Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

فردوسی پور:سال ۲۰۲۵ جایی برق نمیره! برق جشنواره فیلم کن روز اختتاميه رفت🗿

10,656 просмотров • 1 год назад •via X (Twitter)

Комментарии: 11

Фото профиля Âwarey Walatam
Âwarey Walatam1 год назад

عمدی بوده کصمشنگ

Фото профиля یکی بود یکی نبود 📖
یکی بود یکی نبود 📖1 год назад

ابله حداقل تیترهای خبرگزاری فرانسه برو بخون

Фото профиля The Martian
The Martian1 год назад

بعلت ناترازی بوده؟ طبق جدول زمانبندی بوده؟

Фото профиля 🇮🇷aliakbar abdolmaleki
🇮🇷aliakbar abdolmaleki1 год назад

خداگذاشت توکاسش😂🤣😜

Фото профиля Kidd
Kidd1 год назад

@grok گروک بگو که آیا در اروپا مشکل برق وجود داره و متناوبا میره؟ اینکه تو کن یا پرتغال و اسپانیا برق میره رایجه؟ مشکل انرژی دارند مانند ایران عزیز؟

Фото профиля Shadow
Shadow1 год назад

میخوای بگی اشکال نداره مشکل برق داریم؟ تو قرن ۲۱ عرضه تولید برق ندارید

Фото профиля Jeanne Roland
Jeanne Roland2 лет назад

💘🌺🏹 PRINCESS BRIDE meets ROBIN HOOD & MULAN in 14th-century BELGIUM 🏹🌺💘 Marieke disguises herself as a boy at the all-male archers' guild of St. Sebastian to learn the truth about her father— Why does she stay? The answer's obvious! 💗 Longing, pining 💗 Love unrequited 💗 Action, Humor, Gorgeous boy shenanigans! Read it #free on #KindleUnlimited #Banter #Tropes #SummerReading #Travel #Fun #Light #Action #Romance #Suspense #Mystery #SciFi #Series #LoveStory #WritingCommunity #Readers #readingcommunity #TuesdayMorning #TuesdayPeace #TuesdayFeeling #TuesdayVibe #Writers #readerscommunity #ChickLit #LoveStory #AdventureTravel #AdventureBook #Laughter #RomanticComedy #RomanceNovel

Фото профиля من نفرت انگیز
من نفرت انگیز1 год назад

فرق قطعی برق برنامه‌ریزی شده به علت کمبود تولید و اتفاق را که نمیفهمی ولی ریدم تو دهن اون کارفرمات

Фото профиля beh
beh1 год назад

دلیلش بروز آتش‌سوزی عمدی در یک پست برق و بروز مشکل روی سه دکل برق فشار قوی بوده و نه خاموشی برنامه‌ریزی‌شده ۲ساعته اطلاع‌رسانی‌شده در برق من فرانسوی‌ها. خودتم میدونی که هر گردی گردو نیست

