Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

مادر #مهدی_کبوک زنگ زده به منوتو میگه: «اسم پسره من را هیچ جا نگفتن. من همه وجودم غمه. نمی‌دونم با این غم چه کار کنم!» -پسرش ۳۱ ساله بود و تازه‌داماد. ۱۹ دی تو تهرانپارس کشتنش

134,274 просмотров • 4 месяцев назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

#سجاد_رعدی ۱۹ سالش بود و تازه در شهرک «ولیعصر» تهران در یک کافه باریستا شده بود؛ در صفحه اینستاگرامش از قهوه زدن‌هایش محتوا می‌گذاشت و هدفش این بود که بتواند گوشی بهتری بخرد و با تولید محتوای باکیفیت‌تر مشتری بیشتری جذب کند. شب ۱۹ دی ماه برای ساختن آینده‌ای روشن و آزادی ایران به خیابان رفت. جمهوری اسلامی او را ۱۹ دی ماه با شلیک گلوله به سر و چشمش در شهرک «ولیعصر» به قتل رساند. مادرش برایش گفته بود: «بادستای خودم گذاشتمت توی خاک، به سمت راست صورتت که باقی مونده بود دست کشیدم، موهات هنوز خیس بود؛ صورتت نرم بود انگار خوابیده بودی، هر روز ساعت یازده شب که میشه منتظرم پیام بدیات. هنوز صدای زنگ خونه که میاد فکر میکنم تویی، هر شب از گوشیت به خودم زنگ میزنم تا اسمتو ببینم روی گوشیم. من هنوز با تو زندگی میکنم، راستی هنوز گوشیت ساعت ۹ صبح آلارم میزنه بری سرکار، پس جان مادر کجایی؟»

Hediyeh kimiaee | هدیه کیمیایی

19,434 просмотров • 1 месяц назад

مادر جاویدنام محراب گلستانی پس از درآوردن لباس عزا نوشت: «ما پیمان بستیم؛ ادامه داریم» سوره دهقانی، مادر جاویدنام #محراب_گلستانی، در ویدئویی که از خود منتشر کرده، اعلام کرد پس از گذشت چهل روز لباس عزا را از تن درآورده است. او در متن همراه این ویدئو، در پایان خطاب به خاله‌ها، عمه‌ها و دایی‌ها نوشت: «چهل روز گذشت .... وقتی عمه ی عزیزم این لباس را بمن هدیه داد تا به رسم سنت مرا از عزا در بیاورد ، گفتم نه از من نخواهید ... من تا همیشه عزادارم . اما یادم رفته بود که من پیمان بستم ، پیمان بسته بودم که بجای پاره ی تنم محرابم عشق بورزم ، مهر بورزم ، زندگی کنم ..... زندگی کنم... پس خواسته ی ذهن و جسمم را پس زدم ، سخت بود ..... اما دنیای من ، الان به فرکانس پرانرژی من نیاز دارد به نور نیاز دارد .... پس برخاستم نه خاله ها عمه ها ، دایی ... یادتون نره ما پیمان بستیم ، ما..... ادامه داریم نه برای فرزندم ، فرزند وطن محراب گلستانی» جاویدنام محراب گلستانی، دانش‌آموز ۱۷ساله بود که در ۱۹ دی به دلیل اصابت گلوله جنگی در اصفهان جان باخت. محراب گلستانی متولد شهریور ۱۳۸۷ و دانش‌آموز سال آخر دبیرستان تیزهوشان اصفهان بود. او به‌گفتۀ بستگانش داشت خود را برای کنکور آماده می‌کرد و دوست داشت دندانپزشکی بخواند. محراب گلستانی روز ۱۹ دی با شلیک گلوله جنگی از ناحیه پا هدف قرار گرفت. در حالی که تمام خیابان‌ها بسته بود، مردم او را به یک درمانگاه رساندند، اما به‌دلیل نبود خون برای تزریق، جان خود را از دست داد. #محراب_گلستانی

