Loading video...

Video Failed to Load

Go Home

🎥 «#ماه‌منیر_مولایی‌راد» در گفت‌وگو با «ایران‌وایر»: «خیلی از این‌که مردم مرا بشناسند، بدم می‌آید. برای خودم راحت زندگی می‌کردم و رها و آزاد بودم اما الان دیگر حتی در جمع خودمان هم هیچ احساس خوبی ندارم. کاش گم‌نام‌ترین آدم دنیا بودم. خیلی سخت است دیده شدن، آن هم به...

197,749 views • 3 years ago •via X (Twitter)

10 Comments

arman's profile picture
arman3 years ago

@kambiz_ross 😔💔 چقد غم‌انگیزه ک چ زندگی‌های شادی ک با کمترین امکانات هم تلاش میکنن شاد و در آرامش زندگی کنن بخاطر امیال ی دیکتاتور فرتوت متوهم اینجور از هم پاشیده میشه. حیف زندگی شاد ماه‌منیر #كيان_پیرفلک #ماه‌منیر_مولایی‌راد #زن‌_زندگی_آزادی

Javad Heydarian's profile picture
Javad Heydarian3 years ago

چقدر این گفت وگو سخت بوده و چقدر شنیدنش سخته :(

Free Iran's profile picture
Free Iran3 years ago

@sitri00 #كيان_پيرفلک ، ستار، پويا، نويد، مهسا، ندا، نيكا، مهدى، محمد، محسن، مجيدرضا، آرش، آرتين، خدانور، كومار، رى را، يلدا، سارينا، سياوش، پژمان و ... همه و همه فرزندان ايران بوده اند و ما #دادخواه اين خون هاى پاك ريخته شده ايم! رژيم ايرانى كش سرانجامى جز سرنگونى نخواهد داشت🔥✌️ #نه

Ali Zandieh's profile picture
Ali Zandieh3 years ago

نه فراموش می کنیم و نه می بخشیم. یاد و خاطره کیان عزیزم گرامی باد. ماه منیر عزیز،رادین عزیز و میثم عزیز درود بر شما.

pat's profile picture
pat3 years ago

نه ج.ا و نه ديكتاتورى در كمين نشسته اش با چنين مادران دلاورى كه گويى از اسطوره هاى شاهنامه بيرون امدن در ايران عاقبتى جز تباهى نخواهند داشت #ماه_منیر_مولایی

بانو وِرتا's profile picture
بانو وِرتا3 years ago

@injanebamin چند صدبار با خودش گفته کاش اونروز از خونه نرفته بودیم بیرون 💔💔 #KurdLivesMatter #كيان_پيرفلک

Babak Esmaili's profile picture
Babak Esmaili3 years ago

#ماه_منیر_مولایی_راد بدان #انتقام_خواهم #كيان_پيرفلک ❤️

Nika's profile picture
Nika3 years ago

گفتگو خوب و در کنارش دردناکی بود با تشکر فراوان #ماه_منیر_مولایی_راد #پويا_مولايى‌_راد #كيان_پیرفلک

Vain's profile picture
Vain3 years ago

داستان ضحاک رو تمومش میکنیم و با رنگین کمون براش پست میکنیم♥️

Saghi ساقی 🇨🇦👊's profile picture
Saghi ساقی 🇨🇦👊3 years ago

می‌شه بگید این مصاحبه برای کیه؟

Related Videos

منابع «ایران‌وایر» می‌گویند پس از مرگ پویا، ماه‌منیر مولایی‌راد از سوی نهادهای امنیتی یک بازجویی سه ساعته شده است و تحویل پیکر پویا را به سکوت ماه‌منیر و عدم فعالیت او در فضای مجازی مشروط کرده‌ بودند. پیکر پویا ۱۰ روز پس از کشته شدن او به خاک سپرده شد. ماه‌منیر کجا است؟ در این روزها چه بر سر خانواده مولایی‌راد و پیرفلک آمده است؟ ایران‌وایر از شما تقاضا می‌کند تا مشخص شدن موقعیت ماه‌منیر مولایی از هشتگ #ماه_منیر_کجاست؟ استفاده کنید. به همین مناسبت بخش‌هایی از مصاحبه اختصاصی «ایران‌وایر» با «ماه‌منیر مولایی‌راد» بازنشر می‌شود. 🎥 #ماه‌منیر_مولایی: من در خواب و بیداری با کیان زندگی می‌کنم نمی‌دانم، هر ثانیه دارم با کیان زندگی می‌کنم و به او فکر می‌کنم. خاطره را زمانی می‌توانی تعریف کنی که به آن فرد فکر نکنی و یک لحظه به ذهن می‌آید ولی من هر لحظه با کیان زندگی می‌کنم. حتی از خواب که بیدار می‌شوم، فکر می‌کنم تا صبح در رویاهایم بود شاید، چیزی یادم نمی‌آيد. نسخه کامل این مصاحبه: گزارش «مادر کیان: بهترین دوستم را از من گرفتند» در وب‌سایت ایران‌وایر: #اطلاع_رسانی #کیان_پیرفلک #ماه_منیر_مولایی_راد #حقوق_بشر #مهسا_امینی #اعتراضات_سراسری

ایران وایر

11,798 views • 3 years ago

🎥 برای دیدن «آرمیتا عباسی»، دختر بیست‌ساله‌‌ای که شکنجه و تجاوز به او در زندان آرمیتا را به یکی از مشهورترین معترضان «جنبش ژینا» تبدیل کرد، به آلمان رفتم. آرمیتا دو ماه پیش از مصاحبه‌ای که مستند آن را می‌بینید و گزارش‌ آن را می‌خوانید از ایران خارج شد و هفته پیش، یعنی ۲۳اکتبر۲۰۲۴ به مونیخ رسید؛ شهری که به خانه بسیاری از پناهنده‌های ایرانی تبدیل شده است. برای من، آرمیتا یکی از نمادهای قیام «نسل زد» علیه جمهوری‌ اسلامی است. نسلی که بیش از دو دهه پس از انقلاب اسلامی به دنیا آمدند و چیزی جز تبعیض، رنج و نفرت از نظام حاکم بر ایران نگرفتند. آنچه می‌خوانید، روایت آرمیتا، معترض نسل زد است که پس از کشته شدن «مهسا (ژینا) امینی»، برای آزادی به خیابان آمد، بازداشت شد، در زندان بازجو به تن او تجاوز کرد، به بیمارستان منتقل‌ شد، چند ماه در زندان حبس بود و در نهایت، با تن و روانی زخمی، با «عفو عمومی» آزاد شد. اگرچه بعد از آزادی هم مورد حمله قرار گرفت و به او اتهام‌هایی مثل «مزدور»، «صادراتی» یا «پرستوی نظام» زدند. پیش از انجام مصاحبه، پس از آنکه آرمیتا به شهر «مونیخ» آلمان رسیده بود، در تماس تلفنی گفت: «حالا تازه برای نخستین بار پس از فجایع این دو سال، احساس امنیت می‌کنم.» گزارش کامل آیدا قجر و مصاحبه با آرمیتا عباسی را در سایت «ایران‌وایر» بخوانید. #اعتراضات_سراسری #آرمیتا_عباسی #تجاوز_جنسی #آیدا_قجر #تجاوز_در_زندان #اطلاعات_سپاه_پاسداران #سپاه_پاسداران #حقوق_زنان #زن_زندگی_آزادی #جنبش_ژینا #مهسا_امینی

ایران وایر

175,537 views • 1 year ago

علی دایی در حاشیه دیدار تیم‌های رسانه ورزش و پیشکسوتان دانشگاه شریف در گفتگو با خبرنگاران درباره اظهارنظر علی دبیر رئیس فدراسیون کشتی درباره او گفت: «او از زمانی که عضو شورای شهر شد و لباس پوشیدنش را عوض کرد، از آن موقع برای من غریبه شد. ایشان چه کاره ممکلت است که برای من تعیین‌تکلیف کند که بیزینسم را کنار بگذارم؟» دایی در این باره ادامه داد: «خواهش می کنم از امثال ایشان که بروند به زندگی خصوصی خودشان برسند. راجع به افراد دیگر تصمیم گیری نکنند. همه می دانیم که من با ایشان آن موقع دوست بودم که در ۱۳ آبان زندگی می کردند اما از موقعی که شورای شهر و منطقه یک و ... شد، برای من غریبه شد و او نمی تواند برای امثال من تعیین‌تکلیف کند.» دایی درباره بازگشتش به فوتبال گفت: «این یک مساله شخصی من است که برگردم به فوتبال یا برنگردم. که فعلا دوست ندارم برگردم. هرکسی با یک چیزی راحت تر است. به نظر من مدیریت آن نیست که ما در عراق و لبنان و سوریه برویم استادیوم درست بکنیم و بعضی مدیران در رزومه و کارنامه‌شان بیاورند که ما در عراق استادیوم ساختیم در حالی که در همان استادیوم به تیم ملی ایران فحش می دهند. بعد در همین استادیوم‌ها جام «خلیج عربی» برگزار می کنند. ما تا کی باید خاموش بمانیم؟» دایی همچنین گفت: «مدیریت فقط این نیست که من دو تا سالن بسازم. من نوعی می روم جایی سالن می سازم که مستعد‌ها آنجا هستند. از ایشان خواهش می کنم دفعه آخرشان باشد که نسبت به دیگران اظهار نظر می کنند و برای خودش نظر می دهد. حیف است خیلی چیزها را نمی توان بازگو کرد اما تاکید می کنم زندگی شخصی من به خودم ربط دارد. زمانی هم که مربیگری می کردم روزی ۸ تا ۱۰ ساعت می خوابیدم. شما از روان پزشک‌ها بپرسید کسی که شب ۳ ساعت می‌خوابد چه حالی می تواند داشته باشد، چطوری می تواند مدیریت کند؟ اسم این را می گذاریم مدیریت؟ حتما روز می‌خوابید که شب‌ها بیدارید.»