Фото профиля oshin wane
oshin wane1 год назад

فردوسی پور زر زیاد میزنه

Фото профиля Khodabakhshi
Khodabakhshi1 год назад

😂 😂 😂

Похожие видео

یک فایل صوتی به شکل این ویدیو از «احسان رضاپور»، شهروند ساکن بُن آلمان که بعد از کشتار معترضان در دی‌ماه به ایران بازگشت، بازداشت و شکنجه شد و مدتی بعد به‌زندگی اش پایان داد، به‌دست ایران‌وایر رسیده است. در این فایل صوتی آقای رضاپور از شکنجه‌هایش در بازداشت نیروهای بسیج می‌گوید که وقتی تقاضای بانداژ کرده تا انگشتانش که تحت شکنجه آسیب دیده بوده را ببندد، انگشتان او را بر می‌گردانند و به او می‌گویند که «نرمی استخوان» دارد. در جایی دیگر از این فایل صوتی این جوان ۳۵ساله می‌گوید که ماموران حکومت «نامردند و غرور آدم را می‌شکنند.» او ادامه می‌دهد: «شاید یه روزی، روز ما هم برسه. چی بگیم، هیچی.» آقای رضاپور، اواسط بهمن‌ماه۱۴۰۴، به‌خاطر دل‌تنگی برای خانواده و کشورش به ایران بازگشت. در فرودگاه «خمینی» تهران پاسپورتش ضبط شد و بعد از دو بار احضار به یک خانه امن و بازجویی چند ساعته، نهایتا ۱۹اسفند۱۴۰۴ در خیابان توسط نیروهای بسیج بازداشت شد. از او به‌مدت دو روز هیچ خبری نبود و وقتی به خانه برگشت «گوش و بینی‌اش شکسته بود، بینایی سمت راستش در اثر ضربه مشکل پیدا کرده و فک سمت راستش نیز آسیب دیده» بود. پوست کمرش نیز در اثر ضربات متعدد شوکر و کابل برق کامل قرمز و ملتهب بوده و مدام از فیلم «اعتراف اجباری» خود حرف می‌زده. احسان ناراحت و نگران بوده و می‌گفته تهدیدش کرده‌اند که آن فیلم را پخش می‌کنند. او سرانجام، نهم فروردین بعد از دریافت یک تماس از سوی «اطلاعات» و احضار برای سومین‌بار، «بنزین تهیه می‌کند» و عصر همان‌روز خود را به آتش می‌کشد. بر اساس گواهی فوت که ایران‌وایر آن را رویت کرده، او ۱۷فروردین‌ماه، به‌علت «سوختگی» جان داده است.

ایران وایر

73,868 просмотров • 17 дней назад

