正在加载视频...

视频加载失败

من و بچه‌ها لبنان بودیم و او ، اکثرا درگیر کار و ماموریت. دنیای اطراف بچه‌ها فقط فضای عربی-لبنانی داشت؛ مهدکودک، فامیل، دوستان… همه‌چیز. اما او حتی از دور هم مراقب بود ریشه‌هایشان جدا نشود. هر بار که تماس می‌گرفت، می‌گفت: «برنامه‌های کودک فقط ایرانی ببینند.» وقتی به مرخصی...

27,996 次观看 • 11 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

در تلویزیون ملی ایران خواند. آن روزها شادی، شوق زندگی و رهایی را می سرود. بعدها که سایه سیاه رژیم جمهوری اسلامی بر وطن افتاد او همچنان خواند از وطن، غربت و آزادی. آزادی را فدای کلمه نکرد. سینه‌اش برای ایران سپر بود و می‌دانست هیچ زورگویی بر فرهنگ ایرانی غالب نشده است. او مبارزی رقصان، مشتاقانه سیاست را زندگی کرد. درد عمیق ایران را می‌دانست و برای وطن نه تنها از مال که از جان مایه گذاشت. برای او غریب بود که مردم فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی را نشناسند. برای او عجیب بود که بتوان برای وطن گریست اما به پانخاست. او درد می‌کشید از حکومت جانیان بر خاک ایران و این درد را به فریاد رسایی تبدیل کرده بود تا ما را به مبارزه بخواند برای نجات ایرانی که عاشقش بود. تمام سعی و کوشش بر این بود که در طول این راه پر از درد و رنج و غم و مشقت چیزی به بار فرهنگی مردم بیافزاید. برای آن که بیافزاید، از خود کاست و زمزمه‌ی امیدوارانه‌ی پرشور و عاشقانه‌اش در گوشمان جاوید ماند. آنچنان که خود با عشقی ناب به ایران می‌گفت «باشد که روزگار ظلم به سر آید و آفتاب برآید و حقیقت در چهره مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که به سوی آن گام برمی‌داریم. من با عشق به دنیا آمده‌ام، با عشق زندگی کرده‌ام و با عشق هم از دنیا می‌روم تا آن چیزی که از من باقی می‌ماند فقط عشق باشد.» #فریدون_فرخزاد #ملی_گرایان

انجمن ملی گرایان ایران

55,069 次观看 • 3 年前

نظریه سیاسی سیدجواد طباطبایی‌ مناظره حسن محدثی و ابراهیم صحافی‌ حسن محدثی:‌ طباطبایی را یک ایدئولوژی‌ساز می‌دانم. او علی‌‌رغم اینکه ایدئولوگ‌هایی نظیر شریعتی را نقد می‌کند، اما با ایدئولوژی دیگری یعنی ایرانشهری، پا جای آنها می‌گذارد. در این نگاه، ایران یک استثنا در کل جهان است. شاهنامه برایشان کتاب مقدس است و با استناد به آن از هویت ایرانی می‌گویند. در حالی که خود شاهنامه‌پژوهان ملی‌گرا می‌گویند حداقل شش هزار بیت به شاهنامه اضافه شده است. این چه هویت تاریخی‌ای است که حتی نتوانسته کتاب مقدسش را حفظ کند؟ حتی حافظ در این نظریه، شاعر ایرانشهری است. مواجهه با هر متنی باید روشمند و براساس شواهد باشد. آگاهی ملی را باید در میان مردم نشان دهیم. در حال حاضر، ما خودمان را ایرانی می‌دانیم، اما در قرون گذشته چنین چیزی نبوده است. مردم رعیت بودند. از زمان مشروطه، «دولت-ملت» مطرح شد. ابراهیم صحافی:‌ اندیشه ایرانشهری بحث کانونی نظریه طباطبایی نیست. مخالفانش این ادعا را درباره او مطرح می‌کنند تا هدف او را بازگشت به گذشته پیش از اسلام معرفی کنند. دغدغه طباطبایی ایران بود و می‌خواست به تجدد برسیم، اما اعتقاد داشت که نمی‌توان بدون شناخت سنت‌های خودمان، به تجدد برسیم. او باور داشت که آثاری مانند شاهنامه و دیوان حافظ را نباید صرفا نوعی داستان‌سرایی و غزل‌سرایی ببینیم. این‌ها در واقع بخشی از خاطره جمعی و هویت ایرانیان است. ملت در ایران همواره وجود داشته، اما گاهی دولت خودش را به‌دلیل تسلط بیگانگان از دست داده است. همواره اقوام، ادیان و زبان‌های مختلف در ایران نوعی مناسبات با یکدیگر داشتند و زبان فارسی از گذشته تا امروز یک زبان ملی است. از آن مناسبات تعبیر به هویت ایرانی می‌کنیم. لینک مشاهده ویدیوی کامل گفتگو در کامنت

Azad | آزاد

58,011 次观看 • 1 年前

عبدالله موحد، اسطوره کشتی ایران و جهان که ۹ اردیبهشت در آمریکا درگذشت، یکی از چهره‌‌های درخشان در تشک کشتی و بیرون از آن بود. جایگاه او با پنج مدال طلای جهانی و یک طلای المپیک در کشتی آزاد به‌مدت دهه‌ها دست‌نیافتی بود تا اینکه حمید سوریان در ۱۳۹۳ توانست رکورد طلاهای او را بشکند. اما یکی از مسائل عجیب زندگی عبدالله موحد ماجرای «ممنوع‌الخروج شدن» او بعد از المپیک ۱۹۷۲ مونیخ است. عبدلله موحد مهر ۱۳۹۰ در برنامه «به عبارت دیگر» بی‌بی‌سی فارسی گفت که ساواک با او «مشکل داشته» و به دلیل اتفاقاتی که در المپیک مونیخ افتاد «از همه ورزش‌ها محروم و برای مدتی ممنوع‌الخروج» شده بود. او سپس در آستانه انقلاب ۵۷ با بورسیه تحصیلی به آمریکا رفت و در آنجا ماندگار شد. او درباره پیشنهاد همکاری با تیم ملی کشتی آمریکا به بی‌بی‌سی گفت: ««دوست نداشتم چیزهایی را که بلدم به کسی یاد بدهم که برود و ایرانی ها را زمین بزند.» آقای موحد در ایران هم نتوانست آن طوری که می‌خواست تجربیاتش را در اختیار کشتی‌گیران جوان قرار دهد. کمیته ملی المپیک ایران و اتحادیه جهانی کشتی درگذشت او را تسلیت گفتند.

