Video wird geladen...

Video konnte nicht geladen werden

Zur Startseite

همین‌جوری نشسته بودم، توجه‌ام به پام عضلات جلب شد. گویا یک دهه زندگی با دوچرخه اثراتی روی فیزیکم هم داشته. من همیشه آدم لاغر و مارمولکی‌ای بوده‌ام و هستم البته ولی دوچرخه‌سواری خیلی به ورزیده نگه داشتن و سلامت بدنم کمک کرد. پیشنهاد می‌کنم.

63,352 Aufrufe • vor 2 Monaten •via X (Twitter)

0 Kommentare

Keine Kommentare verfügbar

Kommentare vom Original-Post werden hier angezeigt

Ähnliche Videos

گفتید چرا کار نمی‌کنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟ و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دل‌نشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار می‌کنم. در کارواش کار کرده‌ام. با دوچرخه غذا تحویل داده‌ام. الان گاهی تراکت پخش می‌کنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خسته‌ام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم می‌گویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی می‌توانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو می‌روم. اکثر اوقات هم نمی‌توانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطه‌ور هستم تا شب شود. ساده‌تر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه می‌رود. سعی می‌کند به جایی که در آنجا راه می‌رود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درخت‌ها، شاخ و برگ‌ها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیبایی‌های دنیا را ببیند. روی پوست درخت‌ها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرنده‌ها را گوش کند و ساعت‌ها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه می‌رود. چون می‌داند، جایی که راه می‌رود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده می‌شود به پایین. حالا من گاهی صبح‌ها سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول می‌کنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کرده‌ام، فرو می‌روم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین می‌دهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبه‌ای وجود دارد که آدم‌ها اگر دوست داشته باشند می‌توانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار می‌کند، بیاید و آنها را جمع‌آوری کند و بین فودبانک‌های مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریه‌ای‌ها. سودانی‌ها. هندی‌ها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمی‌شناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشته‌ام و با آنها همخانه بوده‌ام و بهترینشان محند بود که سوریه‌ای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانش

Amir Kalhor

60,796 Aufrufe • vor 1 Jahr

بار 8 عددی هیوندای النترا از مبدا چین به بندر انزلی هفته پیش با کمک خانوم فاطمه بزرگوار 🎒•| فـآطِـمِــهـ |• که خیلی هم اذیتشون کردیم انجام شد و ایشالا به سلامت برسه به دست مشتری مدل 2026 تیپ الیت GLX قیمت بدون پلاک 15500 دلار البته فقط یکدونه مونده از این بار ایشالا از هفته بعد تامین قطعه و (ماشین برای مناطق آزاد) از مبدا چین و عمان و امارات در بستر وبسایت انجام میشه ارسال قطعه از عمان 1 تا 3 روزه انجام میشه از امارات 2 تا 4 روزه از چین هم بین 6 تا 10 روز اطلاعات ارتباطی نماینده های مناطق مختلف داخل و خارج ایران هم در بستر وبسایت قرار میگیره که عزیزان به صورت مستقیم ارتباط بگیرن خودم هم از عمان درخدمتتون هستم در مورد واردات خودرو به مناطق آزاد هم از ابتدای شهریور واردات شخصی بسته میشه و فقط شرکتی انجام میشه که شرکت های فعال مناطق باید فروش انجام بدن که بنده خودم در منطقه آزاد مازندران با محوریت ساری و نوشهر در خدمتتون هستم تا پلاک گذاری و تحویل تمام پروسه در وبسایت انجام میشه و قابل پیگیری به هرحال قطعه و خودرو خواستید در خدمتتون هستیم درضمن قسمتی از درآمد خالص صرف پروژه های تحقیق و توسعه ای میشه که در آینده به اطلاعاتون میرسونم.

Sadjaad

15,448 Aufrufe • vor 2 Monaten

وقتی این ویدئو دست بدست می‌شد،کابل بودم،اولین بار بود دسته جمعی و گروهی در فضای مجازی فحش میشنیدم،و محکمه های صحرایی حامیان شریعت را نگاه میکردم… من معترض خودم را همیشه یک فرد نه ،یک ملت حس می‌کنم، هیچ وقت از تنهایی نترسیدم، روزی در خیابان افغانستان در مقابل تفنگ طالب و مکتب طالبانی این چادری را لگد مال کردم.دختران بود دستم را میگرفتند که «نکن»اما هیچکس مانع من نشد،نه دختر ترسو وجودم،نه دختران سنتی کنارم و نه طالب و نه اینکه من از یک خانواده مذهبی هستم. اگر امروز طالب به زور شلاق این زندان سیار را همانند رژیم اول شان نمیوانند به تن تان کند.«پس قربانی خیابان ها را با فحش،تحقیر،شکنجه،زندان فراموش نکنید» این حرف را یکبار به زنی که مدیر در ریاست چهل طالبان بود هم گفتم.نه چادری داشت و نه با محرم از خانه بیرون می‌شد. تعداد زیاد تان مصروف خریداری نقاب سیاه و چادری بودید،اما من به فکر اعتراض و سوختاندنش.تعداد زیاد تان سراسیمه به میدان هوایی،رفتید..اما ما کوشش کردیم سرزمین داشته باشیم که در آن بتوانیم نفس آزاد زنانه بکشیم.و همیشه در مقابل مکتب طالبانی تان هم حضور دارم،و همه بداند چهره حقیقی افغانستان تنها شما پیروان مونث و مذکر شریعت هیبت الله نیستید. اشتباه میکنید که همانند بدن یک زن حتا یک سرزمین را هم مال شخصی جهاد،شریعت خود میدانید. #FreeAfghanistan

Zarmina Paryani

83,855 Aufrufe • vor 2 Jahren

قدیما یه تلویزیون (یخچال، ماشین رختشویی، هر جور دستگاهی) می‌خریدی، سی چهل سال کار می‌کرد، آخ نمی‌گفت. این تلویزیون رو اوائل آوریل امسال خریدم. دیروز روشنش کردم، وضعش این بود. مسلماً ضمانت خرید داره ولی آخه چرا دستگاه به این نویی باید چنان خراب بشه که من مجبور بشم دربه‌در بیفتم دنبال گارانتی و پس دادن و نو خریدن و مکافات؟ دم اون مأمور شرکت حمل و نقل گرم که وقتی خواستم جعبه‌اش رو هم بدم ببره، گفت نگه دارین. اومدیم و پس‌فردا خراب شد. اون وقت آمازون ازتون بسته‌بندی اصلش رو می‌خواد و اون وقت خر بیار و باقالی بار کن. من هم گفتم جهنم، این همه آت آشغال تو انباریه، اینم روش. امشب چنان آکبند بسته‌بندیش کردم که با موقع ارسالش مو نمی‌زنه. حتی پیچ‌های پایه‌هاش رو هم گذاشتم توی یه پاکت فسقلی پلاستیکی و چسبوندم به همون فرورفتگی مخصوصش تو یونولیت داخل کارتون. فردا میان می‌برنش‌ و یکی دیگه باید سفارش بدم. فقط نمی‌دونم اصلاً تلویزیون لازم دارم یا نه. من مال اون نسلی هستم که با دستگاه تلویزیون توی پذیرایی بزرگ شده و بهش به عنوان یکی از وسایل اصلی خونه خو گرفته. به ندرت روشنش می‌کنم ولی نبودنش هم یه جوری عجیبه.