ایران اینترنشنال ورزشی

25,955 views • 1 year ago

احمد خدایی، همسر جاویدنام صالحه اکبری، در روزهای اخیر به شدت تحت فشار بود. چند بار احضار و تهیدید شده بود و گفته بودند که نباید در مورد همسرت استوری بگذاری، نباید بگویی که او را کشتند و تو شاهد قتل او بودی... چندین نفر از جاهای مختلف با او در تماس بودند. تلاش می‌کردند که به او امید بدهند. تلاش می‌کردند که او را به مشاور و روان‌شناس وصل کنند، اما احمد می‌گفت هیچ تمایلی به صحبت با مشاور ندارد و تنها خواسته‌ او این بود که صدای مظلومیت همسرش شنیده شود. از ۶ اسفند با احمد در تماس بودم، هر خواسته‌ای داشت، انجام دادم. گفت درباره همسرم استوری بذار، گذاشتم، گفت فلان ویدیو که تصاویر همسرم است، منتشر کن. داستان نحوه کشته شدن صالحه را تعریف کرد، منتشر کردم. در اسپیس صحبت کردم و گفتم قصد خودکشی دارد. در استوری‌های اینستاگرام او را معرفی کردم، خیلی از مردم با او صحبت می‌کردند. با اشکان خطیبی هم صحبت کرده بود. با ادمین مسیح علی‌نژاد هم داستانش را در میان گذاشته بود و او هم منتشر کرده بود. قطع اینترنت باعث شده بود مدتی ارتباطمان کم شود. می‌دانم با عزیزان زیادی حرف می‌زد و داستان عشق خود و صالحه را بازگو می‌کرد. اخیرا به اراک رفته بود، سر مزار همسرش، در آنجا بازداشت شد و برایش پرونده‌سازی شد. همین روزها احضار شده بود که به اراک به دادسرا برود، اما گفته بود که نمیروم. خانواده صالحه بسیجی بودند و قتل دخترشان را «خودکشی» اعلام کرده بودند، علاوه بر این تلاش می‌کردند که خانه احمد را هم تصاحب کنند. احمد دخترش (دختری که از ازدواج قبلی‌اش داشت) را نزد پدر و مادرش گذاشته بود. می‌گفت هر بار به دیدن دخترش می‌رود، دخترش از صالحه می‌پرسد و حالش بد می‌شود. ویدیو و تصاویری از احمد نزد ما و احتمالا افرادی دیگر محفوظ و موجود است و به زودی منتشر می‌شود. وقتی که اقدام به خودکشی کرد، استوری و پست گذاشت و اعلام کرد. افرادی با اورژانس اردبیل تماس گرفتند، اما وقتی که اورژانس رفت، کار از کار گذشته بود و احمد رفته بود ... جاویدنام صالحه اکبری، تکنسین اتاق عمل بود، که با شلیک مستقیم به قلب در برابر چشمان همسرش کشته شد در روزهای پر شور دی ماه خونین ۱۴۰۴ زمانی که هنوز اینترنت قطع نشده بود، احمد خدایی، کوهنورد و مربی شناخته‌شده اردبیلی، در صفحه اینستاگرام خود از افرادی که در جریان اعتراضات آسیب دیده بودند خواست در صورت نیاز به خدمات درمانی و نگرانی از مراجعه به مراکز رسمی، با او تماس بگیرند. همسر احمد خدایی، صالحه اکبری، تکنسین اتاق عمل بود و یک اتاق خانه‌ کوچکشان را به خارج کردن ساچمه‌ها و پانسمان مجروحان اختصاص داده بودند. آن‌ها تازه ازدواج کرده بودند، خانه‌شان بوی زندگی می‌داد، احمد از ازدواج قبلی‌اش دختری داشت که با صالحه رابطه خیلی خوبی داشت. چند روز بعد، شب ۲۲ دی‌ماه و حوالی ساعت ۱۰، مأموران امنیتی به منزل این زوج مراجعه کردند. هدف، بازداشت احمد خدایی عنوان شده بود، اما در زمان ورود مأموران، او در خانه حضور نداشت و برای خرید لوازم پانسمان و دارو به خارج از خانه رفته بود. مأموران در داخل منزل منتظر ماندند تا او بازگردد. با بازگشت احمد خدایی، در بدو ورود به آپارتمان، ناگهان با حمله مأموران مواجه شد. او در برابر چشمان همسرش با شوکر، مشت و لگد مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت. در این میان، صالحه اکبری، که او هم مثل همسرش کوهنورد بود، برای دفاع از همسرش با کلنگ کوهنوردی به سمت مأموران رفت. در همان لحظه، یکی از مأموران با سلاحی مجهز به صداخفه‌کن به قلب او شلیک کرد. گلوله از بدنش عبور کرد و او در همان محل جان باخت. ماموران اسلحه روی سر احمد می‌گذارند و می‌گویند یا خودت و دخترت را می‌کشیم، یا باید سناریوی ما را اعلام کنی. پس از این واقعه، پیکر او از خانه خارج شد و احمد خدایی نیز بازداشت و برای یازده روز در بازداشت نگه داشته شد. در زمان بازداشت احمد، ماموران با رئیس فدراسیون کوهنوردی تماس گرفتند، احمد پشت تلفن به ناچار سناریوی سقوط از کوه را گفت، ولی عمدا منطقه‌ای را اعلام کرد که غیرممکن است که کسی از آنجا سقوط کند و بدین وسیله به رئیس فدراسیون که نسبت به دانش کوهنوردی حرفه‌ای احمد اطلاع داشت، پیام‌ داد که جریان چیز دیگری است. خانواده صالحه و به خصوص پدر او، که طرفدار حکومت است، روایتی دروغ مبنی بر خودکشی دخترش را بیان کردند. پس از آزادی، احمد خدایی با تهدیدهایی مواجه شد تا سکوت کند. پیکر همسرش را در اطراف اراک به خاک سپردند(صالحه اصالتا اراکی بود). احمد در خانه‌اش با خاک مزار همسرش مکانی برای سوگواری درست کرده و در تنهایی از غم هجران همسرش اشک می‌ریخت و از قصدش برای پیوستن به صالحه می‌گفت.

Javad Tavvaf

98,063 views • 4 months ago

سخنان دیشب حسین رزاق در کلاب هاوس جنجالی شد. آنچه ایشان دیشب گفتند در این فضا قابل دسترس است. بخشی از اتاق دیشب، گفتگو (مجادله) من با ایشان بود که اینجا به اشتراک می‌گذارم با سرعت ۱.۲۵ x. رزاق با استناد به اتاق کلاب هاوسی‌ای که در ۱۹ دی در کلاب «راه‌سه» برگزار شد گفت، من آمدم به شما گفتم که آمار کشته‌شدگان در شب ۱۸ دی را دارم. دیشب هم گفتند که من آمار گرفته بودم از سه بیمارستان و از «نظام پزشکی هم چک کردم». ما در آن اتاق به آنچه گفته بودند تشکیک کردیم و گفتیم آمار شما باید راستی آزمایی شود و آمار را همینگونه نمی‌شود راجع به مرگ افراد منتشر کرد. در نهایت ایشون ما رو متهم کرد به اینکه باعث کشتار شدیم. از Farzad Seifikaran اسم آورده شد و گفته شد که ایشون داده‌های رزاق را مورد راستی آزمایی قرار داده و خبر کشته شدن ۲۰۰ نفر را در بی‌بی‌سی منتشر کرده است. این موضوعی بود که در تماس با جناب صیفی‌کاران، ایشون رد کردن و گفتند که منابع آقای رزاق قابل راستی آزمایی نبود و هیچ‌چیز به نقل از ایشان منتشر نشده است. جنجالی‌ترین بخش صحبت ایشون در مورد خشونت آمیز بودن اعتراضات دی‌ماه بود. ایشون گفتند که مردم کوکتیل مولوتوف استفاده کرده و با این کار شهرهایی سقوط کرده‌اند. اما هیچ داده‌ای مبنی بر اینکه چه کسی کوکتیل مولوتوف پرتاب کرده آیا از مردم عادی بودند یا از میان نیروهای جمهوری اسلامی، آیا همه شهرهایی که سقوط کردند اینگونه سقوط کرده‌اند یا نه ارايه نکردند. در واقع عملا گفتند که خشونت از سوی مردمی انجا مشده است که با خانواده برای اعتراض به خیابان آمده بودند. در این فایل صدای Masoud Safiri و Pedram Farhadi را نیز می‌شنوید.