BBC NEWS فارسی

12,571 次观看 • 3 个月前

جان کیریاکو، جاسوس سابق سی‌آی‌ای و پروفایلر رضا پهلوی: وقتی در سیا بودم، وظیفه‌ام این بود، اولین کارم در سیا همین بود، این‌که برای رئیس‌جمهور، معاون رئیس‌جمهور، مشاور امنیت ملی، و وزرای خارجه و دفاع، رهبران خارجی را پروفایل کنم. وقتی قرار بود با یک رهبر جهانی کنند، ما باید یک پروفایل روان‌شناختی محرمانه از آن رهبر جهانی می‌نوشتیم. و هنوز هم تا حدی از انجام‌دادنش برای خودم لذت می‌برم. وقتی تازه استخدام شدم، کارم عملاً این بود که زندگینامه‌نویس محرمانه صدام حسین برای جامعه اطلاعاتی باشم، یعنی زندگینامه‌نویس روان‌شناختی محرمانه‌اش. و من با تیمی از روان‌پزشکان، روان‌شناسان و انسان‌شناسان کار می‌کردم تا مطمئن شویم که تحلیل‌های به‌روز و پیشرفته‌ای داریم. اولین پروفایل ما قرار است درباره مردی به نام رضا پهلوی باشد، کسی که دیروز در مراسم خاک‌سپاری لیندزی گراهام در واشنگتن حضور داشت. رضا پهلوی، ولیعهد سابق و پسر ارشد آخرین شاه ایران است. او مدت‌ها منتظر فرصت مانده بود، و تلاش می‌کرد خود را برای رهبری ایران در صورت تغییر رژیم، مطرح کند. در این کلیپ‌ها خواهید شنید که او چقدر کاریزماتیک است، و خودتان می‌توانید در باره اینکه چقدر احتمال دارد او رهبر ایران شود تصمیم بگیرید. اما بگذارید چند نکته درباره رضا پهلوی بگویم. من، نه چندان شوخی‌وار، در مصاحبه‌های پادکستی‌ام در گذشته از او به عنوان «شاهزاده دلقک ایران» یاد کرده‌ام. او در سن بسیار پایین ایران را ترک کرد، در اوایل دهه بیست‌سالگی‌اش، یعنی حدود ۲۰ سالگی، در سال ۱۹۷۹. او از سال ۱۹۷۹ تاکنون به ایران برنگشته است. او به‌شدت توسط اسرائیل حمایت می‌شود، از سوی جامعه یهودیان اینجا در آمریکا، از سوی جامعه تبعیدیان ایرانی اینجا در آمریکا. نه همه این جامعه، اما منظورم مثلاً ایرانیان ثروتمند تبعیدی در جنوب کالیفرنیا است. او در یک قصر چند میلیون دلاری در پوتوماک، مریلند یکی از حومه‌های اعیان‌نشین واشنگتن دی‌سی، زندگی می‌کند. اما او داخل بازی نیست. او هیچ‌وقت داخل بازی نبوده. از زمانی که آمریکا و اسرائیل بمباران ایران را آغاز کردند، او در چند پادکست ظاهر شده است. یک‌دو بار در برنامهٔ پاتریک بت-دیوید بود و در چند پادکست دیگر هم که در آن‌ها، به‌نوعی می‌گوید آنچه انتظار دارید بگوید؛ یعنی، بله، رژیم وحشتناک است. باید سرنگون شود. مردم ایران باید آزاد شوند. و بعد گاهی می‌گوید که او کسی است که باید ایران را رهبری کند. و گاهی دیگر می‌گوید که او کسی نیست که باید ایران را رهبری کند. حقیقت این است که و من قبلاً هم این را گفته‌ام و به خاطرش تهدید به مرگ شده‌ام. باز هم می‌خواهم این را بگویم. او از پیاده‌روی از هواپیما تا ترمینال جان سالم به در نمی‌برد اگر قرار بود به ایران برگردد. در ایران کسی او را نمی‌خواهد، هیچ‌کس. و اگر یک چیز باشد که بمباران ایران توسط اسرائیل و آمریکا انجام داده، این است که مردم ایران را متحد کرده است. نمی‌توانی به یک کشور حمله کنی، رهبران مذهبی‌اش را بکشی، بیشتر سران حکومتش را به قتل برسانی، تمام فرماندهان نظامی را به قتل برسانی. دانشمندان هسته‌ای را بکشی و بگویی، ما برای کمک اینجا هستیم. ما می‌دانیم که شما را بمباران کرده‌ایم. و ما، شب اولِ بمباران، مدرسه را منفجر کردیم و ۱۶۰وچند دختربچه از آن مدرسه را کشتیم. اما، اما ما آدم‌های خوبیم و آمده‌ایم به شما کمک کنیم. و می‌خواهیم این دست‌نشانده را، این دلقک اهل پوتوماکِ مریلند را بر شما تحمیل کنیم تا او بتواند مثل پدرش دیکتاتور شود. خب، دلیل اینکه پدرِ رضا پهلوی، محمدرضا پهلوی، اصلاً سرنگون شد این بود که یک دیکتاتور خون‌ریز و قاتل بود. و مردم از این‌که به دست ساواک، پلیس مخفی، کشته شوند، خسته شده بودند. پس رضا پهلوی قرار نیست به ایران برگردد. او قرار نیست ایران را رهبری کند. او قرار نیست هیچ نقشی از هیچ جهت داشته باشد. با این حال، جناح طرفدار جنگِ حزب جمهوری‌خواه و همچنین دولت اسرائیل فکر می‌کنند او فوق‌العاده است. یک کلیپ کوتاه داریم که می‌خواهیم از مصاحبه‌ای که رضا پهلوی دیروز با رویترز انجام داد، به شما نشان بدهیم. گذشته از این واقعیت که از نظر مشروعیت، کاملاً هرگونه مشروعیتِ باقی‌ماندهٔ احتمالی را که او فراموش می‌کند که وقتی پدرش برای نخستین بار سرنگون شد، ایران دوره‌ای از رؤسای‌جمهور مختلف را پشت سر گذاشت. حتی آن زمان هم یک یادداشت تحریریه کارتونی وجود داشت، یادم هست، در نیویورک تایمز، که در آن آیت‌الله خمینی به یک فردی با ظاهر ایرانی می‌گفت، من یک خبر خوب دارم و یک خبر بد. خبر خوب این است که، من شما را به عنوان رئیس‌جمهور ایران منصوب می‌کنم. خبر بد این است که، من شما را به عنوان رئیس‌جمهور ایران منصوب می‌کنم. چون یک چرخه‌ای از رؤسای‌جمهور ایران وجود داشت که یا هدف بمب‌گذاری یا گلوله می‌شدند. یا بازداشت می‌شدند، یا ناپدید می‌شدند، یا هر چیز دیگر. آن زمان، رژیم ضعیف بود. امروز نه. این جنگ مردم ایران را دور هم جمع کرده تا بسیج شوند. می‌دانید، آدم فکر می‌کند ما باید از جنگ عراق درسی گرفته باشیم. ما خودمان را آن‌قدر قانع کرده‌ایم که ما آدم‌های خوبیم، که اصلاً نمی‌توانیم تصور کنیم وقتی از مرزی عبور می‌کنیم، قرار نیست ما را به‌عنوان آزادکننده ببینند. قرار است ما را ببینند به‌عنوان متجاوز و اشغالگر. این اتفاق بارها و بارها تکرار می‌شود. ما نتوانستیم طالبان را شکست بدهیم. آن‌ها حتی کفش هم نداشتند. و ما را شکست دادند. ما نتوانستیم عراقی‌ها را شکست دهیم. عراق هنوز در وضعیت هرج‌ومرج است. اما فکر می‌کنیم قرار است در ایران به‌عنوان آزادی‌بخش از ما استقبال شود؟! چرا باید چنین فکری بکنیم؟ چنین فکری می‌کنیم چون مردم هیچ درکی از تاریخ ندارند. پس این دلقک اینجا، در انتظار فرصت نشسته و وانمود می‌کند که برای رهبری ایران رقابت می‌کند در صورت تغییر رژیم. من او را به احمد چلبی تشبیه می‌کنم. برای آن‌هایی از شما که احمد چلبی را به خاطر ندارند، او دلقک مشابهی بود که حقوق‌بگیر سیا بود، یعنی دولت آمریکا. و ما این نقشه واقعاً احمقانه را کشیدیم تا او را به‌محض اینکه صدام حسین را سرنگون کردیم، رئیس‌جمهور عراق کنیم. و مردم عراق گفتند، «نه، چنین خبری نیست.» خب، باز هم دارد تکرار می‌شود.

Panah Farhadbahman 🎒

50,810 次观看 • 12 天前

غلام حسین ساعدی در مصاحبه تهوع آور خود با تاریخ شفاهی هاروارد از تاجر گردن کلفت کرجی حرف میزنه که توسط حزب توده به دست پسری (که ظاهرا خود او بزرگ کرده بود) ترور میشه, و اما این تاجر گردن کلفت که بود: #محمدصادق_فاتح_یزدی (۱۲۷۷–۲۰ مرداد ۱۳۵۳)، از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران، کارخانه‌ داران و کارآفرینان ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷, او در یزد متولد شد و برای تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی به هندوستان رفت. بازگشتش به ایران نه‌ تنها آغازی بر تحولات صنعتی کرج بود، بلکه داستانی عاشقانه را نیز در دل تاریخ رقم زد. فاتح یزدی با رقیه غضنفر، که با عشق و احترام او را “#جهان” می‌نامید، ازدواج کرد. عشق او به همسرش به حدی بود که همیشه با افتخار دستاوردهایش را به نام او ثبت می‌کرد, #جهانشهر کرج, کارخانه #جهان_چیت, #روغن_نباتی_جهان و اما از همه بزرگتر “#چای_جهان” بود— یک برند چای که فاتح یزدی با الهام از لحظه‌های صمیمانه و آرامش‌بخش نوشیدن چای با همسرش خلق کرد. او باور داشت که این چای، نه‌تنها نام جهان را جاودان می‌کند، بلکه لحظه‌هایی از عشق و آرامش را به خانه‌های مردم می‌آورد. از اون نقل شده "هر فنجان چای جان، گویی قصه‌ای از عشق او و جهان را روایت میکند". فاتح یزدی، با مهاجرت به کرج و سرمایه‌گذاری در صنایع مختلف، هزاران نفر را شاغل کرد و به توسعه این شهر جان بخشید. کارخانه جهان چیت، که یکی از بزرگ‌ترین کارخانه‌های نساجی ایران بود، به‌تنهایی بیش از ۳۰۰۰ نفر را به‌صورت مستقیم استخدام کرده بود. در مجموع، صنایع و شرکت‌های زیر نظر او، از جمله کارخانه روغن نباتی جهان و چای جان، بیش از ۵۰۰۰ نفر را شاغل کرده بودند. او همچنین با ساخت محله‌های مسکونی، مدارس و بیمارستان برای کارگران، ارتباط خود را با جامعه‌ای که برای آن تلاش می‌کرد، تقویت نمود. فاتح یزدی نه‌تنها یک کارآفرین موفق، بلکه انسانی بود که عشق به خانواده‌اش الهام‌بخش فعالیت‌هایش بود. او در ۲۰ مرداد ۱۳۵۳، در حالی که به محل کار خود می‌رفت، توسط سازمان چریک‌های فدائی خلق در تهران ترور شد.