Atosa

13,487 Aufrufe • vor 1 Monat

🔴 #ویژه - همچنان ادامه غیبت صغرا یا کبرای #رهبر_سوم رهبر انقلاب اسلامی 🔻همانطور که پیش بینی میشد بمباران‌ها و تهدیدهای اخیر آمریکا و رییس جمهور آن، که ممکن است در اشکال گوناگون ادامه یابد یا بصورت معنی دار متوقف شود به استمرار غیبت سید مجتبی خامنه‌ای که از زمانی که به عنوان رهبر معرفی شد هیچ نشانه و حتی صوت و تصویر یا یک کاغذ با امضا و دستخط او منتشر نشده و احکام و حتی پیام‌های تشکر او بوسیله تایپ و امضای غیر زنده است؛ دامن زد و توجیه پذیر 🔸 بنحوی که سید مجتبی خامنه‌ای در هیچ یک از مراسمات تشییع و تدفین رهبر سلف و پدر و به نام گذاری وی، قائد خود، حتی امروز در آستان قدس رضوی شرکت نکرد و نماز را خود اقامه نکرد و به هیچ یک از مراجع تقلید نیز برای اقامه این نماز اقتدا نکرد. 🔸 گرچه ممکن است بعدها فیلم و عکس‌هایی هم منتشر شود که مثلاَ او با چهره مبدل در این مراسمات شرکت داشته است. البته در حرکتی بسیار قابل تامل بر خلاف اعلام قبلی که آیت الله حسین نوری همدانی اقامه نماز خواهد کرد؛ وصی آیت الله؛ سید مصطفی خامنه ای با تحصیلات عمیق و تدریس حوزوی ودوری از مسئولیت های سیاسی و عدم دخالت موثر در امور دفتر رهبر دوم اقامه نماز را عهده دار شد. 🔸 بهرحال امت #مبعوث_شده به تعبیر رهبر دوم، تاکنون #تعبدا و با اعتماد به مسئولان حکومتی و بویژه شهادت #دکتر_مسعود که از دیدار یک ساعت و نیم خود با وی گفت، «امام و ولی مطلقه فقیه و فرمانده کل قوای خود» را پذیرفته است. 🔸 در حالیکه حتی سردار وحید شاهچراغی (احمد وحیدی) هم ضرورت دل گرمی و اقناع سلسله مراتب فرماندهی را درک و خود را برای پایان دادن به شایعات با همه خطرات در معرض عام قرار داد و دیگر فرزندان آیت‌الله و داماد وی و مسئولان دفتر او مانند #سید_علی_مقدم (باستثناء #سید_علی_اصغر_حجازی) در مراسمات شرکت کردند. 🔸 باید حکومت پاسخ مقنع به «امت مبعوث شده» و دنیای بین الملل بدهد 🔻و پیش از این نیز در یادداشت جداگانه نوشتم: 🔸اداره کشور پهناور و حساسی مانند ایران نیاز به #زعیم بصورت واقعی و مقتدر با اعمال نظارت و امر و نهی مرتبط با آن دارد و اداره کشور با پیغام و پسغام و کاغذ نوشتن، آن هم بصورت غیر زنده قاعدتاً ممکن نیست. 🔸 البته #صلاح_مملکت_خویش_خسروان_دانند

AbdiMedia | عبدی مدیا

43,427 Aufrufe • vor 2 Monaten

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سال‌هاست منو رها نمی‌کنه. هر وقت دلتنگ می‌شم، هر وقت می‌ترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی می‌گردم که می‌دونم جای دیگه پیدا نمی‌شه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکت‌تر از همیشه بود. طلافروشی‌ها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازه‌ها خلوت، فروشنده‌ها نشسته و منتظر، با نگاه‌هایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروش‌ها هنوز نفس می‌کشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گل‌ها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شب‌بو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو می‌آید و دل آدم را آرام می‌کند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگ‌های خیس گل ها زیر پا له می‌شدند و اگر حواست نبود، یک لحظه می‌لغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همان‌جا، سر جایش بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، نذری‌فروش‌ها، نمک‌فروش‌ها، آن‌هایی که صدا می‌زدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. کنار ورودی، تره‌بار کوچک پر از ماهی‌ و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید می‌داد. میوه‌فروشی‌ها مثل همیشه برق می‌زدند، ترشی‌فروش‌ها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی می‌خریدند، سیر می‌خریدند، همه جا بوی سیر می‌آمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمی‌داد، شاید چون همه چیز بوی عید می‌داد، حتی غم‌های این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیده‌اند با هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند. سال‌های نو، خنده‌ها، شلوغی‌ها، خریدها، هیجان‌ها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو می‌رود. رسیدم به آب‌انار‌فروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آب‌نار خنک درست می‌کند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که می‌خوری، می‌فهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، چشم در چشم می‌شدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل می‌شد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه می‌دانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده‌ هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی‌ کردیم..

Golshan

31,832 Aufrufe • vor 6 Monaten

رسوایی پی درپی رضا پهلوی جبهه ملی شاخه خراسان طی اطلاعیه ای اعلام کردند :زنده یاد خسروعلیکری« جمهوری‌خواه و ملی‌گرا بود» جبهه ملی دراین اطلاعیه درمورد شعار های به نفع بچه شاه درمراسم بوسیله لباس شخصی های حاضر درصحنه نوشت«از لحظات ابتدایی مراسم هفتم دکتر علیکردی در روز ۲۱ آذرماه، گروهی اندک ولی منسجم و سازمان‌یافته با برنامه‌ریزی قبلی، با دادن شعارهای سلطنت‌طلبانه و توهین به خانواده و نزدیکان دکتر علیکردی، اقدام به متشنج کردن فضا و برهم زدن نظم مراسم نمودند.» این اطلاعیه تاکید میکند. «هماهنگی کامل آنان با نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی » داشتند. این اطلاعیه همه دروغ پردازیهای رضا پهلوی و رسانه های حامی سلطنت از جمله ایران اینترنشنال و من وتو و ایندیپندنت فارسی و ...را بر ملا میکند. بله شیخ وشاه دو روی یک سکه هستند. نتیجه : - رضا پهلوی با شیادی تلاش کرد که خسرو عیلکردی را سلطنت طلب نشان بدهد و پایگاه اجتماعی برای خودش دست و پاکند ولی رسوا شد . قبلا با امید سرلک و قبل تر از آن هم با مجید رضا رهنورد همین کار را کرده بود. مجید رضا رهنورد دو تن از بسیجی های جنایتکار را که برای دستگیری خواهرش آمده بودند را به سزای اعمالشان رسانده بود. درحالی که استراتژی رضا پهلوی مبارزه مدنی است و بارها گفته است که خشونت یعنی کشتن بسیجی و سپاهی مرزسرخ من است. -بار دیگر ثابت شد که پایگاه رضا پهلوی بسیجی ها و پاسداران و لباس شخصی های جنایتکار است. او از این جنایتکاران به خاطر دادن شعار به نفع خودش تشکر کرد و آنها را نیروهای خودش معرفی کرد. -بار دیگر ثابت شد که پرسنل پروژه «همکاری ملی» ، «گارد جاویدان» رضا پهلوی ، همان پاسداران و بسیجی ها و لباس شخصی ها هستند .آنچه درمشهد اتفاق افتاد اولین عملیات «گارد جاویدان» رضا پهلوی بود . گاردجاویدان مساویست با لباس شخصی و بسیجی و پاسدار جنایتکار #نه_شاه_نه_شیخ