Ata Tabriz

60,142 views • 4 months ago

در مورد #کنگره_آزادی_ایران روزهای آینده مفصل‌تر می‌نویسم، هم نقاط قوت و هم ضعف، ولی فعلا در مورد این ماجرای مزاحمت «گروه فشار همایونی» در جریان خروج ما چند نکته‌ای می‌نویسم چون خودم نیم‌ساعتی درگیر این حضرات بودم. ۱) همان‌طور که احتمالا شنیده‌اید، در زمان پایان کنگره، به ما گفته شد که به‌دلیل تهدید «گروه فشار»، برای خروج نگرانی امنیتی وجود دارد و بعد از مدتی، راهی از پارکینگ پشت ساختمان به ما توصیه شد و قرار شد همه با هم خارج شویم. ۲) من کمی عقب‌تر بودم و در زمان خروج دیدم که ۲-۳ نفر از جماعت «انصار الشاه» ظاهرا خودشان را به در پشت رسانده‌اند و مشغول مزاحمت برای خانم فریبا بلوچ و تعدادی از همراهان ایشان بودند (با همین روش رفتن توی صورت طرف با پرخاش و سوال‌ها و اتهام‌های بی‌ربط که بخشی در فیلم زیر هم قابل مشاهده است). تعداد این جماعت کم‌کم داشت زیاد می‌شد و خانم بلوچ هم اصرار داشت با ایشان وارد گفتگو شود. من هم احساس کردم ماندنم در آن دور و بر بهتر است. ۳) همان‌طور که دیگران هم گفته‌اند، برخلاف ادعای توییت زیر، شخصی که پالتوی سبز دارد خانم بلوچ نیست (ایشان چند قدمی جلوتر است) ولی به‌نظرم می‌رسد که هدف این اوباش، این خانم و همراهان ایشان از اقلیت بلوچ بودند. رفتاری به‌غایت شرم‌آور و پرخاشگرانه که تقریبا روشن بود هدفش گرفتن عکس‌العمل (آتو) و ضبط آن بود. تلاش من هم جلوگیری از نزدیک شدن زیاد این جماعت به شرکت‌کنندگان در کنگره بود که گوشه‌ای از آن در انتهای این قطعه فیلم هم قابل مشاهده است. ۴) نمونه این رفتار پرخاشگرانه که در فیلم مشخص است، دنبال کردن افراد، رفتن با دوربین توی صورت آن‌ها، و انواع توهین و «شعار مرگ» بود. یک تجربه شخصی از به‌اصطلاح «گفتگو» با این حضرات که سعی کردم برای آرام کردنشان انجام دهم (نقل به مضمون): س: تو آیا میخوای ایران تجزیه بشه؟ ج: من به ایرانی بودن و یکپارچه موندنش افتخار می‌کنم. س: شماها دارید به خون انقلابیون دی‌ماه خیانت می‌کنید. ج: من و دوستانم برای آسیب‌دیده‌های دی‌ماه [و موارد قبلی] پول جمع می‌کنیم و می‌فرستیم برای کمک پزشکی، چطوری داریم خیانت می‌کنیم؟ س: «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد» [با همراهی گروه]! 🙂 ۵) اگر کنجکاوید بدانید این ماجرا به کجا ختم شد، دوستان بلوچ ما با پلیس تماس گرفتند و تعدادی از این اوباش «شجاع» که این‌طور مشغول تعقیب و مرعوب کردن دوستان بودند، با نزدیک شدن پلیس چنان دمشان را روی کولشان گذاشتند و فرار کردند که دیدنی بود (حاشیه: یکی از این اوباش معروف که قبلا فیلم دستگیریش توسط پلیس لندن پخش شده بود هم در این قسمت مشاهده شد که به سرعت فرار کرد). چند نفری هم البته ماندند و مشغول گفت‌وگو با پلیس شدند. من شخصا به‌دلیل تجربیات در این بیش از دو دهه‌ای که خارج از ایران زندگی کرده‌ام، نگرانی از مقابله با این اوباش نداشتم چون می‌دانم در یک دموکراسی که قانون حاکم است، می‌توان با کمک پلیس و قانون از خجالت اوباش در آمد. ولی قطعا در حکومتی که اهداف غیررسمیش را با «شعبان جعفری» و «حسین الله کرم» به‌پیش ببرد، چنین آرامشی نخواهم داشت. حضراتی که راه افتاده‌اید دنبال این جریان به عنوان «تنها آلترناتیو»، خوب است یک زمانی بالاخره سرتان را از زیر برف دربیاورید! فیلم از اینستاگرام خانم سروستانی است: پ.ن. بعد از متفرق شدن این اوباش، کمی جلوتر باز دو نفر سراغ ما آمدند که رفتار یکی از آن‌ها معقول‌تر بود و یک مصاحبه مفصل از من گرفت، در مورد تجزیه‌طلبی و غیره؛ اگر یک موقع فیلمش درآمد لطفا به من هم اطلاع دهید 🙂

Bashir Sadjad بشیر سجاد

23,895 views • 5 months ago

می‌خواهم فصل جدیدی از زندگی‌ام را برای شما روایت کنم. مدتی است که بدنم یک میهمان ناخوانده دارد. میهمانی که سرزده از راه رسید و من و اطرافیانم را غافلگیر کرد! نام خوبی ندارد اما بایستی با او به تعادل برسم! «سرطان» سرطان روده که این روزها در میان مردان فراگیر شده، سری هم به من زده است. مدتی بود در ناحیه شکم درد داشتم که خب آن را خیلی جدی نمی‌گرفتم تا اینکه به صورت غیرقابل توضیحی وزن کم کردم. برای من که درصد چربی بدنم بسیار کم است، از دست دادن ۱۵ کیلوگرم عضله، نمی‌توانست عادی باشد. در دو کار آخری که در نیویورک ضبط و اخیرا پخش کردم نیز مشخص است که وزن از دست داده‌ام. در زمان ضبط ویدئوکلیپ‌ها نمی‌دانستم به سرطان روده مبتلا هستم. تا اینکه با آزمایشات تکمیلی متوجه ماجرا شدم. هنگامی که از دکتر شنیدم به این بیماری مهلک مبتلا شده‌ام، برای چند لحظه تمام وقایع زندگیم، آرزوها و برنامه‌هایی که برای آینده‌ام دارم، عزیزان و دوستانم جلوی چشمم رژه رفتند. شوکه شده بودم. زیرا در تمام طول زندگیم سعی کرده بودم سالم زندگی کرده و ورزش بخش جدایی ناپذیری از زندگی من بوده است، بنابراین در ۳۴ سالگی و با داشتن شاخص‌های مثبت سلامتی، انتظار ابتلا به این بیماری را نداشتم. واقعیت را بگویم، برای دقایقی تسلیم شدم! با خودم می‌گفتم اگر شانسی برای درمان نداشته باشم، نظر به اینکه انجام مرگ خودخواسته در بلژیک قانونی است به حیات خود پایان خواهم داد. اما این برای چند دقیقه بود و سریعا خودم را جمع و جور کردم چون قصد نداشتم و ندارم که تسلیم شوم. من یقین دارم که بر این بیماری چیره می‌شوم و می‌توانم الگویی برای تمام کسانی باشم که با این بیماری دست و پنجه نرم می‌کنند. شما هوادارانم مانند خانواده من هستید و باید بدانید که برادر کوچکتان حامد در چه وضعیتی است. از این رو برایتان ماجرا را شرح دادم. چه در مبارزه با بیماری سرطان و چه مبارزه با غده سرطانی به نام جمهوری اسلامی، کسانی طلیعه پیروزی را خواهند دید که به اندازه کافی قوی و صبور باشند. به خاطر همسرم مهتاب، دخترم و مادرم و دیگر بستگانم، برای دوستانم که در این روزهای سخت پر تلاطم کنارم هستند و به خاطر شما هواداران نازنینم، قسم می‌خورم که حتی یک لحظه از مبارزه با بیماری دست نکشم. به زودی تحت عمل جراحی قرار خواهم گرفت و تمام مراحل درمانم را در صفحاتم در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک خواهم گذاشت. #پاینده_ایران #جاویدشاه