TavaanaTech تواناتک

74,802 просмотров • 6 месяцев назад

متاسفم‌ که مجبور می شوم این ویدیوها را منتشر کنم ؛ اما متاسفانه برخی علاقه دارند خود را به نفهمیدن بزنند ، عصر اینترنت است و هیچ چیز تحریف شدنی نیست . کسانی که امروز تلاش می‌کنند حرف مرا تحریف کنند، خوب می‌دانند که هیچ‌کس منکر حمایت مردم خارج از کشور نیست. منظور من هم‌ مردم ‌نیستند . مردم در سرما و گرما، در برف و باران، کار و زندگی‌شان را رها کردند و برای حمایت از مردم داخل ایران به خیابان آمدند. این فداکاری‌ها قابل انکار نیست. اما بحث مردم نیستند؛ مورد بحث کسانی هستند که هدایت و مدیریت این تجمع‌ها و فراخوان‌ها را در دست گرفتند و این حمایت عظیم را، به‌جای رساندن صدای بی‌صدای مردم ایران، به بیراهه کشاندند. لطفاً سفسطه نکنید. همه دیدند که چگونه به‌جای تمرکز بر صدای زندانیان سیاسی، خانواده‌های دادخواه، اعدام‌ها و جان‌باختگان، پای بلاگرها، چهره‌های بدنام و افراد بی‌سابقه یا بدسابقه را به مرکز این حرکت‌ها باز کردند . هیچ‌کس نمی‌تواند حضور پرچم‌های آمریکا و اسرائیل و رقص و پایکوبی را انکار کند؛ حتی پس از این که مشخص انها فقط بدنبال منافع خودشان هستند و جان مردم ما هیچ ارزشی برایشان ندارد .کشورهایی که رهبرشان تمدن هزاران ساله ایران را تهدید به نابودی کرد ، مردم را تهدید به بازگشتن به عصر حجر کرد و آب و برق و معیشت مردم را تهدید نمود و همزمان هر روز برای مذاکره با قاتلان مردم پیغتم‌و‌پسغام فرستاد و هنوز هم پرچم و تشکرها و رقص و پایکوبی ها ادامه داشت . مردم تصمیم گیرنده تجمع ها نبودند ، می شد بجای پرچم امریکا و اسراییل پلاکارد #نه_به_اعدام یا پلاکارد جاویدنام ها را به دست مردم بدهند که ندادند . فاجعه اینجا بود که ، به‌جای اینکه از این تجمع‌ها و شکوه و همکاری و حمایت مردم خارج برای رساندن صدای مردم در بند ایران استفاده کنند، مسیر را به سمت نمایش‌های سیاسی، رقص و پایکوبی با پرچم کشورهایی بردند که امروز مشخص شده منافع خودشان را دنبال می‌کردند و امروز مشغول مذاکره و توافق با قاتلین فرزندان ایران هستند . مردم اما همیشه هزینه می‌دهند. مردمی که صادقانه آمدند، امید داشتند و از خود گذشتند، بازیچه قدرت‌طلبی و خودخواهی شدند. و نتیجه چه شد؟ تقریباً هیچ. آنطور که دنیا آبان را دید . آنطور که جنبش زن، زندگی، آزادی را دید . صدای #دی‌ماه_خونین که وسعت جنایت ‌کشتار غیرقابل توصیف است را نه دید و نه شنید . و این یعنی یک جای کار می لنگد . حال از من طلبکار نباشید من مسئولیت تجمع ها ، رسانه ها و این حرکت ها را نداشتم که اگر داشتم و اینچنین پیش می رفت خود را نه لایق سرزنش بلکه مجازات می دیدم .