نوشته: اولین خانه‌ای که خریدم، یک آپارتمان پنجاه‌متریِ قدیمی در خیابان شریعتی بود.خانه‌ای کوچک و پر از رویا. محل کارش حوالی میدان قدس بود و مسیرش تا میدان مینا، هر روز از دلِ شریعتی می‌گذشت آن‌قدر برای خرید خانه زیر بار بدهی رفته که یک سال تمام، هر روز پیاده رفت و برگشت. پیاده‌روی‌هایی که از سرِ اجبار شروع شد، اما کم‌کم شد پناهش.جایی برای فکر کردن، برای زندگی کردن میان ویترین‌ها و آدم‌ها و زرق و برق. از کنار لوسترفروشی‌های قدیمی که رد می‌شده، نورشان روی سنگفرش‌ها می‌ریخت و خیالِ یک خانه روشن را در دلش زنده نگه می‌داشت. از جلوی ساندویچی‌های قدیمی که بوی نان داغ و کالباس و سوسیس تا چند متر آن‌طرف‌تر می‌آمد، از ساختمان پزشکان با آن رفت‌وآمدهای مضطرب، از خانه‌های قدیمی با پنجره‌های بلند و پرده‌های نیمه‌کشیده میان همان روزهای بی‌پولی و خستگی و قدم‌های طولانی، زندگی برایش مسیر دیگری باز کرد. با پسر یکی از همان لوازم‌خانگی‌فروشی‌های قدیمی آشنا شد. مغازه ای که بخشی از حافظه‌ی خیابان شده‌. عشق، درست وسط همان روزهای سخت شکل گرفت آن خانه، خوش‌یمن‌ترین خانه‌ی عمرش شد. خانه را اجاره داد و با همسرش راهی آلمان شد، برای درس خواندن و ساختن آینده‌ای که آن روزها فقط در حد یک آرزو بود. بعدتر برگشت، خانه را فروخت و پولش را برد اروپا. آنجا خانه‌ای بزرگ‌تر خرید، درس خواند، زندگی جلو رفت… اما تکه‌ای از او همین‌جا جا ماند. قلب او هنوز در خیابان شریعتی می‌تپد. جایی میان نورِ لوسترها، بوی ساندویچ‌های قدیمی، صدای درِ مغازه‌ها که باز و بسته می‌شوند، و نگاه رهگذرهایی که هرکدام قصه‌ای دارند. میان همان قدیمی‌های ماندگار؛ لوسترفروشی‌های قدیمیِ حدفاصل میرداماد تا قدس، فروشگاه‌های لوازم‌خانگی که نسل به نسل چرخیده‌اند، ساندویچی‌های قدیمی که هنوز طعمشان تغییر نکرده، رستوران لک‌لک با خاطره‌ی عصرهای شلوغش، کله‌پاچه‌فروشی‌هایی که بوی گندشان خیابان را پر می‌کرد. شریعتی برایش یک جغرافیای زنده از رویا، فقر، تلاش، عشق و شروع است کاش می‌شد وقتی مهاجرت می‌کنی، کشورت را تا بزنی، بگذاری گوشه‌ی چمدانت، و با خودت ببری… کاش می‌شد خیابان شریعتی را، با تمام نورها و صداها و خاطره‌هایش، با خودت ببری. جایی که همه‌چیز هست، جز آن تکه‌ای از تو که برای همیشه، همان‌جا جا مانده است #جنگ #تهران