Hamed Fard 🇮🇷

213,436 views • 2 years ago

سخنرانی امروز #مسیح_علینژاد در کنگره جهانی آزادی در برلین تحسین‌برانگیز بود! Masih Alinejad 🏳️ دمت گرم! متن کامل: «من یک زن ایرانی‌ام، و رئیس کنگره جهانی آزادی، یکی از بزرگ‌ترین و پویاترین شبکه‌های جهانیِ مخالفان و مبارزان آزادی در جهان. ما اینجا هستیم تا پیامی به جهان آزاد بفرستیم: زمان آن رسیده است که همه‌ی کسانی که برای آزادی، دموکراسی و کرامت انسانی می‌جنگند، متحد شوند. و پیامی هم برای دیکتاتورهای بیش از شصت حکومت استبدادی داریم: زمان شما به پایان رسیده است. ما دیگر پراکنده نیستیم، ما متحد شده‌ایم، تا در سرزمین‌های خود، دموکراسی را برپا کنیم. پیش از آنکه به اینجا بیایم، از خودم پرسیدم: چرا برلین؟ چون من در روستایی کوچک بزرگ شدم، جایی که به من گفته بودند موی من تهدید است، صدای من تهدید است، و بدن من تهدید است. و حالا اینجا ایستاده‌ام تا بگویم: بله، ما تهدید هستیم. نه برای انسانیت، بلکه برای استبداد. نه برای نظم، بلکه برای سرکوب. ما، زنان ایران، و همه‌ی مردمان آزادی‌خواه جهان، بزرگ‌ترین تهدید برای دیکتاتورها هستیم. سال‌ها پیش، من کارزاری علیه حجاب اجباری در ایران آغاز کردم. در آن کارزار، حجاب اجباری را با دیوار برلین مقایسه کردم و از زنان ایران خواستم که آن دیوار را فرو بریزند. رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، خشمگین شد، نه فقط از مقایسه، بلکه از حقیقتی که در آن نهفته بود: او دید که تاریخ دوباره در حال تکرار شدن است، دیواری دیگر در حال لرزیدن است. دید که زنان ایران برخاسته‌اند تا دیوار دیکتاتوری را در کشور خود فرو بریزند. او مرا «عامل آمریکا» خواند و به سپاه پاسداران دستور داد علیه من اقدام کند. اما برلین، شهر آزادی، مرا دعوت کرد، تا نه از ترس، بلکه از شجاعت بگویم، نه از سکوت، بلکه از همبستگی. و اینجا بود که ما کنگره جهانی آزادی را بنیان گذاشتیم، به همراه لئوپولدو لوپز، یکی از شجاع‌ترین رهبران اپوزیسیون ونزوئلا و گری کاسپاروف، قهرمان شطرنجی که به قهرمان مبارزه با رژیم پوتین بدل شد. آن روز، تنها سه نفر بودیم، اما می‌دانستیم که دیکتاتورهای ما سازمان ملل را ربوده‌اند و آن را به باشگاهی برای سرکوبگران تبدیل کرده‌اند. امروز، همان سازمان ملل پر از حکومت‌های خودکامه است، اما کنگره جهانی آزادی، نماینده‌ی اکثریت واقعی مردم جهان است: مردمِ در بند. ما صدای حقیقی مردم در شصت کشورِ گرفتار استبداد هستیم. اکنون، ما تنها نیستیم. ما متحدیم. و این جنبش دیگر فقط درباره‌ی من، یا گَری کاسپاروف، یا لئوپولدو لوپز نیست، درباره‌ی شماست. تک‌تک شما که کشور خود را نمایندگی می‌کنید، با طرحی در ذهن، رویایی در دل، شجاعتی در وجود، و گاه با تهدید مرگ یا جایزه‌ای بر سر جانتان، شما قلب تپنده‌ی کنگره جهانی آزادی هستید. من از سه سوءقصد جان سالم به در برده‌ام، هیچ ترسی ندارم، چون نماینده‌ی میلیون‌ها انسانِ بی‌هراس در ایرانم، و میلیون‌ها نفر در سراسر جهان که برای آزادی می‌جنگند. پیام ما به کشورهای دموکراتیک روشن است: ما، مردمی که جانمان را برای آزادی به خطر می‌اندازیم، بهترین متحدان شما هستیم. ما آماده‌ایم تا پلی بسازیم میان مردمانِ تحت ستم و جهان آزاد. و چه شهری بهتر از برلین، شهر دیوار و شهر آزادی، برای بیان این پیام. به مبارزه‌ی ما بپیوندید، به ائتلاف ما بپیوندید. بیایید دیوارهای دیکتاتوری را برای همیشه فرو بریزیم، چون تنها با هم، ما قوی‌تریم. روزی از مجلس ایران اخراج شدم، اما امروز، به لطف پارلمان برلین، افتخار دارم که در آزادی اینجا ایستاده‌ام، تا رهبری کنگره جهانی آزادی را معرفی کنم.» WORLD LIBERTY CONGRESS

Shahin Modarres

17,137 views • 9 months ago

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 views • 1 year ago

یک ویدیو و چند نکته: ۱- یک ویدیوی خصوصی که غیرعامدانه و به اشتباه توسط یکی از اعضای گروه منتشر شد، دستمایهٰ حمله به سالن تیاتری دی ویتا، برای کنسل کردن اجرا و دیگر حواشی شد. قبل از هر چیز بابت به کار بردن کلمات رکیک در آن ویدیو صمیمانه عذرخواهی میکنم. سالیان سال با نوجوانان کار کردم و زبان بی‌پروای این نسل به من هم سرایت کرده. اتفاقاتی که در طول این چهار سال از سر گذراندم و البته کشتار دیماه و در ارتباط بودن بی‌وقفه (تا همین امروز) با هزاران مجروح و مصدوم، روانم را چون هر ایرانی دیگری بیش از پیش تحت فشار قرار داده. به خودم قول داده‌ام که رکاکت کلامم را کمتر کنم. ۲- دیگر از پرداختن به هر مسئله‌ای غیر از آزادی ایران خودداری خواهم کرد و حالا به زبان فارسی مینویسم که توهین من به فلسطینیان کار خوبی نبود و هر چند از حساب‌های کاربری من منتشر نشده باز هم از دیده شدنش، شرمنده م. میتوانستم صرفا حماس را دشنام دهم. توییت عذرخواهی به انگلیسی را پاک کردم چون دیکته شده بود و غیرصادقانه و به اصرار و خواستهٰ سالن نمایش منتشر شد. ۳- اجرا نه تنها کنسل نشد بلکه مدیر تیاتر محکم پاسخ داد که “به هیچ وجه صحنه را از هنرمندی که از درد ایرانیان و جنایات رژیم حرف میزند، نخواهیم گرفت.” بلونیا، چپ ترین شهر ایتالیاست و خب همهٰ آنان که به تیاتر ایمیل زده بودند یا همینجا من رو تهدید به دیپورت و مجازات کردند، آرمانی مهمتر از ایران داشتند و دارند!!! عرزشی و سایبری رژیم هم با چپهای محور مقاومت، هم‌صدا شدند. ۴- در شب سوم اجرا، گروهی از ایرانیان میهن‌پرست به محل نمایش آمدند تا هم از من محافظت کنند و هم به ایتالیاییها بفهمانند که پرشمارند. آنچه که چپ ایرانی تنها هیاهو یا ادعایش را دارد. حتی یک نفرشان برای نمونه در سالن حاضر نشد اما ۷۰۰ ایمیل در طول یک روز به سالن فرستادند که به گفتهٰ مدیر تیاتر اکثراً از طرف رژیم یا بات بودند. ۵- همیشه میگفتم، تیاتر کار میکنم که شعار ندهم. شما چپ های بی‌وطن و چشم و گوش بسته بر صدا و تصویر جنایت‌های رفته بر مردم گروگان گرفته شدهٰ ایران و خواسته هاشان، من رو مجبور کردید که برای اولین بار بر صحنه م شعار دهم تا بدانید که من رادیکال تر از همیشه تا نابودی رژیم و آزادی مردم ایران خواهم جنگید. عجیب‌ ترین شب زندگی ۲۸ ساله‌م بر صحنهٰ تیاتر! ۶-در جنبش “زن،زندگی، آزادی” از هر آنچه داشتم گذشتم تا به مبارزه بپردازم. هر چند مدتهاست که میدانیم اما لازم است تا اعلام برائت کامل خودم را اعلام کنم و به یقین به شما میگویم که این جنبش مدتهاست که توسط رژیم مصادره شده. اصرار شما بر نفهمیدن یا اذعان نکردن، تنها یک معنی دارد. ۷- من پاکباخته و سینه‌سوخته م. مرا از دیپورت و کنسل کردن نترسانید! هزینهٰ ماهیانهٰ زیست من، ۱۵۰۰ یوروست. حتی از دانشجویانم هم کمتر. چیزی برای از دست دادن ندارم! هیچ چیز! ایران آزاد خواهد شد و همه به خانه هامان باز خواهیم گشت اما راستش نمیدانم چه برخوردی از سوی مردم زیر تیغ و دار و بمب با شما بی‌وطنها خواهد شد. آیا شما هم لیاقت بهره بردن از ایران آزاد را دارید؟ آنها که در ایران مبارزه میکنند یا چشم‌به‌راه کمک برای درمان هستند مصرانه از من خواستند که پا پس نکشم و همان خواهم کرد! جانم فدای ایران و هر آنکه برای براندازی رژیم قدمی برمیدارد! #جاویدشاه #پاینده_ایران