Ali Emami 👊🏼👊🏾👊 ⚡️👑⚡️👊🏿👊🏻👊🏼

29,501 次观看 • 1 年前

سخنرانی در همایش کوروش بزرگ در تورنتو جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴/۲۵۸۴ ۲۴ نوامبر ۲۰۲۵ — نام کوروش بزرگ، هنوز برای ملت ایران در جهان آبرو می‌خرد. او یادآور شکوه ایران است؛ حتی در روزگاری که سایهٔ شوم رژیمی ضدایرانی، میهن‌مان را تاریک کرده است. اما کوروش، تنها یک یادگار و افتخار تاریخی نیست؛ او پیام‌آور مسئولیتی است که بر دوش ماست. و من امروز اینجا هستم تا این مسئولیت را یادآور شوم، و بر ضرورت و فوریت آن تاکید کنم: نجات و بازپس‌گیری ایران از چنگ کسانی که آن را به پادگان امت‌گرایی و جاهلیت خود بدل کرده‌اند، و از خاکی که بیش از ۲۵۰۰ سال پیش، مَهد داد بود، بیداد را به جهان پراکنده‌اند. جای شگفتی نیست اگر جمهوری اسلامی از نام کوروش می‌هراسد، چرا که کوروش، یادآور هر آن چیزی است که این رژیم نیست: ایرانیت، انسانیت، آزادی، و رواداری. اما بر خلاف رژیم اسلامی، ما ملت ایران وارثان راه کوروش هستیم؛ قدرت را نه برای سلطه، که برای سامان و داد می‌خواهیم. کوروش در بابِل، به سربازانش گفت: «آرام گام بردارید تا در دل مردم، هراس نیفکنید.» او نخستین فرمانروایی بود که اقتدار را با مدارا در-آمیخت؛ آزادی باور و رواداری مذهبی را پاس داشت و ترویج کرد؛ و به ما آموخت که سیاست می‌تواند و باید با راستی یکی شود؛ نه با فریب. به همین سبب، جهان نیز امروز از #کوروش_بزرگ به نیکی یاد می‌کند، و آنچه در منشور جاودانه‌اش آمده، پایهٔ نظم انسان‌گرا و آزادی‌محور جهان مدرن شده است. هم‌میهنان! ایرانی بودن، فقط شناسنامه و تبار و ملیت نیست؛ بلکه مسئولیت‌آفرین نیز است: مسئولیت در برابر امروز و فردای میهن. مسئولیت پاسداری از راستی. مسئولیت به‌دست‌آوردن و نگهداری از آزادی. مسئولیت پاسداشت کرامت و عزت هر شهروند ایرانی. و مسئولیت ایستادگی در نبرد با تاریکی. امروز، دولت ایران -در کلیت خود- در اشغال اسلام‌گرایان است، و زمان، علیه ماست. هر لحظه‌ تاخیر، بهایی سنگین دارد. پنجرهٔ نجات ایران محدود است؛ و اگر از دست برود، شاید دیگر هرگز گشوده نشود. اکنون، در یکی از سخت‌ترین و تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ ایران، دیگر پرسش این نیست که چه باید کرد. پرسش این است: اگر نه اکنون، پس چه زمانی؟ اگر نه ما، پس چه کسی؟ و اگر امروز اقدام نکنیم، چه بر ایران خواهد رفت؟ اکنون، زمان گسترش گروه‌های کوچک مبارزه، و آماده شدن برای نبرد آخر است. ملت‌ها زمانی بزرگ می‌شوند که سرنوشت خود را با دستان خویش رقم بزنند، نه اینکه دیگران برایشان تصمیم بگیرند. ملت ایران نیز باید تصمیم‌ساز سرنوشت خویش باشد. سرزمین ما، شایسته شکوه و آزادی است. و این، بر عهده‌ی ماست که ایران را از این رژیم تبهکار و اهریمنی پس بگیریم. ما ملت بزرگی هستیم، و این را بارها نشان داده‌ایم: آنگاه که با فریاد #ایران_را_پس_می‌گیریم، خیزش ملی خود را آغاز کردیم. اما این مبارزه، که در دی‌۹۶، در #آبان۹۸، و در خیزش۱۴۰۱، با فداکاری فرزندان جاویدنام میهن، دستاوردهای ارزشمندی داشته، هنوز پایان نیافته است. پایان این مبارزه، روزی‌ست که ایران از چنگال جمهوری اسلامی رها شود و حاکمیت ملی به مردم بازگردد. و آن روز که ملت ما آزاد شود، جهانیان، ایرانِ دیگری را خواهند دید: ایرانی که منابعش نه برای صدور نفرت و ترور، بلکه برای پیمان‌های صلح و همکاری به کار می‌رود. ایرانی که «پیمان ابراهیم» را به #پیمان_کوروش ارتقا می‌دهد، و خاورمیانه را با رواداری و خِرَد، آشتی می‌دهد؛ چنانکه کوروش بزرگ چنین کرده بود. و آنگاه پژواک این سخن کوروش، دوباره در سپهر تاریخ، طنین‌انداز خواهد شد: «کوروش، پادشاهِ جهان، پادشاهِ اَنشان، پسرِ کمبوجیه. خدایان بزرگ، همهٔ زمین‌ها را به دست من سپردند، و من، این سرزمین را در آرامش و صلح قرار دادم.» هرودوت، تاریخ‌نگار یونانی، می‌نویسد که ایرانیان، به سبب مِهر و دادِ کوروش، او را «پدر» می‌خواندند. و در آبان ۱۳۹۵، فرزندان کوروش، از جای‌جای ایران در پاسارگاد گِرد هم آمدند و فریاد زدند: «ایران وطن ماست، کوروش پدر ماست!» اما ما، فرزندان شایستهٔ او نخواهیم بود، اگر مسئولیت خود را ناچیز بشماریم. کوروش ما را می‌خواند: برخیزید! ایران را از اهریمن اشغالگر پس بگیرید! نام ایران را بار دیگر با صلح و آزادی پیوند بزنید! و شکوه و عظمت را به میهن بازگردانید! پیش از آن‌که دیر شود؛ پیش از آن‌که ایران از دست برود. پاینده ایران

Reza Pahlavi

493,874 次观看 • 9 个月前

این ویدیو را محمدجواد اکبرین، چند روز پیش در کانال تلگرام خود منتشر کرده بود با این شرح: «سخنی با هواداران جمهوری اسلامی؛ به ویژه با بی‌وطن‌هایی که از لحظه شروع جنگ، ناگهان یاد وطن افتادند! حکومتی را که با سیاست‌های احمقانه، ظالمانه و استبدادی‌اش پای جنگ و تجاوز خارجی را به کشور باز کرد باید برانداخت…» ـ یکی از روش‌های جمهوری اسلامی در مواقع بحرانی، توسل به احساسات وطن دوستانه مردم ایران است. کسانی که همواره علیه ملی‌گرایی و میهن دوستی سخن می‌گفتند به ناگاه وطن‌دوست شده و از ایران حرف می‌زنند. کمپین‌هایی در شبکه‌های اجتماعی با همین عناوین اما به قصد حمایت از بقای جمهوری اسلامی راه‌اندازی کرده‌اند. لازم به ذکر است علی خامنه‌ای در پیام اخیر خود، کلمات «اسلام» و «قرآن» را مطلقا به کار نبرد و از «خدا» هم تنها ۳ بار یاد کرد. در مقابل، ۲۵ بار کلمه «ملت» و ۲۶ بار کلمه «ایران» را به کار برد. این سیستم فریبکار، تا آخرین لحظات به دروغگویی ادامه می‌دهد و برای بقا به هر چیزی متوسل می‌شود. #پروپاگاندا #ایران #ج_ا_یعنی_جنگ #نه_به_جمهورى_اسلامى #یاری_مدنی_توانا