Saba.Bakhtyari

48,415 просмотров • 3 месяцев назад

با آرزوی خوشبختی و سلامت برای این دو عزیز شخصا این ازدواج رو درست نمی‌دونم و بچه دار شدن این عزیزان احتمال بوجود آوردن یک فرد با سندروم داون را بیشتر می‌کند اگرم بچه سالم باشد دیگر بدتر عمری غمگین خواهد بود یک داستان واقعی براتون میگم شاید دلیل مخالفت منو متوجه شدید یکی از پسر عمه های من سندروم داون داره حدود چهل سال قبل با یک دختری که اونم سندروم داون داره ازدواج می‌کنه اینا بلافاصله بعد از ازدواج صاحب یک پسر می‌شوند پسری که نه تنها سندرم داون نداشت بلکه بسیار باهوش بود با اینکه ۵ سال از من بچه تر بود اما اونقدر این پسر خلاق و با اطلاع بود که من هر دفعه میدیدمش ازش کلی چیز یاد می‌گرفتم این پسر همش سرش توی کتاب بود و می‌گفت می‌خوام دکتر بشم تا پدر و مادرم رو خوب کنم حتی مدرسه تیزهوشان می‌رفت منم تحسینش میکردم این پسر همش غمگین بود یکبار من ندیدم بخنده یا شاد باشه روزگار زد و پدر و مادرش از هم جدا شدن و حال پدرش روز به روز بدتر میشد مادرش هم یک شب رفت و تا الان کسی نمی‌دونه کجاست !درست پسرش سال سوم پزشکی بود پدرش هم مرد اینجا بود دیگه مسعود(پسر پسر عمه من)قاطی کرد یکدفعه دانشگاه رو ول کرد زد توی کار خلاف چقدر فامیل باهاش صحبت کردند ولی فایده نداشت تا اینکه گفتند رفته پاکستان و اونجا با یک دختر ازدواج کرده و دو تا بچه داره که یکیشون عادیه و اون یکی سندروم داره مسعود میتونم بگم یک نابغه بود که تباه شد بعد از سالها توی مراسم ختم دیدم یکی بغلم کرد اول شناختمش گفت منم مسعود! کلی باهاش صحبت کردم اونقدر پیر شده بود تمام موهاش سفید شده بود و معلوم بود این پسر در عذابه اینکه من زندگی این عزیزان رو دیدم و خوب می‌دونم فرزندان این فرشته‌ها چه زجری میکشند.

 عمو کُنت

74,425 просмотров • 2 месяцев назад

وقتی این ویدئو دست بدست می‌شد،کابل بودم،اولین بار بود دسته جمعی و گروهی در فضای مجازی فحش میشنیدم،و محکمه های صحرایی حامیان شریعت را نگاه میکردم… من معترض خودم را همیشه یک فرد نه ،یک ملت حس می‌کنم، هیچ وقت از تنهایی نترسیدم، روزی در خیابان افغانستان در مقابل تفنگ طالب و مکتب طالبانی این چادری را لگد مال کردم.دختران بود دستم را میگرفتند که «نکن»اما هیچکس مانع من نشد،نه دختر ترسو وجودم،نه دختران سنتی کنارم و نه طالب و نه اینکه من از یک خانواده مذهبی هستم. اگر امروز طالب به زور شلاق این زندان سیار را همانند رژیم اول شان نمیوانند به تن تان کند.«پس قربانی خیابان ها را با فحش،تحقیر،شکنجه،زندان فراموش نکنید» این حرف را یکبار به زنی که مدیر در ریاست چهل طالبان بود هم گفتم.نه چادری داشت و نه با محرم از خانه بیرون می‌شد. تعداد زیاد تان مصروف خریداری نقاب سیاه و چادری بودید،اما من به فکر اعتراض و سوختاندنش.تعداد زیاد تان سراسیمه به میدان هوایی،رفتید..اما ما کوشش کردیم سرزمین داشته باشیم که در آن بتوانیم نفس آزاد زنانه بکشیم.و همیشه در مقابل مکتب طالبانی تان هم حضور دارم،و همه بداند چهره حقیقی افغانستان تنها شما پیروان مونث و مذکر شریعت هیبت الله نیستید. اشتباه میکنید که همانند بدن یک زن حتا یک سرزمین را هم مال شخصی جهاد،شریعت خود میدانید. #FreeAfghanistan

Zarmina Paryani

83,855 просмотров • 2 лет назад

گفتید چرا کار نمی‌کنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟ و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دل‌نشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار می‌کنم. در کارواش کار کرده‌ام. با دوچرخه غذا تحویل داده‌ام. الان گاهی تراکت پخش می‌کنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خسته‌ام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم می‌گویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی می‌توانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو می‌روم. اکثر اوقات هم نمی‌توانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطه‌ور هستم تا شب شود. ساده‌تر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه می‌رود. سعی می‌کند به جایی که در آنجا راه می‌رود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درخت‌ها، شاخ و برگ‌ها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیبایی‌های دنیا را ببیند. روی پوست درخت‌ها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرنده‌ها را گوش کند و ساعت‌ها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه می‌رود. چون می‌داند، جایی که راه می‌رود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده می‌شود به پایین. حالا من گاهی صبح‌ها سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول می‌کنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کرده‌ام، فرو می‌روم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین می‌دهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبه‌ای وجود دارد که آدم‌ها اگر دوست داشته باشند می‌توانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار می‌کند، بیاید و آنها را جمع‌آوری کند و بین فودبانک‌های مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریه‌ای‌ها. سودانی‌ها. هندی‌ها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمی‌شناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشته‌ام و با آنها همخانه بوده‌ام و بهترینشان محند بود که سوریه‌ای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانش

Amir Kalhor

60,796 просмотров • 1 год назад

روزنوشت دوم فروردین، #تهران هرچه از شروع #جنگ می‌گذرد، نوشتن سخت‌تر می‌شود. نه که حرفی نباشد، هرچه هست، تکرارِ درد و ترس و زخم‌هایی که نه می‌بندند، نه حتی فرصت عادت کردن بهشان را دارم. امروز دوم فروردین است، دیشب نخوابیدم. خواب دیگر شبیه پناه نیست. بیشتر شبیه سقوط است. چشم‌ها را می‌بندی و ذهنت رهایت نمی‌کند. صداها را حتی وقتی نیستند، می‌شنوی. کابوس میبینی، نگران تعلقاتت هستی از دل تهران می‌نویسم. شهری که در دل جنگ ایستاده، اما دیگر زنده بودنش شبیه قبل نیست. صبح که بیدار شدم، همه‌چیز عادی بود.و این عادی بودن ترسناک‌ترین بخش ماجراست. چون من این پوسته شکننده عادی بودن را کنار زدم.. از ترس قطعی برق و گاز و یخچال و … املت با کره درست کردم، با چای داغ لیوانی و خامه و … انگار مرضِ خوردنِ خوراکی‌های یخچالی گرفتم… و همه چیز برایم خوشمزه بود… در شهر، آدم‌ها در خیابان راه می‌روند، بقالی‌ها نیمه‌بازند، ماشین‌ها رد می‌شوند.اما هیچ‌کس واقعاً اینجا نیست. همه یک جای دیگرند.در ذهنشان، در ترسشان، در سناریوهایی که مدام مرور می‌کنند: اگر برق برود چی؟ اگر صدا نزدیک‌تر شود چی؟ اگر این بار…؟ آب چه؟ می‌خواستم بروم بیرون. برای چند نفر که دورند، از خیابان‌ها فیلم بگیرم و همینجا به رسم چند روز گذشته منتشر کنم خواستم نشان بدهم زندگی هنوز جریان دارد. لباس پوشیدم. ایستادم پشت در دستم روی دستگیره ماند بغض لعنتی‌ام ترکید. نرفتم. نه از صدا میترسم نه خطر مشخصی. به خاطر چیزی بی‌نام که درونم نشسته و تکان نمی‌خورد. ظهر، یک دسته گل خریدم. خودم هم نمی‌دانم چرا. شاید چون دلم می‌خواست به چیزی تکیه کنم که هنوز شبیه زندگی است.گل‌ها را آوردم خانه. ساقه‌ها را کوتاه کردم و گذاشتم روی میز. و ناخودآگاه نگاهم رفت سمت یخچال. همان‌جا ایستادم.فکر کردم اگر برق برود چه؟ خانه‌ام طبقه بالاست.آسانسور از کار می‌افتد.آب نمی‌آید.یخچال خاموش می‌شود.غذاها خراب می‌شوند و من، با دو سگ، در یک جعبه‌ی معلق در هوا، گیر می‌افتم. این‌ها ترس‌های بزرگی نیستند. اما واقعی‌اند.بیش از حد واقعی. از وقتی تهدید به بمباران زیرساختها شروع شده، همه‌چیز تبدیل شده به آماده‌باش. صبح با استرس بنزین زدم. گوشی‌ دائم بالای ۹۵ درصد شارژ است. پاوربانک شارژ. ۲۴ تا باتری جدید خریده‌ام. برای اینکه اگر تاریک شد با چراغ قوه حداقل بتوانم راه بروم. این‌ها زندگی نیست شبیه تمرین زنده ماندن است. عصر که بیرون می‌روی، شهر ساکت‌تر است.یک سکوت سنگین که زیرش صدا جریان دارد.هر چند دقیقه، یک صدای دور.همه برای یک ثانیه مکث می‌کنند.بعد دوباره راه می‌افتند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما افتاده عزیز من… درون همه‌مان. دیگر نمی‌توانم سگ‌هایم را تنها بگذارم.فکر می‌کنم اگر اتفاقی بیفتد، حتی نمی‌توانند کمک بخواهند. این فکر، مثل یک گره، همیشه با من است. امروز هر نیم ساعت به مادرم زنگ زدم.حرف خاصی هم نداشتم، فقط برای شنیدن صداش، ترس از قطعی تلفن خوره به روانم انداخته حس می‌کنم اگر یک‌بار نتوانم صدایش را بشنوم، چیزی درونم فرو می‌ریزد که دیگر جمع نمی‌شود. به دریا زنگ زدم.گفتم خاله جون شاید یک ماه نباشم.. بی توجه پرسید یک ماه یعنی چی؟ و من، وسط این همه فکر و حرف، هیچ جوابی نداشتم. جدیداً شب که می‌شود، به خاطر فکرهایی که در تاریکی بزرگ‌تر می‌شوند، شهر برایم تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسد. زندگی دارد فشار می‌آورد.نه یک‌باره.. آهسته، مداوم، بی‌وقفه. و من مدام به خودم می‌گویم بنویس. قوی باش دوام بیاور. امروز تلاش جدیدم برای عادی نشان دادن و تاب آوری این بود که برق خانه را قطع کردم و شمع روشن کردم، بعد از ۲/۵ ساعت با حالت پنیک همه کلیدهای مینیاتوری را روشن کردم و یک دل سیر اشک ریختم حقیقت را با خودم تکرار میکنم من زن غمگین جنگ زده خاورمیانه‌ای هستم، در دل شهری که هر روز بیشتر شبیه یک خاطره‌ی زخمی می‌شود،نشسته میان صدا و سکوت،میان امید و فرسودگی و سعی می‌کنم فقط یک کار ساده را انجام بدهم ادامه بدهم…