Ashkan Khatibi 🇮🇷

128,101 views • 5 months ago

فولاد یک ملت، روایت ذوب آهن آریامهر شوربختانه ساعاتی پیش به صنعت فولاد ایران حمله شد. در آغاز دهۀ ۱۳۴۰ ایران عطش توسعه داشت و یکی از کمبودهای اصلی‌اش برای توسعه آهن و فولاد بود. دیگر یک چیز بر شاه و دولتمردان حوزۀ اقتصاد و توسعه مسجل شده بود: آمریکایی‌ها تمایلی نداشتند در این زمینه به ایران کمک کنند ــ و به زودی معلوم شد حتی حاضر به کارشکنی هم بودند. ایران روی نقشۀ ژئوپولتیک دنیا در جبهۀ غرب بود و طبعاً برای ساخت کارخانۀ ذوب‌آهن و فولاد به متحدان غربی مراجعه می‌کرد. اما آمریکایی‌ها نه تنها پای معامله نمی‌آمدند، بلکه می‌کوشیدند ایران را از ورود به این صنعت منصرف کنند. ایران وقتی دید آمریکایی‌ها پای کار نمی‌آیند، تلاش کرد از بانک جهانی کمک بگیرد، اما به نظر آمریکا بانک جهانی را هم از کمک به ایران بازداشت. بهتر است اول نگاهی بیندازیم به سابقۀ صنعت ذوب‌آهن در ایران... در سال‌های پایانی حاکمیت رضاشاه ایران با کمپانیِ آلمانیِ «کروپ» که آن زمان بزرگ‌ترین تولیدکنندۀ فولاد در جهان بود به توافق رسید تا یک کارخانۀ ذوب‌آهن در کرج با ظرفیت تولید سالانه پنجاه هزار تن بسازد. از بد روزگار جنگ جهانی درگرفت و کارخانه نیمه‌کاره ‌ماند. متفقین تجهیزات کارخانه را در راه ایران توقیف کردند. (بقایای ساختمان نیمه‌کارۀ این کارخانه هنوز در کرج هست.) وقتی دکتر عالیخانیِ جوان و خوشفکر در اواخر سال ۱۳۴۱ به عنوان وزیر اقتصاد وارد کابینۀ تازه‌تأسیسِ اسدالله علم شد، مصمم بود یک کارخانۀ ذوب‌آهن با ظرفیت اولیۀ سالانه ۵۰۰ هزار تن تأسیس کند. با توجه به عدم همکاری آمریکا و سابقۀ همکاری با شرکت کروپ، قرار شد مدیر شرکت کروپ به ایران بیاید تا توافقی سر بگیرد. مدیر کروپ ۲۴ ساعت قبل از عزیمت به تهران سفر خود را کنسل کرد. علیقلی اردلان، سفیر ایران در آلمان (همان کسی که در زمستان ۵۷ واپسین وزیر دربار شاه هم بود)، پرس‌وجو کرد و فهمید باز هم دست آمریکایی‌ها در میان است و مدیر کروپ را از آمدن به ایران منصرف کرده‌اند. به این ترتیب شاه به این جمع‌بندی رسید برای ساخت ذوب‌آهن از شوروی کمک بگیرد ــ چیزی که می‌توانست آمریکا را خشمگین و بیمناک کند. بدترین خبری که می‌توانست به گوش آمریکایی‌ها برسد همین بود که ایران نه تنها ذوب‌آهن می‌سازد، بلکه این کار را هم به رقیب اصلی آمریکا سپرده است! پروژۀ سختی در پیش بود. همه می‌دانستند که چنین ایده‌ای به این آسانی‌ها سر نمی‌گیرد. از طرفی شاه هرگز نمی‌خواست خودش شخصاً از شوروی درخواست کمک کند (بعید نبود خبر آن به گوش آمریکایی‌ها برسد). خرداد ۴۴ شاه به شوروی سفر کرد؛ آن زمان خروشچِف، جانشین استالین، تازه از قدرت کنار رفته بود و برژنف مرد شمارۀ یک شوروی شده بود. شوروی که مشتاق بود به هر قیمتی در ایرانِ متحدِ آمریکا جا پا باز کند، آماده بود تا به مطالبات نامنتظرۀ ایرانی‌ها تن دهد. مقامات پایین‌تر هماهنگ کردند تا خود برژنف به شاه پیشنهاد بدهد دولت شوروی در زمینۀ آهن و فولاد به ایران کمک کند. شاه هم بدون اینکه خوشحالی‌اش را از این پیشنهاد بروز دهد، پاسخ داد بررسی می‌کنیم. اما نیاز به بررسی نبود، ایران مشتاق و آماده بود. سریع یک هیئت مذاکره‌کننده در وزارت اقتصاد تشکیل شد و مذاکرات شروع شد. اما نه به این راحتی! حدود پانزده نفر با وسواس برای این مذاکرات تعیین شدند. سوابق همۀ آنها از جهت امنیتی کامل بررسی شد و موظف شدند با نهایت رازداری در مذاکرات شرکت کنند. در مدت مذاکرات نیز ــ که یک ماه طول کشید ــ محل کار و خطوط تلفن آنها دقیق کنترل می‌شد تا اطلاع دربارۀ مذاکرۀ ایران با نمایندگان شوروی درز نکند. در نهایت قرارداد برای احداث ذوب‌آهن، ماشین‌سازی و لوله‌کشی گاز در آستانۀ انعقاد بود که گویا مِیِر (Armin H. Meyer) سفیر آمریکا در ایران، بو برده بود مذاکراتی در وزارت اقتصاد جریان دارد. بی‌درنگ با معاون وزیر اقتصاد، محمد یگانه، تماس می‌گیرد و او را به مهمانی شام دعوت می‌کند. یگانه پیش از پاسخ دادن به سفیر با عالیخانی مشورت می‌کند. از این لحظه شطرنجی سرعتی میان وزارت اقتصاد و سفیر آمریکا درمی‌گیرد... با تیزهوشی محمد یگانه، هم خود او و هم دو مقام دیگر، یعنی عالیخانی (وزیر اقتصاد) و اصفیاء (رئیس سازمان برنامه) که در مذاکرات نقش داشتند، به مهمانی سفیر می‌روند. اما دو ساعت قبل از مهمانی قرارداد با طرف شوروری را امضا می‌کنند و خبر آن را به روزنامه‌ها می‌دهند. کار تمام بود! در مهمانی، عالیخانی به سفیر می‌گوید با شوروی برای ساخت ذوب‌آهن قرارداد بستیم و رنگ از رخسار سفیر می‌رود... اما تازه عالیخانی از موضع طلبکار به سفیر می‌گوید: «ما که اول از شما خیلی کمک خواستیم، خودتان کمک نکردید!» این اتفاق تغییر بزرگی در مناسبات تجاری ایران ایجاد کرد. تقریباً همۀ دولت‌های غربی فهمیدند ایران مصمم به توسعه است و از آن پس به تعبیر عامیانه، برای آمدن به ایران ناز نمی‌کردند، زیرا می‌دانستند خطر بزرگ‌تر این است که شوروی یا یکی دیگر از اعضای بلوک شرق مثل چکسلواکی یا رومانی جای آن‌ها را بگیرد ــ چنانکه برای ساخت تراکتور ایران ابتدا سراغ رومانی رفت. به این ترتیب، آنها هم یک معاملۀ خوب را از دست می‌دادند و هم بازار ایران را می‌باختند. رفتار غربی‌ها از آن پس عوض شد، اما این عصیانگری را آمریکایی‌ها تا حد زیادی به پای عالیخانی نوشتند و بعدها چوبش را خورد. عالیخانی ــ که سال ۴۱ آمده بود ــ تا ۴۸ در وزارت اقتصاد بود و دورۀ درخشانی را در توسعۀ زیرساخت‌های توسعه رقم زد. سقوط عالیخانی مجموعه‌ای از دلایل را داشت: بسیاری به او حسادت می‌کردند و برخی به دیدۀ رقیب به او می‌نگریستند. دسیسه‌های رقیبان داخلی، زیاده‌خواهی نزدیکان دربار برای کسب پروژه‌های دلخواهشان، رفتار ناسیونالیستیِ او در تجارت خارجی و در نهایت مناعت‌طبعش در نهایت باعث شد عالیخانی استعفا دهد. اما در اینجا حتماً باید از یک تکنوکراتِ کاردان دیگر هم نام ببرم که برنامه‌ریزی و اجرای بسیاری از پروژه‌های سازندگی در دهۀ چهل بر دوش او بود: محمد یگانه. قطعاً یگانه یکی از بهترین مدیرانی است که ایران به خود دیده است. یگانه متولد زنجان بود، پدر و مادرش هر دو اهل تبریز بودند (فامیل قبلی پدرش شکرچی بود). یگانه در میانۀ دهۀ ۱۳۲۰ به آمریکا رفت و اقتصاد خواند و با شایستگی و بدون وابستگی به کسی کارمند و کارشناس سازمان ملل شد. تخصص او در ابتدا نفت بود. همان زمان درگیری ایران با شرکت نفت انگلیس اوج گرفته بود و در پی شکایت انگلستان پروندۀ ایران در شورای امنیت مطرح شده بود. مصدق برای دفاع از حق ایران به آمریکا رفت. برای سخنرانی مصدق یک متنِ سیاسی و پروپاگاندیستی تهیه شده بود که بسیار ضعیف بود. محمد یگانه که در نفت تخصص داشت، با دو همکارش از سر میهن‌دوستی و بدون اینکه وظیفه‌ای داشته باشد یک متن حقوقی درخشان تنظیم کرد و مصدق عین همان متن را در شورای امنیت خواند (یگانه آن زمان ۳۰ سال داشت). وقتی نمایندۀ انگلستان پاسخ مصدق را داد، باز یگانه و همکارانش تا صبح بیدار ماندند و جواب حقوقی دقیقی برای مصدق آماده کردند (نتیجه این شد که پروندۀ ایران به لاهه ارجاع شد). یگانه در سازمان ملل می‌درخشید و در حوزۀ صنعتی‌سازی و توسعۀ کشورهای جهان سوم تخصص داشت. وقتی برای مأموریت به تونس رفت، رئیس‌جمهور تونس گفته بود یگانه از همۀ تونسی‌ها تونسی‌تر است؛ آن‌قدر که سختکوش بود و وجدان کاری داشت. اما جذب او به دولت ایران کار عالیخانی بود. پیش از آن هم در دولت مصدق تمایلاتی برای جذب او وجود داشت، اما نشد و ده سال بعد، در ۱۳۴۳ او در وزارت اقتصاد معاونت توسعه را بر عهده گرفت و در این مقام سه کار عمده کرد: تقویت بخش خصوصی، ایجاد صنایع مادر با منابع دولتی و کمک بین‌المللی و کمک به صنایع کوچک. یگانه در سال‌های بعد هم وزیر آبادانی شد و هم وزیر اقتصاد و دارایی. اما یکی از بهترین دوره‌های خدمت او در مقام ریاست بانک مرکزی بود (۵۲ تا ۵۴). او در مبارزه با فساد بسیار بی‌تعارف بود و در برابر دربار هم می‌ایستاد ــ و شگفت‌آور اذیت‌هایی است که از جانب ساواک می‌دید (پسرخواهرش در شلوغی دانشگاه پلی‌تکنیک بازداشت شده بود و ساواک وقتی فهمید آن پسر خواهرزادۀ یگانه ست، سال‌ها او را در زندان نگه داشت تا دست‌کم یک گروی خوب از یگانه داشته باشد ــ گرچه یگانه باز هم باج نمی‌داد). و در پایان، شاید باید از منظری کنایی ــ و نه خرافی ــ یادی هم از حافظ شیرازی کنیم که در سرنوشت محمد یگانه نقش مهمی داشت. محمد در اوایل دهه بیست در تهران حقوق می‌خواند. همان زمان پیشه‌وری و یارانش در آذربایجان اعلام خودمختاری کرده بودند. نصرت‌الله جهانشاه‌لو، از اعضای مهم حزب توده که معاون پیشه‌وری شد، همشهری و دوست محمد یگانه بود. او بسیار کوشید یگانه را جذب فرقۀ دموکرات کند و از او می‌خواست دادستان زنجان شود. یگانه تمایلی به همکاری نداشت، اما بابت خانواده و بستگان خود، به ویژه بابت پدرش که بورژوا و تولیدکننده بود، نگران بود. مانده بود به این همکاری تن دهد یا نه. روزی که می‌رفت درخواست جهانشاه‌لو را قبول کند، مادرش با دیوان حافظ در دست، دنبال او دوید و در تاریک‌وروشنِ دالان خانه دیوان را دست او داد. گفت تفأل زده است. یگانه غزل را خواند؛ جواب روشن بود: «گفتم که خطا کردی و تقدیر نه این بود!» تصمیمش را گرفت؛ از دادستانی انصراف داد و چندی بعد تنها راه برای رهایی از این فشار را در مهاجرت دید. این شد که در آن مسیر دیگر افتاد ــ مسیری که یک ایستگاه آن چانه زدن با روس‌ها و تأسیس کارخانۀ ذوب‌آهن بود. متن از مهدی تدینی ویدیو از منوتو