Mohsen Abbasi

10,935 Aufrufe • vor 9 Monaten

هنر سنگ بودن؛ ترامپ و برند شکست ناپذیری که هرگز ترک نمی‌خورد! نوع ری اکشن #ترامپ در این ۱۲ ثانیه به اندازه یک ترم روانشناسی سیاسی، مدیریت بحران و برندسازی نکته در خودش داره. به نظرم اگر به این کلیپ دقت کنیم چهار تا پیام منحصربه‌فرد و فوق العاده رو می تونیم ازش برداشت کنیم؛ 1️⃣ سیگنال تسلط: ترامپ لحظه برخورد میکروفون به جای عقب کشیدن سر و پلک زدن سریع حالتی ایستا و سنگی به خودش میگیره یعنی در شرایط غیرمنتظره کمترین میزان پاسخ آمیخته با وحشت و بیشترین میزان تسلط بر موقعیت رو نشون میده! 2️⃣ مجسمه در طوفان: مهمترین تفاوت رفتار یک مجسمه سنگی و یک پرچم در طوفان چیه؟ بی حرکت موندن مجسمه و القای استحکام و ایستایی. برند شخصی ترامپ همیشه با تزلزل ناپذیری و استحکام گره خورده و این ری اکشن مسلط ترامپ مانع ترک خوردن این تصویر محکم و شکست ناپذیر شد. 3️⃣ نگاه مرد آلفا: نگاه ترامپ بعد از برخورد میکروفون به صورتش هم خیلی جالب بود. نگاه اکثر ما در این شرایط به میکروفون یعنی ابژه منحرف میشه ولی نگاه ترامپ به جای میکروفون به خبرنگار یعنی سوژه خیره موند.یعنی حرکت میکروفون نتونست کانون تمرکز ترامپ رو به هم بزنه! 4️⃣ شوخ طبعی : در لحظه برخورد میکروفون و پس از نگاه خیره به خبرنگار ابروهای ترامپ به حالت طنزآمیزی بالا میره. آمیزه ای از تسلط، شوخ طبعی و نگاه از بالا که انگار داره میگه واقعا؟! همش همین بود؟! 🟥 در نهایت ترامپ ثابت کرد تو عصر کلیپ‌های ۱۰ ثانیه‌ای ولو شده در شبکه های اجتماعی، یک پلک نزدن به موقع، می‌تواند بیش از یک سخنرانی یک ساعته، تصویر مرد قدرتمند و پولادین رو تو ذهن هواداران، رقبا و دشمنانش تثبیت کنه!

Ali Bornaei

53,806 Aufrufe • vor 7 Monaten

🟥ما همه اشتباه کردیم، جمهوری اسلامی با این جنگ ساقط نخواهد شد، فقط ایران نابود می شود. دوستان عزیز، مخالفان محترم و حتی دشمنان گرام، زمان آن رسیده که همه ما با حقیقتی تلخ و گزنده روبرو شویم. هیجانات ناشی از کینه و خشم دی ماه و حذف سریع خامنه‌ای و سران نظامی و امنیتی و سیاسی و تیترهای داغ خبری، چشمان بسیاری از ما را بر واقعیت‌های روی زمین بسته بود. بیایید تعارف را کنار بگذاریم، محاسبات ما غلط بود. خیلی هم غلط بود و دود آن به چشم همه رفت و بیشتر هم خواهد رفت، از مردم مظلوم ایران و مردم سایر کشورهای منطقه تا دیاسپورای با شرف و از مردم بقیه نقاط جهان که درگیر کمبود و گرانی و سختی خواهند شد تا احزاب سیاسی و سیاستمداران که مسبب این وضع شناخته خواهند شد. 1⃣ توهم فروپاشی با حذف سران از دونالد #ترامپ و استراتژیست‌های کاخ سفید گرفته تا سران اروپایی، تحلیلگران پرطمطراق ماهواره‌ای و حتی بسیاری از مردم عادی من جمله خود من، همگی در یک تله محاسباتی مشترک افتادیم. تصور این بود که با حذف فیزیکی مهره‌های کلیدی، زدن فرماندهان ارشد سپاه و یا حتی خروج #خامنه‌ای از صحنه، ساختار قدرت در ایران مثل یک خانه پوشالی فرو می‌ریزد. اما واقعیت سخت نشان داد که ساختار امنیتی نظامی جمهوری اسلامی، پیچیده‌تر و مستحکم تر از آن است که با حذف رهبران اصلی و فرماندهان نظامی و امنیتی و حتی ضربات نظامی تمام عیار از هم بپاشد. فکر همه چیز از سالها قبل شده بود. جنگ نه تنها باعث فروپاشی آنها نشد، بلکه معادلات را به سمت انسداد عمیق تر، تصاعد تنش و البته قدرت گرفتن بیشتر نظام جمهوری اسلامی پیش برد. 2⃣ چه کسانی هنوز به معجزه جنگ دل بسته‌اند؟ علیرغم تمام شواهد، هنوز سه گروه بر طبل توخالی توهم سقوط با جنگ می‌کوبند. 🔸اول، مسخ‌شدگان و کم هوشان رسانه‌ای، کسانی که شبانه‌روز تحت بمباران خبری دو شبه رسانه و تلویزیون‌ فارسی‌زبان خاص هستند، رسانه‌هایی که برای جلب کلیک و بیننده، از جنگ یک انیمیشن ساده برای مخاطب ساده لوح و کم هوش خودساخته‌اند و طوطی وار به رویا فروشی برای رعیت رسانه ای ادامه می دهند. 🔸دوم، طرفداران یک فرقه سیاسی خاص، عقب ماندگان سیاسی و زامبی های اخلاق ستیزی که حیاتشان در گروی هرج‌ومرج و ویرانی است و تصور می‌کنند بر روی ویرانه‌های ناشی از بمب، برای آن‌ها و رهبرشان در ایران فرش قرمز پهن خواهد شد. 🔸سوم، رویافروشان حرفه‌ای، تحلیلگرانی که نان شب خود را از راه تحمیق مخاطب درمی‌آورند. کسانی که با شعارهای توخالی مثل کار تمام است و فلانی در راه است، سال‌هاست برای خود دکان ساخته‌اند و به جای تحلیل، امید کاذب می‌فروشند و برای لقمه ای نان حتی از اینکه هر روز بیشتر از قبل شبیه یک دلقک ارزان قیمت شوند هم ابای ندارند. 3⃣ واقع‌بینی، تنها راه نجات باقی‌مانده. چه باید کرد،‌چه می توان کرد؟ اگر واقعاً دل‌سوز ایران هستیم، باید از فضای فانتزی خارج شویم و بر روی سه محور حیاتی تمرکز کنیم. 🔹اول، توقف فوری جنگ، پیش از آنکه زیرساخت‌های ملی، نیروگاه‌ها و سرمایه‌های تمدنی ایران به کلی نابود شود، باید برای صلح و پایان درگیری فشار آورد. ویرانی ایران، هیچ برنده‌ای در میان ملت نخواهد داشت. 🔹دوم، جلوگیری از انتقام‌گیری داخلی، در فضای جنگی، اولین قربانی مردم داخل هستند. باید به هر طریق ممکن مانع از آن شد که جمهوری اسلامی نارضایتی‌های انباشته را به بهانه شرایط جنگی، با سرکوب خشن و انتقام‌گیری از مردم عادی پاسخ دهد. 🔹سوم، صیانت از زیست انسانی، تلاش برای تضمین رسیدن دارو، غذا و اقلام اساسی به دست مردم و پافشاری بر تداوم فعالیت زیرساخت‌های حیاتی مانند آب، برق و بهداشت به هر طریق ممکن از جمله بسیج جهان برای جلوگیری از فاجعه انسانی. 4⃣ تنها برنده این جنگ نتانیاهو بود، نه حتی اسراییل یا مردمش نتانیاهو از اول می دانست این جنگ باعث سقوط جمهوری اسلامی نخواهد شد ولی این توهم را به ترامپ فروخت( یا با اسناد اپستین معامله کرد؟) و رهبر خودخوانده دوران مثلا گذار را هم با رویافروشی رام و دست آموز کرد و در آخر هم به هدفش که نابودی زیرساختها و توان جمعی ایران و سد کردن راه توسعه کشور تا ده ها سال آینده بود رسید. 🟧و در نهایت، خلاصه کلام من این است. ما همه اشتباه کردیم از ترامپ تا تحلیلگران حرفه ای و من و شمای مردم عادی! سقوط یک سیستم سیاسی با بمب و موشک خارجی، اگر هم ممکن باشد که درباره جمهوری اسلامی نیست به معنای دموکراسی،‌رفاه و آزادی نیست، به معنای سوریه‌ای شدن است. زمان آن است که از رویاپردازی دست بکشیم و برای بقا و نجات ایران در دنیای واقعی تلاش کنیم.