Golshan

33,534 просмотров • 6 месяцев назад

روزنوشت – سوم فروردین، #تهران شب دیگر زمان خواب نیست یک میدان انتظار است. انتظار برای صدایی که نمی‌دانی از کجا می‌آید، اما مطمئنی وقتی بیاید، چیزی را درونت می‌شکند. بمباران در شب، ترسناک‌تر است.از صدا،یا تاریکی نیست… حس میکنم جهان در تاریکی پناه میگیرد. روز، هنوز نشانه‌هایی از زندگی دارد، نور، رفت‌وآمد، صداهای پراکنده. اما شب همه‌چیز را جمع می‌کند و می‌گذارد درست روبه‌روی ترس. عجیب است. من هیچ‌وقت از شب نمی‌ترسیدم. اما حالا، تاریکی شبیه یک هیولای ترسناک است که گوش می‌دهد.انگار منتظر است. تاریکی خودِ #جنگ است خواب ندارم. نه این‌که نتوانم بخوابم انگار مغزم دیگر اجازه نمی‌دهد. ساعت‌های خواب و بیداری از هم پاشیده‌اند، و این بی‌نظمی، آرام و بی‌صدا، روان را با هزار خراش کوچک می‌جَوَد. اگر تدی و کلویی نبودند، احتمالاً روزها را کامل می‌خوابیدم. یا شاید… فقط دراز می‌کشیدم و به سقف نگاه می‌کردم، بدون این‌که چیزی را واقعاً ببینم. زندگی نرمال دیگر تعریف مشخصی ندارد. آب جوش را داخل فلاکس می‌ریزم، چون دیگر حوصله یا امنیتِ آن چای دمی با هل و دارچین را ندارم. همان عطری که قبلاً دیوانه‌کننده بود، حالا زیادی شیک است. زیادی مربوط به جهانی که دیگر وجود ندارد. صبح‌ها با خبر شروع می‌شوند. بعد وی‌پی‌ان. چند ساعت مانده؟ چند گیگ؟ ارتباط با جهان حالا عدد شده. محدود و شکننده. به مامان زنگ می‌زنم. به خواهرم. به داداشم. به دریا. مکالمه‌ها کوتاه‌اند، اما هر کدامشان یک جور چک کردن حیات است: هستی؟خوبی؟ نترسیا چیزی نیست. آب معدنی‌ها را می‌شمارم. خوراکی‌ها را چک می‌کنم. لیست خرید می‌نویسم گوشی را تا صد درصد شارژ می‌کنم، بعد می‌روم سراغ تدی و کلویی. طبق عادت میکِشَند سمت آسانسور. از دیروز می‌ترسم. از گیر افتادن و خاموشی، از راه پله رفتیم. کلویی، پرانرژی و بی‌خبر از همه‌چیز، از پله‌ها می‌پرید. زندگی در او هنوز ساده است. اما تدی شیتزوی کوچکم،پا درد دارد، بغلش کردم و کوچه را فقط یک ربع راه رفتیم. به چند هموطن دور از تهران و مهاجر دلتنگ وطن قول داده بودم به جای‌شان شهر را ببینم. قول عجیبی‌ست در زمان جنگ… دیدن، به جای دیگران. بخاطر کشمکش های درونم از خانه بیرون رفتن سخت است نمیدانم دیدن شهر، شجاعت است یا بی‌احتیاطی. میترسم جایی خاطره ای را دوباره مرور نکرده از دست بدهم قبل از رفتن، همه چراغ‌ها و تلوزیون را روشن کردم.. املت صبحانه را با گوشکوب برقی درست کردم. خانه را با وسواس جاروبرقی کشیدم به‌طرز عجیبی، به هر وسیله برقی گوش می‌دهم. انگار دارم برای روزی که شاید دیگر نباشند آرشیو می‌کنم. حمام کردم. بیشتر از همیشه سشوار کشیدم انگار ناخواسته کاری می‌کنم که همیشه مخالفش بودم، برق را هدر می‌دهم ماشین ظرفشویی. بعد لباسشویی.لباسها را اتو زدم برق و آب و گاز و تلفن هست… این هستِ معمولی حالا برایم باارزش‌ترین چیز دنیاست. دلم خورش کرفس و پلو دودی و سالاد و ماست و خیار می‌خواهد. رفتم یوسف‌آباد که زنده است اما مثل قبل نیست یک لایه نازک از اضطراب روی همه‌چیز نشسته. مردم راه می‌روند، خرید می‌کنند، نگاه می‌کنند اما انگار همه همزمان دارند گوش می‌دهند. از کنار قنادی بی بی رد شدم. بوی شیرینی برایم یک دنیا خاطره است پیتزا مدبر، نان پوپک…اسم‌ها مثل تکه‌های از یک زندگی قبلی‌اند. به مدرسه دخترانه ابوریحان نگاه می‌کنم.صدای زنگ نمی‌آید. پارک شفق هنوز ایستاده.درخت‌ها هنوز سبزند. طبیعت انگار خبر ندارد و این ناآگاهی، دردناک است. از کنار ساندویچ بهزاد رد می‌شوم، بعد بستنی رضا، و رستوران شهرزاد… هر کدامشان یک زندگی عادی را یادآوری می‌کنند. یک قبل را. و من بین این قبل و الان با بغض رانندگی‌میکنم. با ترسی که مدام در بدنم جابه‌جا می‌شود گاهی در گلو،گاهی در سینه،گاهی در دست‌ها. با اضطرابی که هیچ‌وقت کامل نمی‌رود، فقط شکل عوض می‌کند. و با امیدی کوچک، لجوج، تقریباً خجالت‌زده که زنده است. امید به این‌که یک روز دوباره،چای هل و دارچین را دم کنم،و هیچ صدایی،هیچ صدایی، معنایی جز زندگی نداشته باشد.