فلات ایران

65,316 views • 5 months ago

صحبتهای بانو در مورد اقای خامنه ای : آقای خامنه‌ای سه کار مهم انجام داد. اولین موفقیت آقای خامنه‌ای با نوع مرگی که خودش انتخاب کرد، به‌نوعی شرایط را تغییر داد. چون وقتی یک رهبر سیاسی در قلمرو کشور خودش هدف قرار می‌گیرد و در نخستین اقدام کشته می‌شود، از نگاه بسیاری این می‌تواند جنگ را در چارچوبی غیرقانونی قرار دهد. در دنیا معمول نیست که به یک کشور حمله شود و رهبر سیاسی آن کشور را بالافاصله در مقر اصلی خود هدف قرار دهند. به همین دلیل، هیچ‌کدام از متحدان اروپایی امریکا و کشورهای متحد امریکا در جنگ همراهی نکردند. همین موضوع باعث شد آمریکا نیز ریسک ورود مستقیم به خاک ایران و اعزام نیرو در جنگ را نپذیرد. حتی گفته می‌شود ترامپ به اسرائیل گفته بود اگر قرار باشد نیروی زمینی وارد شود، اسرائیل نیز باید در کنار آمریکا نیرو اعزام کند و در نهایت این موضوع منتفی شد. به همین دلیل، از نگاه برخی، حرمت ایران حفظ شد؛ زیرا ورود نیروی خارجی به داخل ایران نوعی هتک حرمت تلقی می‌شود. دومین موفقیت نکته دوم این بود که تنگه هرمز در جنگ ۱۲ روزه بسته نشد و در مرحله بعدی این اقدام انجام شد. این موضوع باعث اختلافات جدی میان ترامپ و نتانیاهو شد . گفته می‌شود ترامپ از عملکرد نتانیاهو ناراضی شد و به او گفت: «مگر نمی‌دانستی که چنین توانایی دارند؟ چرا چنین تصمیمی گرفتی؟» در مقابل نیز این استدلال مطرح شد که ما هم باور داشتیم ایرانیان توانایی انجام آن را دارند اما نکته اینجاست که اگر ایران واقعاً قصد بستن تنگه را داشت، چرا در جنگ ۱۲ روزه این کار را انجام نداد؟ سومین موفقیت نکته سوم این بود که اگر آقای خامنه‌ای کشته نمی‌شد و در پناهگاه باقی می‌ماند، سپس حوادث بعدی رخ می‌داد، ممکن بود تصویر بسیار منفی‌ای از او که سالها بر کشور حکومت کرده بود در تاریخ ثبت شود. در آن صورت، بسیاری از اتفاقات و خسارت‌ها و ننگ بر گرده تاریخ می ماند و این می‌توانست میراث سیاسی بسیار سنگینی بر دوش ایرانیان بر جای بگذارد. اما به‌جای آن، روند وقایع به شکل دیگری رقم خورد. من مطمئنم نیروهای حفاظت به ایشان پیشنهاد داده بودند که محل را ترک کند. آیا آقای خامنه‌ای اگر آنجا می‌ماند کشته نمی‌شد؟ چرا، مرگی با ذلت و در اوج نفرت عمومی برای ایشان در نظر گرفته شده بود؛ و در شرایطی که وجهه او به‌شدت آسیب دیده بود. تصور کنید همه آن اتفاقات رخ می‌داد؛ طبیعی بود که نگاه جامعه کاملاً متفاوت می‌شد. همین ها که امروز جنایت مدرسه میناب را انکار می کنند. اگر آقای خامنه ای در پناهگاه بود برای کشته های میناب ناله ها سر می کردند. البته باید گفت برخی حوادثی که درباره حملات بعدی یا مسائل دیگر مطرح می‌شود، برای بعد از درگذشت ایشان برنامه‌ریزی شده بود. ایشان شخصا چگونگی مقابله با امریکا و اسراییل را برای پسا خودشان هم ترسیم کردند در اصل، آقای خامنه‌ای تلاش کرد روند بازی را به نفع ایران تغییر دهند و در مناسب ترین زمان ممکن از اهرم تنگه هرمز استفاده کند. سال‌ها بود که بسیاری از ایرانی‌ها می‌گفتند اگر جنگی رخ دهد، ایران تنگه هرمز را خواهد بست. این موضوع جدیدی نبود. اما در مرحله اول تصمیم گرفته شد که این کار انجام نشود و از نگاه طرفداران این تحلیل، همین تصمیم یک موفقیت بود. برنامه‌ای که برای هدف قرار دادن ایشان مطرح می‌شد، مربوط به خردادماه بود. حتی برخی افراد نیز گفته بودند که برنامه عملیات برای ماه ژوئن تنظیم شده بود. اسرائیل قصد داشت بیت رهبری را هدف قرار دهد و آقای خامنه‌ای را تحقیر کند. من بارها گفته بودم که هدف فقط یک حمله نظامی نیست، بلکه تلاش برای تحقیر و شکستن نمادهای حاکمیت است. به همین دلیل، از نگاه این تحلیل، آقای خامنه‌ای با آگاهی و شجاعت تصمیم گرفت در محل باقی بماند. اگر در آن شرایط فاجعه‌ای بزرگ رخ می‌داد و کشور آمادگی لازم را نداشت، نتایج بسیار متفاوت می‌شد. در نهایت، طرفداران این دیدگاه معتقدند که آقای خامنه‌ای با استفاده از اطلاعات موجود، بهترین برنامه‌ریزی و تاکتیک‌ها را به کار گرفت و نتایجی که امروز دیده می‌شود، حاصل همان مدیریت است. این روند همچنان ادامه دارد. از نگاه این تحلیل، شهادت آقای خامنه‌ای باعث برانگیخته شدن مردم شد. او بارها گفته بود: «روزی که من نباشم، مردم مبعوث خواهند شد.» طرفداران این دیدگاه معتقدند که او می‌دانست مرگش می‌تواند به عاملی برای اتحاد و همبستگی ملی تبدیل شود. آن‌ها باور دارند که این تصمیم آگاهانه گرفته شد تا مردم متحد شوند و نوعی غیرت ملی شکل بگیرد. خلاصه، او عمداً ماند تا با کشته شدن خود، مردم را متحد کند و حقیقت آشکار شود. این همان چیزیست که خودش از آن با عنوان «مبعوث شدن مردم» یاد می‌شود. #شخصی