Ali Bornaei

498,820 Aufrufe • vor 6 Monaten

از جمعه ساعت حدود ۳ #تهران چند ساعت مانده به تحویل سال رفتم خیابان #گاندی گاندی همیشه برای من تکه‌ای از نوروز بود، تکه‌ای از آن شلوغیِ دلنشینِ قبلِ عید که مرض تهران گردی عیدم را در دل خودش جا میداد. یادم می‌آید همین روزها و ساعت‌ها جای سوزن انداختن نبود، مردم شانه به شانه راه می‌رفتند، دست‌ها پر از کیسه و چشم‌ها پر از ذوق. پارچه‌فروشی‌ها مثل جعبه‌های رنگیِ بی‌انتها بودند، از تکه‌پارچه‌های رومیزی تا تورهای ظریف، از پارچه‌های گل‌دار تا ساتن‌های براقِ مهمانی. زن‌ها پارچه‌ها را با حوصله لمس می‌کردند، روی دستشان می‌کشیدند، نور را از میان بافتش رد می‌کردند و درباره سفره‌ی عید حرف می‌زدند. همه موها را رنگ زده بودند، ناخن‌ها ترمیم شده بود و صورتها قرمزی اصلاح با بند داشت… خانواده‌ها اینجا برای نوعروس ودامادها عیدی پارچه میخریدند و طلا… چقدر انسان پیچیده پ عجیب است، حالا که مینویسم و ذهنم در مقایسه غرق شده انگار آن خاطرات برای ۳۰ سال پیش هستند… پاساژ گاندی با آن راهروهای باریک و مغازه‌هایی که همیشه پر از آدم بود، کافه‌های کوچک و گربه های تپل بچه پرو و بچه های ساختار شکن که نماد شجاعت بودند، برای خودش دنیایی داشت. عیدها بوی خاصی در هوا می‌پیچید، ترکیبی از عطر و ادکلن مردم، پارچه‌ی نو و شیرینی، و آن بوی وانیلِ شیرینی‌های پنیری قنادی گاندی که انگار در حافظه‌ام حک شده. همان‌جا وسط شلوغی یک جعبه شیرینی می‌گرفتیم و طعمش می‌شد بخشی از نوروز ولی در خانه ما به نوروز نمیرسید و آخرش همان شیرینی نخودی های سفت که آب دهان را میدزدید سهم سفره هفت سین میشد… گاندی برای مردم خرید نبود، پاتوق، قرار، دیدن آدم‌ها و حای چشم و هم چشمی بود… رنگ سال را پارچه فروشی‌ها پیدا میکردیم.. بعضی‌ها فقط برای قدم زدن می‌آمدند، برای گم شدن در جمعیت و حس کردن اینکه زندگی جریان دارد. اما امروز، در همان خیابان بودم و سکوت مثل لایه‌ای سنگین روی همه‌چیز نشسته بود. پارچه‌فروشی‌ها همه تعطیل بودند، خیابان بی‌جان به نظر می‌رسید، تورها از پشت نرده غبارگرفته مغازه ها آویزان بودند و دیگر رویایی نمی‌ساختند. پاساژ گاندی ایستاده بود، اما خسته، انگار سال‌هاست کسی به آن زندگی نداده. رفتم جلوی همان قنادی، همان‌جایی که همیشه بوی وانیل در هوا می‌پیچید. امروز حتی بوها هم کم‌رنگ شده بودند. ایستادم و به ویترین خیره شدم و سعی کردم آن شلوغیِ قدیم را به خاطر بیاورم، آن لحظه‌هایی که آدم‌ها با شوق برای رسیدن به عید عجله داشتند. حالا گاندی شبیه جایی شده که ساکنانش آرام آرام از آن فاصله گرفته‌اند. من راه می‌رفتم و با هر قدم بیشتر در خاطره فرو می‌رفتم، در صدای فروشنده‌ها، در چانه‌زدن‌ها، در خنده‌هایی بی‌دلیل. حالا فقط من مانده‌ام و خیابانی که بیشتر از همیشه به گذشته شباهت دارد، و تهِ این سکوت یک حس سرد نشسته.. حسی مثل بعضی چیزها و حال‌وهواها که در زمان می‌مانند و دیگر تکرار نمی‌شوند… #جنگ

Golshan

44,480 Aufrufe • vor 6 Monaten

من #برهان_کرمی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱. سی و دو سالم بود، متولد ۶ آبان ۱۳۶۹. فرزند محمود و آمنه بودم. در سال ۱۳۹۵ وقتی ۲۶ ساله بودم ازدواج کردم و صاحب یه فرزند دختر خردسال بنام بارین بودم. کُرد اهل سنت، اهل روستای چروسانه و بعد از ازدواج ساکن روستای یوزیدر از توابع شهرستان کامیاران در استان کردستان بودم. توی روستامون همزمان با درس خوندن به کشاورزی و دامداری هم‌ مشغول بودم، تا مقطع دیپلم درس خوندم. بعد از ازدواج و نقل مکان از زادگاهم شغلم کارگر گچکار بود. به فوتبال و کوهنوردی علاقه داشتم. اصولا انسانی بودم زحمتکش با پشتکار زیاد و مردم دوست که اگه کاری برای کسی از دستم برمیومد کوتاهی نمیکردم و به حقوق مساوی زن و مرد هم معتقد بودم. بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱، در جریان اعتراضات گسترده ای که در کردستان شکل گرفت، روز ۲۴ آبان تو کامیاران نیروهای سرکوبگر وحشیانه چند نفرو با شلیک گلوله جنگی کشتن که یکی از اونا #فواد_محمدی بود. روز ۲۵ آبان بود، اعتصابات عمومی تو کردستان شروع شده بود، من ساعت شش صبح برای دو ساعت عازم محل کارم شدم ولی بعد به منظور همبستگی با اعتصابات برگشتم خونه. ساعت ۱۲ ظهر بود که منم مثل خیلی از همشهریام برای دلجویی از خانواده فواد روبروی منزلش تو کامیاران محله فرهنگسرا، خیابون «زرنه» جمع شدیم. دو بار با همسرم تلفنی صحبت کردم و گفتم بزودی برمیگردم خونه. مزدورای حکومتی بهمون حمله ور شدن و تیراندازی میکردن، ناگهان من هدف شلیک گلوله جنگی در ناحیه سرم قرار گرفتم، غرق در خون افتادم کف خیابون و جابجا کشته شدم…. ساعت ۳ وقتی همسرم تماس گرفت دیگه جواب ندادم. بعد از چند تماس یه مرد ناشناس جواب داد و گفت که من پام تیر خورده و بردنم بیمارستان سینا. خانوادم خودشونو سریع به بیمارستان رسوندن و با قسم و التماس و نشون دادن عکس من بابت شناسایی، با اشاره یک پرستار متوجه شدن که من فوت شدم و منتقلم کردن به سردخونه. بعد از کشته شدنم یه ویدیو از لحظه قتل من پخش کردن که در جریان این تیراندازی، حکومت فردی که کنار من بود رو ضارب و قاتل معرفی کرد!! رژیم جنایتکار اعلام کرد که ضارب تیر رو به شکم من شلیک کرده، ولی دروغ بود، اگه تیر به شکمم شلیک شده بود جسمم بلافاصله بدون حرکت روی زمین نمی افتاد، ضمنا با توجه به فیلم موجود از جنازه ام معلومه که تیر از ناحیه صورتم وارد و از ناحیه پشت سرم خارج شده که فرضیه تیر خوردن از فرد بغل دستی رو رد میکنه. نیروهای امنیتی تو بیمارستان خانوادمو بشدت تهدید کردن در صورتی جنازمو بهشون تحویل میدن که تعهد نامه ای امضا کنن مبنی بر خاکسپاری به صورت مخفیانه و بدون حضور مردم، سر ندادن شعارهای ضد انقلابی موقع خاکسپاری و عدم اطلاع رسانی در مورد قتل و دیگه اینکه مراسم خاکسپاری رو باید نیم ساعته تموم کنن! پیکر بیجون من چهارشنبه شب ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱ تو روستای چروسانه از توابع شهرستان کامیاران مظلومانه و در جو شدید امنیتی به خاک سپرده شد…علیرغم تهدید نیروهای امنیتی مراسم با حضور تعداد زیادی از هموطنام برگزار شد. اونا شعار میدادن: «دایه برای فرزندت گریه نکن عهد باشه که انتقامشو بگیریم». مراسم ختم هم فرداش تو خونمون برگزار شد. بعد از خاکسپاری مزدورای رژیم به خانوادم گفتن که میتونن منو شهید حکومتی اعلام کنن و کارت عضویت بنیاد شهید بگیرن ولی اونا قبول نکردن. خانوادم با ثبت شکایت یه پرونده قضایی تو شعبه دوم بازپرسی دادگستری شهرستان کامیاران باز کردن و امیدوار بودن دادرسی عادلانه انجام بشه! رئیس کل دادگستری استان کردستان ادعا کرد که روز کشته شدن من هیچ ماموری تو محل حضور نداشته و قتل کار «اغتشاشگرا»بوده! مراسم چهلم من و فواد در تاریخ یکشنبه ۴ دیماه ۱۴۰۱ تو روستای ماویان از توابع شهرستان کامیاران با حضور گسترده هموطنامون برپا شد. مردم حرف فواد رو بازگویی میکردن: «تا زن آزاد نشه جامعه آزاد نمیشه». روز ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۲ پسر عموم حسام ۳۹ ساله توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد، چند روز بعدش هم برادرش سیروان ۳۵ ساله رو دستگیر کردن و بعد از ضرب وشتم شدید و ضبط حسابای کاربریش آزادش کردن. 👇🏼👇🏼👇🏼

