی‌تواند چون رأی نیاورده میز بازی را به هم بزند. باید قواعد مشترکی بسازیم که از اشخاص مهم‌تر باشند. این‌ها کارهای بعد از جمهوری اسلامی نیستند. خود این‌ها بخشی از مبارزه با جمهوری اسلامی‌اند. و شاید نقطه‌ی شروع همان چیزی باشد که شهرام همایون در آن مکالمه گفت: «اول راجع به تعلقش صحبت کنیم.» قبل از اینکه درباره‌ی جمهوری یا پادشاهی دعوا کنیم، قبل از اینکه برای حکومت بعدی اسم انتخاب کنیم، باید دوباره بفهمیم چه چیزی به ما تعلق دارد. این شهرها. این جاده‌ها. این پل‌ها. این نیروگاه‌ها. این حافظه‌ی جمعی. این آینده. و ایران. ایران نه مال جمهوری اسلامی است، نه سپاه، نه آخوند، نه شاه، نه موساد و نه هیچ قدرت خارجی دیگری. اگر قرار است روزی آزاد باشیم، شاید یکی از اولین کارها این باشد که دوباره یادمان بیاید این کشور مال ماست.

Panah Farhadbahman 🎒

63,665 просмотров • 17 дней назад

در میان شخصیت هایی که کارپردازی و دلالی انقلاب ۵۷ را بعهده داشتند، #ابراهیم_یزدی مورد شگفت آوری ست. او هافبک سیار خمینی بود! همه جا حضور داشت! شخصا بازپرس دادگاه انقلاب در محاکمه اعضای دولت و امیران ارتش شاهنشاهی بود و به بی بی سی گفت که اگر لازم باشد برای کشتن بقیه امیران ارتش شاهنشاهی از انگلستان و آمریکا آدمکش استخدام میکند. معاون نخست وزیر شد، سرپرست کیهان شد، وزیر خارجه شد (که در همین دوران با فسخ یکطرفه قراردادهای نظامی با آمریکا، فقط ۱۵ میلیارد دلار خسارت به نیروی هوایی ارتش زد). به قول خودش او بود که برنامه اجرایی و سیاسی خمینی را از نوفل لوشاتو طراحی کرد. بعدا هم هر جا لازم بود به جای خمینی مصاحبه میکرد. تئوریِ "آیت الله انقلاب میکند، بعد از پیروزی هم به قم برمی‌گردد، عارف میشود و اختیار دولت و حکومت را به اهلش میسپارد"، طراحی او بود که زیر آن درخت سیب در ذهن و دهان خمینی کاشته شد! بعد از پیروزی هم هر جا لازم بود شخصا تنازعات و تناقضات را توجیه می‌کرد. وقتی وانیا کیولی از او پرسید: "خوب چه شد؟ خمینی پیروز شد اما چرا همچنان کشور را او اداره میکند؟" پاسخ سفسطه انگیزش این بود که: "انقلاب ما هنوز تمام نشده، و چون آیت الله رهبر انقلاب است طبیعتا همچنان باید آن را رهبری کند!" انقلابی که ادامه پیدا کرد و ادامه دهندگانش، مرگ او را در انزوا و بیماری در ازمیر ترکیه جشن گرفتند.