توانا Tavaana

76,066 次观看 • 1 年前

محمدرضا شهبازی، مجری برنامه پاورقی شبکه ۲ تلویزیون دولتی ایران که به عنوان یک چهره حامی حکومت شناخته می‌شود، در واکنش به مقایسه وضعیت اینترنت در ایران و آزمایش اینترنت ۵جی در افغانستان و شروع استفاده از کردیت کارت‌های بین‌المللی در سوریه گفت: «اگر این چیزها اینقدر مهم است بروید همانجا (سوریه و افغانستان) زندگی کنید.» مجری برنامه پاورقی با خواندن یک توییت از پوریا زراعتی، مجری تلویزیون اینترنشنال که شرایط اینترنت در ایران را با افغانستان و سوریه مقایسه کرده بود و همچنین اشاره به یک پست از یک کانال تلگرامی که اشاره مشابهی به اینترنت در ایران داشت، گفت: «بروید سوریه با کردیت کارت از آمازون چسب پهن بخرید و زمان بمباران شیشه‌هایتان را چسب بزنید.» صحبت‌های محمدرضا شهبازی واکنش‌هایی را به دنبال داشت، از جمله رضا رشید‌پور، مجری پیشین تلویزیون ایران خطاب به او گفته: «ما هنوز هستیم» و از او به تندی به دلیل «حواله دادن مردم به افغانستان و سوریه» انتقاد کرده است. بعضی کاربران هم می‌گویند خودشان سیم‌کارت سفید دارند و از اینترنت پرو استفاده می‌کنند و به جای پاسخگویی مردم را تحقیر می‌کنند. این صحبت‌های محمدرضا شهبازی بسیاری را به یاد حرف زینب ابوطالبی، مجری دیگر تلویزیون ایران انداخته است که گفته بود «هر کس (از وضعیت ایران) ناراحت است جمع کند برود.»

BBC NEWS فارسی

11,003 次观看 • 3 个月前

مهم و فوری🔥 شاعر و نویسنده ایتالیایی درباره بازگشت پادشاهی Reza Pahlavi ایران صحبت می‌کنه و من را یاد خاطره‌ای انداخت! فیلم از صفحه ایشان: Associazione Italia-Iran اما خاطره: اوایل سال ۲۰۱۴ بود در برلین قدم می‌زدم و با تلفن صحبت می‌کردم که آقایی آلمانی جلو آمد و گفت: سلام! خوبی؟!! من هم به فارسی گفتم سلام شما ایرانی هستی؟! گفت نه! من آلمانی هستم! ادامه به آلمانی صحبت کرد و من گفتم با انگلیسی راحت‌ترم و او استاد دانشگاه بود و انگلیسی بلد بود و مکالمه به انگلیسی اینچنین گذشت؛ ایشان گفت: من پیش از انقلاب ایران بودم و کمی فارسی بلد هستم و در سفارت آلمان بودم و دکترای جامعه‌شناسی دارم(چون هم‌رشته بودیم علاقمند شدم و با ولع گفتگو را شنیدم!) ایران بهشت است! حیف از کشورتان که دست این مسلمانان وحشی است و در ادامه از زمان پهلوی و سپس آخوند، همان گفت که هم شما میدانی و هم من! سوالی به ذهنم آمد که خب راه حل چیست؟! پاسخ او شروع سفری عمیق در زندگی من بود: بروید دور پسر شاه را بگیرید! التماسش کنید! به دست و پایش بیافتید که برگردد! فقط اوست که می‌تواند ایران را نجات دهد! خب مغز من آن زمان باد داشت و مثل قشر خاکستری امروز شروع کردم خزعبلات پیچیدن که آی دوران پادشاهی تمام شده و جمهوری و فلان و خودتان را ببین و ازین جور چرندیات؛ که او ریش‌سپیدی و صبوری کرد و شنید و بی کلامی و سپس گفت: میای با هم بریم یه جای برلین؟! گفتم بریم! در محله «اشپانداو» بچه‌های برلین می‌دانند کجاست، ضلع شمالی ایستگاه اشپانداو چند هکتار باغ و جنگل است(!) گفت این منطقه را می‌بینی؟! این خانه شاهزاده فلانی آلمان است، شما خبر ندارید اما آلمان را ایشان می‌گرداند و آمریکا فقط او را در آلمان میشناسد و احزاب و این مزخرفات رولایه سیاسی را اصلا آدم حساب نمی‌کند!(زمان مرکل این حرف رو زد!) پس پسرجان؟!!! من آلمانی هستم و نه ایرانی ذی‌النفع دارم بهت میگم: برو/بروید پسر شاه را التماس کنید که بیاید! ایران حیف است؛ مردم ایران حیف است، تمدن ایران حیف است و و و آنجا مطالعه عمیق من درباره سیاست معاصر ایران شروع شد و پهلوی را شناختم و آنچه شدم که امروز می‌بینید! فقط با یک تغییر: من به پهلوی التماس نکردم! پهلوی نفر اول ایستاده بود برای وطن و سال‌ها پهلوی بود که به مردم ایران التماس می‌کرد: بیدار شوید! این‌ها ایران را بر باد می‌دهند!!! آن زمان ما مردم ایران دنبال بنفش و سبز بودیم و صدای فرزند نجیب شاهنشاه آریامهر را نمی شنیدیم، اما امروز مثل کوه پشت ایشان هستیم❤️🫂 #جاویدشاه #KingRezaPahlavi