Loabat

36,919 Aufrufe • vor 1 Jahr

رفتیم تجریش برای سنت هرساله خرید ماهی قرمز و سبزه و گل. رفتیم که یک کم سر دخترک گرم بشود. که یک کم از زندان خانه بیرون بزنیم. که یک هوایی بخوریم. اما بدتر دلگیر بود برای ما. تجریشی که در شب‌های عید سوزن به زمین‌اش نمی‌رسید خالی بود و کم‌فروغ. هیچ خبری از دست‌فروش‌ها و بلوایِ شادِ همیشگی نبود. همه‌جا ساکت. همه گذرها و کوچه‌ها خالی از حضور انسان. نمیدانم در میانه این کثافت جنگ چند کاسب برشکست شده‌اند، چند سفره خالی مانده، چند آدم ناامید شده‌اند. کاش میشد کاری کرد. تجریش در روزهای منتهی به نوروز همیشه برای من قابی بود از تاب‌آوری ما ایرانی‌ها. که هرچقدر شرایط تاریک و هرچقدر شکاف‌های میان ما عمیق، هنوز هم بهار می‌آید و شکوفه‌های می‌رسند و نوروز، این آیین ملی، ما را کنار هم می‌آورد. اما انگار سایه این جنگ لعنتی روی همه‌چیز افتاده. تاریکی به هر گوشه‌ای رسیده. من خیلی دوست دارم باور کنم که نوروز امسال هم مثل هر سال خواهد بود. که این آیین باستانی بالاخره دوباره چراغ خانه‌های ما را روشن خواهد کرد. که ما جوری (نمیدانم چطور) از انتهای این تونل وحشت بیرون می‌آییم و غرور ملی ترک خورده‌مان را بند می‌زنیم و ادامه می‌دهیم. من به این امیدِ (شاید احمقانه) خودم چنگ می‌زنم. و با همین ادامه می‌دهم. که نوروز برای ما پیامی دارد. که فردایی هست. که زمستان سر می‌آید (؟).

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

60,883 Aufrufe • vor 6 Monaten

روزنوشت دوم فروردین، #تهران هرچه از شروع #جنگ می‌گذرد، نوشتن سخت‌تر می‌شود. نه که حرفی نباشد، هرچه هست، تکرارِ درد و ترس و زخم‌هایی که نه می‌بندند، نه حتی فرصت عادت کردن بهشان را دارم. امروز دوم فروردین است، دیشب نخوابیدم. خواب دیگر شبیه پناه نیست. بیشتر شبیه سقوط است. چشم‌ها را می‌بندی و ذهنت رهایت نمی‌کند. صداها را حتی وقتی نیستند، می‌شنوی. کابوس میبینی، نگران تعلقاتت هستی از دل تهران می‌نویسم. شهری که در دل جنگ ایستاده، اما دیگر زنده بودنش شبیه قبل نیست. صبح که بیدار شدم، همه‌چیز عادی بود.و این عادی بودن ترسناک‌ترین بخش ماجراست. چون من این پوسته شکننده عادی بودن را کنار زدم.. از ترس قطعی برق و گاز و یخچال و … املت با کره درست کردم، با چای داغ لیوانی و خامه و … انگار مرضِ خوردنِ خوراکی‌های یخچالی گرفتم… و همه چیز برایم خوشمزه بود… در شهر، آدم‌ها در خیابان راه می‌روند، بقالی‌ها نیمه‌بازند، ماشین‌ها رد می‌شوند.اما هیچ‌کس واقعاً اینجا نیست. همه یک جای دیگرند.در ذهنشان، در ترسشان، در سناریوهایی که مدام مرور می‌کنند: اگر برق برود چی؟ اگر صدا نزدیک‌تر شود چی؟ اگر این بار…؟ آب چه؟ می‌خواستم بروم بیرون. برای چند نفر که دورند، از خیابان‌ها فیلم بگیرم و همینجا به رسم چند روز گذشته منتشر کنم خواستم نشان بدهم زندگی هنوز جریان دارد. لباس پوشیدم. ایستادم پشت در دستم روی دستگیره ماند بغض لعنتی‌ام ترکید. نرفتم. نه از صدا میترسم نه خطر مشخصی. به خاطر چیزی بی‌نام که درونم نشسته و تکان نمی‌خورد. ظهر، یک دسته گل خریدم. خودم هم نمی‌دانم چرا. شاید چون دلم می‌خواست به چیزی تکیه کنم که هنوز شبیه زندگی است.گل‌ها را آوردم خانه. ساقه‌ها را کوتاه کردم و گذاشتم روی میز. و ناخودآگاه نگاهم رفت سمت یخچال. همان‌جا ایستادم.فکر کردم اگر برق برود چه؟ خانه‌ام طبقه بالاست.آسانسور از کار می‌افتد.آب نمی‌آید.یخچال خاموش می‌شود.غذاها خراب می‌شوند و من، با دو سگ، در یک جعبه‌ی معلق در هوا، گیر می‌افتم. این‌ها ترس‌های بزرگی نیستند. اما واقعی‌اند.بیش از حد واقعی. از وقتی تهدید به بمباران زیرساختها شروع شده، همه‌چیز تبدیل شده به آماده‌باش. صبح با استرس بنزین زدم. گوشی‌ دائم بالای ۹۵ درصد شارژ است. پاوربانک شارژ. ۲۴ تا باتری جدید خریده‌ام. برای اینکه اگر تاریک شد با چراغ قوه حداقل بتوانم راه بروم. این‌ها زندگی نیست شبیه تمرین زنده ماندن است. عصر که بیرون می‌روی، شهر ساکت‌تر است.یک سکوت سنگین که زیرش صدا جریان دارد.هر چند دقیقه، یک صدای دور.همه برای یک ثانیه مکث می‌کنند.بعد دوباره راه می‌افتند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما افتاده عزیز من… درون همه‌مان. دیگر نمی‌توانم سگ‌هایم را تنها بگذارم.فکر می‌کنم اگر اتفاقی بیفتد، حتی نمی‌توانند کمک بخواهند. این فکر، مثل یک گره، همیشه با من است. امروز هر نیم ساعت به مادرم زنگ زدم.حرف خاصی هم نداشتم، فقط برای شنیدن صداش، ترس از قطعی تلفن خوره به روانم انداخته حس می‌کنم اگر یک‌بار نتوانم صدایش را بشنوم، چیزی درونم فرو می‌ریزد که دیگر جمع نمی‌شود. به دریا زنگ زدم.گفتم خاله جون شاید یک ماه نباشم.. بی توجه پرسید یک ماه یعنی چی؟ و من، وسط این همه فکر و حرف، هیچ جوابی نداشتم. جدیداً شب که می‌شود، به خاطر فکرهایی که در تاریکی بزرگ‌تر می‌شوند، شهر برایم تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسد. زندگی دارد فشار می‌آورد.نه یک‌باره.. آهسته، مداوم، بی‌وقفه. و من مدام به خودم می‌گویم بنویس. قوی باش دوام بیاور. امروز تلاش جدیدم برای عادی نشان دادن و تاب آوری این بود که برق خانه را قطع کردم و شمع روشن کردم، بعد از ۲/۵ ساعت با حالت پنیک همه کلیدهای مینیاتوری را روشن کردم و یک دل سیر اشک ریختم حقیقت را با خودم تکرار میکنم من زن غمگین جنگ زده خاورمیانه‌ای هستم، در دل شهری که هر روز بیشتر شبیه یک خاطره‌ی زخمی می‌شود،نشسته میان صدا و سکوت،میان امید و فرسودگی و سعی می‌کنم فقط یک کار ساده را انجام بدهم ادامه بدهم…

