Video wird geladen...
Video konnte nicht geladen werden
فاطمه جمالپور، روزنامهنگار و نویسنده در میدان: ما با یک جامعه، با یک صنعت سینما، با یک دستگاه قضائی روبرو هستیم که همگی علیه زن جوانی هستند که با صدای بلند گفته که مورد آزار جنسی قرار گرفتهام!
10,227 Aufrufe • vor 27 Tagen •via X (Twitter)
8 Kommentare

دهه ۶۰، بازجو به ما میگفت: «کلهخرت رو بنداز پایین، تحریک نشم»! حرف آغداشلو در ملامت قربانی تجاوز، برای من تداعیکننده همان منطق بازجوها بود. سکوت مجری که مدعی دفاع از حقوق زنان است، در برنامهای که قرار است مهمان را به چالش بکشد و او هر جا خواسته این کار را کرده، فراموش نمیشود

دقیقن. وقتی میگن با یک جامعه، یعنی با زنانی مثل آغداشلو و هاشمی که همان حکم تعزیری ظاهری رو هم به مرد روا نمیدونن. خوبه اینها هیچکارهان.

اون مجری شبکه خارجی که با عکس رهبر اورگاسم میشد، الان با عکس رهبر جدید حال میکنه؟

این پاندا را بندازینش رو اون مهدی فلجی تا کجوکولگیش صاف بشه

صدای آمریکا آیت الله بی بی سی دوم

اگر می گین دستگاه قضایی حق رو به ایشون داده و علیه متجاوز حکم شلاق صادر کرده، پس چرا می گین دستگاه قضایی علیه آزار دیده عمل می کنه؟ بهتره این موارد رو که حکم نسبتا عادلانه ای صادر می شه، دست کم نگیریم تا بتونیم از این آرا و احکام به عنوان «رویه قضایی» در موارد مشابه استفاده کنیم.

به نظرم بهتر بود این برنامه را اختصاص میدادید به تحلیل جمله به جمله ی صحبتهای شهره آغداشلو در عمق میدان هر آنچه بدان نقد دارید از خطاکار دانستن قربانی در آن صحبتها بود

سرکار خانم فهیمه خزر حیدری؛ روزگار، این پیرِ دیرینهسال و داورِ بیملاحظه، خطکشی جز راستی نمیشناسد و عیارِ هر سخن را در کورهٔ آزمون میسنجد، نه در آب و رنگِ دکانِ لفاظی و دعویهای گزاف. بر پیشانیِ محفل و تریبونِ خود نقش زدهاید که «غایبان را مجالِ پاسخگویی هست»، اما در این معرکه، آنچه بر اربابِ بصیرت آشکار شد، نه دادخواهی، که تاختوتازی یکسویه و کباب کردنِ جگرِ بیپناهانی بود که صدایی در بزمِ شما ندارند. عجب شعبدهای است و شگفتا از این جامهٔ فداییگریِ فرقهٔ رجوی که بر تن آراستهاید! میدان را فراخ و یکّهتاز به «محمد محدثین» سپردید تا هرچه به مذاقِ قبلهگاهش خوش میآید در بوق و کرنا بدمد، بیآنکه ذرهای نورِ حقیقت بر زوایای تاریکِ آن کارنامه بتابانید. گویی فراموش کردهاید که قاضیِ یکطرفه رفتن، هنر نیست؛ رسمِ آزادگی آن است که چشم در چشمِ حقیقت بدوزید. اینک، دستِ تعرض به حقیقت را کوتاه میخواهم و صریح و بیپروا، پای در این میدان مینهم. به بانگِ بلند میگویم: «چراغِ کذب را شاید دمی فروغی باشد، اما در وزشگاهِ تاریخ، این صخرهٔ حقیقت است که استوار میماند؛ گیرم که به باطل استهزایش کنند یا به حیلت نادیدهاش انگارند.»