JamesDean

26,465 次观看 • 11 个月前

🔴 تورنتو | سخنان شاهزاده رضا پهلوی در آیین بزرگداشت کوروش بزرگ شاهزاده رضا پهلوی در مراسم بزرگداشت زادروز کوروش بزرگ در تورنتو: ما قدرت را برای عدل و داد می‌خواهیم. کوروش در بابل به سربازانش گفت: «آرام گام بردارید تا در دل مردم هراس نیفکنید.» او نخستین فرمان‌روایی بود که اقتدار را با مدارا درآمیخت. آزادی‌باور و رواداری مذهبی را پاس داشت و ترویج کرد و به ما آموخت که سیاست می‌تواند و باید با راستی یکی شود. نه با فریب. به همین سبب جهان نیز امروز از کوروش بزرگ به نیکی یاد می‌کند و آنچه در منشور جاودانه‌اش آمده، پایهٔ نظمِ انسان‌گرا و آزادی‌محورِ جهانِ مدرن شده است. هم‌میهنان، ایرانی بودن فقط شناسنامه و تبار و ملیت نیست؛ بلکه مسئولیت‌آفرین نیز هست. مسئولیت در برابر امروز و فردای میهن. مسئولیتِ پاسداری از راستی. مسئولیتِ به‌دست آوردن و نگهداریِ آزادی. مسئولیتِ پاسداشتِ کرامت و عزت هر شهروند ایرانی. و مسئولیتِ ایستادگی در نبرد با تاریکی. امروز دولت ایران در کلیت خود در اشغالِ اسلام‌گرایان است و زمان علیه ما نیست؛ هر لحظه تأخیر بهای سنگینی دارد. پنجرهٔ نجات ایران محدود است، و اگر از دست برود شاید دیگر هرگز گشوده نشود. اکنون در یکی از سخت‌ترین و تاریک‌ترین فرازهای تاریخ ایران، دیگر جای پرسش این نیست که چه باید کرد. پرسش این است: اگر نه اکنون، پس چه زمانی؟ اگر نه ما، پس چه کسی؟ و اگر امروز اقدام نکنیم، چه بر ایران خواهد رفت؟ اکنون زمانِ گسترشِ گروه‌های کوچکِ مبارزه و آماده‌شدن برای نبردِ آخر است. ملّت‌ها زمانی بزرگ می‌شوند که سرنوشتِ خود را با دستانِ خویش رقم بزنند؛ نه این‌که دیگران برایشان تصمیم بگیرند. ملّتِ ایران نیز باید تصمیم‌سازِ سرنوشتِ خویش باشد. سرزمینِ ما شایستهٔ شکوه و آزادی است؛ و این بر عهدهٔ ماست که ایران را از این رژیمِ تبهکار و اهریمنی پس بگیریم. ما ملّتِ بزرگی هستیم و این را بارها نشان داده‌ایم. آنگاه که با فریاد «ایران را پس می‌گیریم» خیزشِ ملیِ خود را آغاز کنیم، مسیرِ رهایی روشن خواهد شد. اما این مبارزه که در دیِ ۹۶، در آبانِ ۹۸ و در خیزشِ ۱۴۰۱ با فداکاریِ فرزندانِ جاویدِ نامِ میهن دستاوردهای ارزشمندی داشت، هنوز پایان نیافته است. پایانِ این مبارزه روزی‌ست که ایران از چنگالِ جمهوری اسلامی رها شود و حاکمیتِ ملی بر مردم بازگردد؛ و آن روز که ملّتِ ما آزاد شود، جهانیان ایرانِ دیگری را خواهند دید. ایرانی که منابعش نه برای صدورِ نفرت و ترور، بلکه برای پیمان‌های صلح و همکاری به کار می‌رود. ایرانی که پیمانِ ابراهیم را به پیمانِ کوروش ارتقا می‌دهد و خاورمیانه را با رواداری و خرد آشتی می‌بخشد؛ چنان‌که کوروش بزرگ چنین کرده بود. و آنگاه پژواکِ این سخنِ کوروش دوباره در سپهرِ تاریخِ ما طنینی تازه خواهد انداخت. کوروش، پادشاهِ جهان، پادشاهِ انشان، پسرِ کمبوجیه: «خدایانِ بزرگِ همهٔ زمین‌ها را به دستِ من سپردند و من این سرزمین را در آرامش و صلح قرار دادم.» هرودوتِ تاریخ‌نگارِ یونانی می‌نویسد که ایرانیان به سببِ مهر و دادِ کوروش، او را پدر می‌خواندند. و در آبانِ ۱۳۹۵، فرزندانِ کوروش از جای‌جایِ ایران در پاسارگاد گرد هم آمدند و فریاد زدند: «ایران وطنِ ماست؛ کوروش پدرِ ماست.» اما ما فرزندانِ شایستهٔ او نخواهیم بود اگر مسئولیتِ خود را ناچیز بشماریم. کوروش ما را می‌خواند. برخیزید؛ ایران را از اهریمنِ اشغال‌گر پس بگیرید. نامِ ایران را بارِ دیگر با صلح و آزادی پیوند بزنید و شکوه و عظمت را به میهن بازگردانید — پیش از آن‌که دیر شود. پیش از آن‌که ایران از دست برود. پایندهٔ ایران. سپاس از تمامِ لطف و محبت و حمایت‌تان. اما دوستان، ما امروز یک شعار بیشتر ندادیم؛ آن‌هم شعارِ «آزادی» و «ایران». چرا؟ چون آن آزادی است که صندوقِ رأی را فراهم می‌کند تا آن‌موقع انتخابِ خودشان را بتوانند انجام دهند. و به نسلِ زدِ ایران که من از این پس به آن‌ها «نسلِ وی» برایِ ویکتوری می‌گویم: «نور و تاریکی پیروز است» جمعه ۲ آبان‌ماه ۱۴۰۴ #شبنامه شبنامه

شبنامه

23,241 次观看 • 9 个月前

«جهان فیلسوفان و دولتمردان بزرگی را به خود دیده است. اما در #کوروش_بزرگ ما شاهدِ ترکیبِ بی‌نظیرِ هر دو هستیم. او متفکری عمیق بود که چشم‌اندازی پیشگامانه برای بشریت ترسیم کرد: برابری، احترام و عدالت برای همه رنگ‌ها و عقاید. با این حال، او همچنین یک دولتمرد توانا بود که توانست این چشم‌انداز تاریخی را اجرا کند و شیوه جدیدی از زندگی را به مردم خود نشان دهد؛ نه فقط در کلام، بلکه در عمل. من امروز رهبران آینده‌نگر زیادی در این سو و آن سوی جهان نمی‌بینم. اما جایی هست که آنها را پیدا می‌کنم: خیابان‌های ایران. و این نباید باعث شگفتی ما باشد. چرا که هم‌میهنان من، جوانان ایران، وارثان کوروش بزرگند. آنها هستند که می‌توانند صلح را به منطقه ما بیاورند. همان‌گونه که کوروش، یهودیان را از از اسارت بابِل آزاد کرد و به آنان کمک کرد تا معبد خود را بازسازی کنند، امروز نیز ایرانیان برای رهایی از بند اسارت جمهوری اسلامی و بازسازی معبد خودمان، یعنی ایران، مبارزه می‌کنند. وقتی آنان در این راه کامیاب شوند، تردید ندارم که به مسیر خود برای بازسازی میراث کوروش و ایجاد روابط صلح‌آمیز با دوستان‌مان، چه دوستان اسرائیلی و چه دوستان عرب، در سراسر خاورمیانه ادامه خواهند داد.» بخش‌هایی از سخنرانی #روز_کوروش در مراسم رونمایی از تندیس کوروش بزرگ در «موزه دروازه هزاره» (Millennium Gate Museum) در آتلانتا با سپاس از «بنیاد دنیای درون» (World Within Foundation) و نیز «بنیاد بناهای یادبود ملی» (National Monuments Foundation)