Golshan

28,482 Aufrufe • vor 6 Monaten

خودشیفته، نارسیسیت، نابالغ، اینسکیور، دغل‌باز، لاشی... فرقی نمی‌کنه که اسمش رو چی بذارید. اما اگه اندازه ۵ دقیقه حوصله کنید می‌خوام برای شما از یک لحظه بگم. لحظه‌ای که اولین جرقه‌ی همه دردسرهای بعدی رو می‌زنه. لحظه‌ای که مثل تیغی در گلو هم دردآوره و هم اجازه نمی‌ده غذا بخوری. که اگه فکری به حالش نکنی، باعث می‌شه سوتغذیه نحیفت کنه یا حتی بکشتت. (قبلش ویدیوی این پست رو ببینید) 🔖 پرده اول: کودکی گریه می‌کنه. شاید از گشنگی کلافه شده، شاید از تنهایی ترسیده. شاید پوشکش اذیتش می‌کنه. شاید پرخاش مراقبینش به همدیگه رو دیده. دستانش رو در هوا تکون می‌ده و رد چشمانش به دنبال چهره گرم مامان یا دست حمایتگر بابا می‌گرده. مامان درد مزمنی پیدا کرده. شاید کمرش درد می‌کنه. شاید چند وقتیه درگیر ترفیع شغلی باباست چون بابا پروژه جدیدی گرفته و چند وقتیه دیر وقت به خونه میاد و در دسترس نیست. مامان شاید بعد از زایمان، افسردگی گرفته. شاید مشکل مالی‌ای پیش اومده و بابای تحت فشار، مامان رو هم مضطرب و نگران کرده. شاید مامان و بابا به این‌جای زندگی فکر نکرده بودن و حالا چکه‌های گاه و بی‌گاه سقف رابطه‌شون تبدیل به نم‌گرفتگی همیشگی و پوسیدگی رنگ و گچ شده. هر چه که هست چشم‌های کودک می‌گرده و خط نگاهش به چهره در هم کشیده‌ای می‌خوره. به چشمانی کم‌فروغ. به صورتی عصبانی. به لب‌هایی که گوشه‌هاش پایین افتاده. به ابروهای درهم‌کشیده‌ای که نشانی از محبت در اون‌ها نیست. شاید چشم‌‌های کودک می‌گرده و می‌گرده اما نگاهی پیدا نمی‌کنه. و این نه ماجرای امشب و هفته پیش و ماه گذشته، بلکه پاسخیه که - شاید همیشه، شاید گاه‌به‌گاه - اما مستمر و پیوسته دریافت می‌کنه: ⚡️لحظه‌ای که چشم‌ها به جست‌وجوی چشمه خنک و زلال توجه و محبت رفتن اما تشنه، با مشک خالی و با مُشتی خاک در کام برگشتن. 🔖 پرده دوم: کودک بزرگ‌تر می‌شه. به هر حال شیرین و بامزه‌اس (مگر این که خیلی بدشانس باشه که حتی بامزه و لپ‌دار هم نباشه). اون‌طور که هر کودک ۳-۴ ساله‌ای به توجه و دیده شدن نیاز داره، او هم به دنبال نیازش می‌گرده. مثل ریشه‌ای در خاک به دنبال آب، مثل گرسنه‌ای به دنبال غذا. شاید اگه بچه گربه وحشی رو در جنگل یا صحرا پیدا کنید و نون خشکی جلوش بندازید، حتی بوش هم نکنه. اما گربه‌ی توی کوچه - البته نه کوچه‌های حالا که پر از غذای خشک خارجیه - با دنده‌هایی که از زیر پوستش کمی معلومه و تن نحیفش، همون نون خشک رو هم به دندون می‌کشه و با میو کردن ضعیفی سعی می‌کنه شما رو راضی کنه تا سوسیس وسط نون که بوش بهش خورده رو هم بهش بدید. هر چه که هست، کودک به روشی که نمی‌دونه از کجا میاد ولی براش کار می‌کنه، توجه رو می‌گیره و سیراب می‌شه. شاید چون مودبه، شاید چون همیشه موهاش آب و شونه شده‌اس، شاید چون بلده دست به کنترل تلویزیون نزنه. شاید چون وقتی عصبانیه می‌گه چشم و گریه نمی‌کنه، شاید چون بلده شعری که بچه‌های ۷-۸ ساله با مشکل می‌خونن رو از حفظ بخونه. شاید چون بلده باز هم به چشمان بی‌فروغ و صورت در هم‌کشیده یا لب‌هایی که نمی‌جنبه و شاید حتی چشمی که نیست، نگاه کنه بی آن که خم به ابرو بیاره. در عوض کاری کنه که اون چشم‌ها اندکی برق بزنن و لب‌ها کمی بخندن. ⚡️بالاخره راه‌حل کنار اومدن با اون لحظه پیدا می‌شه. 🔖 پرده سوم: نوجوون ۱۳ ساله در اتاقش نشسته و با خودش فکر می‌کنه - یا شاید حتی فکر نمی‌کنه و بعداً متوجه جریان ناخودآگاه فکرش می‌شه - و می‌گه: «دیدی چه بیابان وحشتی بود؟ دیدی که چه گرسنه و تشنه بودیم؟ اما ما موفق شدیم. نه! یه ذره دیگه تا موفقیت مونده... ولی دیدی چیزی رو ساختیم که دیگه همه چشم‌ها با ذوق و همه لب‌ها با خنده باهاش روبرو می‌شن؟ می‌دونم... همه‌ی همه که نیست. کلی چهره هست که تا حالا ندیدیم. این صورتایی که هر روز می‌بینیم هم به نظر می‌رسه هنوز هم بعضی وقت‌‌ها در‌هم‌کشیده و کم‌فروغه. آخ! دیدی پریروز دو تاشون بهمون لبخند نزدن؟ خیلی تلخ بود. ولی جای نگرانی نیست. چون این چیزی که داریم می‌سازیم یکم دیگه، اگه فقط یکم دیگه روش کار کنیم دیگه به همه چشم‌ها و لب‌ها ذوق و خنده میاره» 🔖 از پرده سوم به بعد، برنامه‌ریزی پیش‌فرض مشخصه: یکم دیگه روی اون چیزی که داریم می‌سازیم کار کنیم تا دیگه همه بپسندنش. تا دیگه از اون جست‌وجو با کام تشنه و پرخاک و مشک خالی برنگردیم. تا دیگه اون لحظه ⚡️ تکرار نشه. اما کیه که ندونه دنیا کارش ناکام کردنه؟ کیه که ندونه آدم‌ها اصلاً به مشک ما نگاه نمی‌کنن که بخوان پرش کنن؟ این رو من و شما می‌دونیم، اما گربه‌ای که با نون خشک سیر شده نمی‌دونه. ریشه‌ای که جون کنده تا خودش رو به آب برسونه نمی‌دونه. و این همون تیغ در گلوست. هر ارتباط جدید با برنامه‌ریزی پیش‌فرض تکرار نشدن اون لحظه آغاز می‌شه و بعد از اندکی - اگه ادامه‌دار بشه - به گروگان گرفته می‌شه تا هیچ وقت باعث رخ دادن دوباره اون لحظه ⚡️ نشه. به هر حال اون لحظه خیلی خیلی دردناکه و ما هم این همه سال زحمت کشیدیم تا این محصول همه‌پسند رو بسازیم. حالا درسته کماکان یکی دو تا جاش گیر و گور داره. اما تیم توسعه قول داده با فیدبک‌های جدید حتماً محصول نهایی رو تا چند ماه دیگه آماده کنه. چیزی که مهمه اینه که تیغ رو دست نزنیم. چون دست زدن بهش درد داره. اما خب این شکم گرسنه نیاز به غذا داره. با هر لقمه هم تیغْ گلو رو خراش می‌ده و درد داره و غذا بهش می‌چسبه. درسته که یکمی درد داره. اما محصول ما قراره درد تیغ رو در نسخه نهایی کاملاً رفع کنه. از طرفی اگه تیغ رو دربیاریم ممکنه گلومون بچسبه بهم و دیگه نتونیم غذا بخوریم. حتی تیم توسعه گفته شاید کل دستگاه گوارش رو از کار بندازه. ما که نمی‌دونیم چی می‌شه. بعد خب معده و روده رو هم نمی‌شناسیم که بخوایم بهشون رسیدگی کنیم. فقط تیغ و گلو رو می‌شناسیم و غذا. ولی این درد گلو باعث می‌شه نه درست طعم غذا رو بفهمیم، نه درست بجویم و قورتش بدیم. بقیه هم تا کی تحمل آخ و اوخ و غذا خوردن خاص ما رو بکنن؟ خسته می‌شن دیگه... البته ما هم می‌تونیم سریع‌تر از سر سفره پاشیم تا کسی متوجه تیغ در گلو و رژیم خاصمون نشه. رژیم غذاییمون هم به خاطر عفونت و زخم‌های مکرر محدود و محدودتر می‌شه. ♻️ و زندگی همین‌طور پیش می‌ره... اگه خوش‌شانس باشیم، با یکی هم‌سفره می‌شیم که بالاخره یه فیدبکی به این محصول و این حقیقت که هنوز بعد از این همه سال تحقیق و توسعه نتونسته مشکل تیغ در گلو رو حل کنه، بده. و سوالی که بعد از اون هر بار تکرار می‌شه و باید بهش جواب بدیم، اینه: آیا جرئت مواجه شدن با اون لحظه⚡️ و در آوردن تیغ و درد و مراقبت‌های بعدش رو داریم... یا به کار روی محصول ادامه می‌دیم؟