Golshan

30,403 просмотров • 6 месяцев назад

متاسفم‌ که مجبور می شوم این ویدیوها را منتشر کنم ؛ اما متاسفانه برخی علاقه دارند خود را به نفهمیدن بزنند ، عصر اینترنت است و هیچ چیز تحریف شدنی نیست . کسانی که امروز تلاش می‌کنند حرف مرا تحریف کنند، خوب می‌دانند که هیچ‌کس منکر حمایت مردم خارج از کشور نیست. منظور من هم‌ مردم ‌نیستند . مردم در سرما و گرما، در برف و باران، کار و زندگی‌شان را رها کردند و برای حمایت از مردم داخل ایران به خیابان آمدند. این فداکاری‌ها قابل انکار نیست. اما بحث مردم نیستند؛ مورد بحث کسانی هستند که هدایت و مدیریت این تجمع‌ها و فراخوان‌ها را در دست گرفتند و این حمایت عظیم را، به‌جای رساندن صدای بی‌صدای مردم ایران، به بیراهه کشاندند. لطفاً سفسطه نکنید. همه دیدند که چگونه به‌جای تمرکز بر صدای زندانیان سیاسی، خانواده‌های دادخواه، اعدام‌ها و جان‌باختگان، پای بلاگرها، چهره‌های بدنام و افراد بی‌سابقه یا بدسابقه را به مرکز این حرکت‌ها باز کردند . هیچ‌کس نمی‌تواند حضور پرچم‌های آمریکا و اسرائیل و رقص و پایکوبی را انکار کند؛ حتی پس از این که مشخص انها فقط بدنبال منافع خودشان هستند و جان مردم ما هیچ ارزشی برایشان ندارد .کشورهایی که رهبرشان تمدن هزاران ساله ایران را تهدید به نابودی کرد ، مردم را تهدید به بازگشتن به عصر حجر کرد و آب و برق و معیشت مردم را تهدید نمود و همزمان هر روز برای مذاکره با قاتلان مردم پیغتم‌و‌پسغام فرستاد و هنوز هم پرچم و تشکرها و رقص و پایکوبی ها ادامه داشت . مردم تصمیم گیرنده تجمع ها نبودند ، می شد بجای پرچم امریکا و اسراییل پلاکارد #نه_به_اعدام یا پلاکارد جاویدنام ها را به دست مردم بدهند که ندادند . فاجعه اینجا بود که ، به‌جای اینکه از این تجمع‌ها و شکوه و همکاری و حمایت مردم خارج برای رساندن صدای مردم در بند ایران استفاده کنند، مسیر را به سمت نمایش‌های سیاسی، رقص و پایکوبی با پرچم کشورهایی بردند که امروز مشخص شده منافع خودشان را دنبال می‌کردند و امروز مشغول مذاکره و توافق با قاتلین فرزندان ایران هستند . مردم اما همیشه هزینه می‌دهند. مردمی که صادقانه آمدند، امید داشتند و از خود گذشتند، بازیچه قدرت‌طلبی و خودخواهی شدند. و نتیجه چه شد؟ تقریباً هیچ. آنطور که دنیا آبان را دید . آنطور که جنبش زن، زندگی، آزادی را دید . صدای #دی‌ماه_خونین که وسعت جنایت ‌کشتار غیرقابل توصیف است را نه دید و نه شنید . و این یعنی یک جای کار می لنگد . حال از من طلبکار نباشید من مسئولیت تجمع ها ، رسانه ها و این حرکت ها را نداشتم که اگر داشتم و اینچنین پیش می رفت خود را نه لایق سرزنش بلکه مجازات می دیدم .

Saba.Bakhtyari

48,415 просмотров • 4 месяцев назад

‍ ✔️در سوگ بهرام ✍🏻سهند ایرانمهر درگذشت #بهرام_بیضایی ، آن‌هم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری می‌کند.گویی حلقه‌ای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوه‌ای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود. بیضایی را غالباً «کارگردان» می‌نامند، اما این نام‌گذاری، اگرچه درست، به‌شدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعه‌شناسی تاریخ‌خوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل می‌گرفت. شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورت‌بندی معنا از طریق زبان است. دیالوگ‌های او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخ‌اند. واژه‌های گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او‌ بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همان‌جاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار می‌شود. بیضایی ادبیات را نمی‌شناخت؛ در آن سکونت داشت. نثر او نثری سخت‌جان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهل‌الوصول و نه متظاهرانه. جمله‌ها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمی‌کرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست. از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید می‌کرد؛ متنی که مستقل از تصویر، قابلیت خوانده‌شدن دارد. ذهن را تکان می‌دهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر می‌سازند و بعد به‌دنبال معنا می‌گردند؛ بیضایی معنا را می‌ساخت و تصویر را در خدمت آن می‌گرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمی‌شوند؛ زیرا به زمانه‌ای خاص پاسخ نمی‌دهند، بلکه به مسئله‌ای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت می‌پردازند. نگاه او به تاریخ، نگاه ستایش‌گرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را می‌کاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش می‌شوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را می‌گیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایه‌بازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است. همین نگاه است که او را به جامعه‌شناسی تاریخ نزدیک می‌کند، بی‌آنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمی‌نوشت، ام با صحنه و دیالوگ نظریه می‌ساخت. بیضایی متواضعانه می‌گذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان می‌داد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند. اندوهِ فقدان بیضایی، از دست‌دادن یک فیلمساز نیست؛ از دست‌دادن الگویی از اندیشیدن سخت‌گیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی می‌گرفت، تاریخ را ساده نمی‌کرد و مخاطب را تحقیر نمی‌نمود و از همه مهم‌تر در این راه نه وقعی به قدرت می‌گذاشت و نه مجیز مردم را می‌گفت او‌ به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمی‌خواست؛ شریک فکری می‌خواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس می‌کنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بی‌نظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود.

سهند ایرانمهر

28,129 просмотров • 9 месяцев назад