Reza Pahlavi

415,117 次观看 • 2 年前

فولاد یک ملت، روایت ذوب آهن آریامهر شوربختانه ساعاتی پیش به صنعت فولاد ایران حمله شد. در آغاز دهۀ ۱۳۴۰ ایران عطش توسعه داشت و یکی از کمبودهای اصلی‌اش برای توسعه آهن و فولاد بود. دیگر یک چیز بر شاه و دولتمردان حوزۀ اقتصاد و توسعه مسجل شده بود: آمریکایی‌ها تمایلی نداشتند در این زمینه به ایران کمک کنند ــ و به زودی معلوم شد حتی حاضر به کارشکنی هم بودند. ایران روی نقشۀ ژئوپولتیک دنیا در جبهۀ غرب بود و طبعاً برای ساخت کارخانۀ ذوب‌آهن و فولاد به متحدان غربی مراجعه می‌کرد. اما آمریکایی‌ها نه تنها پای معامله نمی‌آمدند، بلکه می‌کوشیدند ایران را از ورود به این صنعت منصرف کنند. ایران وقتی دید آمریکایی‌ها پای کار نمی‌آیند، تلاش کرد از بانک جهانی کمک بگیرد، اما به نظر آمریکا بانک جهانی را هم از کمک به ایران بازداشت. بهتر است اول نگاهی بیندازیم به سابقۀ صنعت ذوب‌آهن در ایران... در سال‌های پایانی حاکمیت رضاشاه ایران با کمپانیِ آلمانیِ «کروپ» که آن زمان بزرگ‌ترین تولیدکنندۀ فولاد در جهان بود به توافق رسید تا یک کارخانۀ ذوب‌آهن در کرج با ظرفیت تولید سالانه پنجاه هزار تن بسازد. از بد روزگار جنگ جهانی درگرفت و کارخانه نیمه‌کاره ‌ماند. متفقین تجهیزات کارخانه را در راه ایران توقیف کردند. (بقایای ساختمان نیمه‌کارۀ این کارخانه هنوز در کرج هست.) وقتی دکتر عالیخانیِ جوان و خوشفکر در اواخر سال ۱۳۴۱ به عنوان وزیر اقتصاد وارد کابینۀ تازه‌تأسیسِ اسدالله علم شد، مصمم بود یک کارخانۀ ذوب‌آهن با ظرفیت اولیۀ سالانه ۵۰۰ هزار تن تأسیس کند. با توجه به عدم همکاری آمریکا و سابقۀ همکاری با شرکت کروپ، قرار شد مدیر شرکت کروپ به ایران بیاید تا توافقی سر بگیرد. مدیر کروپ ۲۴ ساعت قبل از عزیمت به تهران سفر خود را کنسل کرد. علیقلی اردلان، سفیر ایران در آلمان (همان کسی که در زمستان ۵۷ واپسین وزیر دربار شاه هم بود)، پرس‌وجو کرد و فهمید باز هم دست آمریکایی‌ها در میان است و مدیر کروپ را از آمدن به ایران منصرف کرده‌اند. به این ترتیب شاه به این جمع‌بندی رسید برای ساخت ذوب‌آهن از شوروی کمک بگیرد ــ چیزی که می‌توانست آمریکا را خشمگین و بیمناک کند. بدترین خبری که می‌توانست به گوش آمریکایی‌ها برسد همین بود که ایران نه تنها ذوب‌آهن می‌سازد، بلکه این کار را هم به رقیب اصلی آمریکا سپرده است! پروژۀ سختی در پیش بود. همه می‌دانستند که چنین ایده‌ای به این آسانی‌ها سر نمی‌گیرد. از طرفی شاه هرگز نمی‌خواست خودش شخصاً از شوروی درخواست کمک کند (بعید نبود خبر آن به گوش آمریکایی‌ها برسد). خرداد ۴۴ شاه به شوروی سفر کرد؛ آن زمان خروشچِف، جانشین استالین، تازه از قدرت کنار رفته بود و برژنف مرد شمارۀ یک شوروی شده بود. شوروی که مشتاق بود به هر قیمتی در ایرانِ متحدِ آمریکا جا پا باز کند، آماده بود تا به مطالبات نامنتظرۀ ایرانی‌ها تن دهد. مقامات پایین‌تر هماهنگ کردند تا خود برژنف به شاه پیشنهاد بدهد دولت شوروی در زمینۀ آهن و فولاد به ایران کمک کند. شاه هم بدون اینکه خوشحالی‌اش را از این پیشنهاد بروز دهد، پاسخ داد بررسی می‌کنیم. اما نیاز به بررسی نبود، ایران مشتاق و آماده بود. سریع یک هیئت مذاکره‌کننده در وزارت اقتصاد تشکیل شد و مذاکرات شروع شد. اما نه به این راحتی! حدود پانزده نفر با وسواس برای این مذاکرات تعیین شدند. سوابق همۀ آنها از جهت امنیتی کامل بررسی شد و موظف شدند با نهایت رازداری در مذاکرات شرکت کنند. در مدت مذاکرات نیز ــ که یک ماه طول کشید ــ محل کار و خطوط تلفن آنها دقیق کنترل می‌شد تا اطلاع دربارۀ مذاکرۀ ایران با نمایندگان شوروی درز نکند. در نهایت قرارداد برای احداث ذوب‌آهن، ماشین‌سازی و لوله‌کشی گاز در آستانۀ انعقاد بود که گویا مِیِر (Armin H. Meyer) سفیر آمریکا در ایران، بو برده بود مذاکراتی در وزارت اقتصاد جریان دارد. بی‌درنگ با معاون وزیر اقتصاد، محمد یگانه، تماس می‌گیرد و او را به مهمانی شام دعوت می‌کند. یگانه پیش از پاسخ دادن به سفیر با عالیخانی مشورت می‌کند. از این لحظه شطرنجی سرعتی میان وزارت اقتصاد و سفیر آمریکا درمی‌گیرد... با تیزهوشی محمد یگانه، هم خود او و هم دو مقام دیگر، یعنی عالیخانی (وزیر اقتصاد) و اصفیاء (رئیس سازمان برنامه) که در مذاکرات نقش داشتند، به مهمانی سفیر می‌روند. اما دو ساعت قبل از مهمانی قرارداد با طرف شوروری را امضا می‌کنند و خبر آن را به روزنامه‌ها می‌دهند. کار تمام بود! در مهمانی، عالیخانی به سفیر می‌گوید با شوروی برای ساخت ذوب‌آهن قرارداد بستیم و رنگ از رخسار سفیر می‌رود... اما تازه عالیخانی از موضع طلبکار به سفیر می‌گوید: «ما که اول از شما خیلی کمک خواستیم، خودتان کمک نکردید!» این اتفاق تغییر بزرگی در مناسبات تجاری ایران ایجاد کرد. تقریباً همۀ دولت‌های غربی فهمیدند ایران مصمم به توسعه است و از آن پس به تعبیر عامیانه، برای آمدن به ایران ناز نمی‌کردند، زیرا می‌دانستند خطر بزرگ‌تر این است که شوروی یا یکی دیگر از اعضای بلوک شرق مثل چکسلواکی یا رومانی جای آن‌ها را بگیرد ــ چنانکه برای ساخت تراکتور ایران ابتدا سراغ رومانی رفت. به این ترتیب، آنها هم یک معاملۀ خوب را از دست می‌دادند و هم بازار ایران را می‌باختند. رفتار غربی‌ها از آن پس عوض شد، اما این عصیانگری را آمریکایی‌ها تا حد زیادی به پای عالیخانی نوشتند و بعدها چوبش را خورد. عالیخانی ــ که سال ۴۱ آمده بود ــ تا ۴۸ در وزارت اقتصاد بود و دورۀ درخشانی را در توسعۀ زیرساخت‌های توسعه رقم زد. سقوط عالیخانی مجموعه‌ای از دلایل را داشت: بسیاری به او حسادت می‌کردند و برخی به دیدۀ رقیب به او می‌نگریستند. دسیسه‌های رقیبان داخلی، زیاده‌خواهی نزدیکان دربار برای کسب پروژه‌های دلخواهشان، رفتار ناسیونالیستیِ او در تجارت خارجی و در نهایت مناعت‌طبعش در نهایت باعث شد عالیخانی استعفا دهد. اما در اینجا حتماً باید از یک تکنوکراتِ کاردان دیگر هم نام ببرم که برنامه‌ریزی و اجرای بسیاری از پروژه‌های سازندگی در دهۀ چهل بر دوش او بود: محمد یگانه. قطعاً یگانه یکی از بهترین مدیرانی است که ایران به خود دیده است. یگانه متولد زنجان بود، پدر و مادرش هر دو اهل تبریز بودند (فامیل قبلی پدرش شکرچی بود). یگانه در میانۀ دهۀ ۱۳۲۰ به آمریکا رفت و اقتصاد خواند و با شایستگی و بدون وابستگی به کسی کارمند و کارشناس سازمان ملل شد. تخصص او در ابتدا نفت بود. همان زمان درگیری ایران با شرکت نفت انگلیس اوج گرفته بود و در پی شکایت انگلستان پروندۀ ایران در شورای امنیت مطرح شده بود. مصدق برای دفاع از حق ایران به آمریکا رفت. برای سخنرانی مصدق یک متنِ سیاسی و پروپاگاندیستی تهیه شده بود که بسیار ضعیف بود. محمد یگانه که در نفت تخصص داشت، با دو همکارش از سر میهن‌دوستی و بدون اینکه وظیفه‌ای داشته باشد یک متن حقوقی درخشان تنظیم کرد و مصدق عین همان متن را در شورای امنیت خواند (یگانه آن زمان ۳۰ سال داشت). وقتی نمایندۀ انگلستان پاسخ مصدق را داد، باز یگانه و همکارانش تا صبح بیدار ماندند و جواب حقوقی دقیقی برای مصدق آماده کردند (نتیجه این شد که پروندۀ ایران به لاهه ارجاع شد). یگانه در سازمان ملل می‌درخشید و در حوزۀ صنعتی‌سازی و توسعۀ کشورهای جهان سوم تخصص داشت. وقتی برای مأموریت به تونس رفت، رئیس‌جمهور تونس گفته بود یگانه از همۀ تونسی‌ها تونسی‌تر است؛ آن‌قدر که سختکوش بود و وجدان کاری داشت. اما جذب او به دولت ایران کار عالیخانی بود. پیش از آن هم در دولت مصدق تمایلاتی برای جذب او وجود داشت، اما نشد و ده سال بعد، در ۱۳۴۳ او در وزارت اقتصاد معاونت توسعه را بر عهده گرفت و در این مقام سه کار عمده کرد: تقویت بخش خصوصی، ایجاد صنایع مادر با منابع دولتی و کمک بین‌المللی و کمک به صنایع کوچک. یگانه در سال‌های بعد هم وزیر آبادانی شد و هم وزیر اقتصاد و دارایی. اما یکی از بهترین دوره‌های خدمت او در مقام ریاست بانک مرکزی بود (۵۲ تا ۵۴). او در مبارزه با فساد بسیار بی‌تعارف بود و در برابر دربار هم می‌ایستاد ــ و شگفت‌آور اذیت‌هایی است که از جانب ساواک می‌دید (پسرخواهرش در شلوغی دانشگاه پلی‌تکنیک بازداشت شده بود و ساواک وقتی فهمید آن پسر خواهرزادۀ یگانه ست، سال‌ها او را در زندان نگه داشت تا دست‌کم یک گروی خوب از یگانه داشته باشد ــ گرچه یگانه باز هم باج نمی‌داد). و در پایان، شاید باید از منظری کنایی ــ و نه خرافی ــ یادی هم از حافظ شیرازی کنیم که در سرنوشت محمد یگانه نقش مهمی داشت. محمد در اوایل دهه بیست در تهران حقوق می‌خواند. همان زمان پیشه‌وری و یارانش در آذربایجان اعلام خودمختاری کرده بودند. نصرت‌الله جهانشاه‌لو، از اعضای مهم حزب توده که معاون پیشه‌وری شد، همشهری و دوست محمد یگانه بود. او بسیار کوشید یگانه را جذب فرقۀ دموکرات کند و از او می‌خواست دادستان زنجان شود. یگانه تمایلی به همکاری نداشت، اما بابت خانواده و بستگان خود، به ویژه بابت پدرش که بورژوا و تولیدکننده بود، نگران بود. مانده بود به این همکاری تن دهد یا نه. روزی که می‌رفت درخواست جهانشاه‌لو را قبول کند، مادرش با دیوان حافظ در دست، دنبال او دوید و در تاریک‌وروشنِ دالان خانه دیوان را دست او داد. گفت تفأل زده است. یگانه غزل را خواند؛ جواب روشن بود: «گفتم که خطا کردی و تقدیر نه این بود!» تصمیمش را گرفت؛ از دادستانی انصراف داد و چندی بعد تنها راه برای رهایی از این فشار را در مهاجرت دید. این شد که در آن مسیر دیگر افتاد ــ مسیری که یک ایستگاه آن چانه زدن با روس‌ها و تأسیس کارخانۀ ذوب‌آهن بود. متن از مهدی تدینی ویدیو از منوتو