Golshan

28,482 просмотров • 5 месяцев назад

رفتیم تجریش برای سنت هرساله خرید ماهی قرمز و سبزه و گل. رفتیم که یک کم سر دخترک گرم بشود. که یک کم از زندان خانه بیرون بزنیم. که یک هوایی بخوریم. اما بدتر دلگیر بود برای ما. تجریشی که در شب‌های عید سوزن به زمین‌اش نمی‌رسید خالی بود و کم‌فروغ. هیچ خبری از دست‌فروش‌ها و بلوایِ شادِ همیشگی نبود. همه‌جا ساکت. همه گذرها و کوچه‌ها خالی از حضور انسان. نمیدانم در میانه این کثافت جنگ چند کاسب برشکست شده‌اند، چند سفره خالی مانده، چند آدم ناامید شده‌اند. کاش میشد کاری کرد. تجریش در روزهای منتهی به نوروز همیشه برای من قابی بود از تاب‌آوری ما ایرانی‌ها. که هرچقدر شرایط تاریک و هرچقدر شکاف‌های میان ما عمیق، هنوز هم بهار می‌آید و شکوفه‌های می‌رسند و نوروز، این آیین ملی، ما را کنار هم می‌آورد. اما انگار سایه این جنگ لعنتی روی همه‌چیز افتاده. تاریکی به هر گوشه‌ای رسیده. من خیلی دوست دارم باور کنم که نوروز امسال هم مثل هر سال خواهد بود. که این آیین باستانی بالاخره دوباره چراغ خانه‌های ما را روشن خواهد کرد. که ما جوری (نمیدانم چطور) از انتهای این تونل وحشت بیرون می‌آییم و غرور ملی ترک خورده‌مان را بند می‌زنیم و ادامه می‌دهیم. من به این امیدِ (شاید احمقانه) خودم چنگ می‌زنم. و با همین ادامه می‌دهم. که نوروز برای ما پیامی دارد. که فردایی هست. که زمستان سر می‌آید (؟).

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

60,883 просмотров • 5 месяцев назад

قدیما یه تلویزیون (یخچال، ماشین رختشویی، هر جور دستگاهی) می‌خریدی، سی چهل سال کار می‌کرد، آخ نمی‌گفت. این تلویزیون رو اوائل آوریل امسال خریدم. دیروز روشنش کردم، وضعش این بود. مسلماً ضمانت خرید داره ولی آخه چرا دستگاه به این نویی باید چنان خراب بشه که من مجبور بشم دربه‌در بیفتم دنبال گارانتی و پس دادن و نو خریدن و مکافات؟ دم اون مأمور شرکت حمل و نقل گرم که وقتی خواستم جعبه‌اش رو هم بدم ببره، گفت نگه دارین. اومدیم و پس‌فردا خراب شد. اون وقت آمازون ازتون بسته‌بندی اصلش رو می‌خواد و اون وقت خر بیار و باقالی بار کن. من هم گفتم جهنم، این همه آت آشغال تو انباریه، اینم روش. امشب چنان آکبند بسته‌بندیش کردم که با موقع ارسالش مو نمی‌زنه. حتی پیچ‌های پایه‌هاش رو هم گذاشتم توی یه پاکت فسقلی پلاستیکی و چسبوندم به همون فرورفتگی مخصوصش تو یونولیت داخل کارتون. فردا میان می‌برنش‌ و یکی دیگه باید سفارش بدم. فقط نمی‌دونم اصلاً تلویزیون لازم دارم یا نه. من مال اون نسلی هستم که با دستگاه تلویزیون توی پذیرایی بزرگ شده و بهش به عنوان یکی از وسایل اصلی خونه خو گرفته. به ندرت روشنش می‌کنم ولی نبودنش هم یه جوری عجیبه.