Mehdi Jahani

17,783 Aufrufe • vor 9 Monaten

کارچاق کن های فرقه پهلوی در دادگاه را بشناسیم: دروغگو، فریب کار و جنایت‌پوش به همراه مستند ویدیویی از وحشی گری اوباش پهلوی در ساختمان دادگاه 1- پیشتر نوشته بودم که تیم حقوقی و وکیل #رضا_پهلوی، به طور اتفاقی همان تیم و وکیلی است که از طرف نادر گنجی (دست راست جواد لاریجانی برای فریب جامعه جهانی در نشست های حقوق بشری، و مهره رسمی وزارت اطلاعات، شاغل در انجمن نجات) نامه تهدیدآمیز خطاب به من می نوشت و با تهدید، عذرخواهی من از این مزدور را طلب می کرد. 2- همچنین نوشته بودم که مهدی احمدزاده رضوی با همکاری و همراهی دیگر مهره رژیم، آرزو سلطانی، بارها از یک پزشک و افراد دیگر درخواست ماده کشنده کرده است تا بلکه با قتل نگارنده، پهلوی شیاد را از مسوولیت حقوقی برهاند. گفته های افرادی که مستقیما طرف درخواست این دو جنایتکار بوده اند، در دادگاه ثبت و ضبط شده است و یک پرونده جنایی هم نزد پلیس ونکوور علیهشان گشوده شده است. 3- اما در پس تمام این ماجراها، دست یک گروه از وکلای کارچاق کن دیده می شود. خوانندگان این برگه به یاد دارند که چگونه آرزو سلطانی بر این صحه گذاشت که دفاعیه او را را رامین ژوبین نوشته بود (هم در آن پرونده و هم در یک پرونده دیگر، آرزو سلطانی با محکومیت قطعی و چندین حکم پرداخت هزینه و ، از همه مهمتر، قرار مجرمیت به علت سرپیچی از احکام دادگاه رو به رو شده است) جالب است بدانید که با معرفی رامین ژوبین، از سال 2023 (ماه ها پیش از آغاز حمله فرقه پهلوی به نگارنده اما ظااهرا در تدارک حقوقی برای پیامدهای آن حملات ارتش سایبری پهلوی شیاد)، گروه حقوقی آلن-مک‌میلان و وکیلی به نام نوژان کاموسی به عنوان وکیل آرزو سلطانی و گروه "بیدادگران" منصوب شد، بی آنکه هنوز شکایتی و موضوع شکایتی وجود داشته باشد! 4- اسناد به دست آمده نشان می دهند که تنها در یک قلم، آرزو سلطانی، که در دادگاه دم از نداری و درماندگی می زند، 11000 دلار به وکلایش پرداخت کرد، بی آنکه حتی حضوری در دادگاه ها داشته باشد. 5- تیم حقوقی آلن اما در پرونده شکایت از پهلوی، از آغاز وکالت دیگر مهره جنایتکار #سطلی_سپاهی سید مهدی احمدزاده رضوی قمی را برعهده گرفتند و در دادگاه حاضر بوده اند 6- همین تیم، تاکنون دست‌کم چهار شهادت‌نامه دروغ برای احمدزاده نوشته اند و در دادگاه هم به ثبت رسانده اند. 7- احمدزاده در این شهادت نامه های دروغ، اول به دروغ مدعی شد که تا 9 ماه پس از شکایت من از پهلوی، اصلا خبری از این شکایت نداشته است و بنابراین، اتهام انتقام گیری بابت آن شکاست به او نمی چسبد! تا چندین ماه هم بر این ادعای دروغ پای فشرد. اما آنگاه که با اسناد غیرقابل انکار نشان دادم که احمدزاده دروغ می گوید، یکباره مدعی شد که اشتباه شده است و معنی کلمات مندرج در شهادت نامه خود را نمی دانسته است! 8- در یک شهادت دروغ دیگر، احمدزاده اخیرا، هر گونه همکاری خود در هدایت گروه بیدادگران (که در کنار آرزو سلطانی، رهبری اش را به دست دارد) را نفی کرد. اما این دروغ گویی او مصادف شد با درز کردن اسناد گروه بیدادگران که به وضوع نقش احمدزاده در جعل، دزدی، تهدید به قتل، افترا، . … آن هم با استفاده از ریاست خود و سلطانی بر گروه بیدادگران را به اثبات می رساند. 9-اضافه بر آن، این تبهکاران، نام و نشانی و ایمیل خود را رسما در اسناد دولتی کانادا به ثبت رسانده اند و این اسناد در اختیار من قرار دارند. احمدزاده به رغم شهادت دروغش، شخصا نام و مشخصات خود را به عنوان عضو هیات مدیره بیدادگران در اسناد اداره ثبت بریتیش کلمبیا آورده است! 10- اخیرا احمدزاده در یک شهادت نامه دروغ دیگر، که آن هم در همان بنگاه حقوقی بدسابقه تنظیم شده است، مدعی شده است که دیگران، بدون اطلاع او نامش را در اسناد گروه بیدادگران وارد کرده اند! اما این موجود به غایت دروغگو و احمق، یادش رفته است که خودش درخواست داده بود که برایش ایمیلش را در فرم های دولتی این گروه به روز کنند و متن و سکرین شات پیام او هم موجود است که از تغییر آن ایمیل تشکر هم کرده است (سند مربوز هم نزد نگارنده موجود است) 11- برای اینکه درجه حماقت و رذالت توامان فرقه تروریستی پهلوی را بشناسید، توجهتان می دهم که اکنون به سرنخ هایی دست پیدا کرده ایم که احمدزاده و سلطانی، درسال 2023 در یک شعبه مشخص بانک TD حاضر شده اند و با هم، حساب مشترک بانکی برای گروه بیدادگران باز کرده اند. با پیگیری نگارنده، قرار شده است که اطلاعات این حساب به زودی از سوی TD در اختیار نگارنده و دادگاه قرار بگیرد. 