Ehsan AriaN

156,369 просмотров • 3 лет назад

آقای پزشکیان در روز خبرنگار عملا گفت ایران جز مذاکره هچ راه دیگری ندارد و با این کار ایران را «بی‌ چاره» و مستاصل نشان داد و بعد هم بلافاصله گفت این امر با رهبری هماهنگ است. اگرچه در این دو روز بسیاری درباره این سخن نوشته‌اند اما دو نکته نیازمند برجسته‌سازی و تدقیق بیشتر است: اول اینکه شک نکنید ارسال پیام ضعف پزشکیان به منظور مذاکره نیست. چرا که دولتی که بخواهد واقعا مذاکره کند و امتیاز بدهد و امتیاز بگیرد اتفاقا خودش را تا حد امکان قوی نشان می‌دهد و اتفاقا دست مخالفان را هم باز می‌گذارد تا بتواند قدرت چانه‌زنی‌اش را در پای میز بیشتر کند. همانطور که عراقچی هفته پیش در مصاحبه با فایننشیال تایمز به درستی ایران را مقتدر و مردم را مخالف مذاکره نشان داد. به یاد بیاورید حتی حسن روحانی و جواد ظریف هم پیش از ورود به مذاکرات برجام در سال نود و دو هرگز چنین وضعیت کشورشان را بی چاره و بدون گزینه و محقر تصویر نکردند. کسی نیازمند دکترای روابط بین‌الملل نیست تا بتواند تصور کنید ویتکاف با تیم مذاکره کننده کشوری که رییس جمهورش آن را تا این حد بی چاره و حقیر نشان داده چگونه رفتار خواهد کرد؟ آیا ایران حتی امکان جابجایی یک ویرگول را در متنی که از سوی آمریکایی‌ها به ایران دیکته خواهد شد دارد یا فقط باید هرآنچه را جلویش گذاشته می‌شود امضا کند؟ آنچه پزشکیان انجام می‌دهد ربطی به مذاکرات ندارد بلکه موضوعش امری شناخته شده در علوم سیاسی به نام کاپیتولاسیون است. دوم، پزشکیان عملا ادعا کرده آیت‌الله خامنه‌ای هم با موضع او برای نشستن بر میز مذاکره به عنوان تنها راه موافق است. به عبارتی آیت‌الله خامنه‌ای هم خواهان تسلیم ایران مقابل آمریکاست. باید گفت آقای خامنه‌ای مسعود پزشکیان نیست که صبح یک چیز بگوید و ده دقیقه بعد در همان مصاحبه حرفش را عوض کند. حداقل از سال شصت و هشت که ایشان بر مسند رهبری بوده تا امروز یک منظومه فکری منسجم داشته. تا جایی که وقتی مجبور بوده تغییری حتی تاکتیکی در جهت‌گیری‌هایش بدهد خود را موظف می‌دانسته برایش اسباب نظری و ارجاعات تاریخی و دینی پیدا کند، همانطور که اجازه گفتگوی مستقیم با آمریکا را بواسطه مفهوم نرمش قهرمانانه امام دوم شیعیان توضیح داد. به همین علت هم هست که ارتشی از دهها خبرنگار فارسی زبان در رسانه‌های غربی شغلش این است که بگردد از فلان گفته امروز ایت‌الله خامنه‌ای با سخن بیست سال پیشش تفاوت و تناقضی دربیاورد و آن را با افتخار در بوق و کرنا کند. ازینرو از مسعود پزشکیان باید خیلی واضح پرسید سندش برای این ادعا که آیت‌الله خامنه‌ای تغییر موضعی ماهوی داده و خواهان تسلیم ایران شده چیست؟ کجا چنین گفته؟ در کدام سخنرانی؟ کدام روز؟ مگر نه اینکه در همین آخرین سخنرانی که به صورت نمادین ان را ایستاده هم انجام داد از قدرت و عزم و استقامت ملت ایران گفت؟ به فرض هم که رهبری خواهان تسلیم ایران شود، آیا امری چنین سرنوشت ساز باید بدون اعلام رسمی ایشان و با پیغام و پسغام دادن به شما اتفاق بیفتد؟ یعنی تکرار آنچه را که ایت‌الله خمینی بواسطه یک بمب خبری در قالب نامه جام زهر انجام داد، آیت‌الله خامنه‌ای درگوشی فقط به پزشکیان گفته؟ آنچه مسعود پزشکیان در روز خبرنگار انجام داد بدعتی غریب در تاریخ معاصر ایران بود. پزشکیان چیزی را به رهبر ایران منصوب کرد که با تمام سنت فکری و عملی آیت‌الله خامنه‌ای در تضاد است. تصور کنید امروز که در حیات رهبر دوم چنین می‌کنند فردا که او در میان نباشد چه چیزها به او منصوب می‌کنند. اما فریب نخورید. پزشکیان برغم تلاشش برای بُهلول‌نمایی، چنین سخنان ضدملی را از روی سادگی بیان نکرده. او عملا موضعی گرفت که بتواند تابوی تسلیم نشدن را بشکند و اجازه دهد نیروهای همسویش به میدان بیایند و با اردوکشی سیاسی فرایندی را اغاز کنند که در نهایت آیت‌الله خامنه‌ای در عمل انجام شده قرار گیرد و تن به تسلیم دهد. روندی که آغاز شده و همین امروز با بیانیه هفتاد و هشت نفر از پیشکسوتان سیاست خارجی کلید خورده. اگر نیروهای ملی و همچنان معتقد به قدرت ایران در بهمن چهارصد و سه به میدان آمده بودند و از موضع رهبری در شرافتمندانه، هوشمندانه و عاقلانه نبودن مذاکره تمام قد دفاع کرده‌بودند، یکماه بعد رهبری مجبور به تغییر موضع و تن دادن به مذاکرات عمان نمی‌شد. مذاکراتی که مقدمه بمباران و نابودی مراکز اتمی بود. امروز هم اگر این نیروهای ملی و معتقد به ایران قوی برغم هزینه‌هایش با شدت مقابل بدعت سازی مسعود پزشکیان و تحریف آشکار مواضع رهبری نایستند، فردا ممکن است دیر باشد.

Ali Alizadeh

45,649 просмотров • 1 год назад