Atosa

13,487 просмотров • 17 дней назад

دوشنبه از صبح تا شب من در تهران زخمی جنگ زده: ناهار رفتم به دنیای فراموش‌شدگان زندگان عاشقی که نمی‌دانم چه بنویسم تا حسم را بیان کند پسرهایی آن‌جا بودند که جهان را بدون تحلیل و واژه و تنها با حس بی‌واسطه لمس می‌کنند در روزهایی که صدای جنگ از دیوارها عبور می‌کند و به استخوان می‌رسد آن‌ها بیشتر از ما می‌ترسند چون سپر ندارند ما پشت منطق و خبر و تفسیر و انکار پنهان می‌شویماما آن‌ها بی‌هیچ حفاظی ترس را همان‌طور که هست می‌بلعند و در دل همین ترس با مهربانی خالص زندگی می‌کنند مهربانی را یادنگرفته اند بلدنیستند چه کنند که بکار بیاید یا منفعت‌طلبانه دیده شود مهربانی‌ای که در ذاتشان هست کنارشان که می‌نشینی می‌فهمی چقدر از انسان بودن را با پیچیده شدن از دست داده‌ایم ما به خودمان می‌گوییم شهروند با تمام تعاریف قانونی و حقوقی اما حقیقت این است که شهروند بودن فقط داشتن حق نیست پذیرفته شدن است آن‌ها به اندازه ما حق دارند نفس بکشند حق دارند شاد باشند حق دارند در امنیت زندگی کنند آن‌ها شهروند ایران‌اند شهروند تهران‌اند،جگرگوشه کسانی هستند.. شهروند همین شب‌هایی که ما از آن می‌ترسیم فرقشان با ما فقط این است که زندگی بی‌هیچ توضیحی چند تکه از مسیر را از آن‌ها گرفته است نه ارزششان را نه حق و سهمشان را از زندگی اما ما کمتر دیده‌ایمشان کمتر جدی گرفته‌ایمشان و گاهی اصلاً ندیده‌ایم امروز میان خنده‌های ساده‌شان میان نگاه‌هایی که هنوز آلوده نشده یک بغض سنگین در گلویم نشسته بود که نفسم را بند آورده بود. همه را بغل کردم.. کلویی و تدی امده بوندند تا عشق بدهند.. چطور ممکن است کسانی که این‌قدر پاک مانده‌اند این‌قدر کم سهم داشته باشند در هر بحران آسیب‌پذیرترین‌ها بیشتر نیاز به دیده شدن دارند اما اولین کسانی که فراموش می‌شوند همین‌ها هستند و این‌جاست که نبرد واقعی در درون ما شروع می‌شود نبرد میان ندیدن و دیدن میان عبور کردن و ایستادن و راحتی و وجدان. اینجا خبری از ژست کمک‌های شیک نیست… اگر در این نبرد وجدان شکست بخورد هیچ پیروزی‌ای هیچ معنایی ندارد آن‌ها را نباید دوست داشت چون متفاوت‌اند باید کنارشان ایستاد چون همان‌اند همان‌قدر انسان همان‌قدر صاحب حق همان‌قدر شایسته شادی در این روزهای تاریک بزرگ‌ترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است که فراموششان نکنیم نه با ترحم… با نگاه برابر و عدالت من هم میترسم، امروز مسیرم بمباران شده بود… اما عزیزِ من آنها بیشتر میترسند. روزی از ما خواهند پرسید وقتی جهان می‌لرزید با بی‌دفاع‌ترین‌ها چه کردید #جنگ #تهران #ایران

Golshan

23,166 просмотров • 5 месяцев назад