فلات ایران

64,834 次观看 • 4 个月前

‍ ✔️در سوگ بهرام ✍🏻سهند ایرانمهر درگذشت #بهرام_بیضایی ، آن‌هم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری می‌کند.گویی حلقه‌ای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوه‌ای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود. بیضایی را غالباً «کارگردان» می‌نامند، اما این نام‌گذاری، اگرچه درست، به‌شدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعه‌شناسی تاریخ‌خوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل می‌گرفت. شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورت‌بندی معنا از طریق زبان است. دیالوگ‌های او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخ‌اند. واژه‌های گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او‌ بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همان‌جاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار می‌شود. بیضایی ادبیات را نمی‌شناخت؛ در آن سکونت داشت. نثر او نثری سخت‌جان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهل‌الوصول و نه متظاهرانه. جمله‌ها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمی‌کرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست. از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید می‌کرد؛ متنی که مستقل از تصویر، قابلیت خوانده‌شدن دارد. ذهن را تکان می‌دهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر می‌سازند و بعد به‌دنبال معنا می‌گردند؛ بیضایی معنا را می‌ساخت و تصویر را در خدمت آن می‌گرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمی‌شوند؛ زیرا به زمانه‌ای خاص پاسخ نمی‌دهند، بلکه به مسئله‌ای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت می‌پردازند. نگاه او به تاریخ، نگاه ستایش‌گرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را می‌کاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش می‌شوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را می‌گیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایه‌بازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است. همین نگاه است که او را به جامعه‌شناسی تاریخ نزدیک می‌کند، بی‌آنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمی‌نوشت، ام با صحنه و دیالوگ نظریه می‌ساخت. بیضایی متواضعانه می‌گذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان می‌داد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند. اندوهِ فقدان بیضایی، از دست‌دادن یک فیلمساز نیست؛ از دست‌دادن الگویی از اندیشیدن سخت‌گیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی می‌گرفت، تاریخ را ساده نمی‌کرد و مخاطب را تحقیر نمی‌نمود و از همه مهم‌تر در این راه نه وقعی به قدرت می‌گذاشت و نه مجیز مردم را می‌گفت او‌ به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمی‌خواست؛ شریک فکری می‌خواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس می‌کنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بی‌نظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود.

سهند ایرانمهر

28,129 次观看 • 7 个月前

«آیا این سریع‌ترین و قاطع‌ترین شکست تاریخ آمریکاست؟» وقتی جرمی بوئن، سردبیر بین‌المللی بی‌بی‌سی، درباره وضعیت تازه میان ایران و آمریکا حرف می‌زند، نخستین هشدارش این است که نباید زیادی درگیر تفاوت‌های نسخه‌های افشاشده شد، چون اوضاع پیوسته تغییر می‌کند. به گفته او، آنچه اکنون روی میز است یک توافق نیست، بلکه چیزی است که از آن با عنوان «یادداشت تفاهم» یاد می‌شود. او این یادداشت را راهی می‌داند برای به تعویق انداختن همان مسائل بزرگی که دو طرف در آنها فاصله زیادی دارند: حق ایران برای غنی‌سازی اورانیوم، آینده تردد از تنگه هرمز، و حمایت تهران از متحدانی مانند حزب‌الله لبنان. نقطه کانونی تحلیل بوئن این است که توازن قوا تغییر کرده و ایران دست بالا را دارد. او می‌گوید فاصله امروز با جایی که ترامپ در ۲۸ فوریه آغاز کرد بسیار زیاد است؛ روزی که عملاً از تغییر رژیم سخن گفت و تصور می‌کرد همه‌چیز سریع رخ می‌دهد. اما به گفته بوئن، نقشه اول جواب نداد و ترامپ نه نقشه‌ای دیگر داشت و نه راه بازگشتی. حالا این آمریکاست که باید به سمت ایران حرکت کند: «این مشکل ترامپ است. او نمی‌تواند در این مورد شروط را دیکته کند»، چون شیوه دیپلماسی و جنگ‌افروزی او کارساز نبوده است. تصویر او از موقعیت ترامپ. بوئن به زبان به‌کاررفته در یادداشت هم اشاره می‌کند و به باور او اگر این متن را باور کنیم، آمریکا اصلاً شروط را دیکته نمی‌کند و ایران کارت‌های زیادی در دست دارد. در مقابل، آمریکا و اسرائیل با وجود توان نظامی عظیم، به‌خاطر نقص در راهبرد سیاسی به این نقطه رسیده‌اند. برای سنجش نتیجه جنگ، بوئن چهار هدفی را که ترامپ در سخنرانی مارالاگو ترسیم کرد مرور می‌کند. هدف اول نابودی موشک‌ها و صنعت موشکی ایران بود. به گفته بوئن نیروی دریایی ایران تقریباً نابود شده، اما گزارش‌های واشنگتن‌پست و نیویورک‌تایمز می‌گویند چیزی حدود ۷۰ تا ۷۵ درصد ذخایر موشکی ایران باقی مانده و بخش بزرگی از مکان‌های نگهداری هم دوباره در دسترس قرار گرفته است؛ پس این هدف محقق نشده است. هدف دوم خنثی‌کردن نیروهای نیابتی منطقه بود، اما به گفته او حزب‌الله با وجود ضربات سنگین هنوز می‌جنگد و شبه‌نظامیان عراق همچنان مسلح و قدرتمندند. هدف سوم برخاستن مردم و سرنگونی رژیم بود. موضع بوئن صریح است: «هیچ تغییر رژیمی رخ نداده است.» او می‌گوید این تصور که کشتن رهبر، رژیم را هم از بین می‌برد، نشانه ناآگاهی کاخ سفید از سازوکار قدرت در ایران است. به گفته او این رژیم ساختاری لایه‌لایه و به‌هم‌پیوسته دارد و بر ایدئولوژی‌ای قدرتمند استوار است که چیزهایی مانند شهادت‌طلبی را هم دربر می‌گیرد. او این هدف را دست‌بالا نیم‌امتیاز می‌داند. درباره احتمال خیزش آینده هم محتاط است و می‌گوید با وجود فشار اقتصادی و میلیاردها دلار خسارت، بیشتر مردمی که از رژیم حمایت نمی‌کنند فعلاً در خانه می‌مانند و تنها در پی زنده ماندن‌اند. هدف چهارم، که بوئن آن را مهم‌ترین می‌داند، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای بود. او یادآوری می‌کند که ایران همواره این هدف را انکار کرده، هرچند ایران اورانیوم را بسیار فراتر از سطح غیرنظامی غنی کرده. به تحلیل او، جایگاه مطلوب ایران بودن در آستانه هسته‌ای است؛ داشتن این گزینه به‌عنوان اهرم فشار. او می‌افزاید توافق برجام در سال ۲۰۱۵ محدودیت‌های سخت‌گیرانه‌ای بر غنی‌سازی گذاشته بود که ایران به آن پایبند بود، تا آنکه ترامپ آمریکا را از آن خارج کرد؛ اقدامی که به باور بوئن مسیر را به سمت جنگ کنونی باز کرد و بهای سنگینی به اعتبار آمریکا تحمیل کرد. نکته کلیدی دیگر بوئن درباره روحیه نسل تازه رهبران ایران است. او می‌گوید نسل قدیم، از جمله رهبر پیشین، محتاط بودند چون آمریکا همواره تهدید نابودی را بالای سرشان نگه می‌داشت. اما حالا به آنها حمله شده و نابود نشده‌اند، و نسل جدید با خود می‌اندیشد: «آن‌ها بدترین کارشان را کرده‌اند. ما هنوز اینجاییم.» در جمع‌بندی، بوئن به ارزیابی فیلیپس اوبراین، استاد روابط بین‌الملل، اشاره می‌کند که گفته بود اگر این متن درست باشد، «این یک عقب‌نشینی کامل از سوی ترامپ است و از نظر تاریخی سریع‌ترین و قاطع‌ترین شکست در یک جنگ در تاریخ ایالات متحده است.» بوئن می‌گوید گفتن این حرف شاید کمی زود باشد، چون جنگ ممکن است دوباره آغاز شود و محتمل‌ترین سناریو یک درگیری فرسایشی کم‌شدت است. اما تردیدی ندارد که این یک شکست راهبردی جدی برای آمریکا و به‌طور ضمنی برای اسرائیل است، مگر آنکه ترامپ بتواند توافقی رقم بزند که ایران را به جایی برساند که او می‌خواهد، نه جایی که خود رژیم می‌خواهد.