خبرگزاری شیر و خورشید

26,844 views • 3 months ago

روزنوشت، چهارشنبه پنجم فروردین ـ تهران از این خواب و بیداری‌های بی‌هدف خسته شده‌ام. این روزها انگار از خودِ زندگی هم خسته‌ام. تنها بندی که هنوز مرا به این زندگیِ بی‌امید و بی‌آینده وصل می‌کند، دریاست، تدی و کلویی مامان و بقیه بالاخره خودشان را به روستایی نزدیک شیراز رساندند. با مصیبت و ترس و راهی که انگار تمام نمی‌شد. چند ساعتی رفته بودند یک اقامتگاه تا استراحت کنند، اما پانصد متر آن‌طرف‌تر موشک زده بودند. دریا از ترس صدای مهیب انفجار که برای یک کودک چیزی شبیه رعد و برقِ آخر دنیاست، امروز لکنت داشت. خواهرم گفت از دیروز این‌طور شده… 💔💔 برادرم اما همچنان در کیش مانده. برای کمک به مردم بومی و کسانی که آنجا هستند. هر کدام‌مان انگار در گوشه‌ای از این اضطراب پراکنده شده‌ایم. فکر می‌کردم وقتی مامان این‌ها به جای امن برسند، دل من هم آرام می‌گیرد.اما حالا بیشتر تکه‌تکه شده‌ام. امروز با بی‌قراری شروع شد و حالا هم با همان بی‌قراری دارد تمام می‌شود.هر صبح با خودم می‌گویم: مگر از این بدتر هم می‌شود؟و شب که می‌شود، زیر لب می‌گویم:کاش در دیشب مانده بودم… کاش فردا نرسد. ناهار زرشک‌پلو با مرغ درست کردم. بعد تصمیم گرفتم وقتی سگ‌ها را برای پیاده‌روی می‌برم، سهمی هم برای پاکبان‌های پارک ببرم. امروز باران بود؛ از آن باران‌های دلگیر که نه آرامت می‌کنند و نه می‌توانی قدم بزنی و سبک شوی. اخبار جنگ و تحلیل‌ها نگران‌کننده است. دلم برای ایران آشوب است. به عکس‌های قدیمی‌ام نگاه می‌کنم روزهای غواصی در کیش و هندورابی و قشم و هنگام، سفرهای دریایی‌ام به جنگل‌های حرای خلیج فارس… و بی‌اختیار اشک می‌ریزم. آن سال‌ها که کارمند یک شرکت نفتی، کشتیرانی بودم، توانستم خارگ را ببینم.. ‌#خارک پر از آهو، پر از غرور. مهندس‌های نفتی همیشه شیک و مرتب بودند، حتی در منطقه عملیاتی.عطرهایی می‌زدند که عجیب با بوی سیگار هم خوب می‌شد. لاوان رفته بودم و زیباترین غروب زندگی‌ام را همان‌جا دیدم. جزایر غیرمسکونی را هم دیده‌ام؛ فارور، بنی‌فارور… پهنه خاکی آبی کشورم را از حاشیه‌ی دریا شهر به شهر طی کرده‌ام. از چارک و آفتاب و کنگ و خمیر و لنگه تا بندرعباس و بوشهر و سربندر و بندر امام و عسلویه و کنگان… دیوانه‌وار خبر می‌خوانم. و هر بار اسم خلیج فارس می‌آید، بغض بزرگی در گلویم می‌نشیند. بغضی که آمده که بماند، لعنتی نمی‌رود… مجبورم به خاطر فشارهای امنیتی خودم را سانسور کنم و روزنوشت‌ها را کوتاه منتشر کنم. حال ایران خوب نیست. حال #تهران زیبای همیشه‌بیدارمان خوب نیست. راستش را بخواهید، جنگی که وارد فاز نقطه‌زنی می‌شود، از بمباران اهداف نظامی هزار برابر کشنده‌تر است. هر صدایی که می‌آید، دیوانه می‌شوم. هر صدا یعنی برای زدن یک هدف، شاید ده‌ها انسان بی‌گناه، کودک، و آرزوهای بیشمار تکه‌تکه می‌شوند. انسجام فکری‌ام را از دست داده‌ام. دو روز است نوشته‌هایم پایان ندارند، انگار در نقطه‌ای متوقف شده‌ام. ترس، مثل غم، واقعی‌ترین و دردناک‌ترین حالت انسان است.و من حالا می‌ترسم. لیست خرید را به در یخچال چسبانده‌ام و یک مداد روی کانتر گذاشته‌ام. هر بار که از کنارش رد می‌شوم، چیزی به آن اضافه می‌کنم. خیلی‌هایشان واقعاً بی‌مصرف‌اند. خریدهای هیجانی و اضطرابی. امروز تصمیم گرفتم فردا به آسایشگاه کهریزک بروم. دوستی می‌گفت سالمندان تنها، که منتظر مرگ‌اند، از صدای انفجارها آن‌قدر ترسیده‌اند که گاهی حتی اختیار خودشان را از دست می‌دهند… دلم آتش گرفت. می‌خواهم برایشان لاک و رژ لب قرمز ببرم. موی پنبه‌ای را بلدم فندقی کنم؛ قبلاً برای مادربزرگم می‌کردم. می‌خواهم صبح تا ظهر کنارشان بنشینم. شاید میان دست‌های لرزانشان، میان لبخندهای کوتاهشان، کمی از دلتنگی و غم خودم هم آرام بگیرد حالا که دیشب وی پی ان قطع بود و امروز منتشر میکنم، از اخر شب هم اضافه کنم که چند رفیق صمیمی هم دیشب رساندم ترمینال، میروند خوی و از آنجا وان و ادامه مسیر با لبخند خداحافظی کردم، سوار که شدند نشستم کنار خیابان و برای اینهمه رنج گریه کردم مگر ما از زندگی چه میخواستیم؟ لعنت به این #جنگ لعنتی و مسببین…