Panah Farhadbahman 🎒

31,040 次观看 • 2 个月前

ناصر تقوایی، مردی که با زندگی خود علیه سانسور به‌پا خاست. در دوران سرد و خفقان‌آور سانسور، در شرایطی که اندیشه، هنر، جامعه، سیاست و هر آن‌چه در این سرزمین وجود دارد، زیر سایه‌ خفقان و سانسور است، کمتر کسی را می‌توان یافت که همچون ناصر تقوایی با «زندگی کردن خودش»، «نه گفتن» و انتخاب «دشواری آزاده زیستن»، به نبرد با جهل و ویرانی برخاسته باشد. نه‌تنها با کلمات یا فیلم‌ها، بلکه با تمام وجودش، در برابر سرکوب فکری، ادبی و هنری ایستاد. او می‌دانست که سانسور اندیشه را به خاک می‌سپارد، و نمی‌خواست اندیشه‌اش را تسلیم‌شده و زیر خاک ببیند. تقوایی می‌فهمید که سانسور، آگاهی و حافظه یک ملت را هدف قرار می‌دهد و آن را به یغما می‌برد. به همین دلیل، با «فیلم نساختن» نقش خود را ایفا کرد. در زمانی که بیشتر مخالفان سانسور، به شکلی تن به خودسانسوری می‌دادند تا از تیغ سانسور رسمی در امان بمانند، تقوایی پرسش ساده اما مهمی را مطرح کرد: «در کجای دنیا واژه‌ها مجرم‌اند؟» وقتی از تقوایی صحبت می‌کنم، نمی‌گویم «کارگردان»، بلکه او را «درخت استوار و کهن‌سال سینمای ایران» می‌نامم. زیرا او بیشتر از آن که بخواهد فیلم بسازد، می‌خواست حقیقت را نشان دهد. حتی اگر بهای آن حذف یا خاموشی باشد. خاموشی تقوایی در سال‌های اخیر، یک اعتراض بود. او می‌توانست فیلم بسازد، اما نساخت. این خاموشی یک امتناع آگاهانه از تن دادن به سانسور بود. در شرایطی که بسیاری از کسانی که مخالف سانسور بودند، یا از کشور رفتند یا ناچار به تغییر واژه‌ها شدند، تقوایی نرفت و در برابر سانسور ایستاد. او خاموش ماند، اما خاموش نشد. ناصر تقوایی به ما آموخت که زندگی خود می‌تواند به مثابه یک اعتراض باشد. وقتی سانسور، حقیقت را خفه می‌کند، وظیفه‌ی هنرمند فقط «خلقِ اثر زیبا» نیست، بلکه «به صدا درآوردنِ خاموشان» است. تقوایی این مفهوم را به عمل تبدیل کرد و فیلم‌هایی ساخت که می‌خواستند دیده شوند، انگار هیچ مانعی وجود ندارد. فیلم‌هایی که در آن‌ نفسِ حقیقت شنیده می‌شد. او بقای خود را به خودسانسوری گره نزد. او حقیقت را در لایه‌ها قرار می‌داد؛ آن‌چه را سانسور می‌خواست بپوشاند، با زبان خود عریان می‌کرد. نگاه دقیق به جامعه، به طبقات فرودست، به رابطه انسان‌ها با قدرت، باعث شد که او همیشه در تنش با سانسور باقی بماند. تقوایی تسلیم نشد، هرچند بهای سنگینی برای این مقاومت پرداخت. تقوایی نمی‌خواست «خوب باشد»، بلکه می‌خواست «درست باشد». او می‌دانست که این درستی هزینه دارد. مرام او این بود که «اگر نمی‌توانی حقیقت را بی‌کم‌وکاست بگویی، اصلا نگو.» ناصر تقوایی با سخنانش شریان وجدان جامعه را فشار می‌داد. او هیچ‌گاه سهم خود از رنج جمعی را فراموش نکرد و در این رنج، فهمی عمیق از درد و سرکوب را داشت. وقتی می‌گفت: «ایران را دوست دارم، برای اینکه وطن منست، خوزستان را دوست دارم، برای اینکه ولایت منست، و عاشق آبادان هستم، برای اینکه زادگاه منست»، این فقط ابراز عشق به جغرافیا نبود، بلکه فریادی از تعلق، از سرکوب‌ها و زخم‌ها بود. از مقاومتی عمیق نسبت به آنچه وطن را از آدم‌ها جدا می‌کند. یکی از بزرگ‌ترین نشانه‌های مبارزه حقیقی در مواجه با دیکتاتوری، امتناع در شرایطی است که تسلیم شدن آسان‌تر است. تقوایی در مواردی از کار کردن در شرایطی که باید محتوای خود را تعدیل یا اصلاح می‌کرد، امتناع کرد. او حاضر نبود به سانسور و قدرت حاکم خدمت کند، حتی اگر این به معنای سکوت باشد. او می‌دانست هر اثری که «شکسته» باشد، به ظاهر زنده است اما در درون مرده است. چنین امتناعی، اگرچه به ظاهر خمودگی است، در باطن انفجار عظیمی است: انفجاری در جانِ تو، در ذهنِ مخاطب، و در هزاران نقطه تاریک جامعه که نوایی برای شنیدن ندارند. تقوایی نشان داد که گاهی هنرِ واقعی نه در ساختن، بلکه در نساختنِ آن‌چیزی است که تحمیل می‌شود. هنرِ واقعی در ایستادنِ کوچک اما محکم است؛ در سکوتی که پر از فریاد است. کار نکردن به دلیل سانسور، عملی که تقوایی به آن پایبند بود، شکلی از مقاومت نهفته و صدایی در تاریکی است. مقاومتی که در سکوت یک انسان ریشه دارد، شاید بی‌صداترین و خطرناک‌ترین مقاومت باشد، چون قابل حذف نیست و ریشه در جان انسان دارد. پاینده ایران ویدیو از آرتین غضنفری

Hossein Ronaghi

46,773 次观看 • 10 个月前