Golshan

22,704 views • 5 months ago

این صدای وصیت‌گونه نیست؛ پیام مبارزی است که می‌داند ممکن است دیگر برنگردد. «اگر دیگه همو ندیدیم… هر اتفاقی ممکنه امشب برامون بیفته… حلال کن… اگه آزاد شدین، بجا من خوشحالی کنین… من خیلی منتظر این روز موندم… اگه نبودم، خوشحالی کنین، حالشو ببرین… فقط یادم کنین، جامو خالی کنین…» این سخنان، صدای یکی از معترضان است؛ دقایقی پیش از رفتن به خیابان‌ها در روز ۱۸ دی. صدایی که می‌داند شاید این آخرین شب باشد، اما باز هم می‌رود. از شب گذشته اینترنت در ایران قطع شده است. پس از تظاهرات گسترده‌ی شب گذشته، هیچ اطلاع روشنی از وضعیت مردم نداریم. در بسیاری از شهرها، خیابان‌ها در تسخیر معترضان بود؛ امواج انسانی به راه افتاده بود و مردمی با گرایش‌های سیاسی و دینی متکثر، اما با یک خواست مشترک: پایان جمهوری اسلامی، همون جوی‌ها و رودهایی که به هم پیوسته بودند، امواجی خروشان از جمعیت ایجاد کردند. دیشب، قدرت مردم را دیدیم. مردمی که حق دارند خشم داشته باشند، حق دارند عصبانی باشند، حق دارند اعتراض کنند. اما نگرانیم. جمهوری اسلامی سابقه دارد که در تاریکیِ قطع اینترنت، دست به کشتار بزند. و امروز، خامنه‌ای بار دیگر اعلام کرد که عقب‌نشینی نخواهد کرد؛ یعنی چراغ سبز برای سرکوبی خشن‌تر. اگر این صدا خاموش شد، اگر خبری نیامد، اگر کسی «نبود»… یادش کنید. جایش را خالی بگذارید. و اگر آزاد شدید، بجاى او و بجای همه عزیزانی که رفتند و بازنگشتند، خوشحالی کنید. انقلاب نوین مردم ایران، مدیون جانفشانی و شهامتی است که قسمتی از آن را شب گذشته شاهد بودیم. #اعتراضات_سراسری #نه_به_جمهوری_اسلامی #یاری_مدنی_توانا

توانا Tavaana

60,053 views • 7 months ago

اصلاح‌طلبان با آمدن به گرد پزشکیان بار دیگر نشان دادند که هیچ آبرویی ندارند و فهمشان درباره «اصلاح» حتی از سال‌های دهه ۱۳۸۰، که چیزی از اصلاحات نمی‌فهمیدند عقب‌تر هم رفته است. اتفاقاً بار دیگر این گفت‌وگو که با صدای آمریکا در سال ۹۴ درباره‌ی تحریم انتخابات داشتم دیدم، یادم آمد دعوای کهنه‌ای با پزشکیان دارم همانطور که با همه اصلاح‌طلبان و نیز با انقلابشان. در آن روزگار، مثل سال‌های قبل ما انتخابات را تحریم کرده بودیم و در اقلیت بودیم. نه تنها از سوی نظام زیر فشار بودیم بلکه بخش بزرگی از اپوزیسیون و رسانه‌ها هوادار و پشتیبانِ مشارکت مردم و انتخاب بد (یعنی نامزدهای اصلاح‌طلبان) در برابر بدتر بودند. یادم می‌آید که یکی از رسانه‌ها برای مصاحبه تماس گرفته بود و چون فهمید ما از تحریمی‌ها هستیم گفت‌وگو‌ روی نداد. در این مصاحبه با صدای آمریکا وقتی از آن بخش جامعه می‌گویم که آگاهانه تحریم را انتخاب کرده بودند مجری عامدانه - یا شاید هم ناخواسته و به خاطر سنگین بودن فضاسازی اصلاح‌طلبان - سخنم را بالعکس کرد. امروز صحبت از به هم زدن خیمه‌شب‌بازی میان جناح‌های حکومت و انتخاب تحریم انتخابات به عنوان کنش سیاسی، بسیار راحت‌تر است. زمانی سخن از تحریم انتخابات حتی در رسانه‌های برون‌مرز اقدامی خلاف جهت جریان و بی‌معنا دانسته می‌شد. مسیری که تا امروز طی شده حاصل تلاش‌های اپوزیسیون و البته بیش از آن عیان شدن فساد و ناکارآمدی همه‌ی جناح‌های حکومت است و البته اگر قدر این فرصت‌ها شناخته و دانسته نشود جامعه‌ای که درد و نیاز واقعی دارد از ما هم روی خواهد گرداند. استفاده‌ی از کارت قوم و قبیله‌بازی با استفاده از افراد فاسدی مثل پزشکیان از همان سال‌ها شروع شده بود و در این مصاحبه هم به سخنان ایران‌ستیزانه‌ی پزشکیان در کسوت نماینده‌ی به اصلاح مجلس اشاره کردم. چنان که پیش‌تر گفتم تحریم انتخابات و آگاه کردن مردم نسبت به خطر دامن زدن حکومت به قبیله‌گرایی برای پس زدن مطالبات واقعی ملت، وظیفه‌ی اپوزیسیون است. #سیرک_انتخابات

حجت کلاشی

39,112 views • 2 years ago

من بیش از یکی دو بار، مهدی خلجی را از نزدیک ندیده بودم. غالب حافظه تصویری من از او، همانی بود که بینندگان برنامه‌های خبری و تحلیلی تلویزیون‌ها داشتند. هیکلی نسبتا تنومند و حتی با کمی غبغب. تا اینکه مبتلا به سرطانی سخت شد و دیگر خبری از او نبود. مدت‌ها بعد یک روز آمده بود بی‌بی‌سی برای دیدن یک دوست. خیلی تلاش کردم که مخفی کنم که چقدر جا خورده‌ام از این همه تغییر. به شدت تکیده و لاغر. از آن تصویر سابق فقط همان لبخند باقی مانده بود که مطمئن باشی اشتباه نگرفته‌ای. شیمی‌درمانی سخت شیره جانش را کشیده بود. در اتاق خبر، بحث بر سر انتخاب کارشناسی بود که باید برای تحلیل یک خبر فوری پیدا می‌کردیم. او در گوشه‌ای دیگر با یکی مشغول صحبت درباره همان خبر بود که ازقضا دقیقا حوزه تخصص و مورد علاقه‌اش بود. وقتی فهمید گیر کارشناسیم، گفت: "می‌خواهید من بیام؟". این‌جا دیگر فقط من نبودم، که نتوانستم تعجبم را مخفی کنم. یک جوش روی صورت، یک کبودی ساده، برای خیلی از ما کافی بود که زیر بار جلوی دوربین رفتن نرویم. ولی او رفت و تا امروز هر جا که لازم دید، میدان را خالی نکرد. با این‌که تقریبا هیچ نزدیکی فکری با او ندارم، از آن روز برایش احترام خاصی قائلم. اعتماد به نفس و عزت نفسش، به گواه همینی که دارم خاطره‌اش را این‌جا می‌نویسم، "مثال‌زدنی" بود. نمی‌دانم دلیل این عوارض و نشانه‌های حرکتی این روزهایش برای چیست. ولی هر چه باشد، مطمئنا خودش از آن غافل نیست. این‌که با این حال می‌آید جلوی دوربین و این‌چنین با حرارت و نگرانی حرف می‌زند، یعنی برایش اندیشه و دغدغه‌اش از چهره و ظاهرش مهمتر است. این احساس مسئولیت احترام‌برانگیز است، فارغ از پایگاه فکری و سیاسی. ذره‌ای اندیشه و دغدغه‌مندی که پیشکش، یک ارزن انسانیت برای درک چیزی به این سادگی کفایت می‌کند. این که از اراذل و اوباش #فرقه_پهلوی می‌گوییم منظور خود خاندان نیست. منظور چنین دون‌مایگانی هستند، که تنها چیزی که در جایگاه نقد، مخالفت و حتی دشمنی، در چنته دارند، همین است. با پهلوی مخالفیم، چون بضاعت پهلوی همین است‌ که اگر بیش از این بود، تا حالا همان پایگاه فکری بارها چنین انگل‌هایی را از خود زدوده بود، یا اعلام برائت می‌کرد. آن مردمی که برای آزادی از جان مایه گذاشته‌اند، به دنبال ترمیم کرامت انسانی لگدمال‌شده‌شان هستند. اگر به دنبال اصلاح و تغییر و انقلاب هستند، مسیرشان عقب‌گرد و تنزل به حقیرترین جایگاه بدویت نیست. آن‌ها سزاوار چنین سقوطی نیستند. #از_دموکراسی_بگو #زن_زندگی_آزادی #نه_شاه_نه_شیخ

Panah Farhadbahman 🎒

110,730 views • 6 months ago