12- نکته اصلی این یادداشت اما اینست که بنا بر محتوای درزکرده از گروه واتس‌اپی بیدادگران، سلطانی و احمدزاده تصمیم می گیرند که برای پیشیرد شیادی خود، اتهام "ضد زن بودن" را متوجه نگارنده کنند. همزمان، تصمیم می گیرند که یک وکیل زن، اما بسیار وحشی و بدرفتار، از طرف احمدزاده در دادگاه ظاهر شود و به هر ترتیب سعی کند در ساختمان دادگاه درگیری فیزیکی با من ایجاد کند. چنین شد که تا مدتی، نوژان کاموسی عقب ایستاد و آزارگری تیم جنایتکار رضا پهلوی در ونکوور، از دریچه وکیلی به نام Mia Stewart در خود دادگاه ادامه یافت. در یک مورد، ستوارت که متوجه بود- در واقع در جریان دادگاه به قاضی اعلام کرده بودم- که باید برای جلسه دیگری دادگاه را زود ترک کنم، پس از پایان جلسه با موبایلی که در وضعیت ضبط تصویر قرار داده بود، به من حمله ور شد. ستوارت با خیال اینکه او تنها کسی ست که دارد فیلم می گیرد، به وضوح مترصد این بود که با خشمگین کردن من، درگیری فیزیکی ایجاد کند و آن بخش را از فیلم جدا و برجسته کند. ستورات با چند بار بردن نام من، سعی در توقف من داشت و نهایتا زمانی که داشتم به آسانسوری وارد می شدم، بدن عظیم خود را در برابر ورودی آسانشور قرار داد تا شاید مشتی یا سیلی ای به صورتش روانه کنم. اما من رویم را به سمت آسانسوری دیگر برگرداندم و این بار ستورات مانند یک گوریل پرنده خودش را جلوی ورودی آن یکی آسانسور هم پرت کرد و یک ریز با کلمات بی ربط قصد تحریک مرا داشت، … القصه، بی درنگ رفتار این وکیل وحشی را به کانون وکلای استان بریتیش کلمیبا گزارش کردم و هم زمان رسما پیگیری کردم که پلیس دادگاه تصاویر دوربین های مداربسته از زمان واقعه را حفظ کند تا دست کانون برای لاپوشانی بسته شود. هر چند کانون برخورد 100% شایسته ای از خود نشان نداد، اما به دنبال ارایه فیلم حادثه، ناچار شد که رفتار ستوارت را محکوم کند، به او هشدار غیر رسمی دهد و اعلام کند که در صورت تکرار، برخورد جدی تری با او خواهد شد. اکنون، احمدزاده به دروغ در دادگاه مدعی شده است که شکایت از این وکیل وحشی بی‌مبنا بوده است و کانون هم نهایتا هیچ برخوردی با او نکرده است! (با این خیال خام که من در برابر این دروغ گویی سکوت می کنم یا سندی از وحشی گری ستوارت ندارم!) از این رو برای مقابله با این فرقه تبهکار و کارچاق کن هایی که به نام وکیل و بنگاه حقوقی، پروار از پول های آلوده #سطلی_سپاهی ها قصد فریب دادن دادگاه را کرده اند، فیلمی که مستقلا از منابع مطلع به دست آورده ام را با شما به اشتراک می گذارم و بخش های مربوط از نامه های کانون وکلا را هم مستندا در اختیارتان خواهم گذاشت #پهلوی_شیاد #IRGCterrorists #جاوید_ایران

Masood Masjoody | مسعود مسجودی

34,618 Aufrufe • vor 10 Monaten

شبکه من‌وتو تلاش کرده است با طرح ادعاهایی مبنا بر قطعی اینترنت و اطلاعات برادرم در داخل زندان از فضای سیاسی به موضوع ویس منوچهر بختیاری برچسب امنیتی بزند. از شبکه من‌وتو و سایر رسانه‌ها درخواست می کنم که از بنده دعوت کنند و پرسش‌های خود را به‌صورت مستقیم مطرح نمایند. البته این ویس از زندانیان سیاسی که در تاریخ ۱۴۰۵/۲/۵ هم ویس داده و هم در عصر حجر اینترنت داشته و برای اینترنشنال ارسال شده را منتشر می کنم ، « تا ذهن خانم قاضی مراد بیش از این مشوش نماند » که چگونه زندانی سیاسی ویس بیرون می دهد . خب نمی شود خرده گرفت .یقینا از اروپا نمی شود فهمید که زندانیان سیاسی هم از امکان تماس برخوردارند ، کارت تماس و کارت پول دارند و البته خانواده های شان می توانند تماس ها را ضبط کنند هر زندانی سیاسی امنیتی ، اگر تلفنش قطع نباشد ، می تواند ویس بیرون بدهد فقط باید پی پرونده سازی در زندان را به تن خویش بمالد . مجریان محترم منوتو ، من خارج از کشور هستم و این امکان را دارم که در برنامه‌های رسانه ها حضور پیدا کرده و با کمال میل به تمامی پرسش‌ها پاسخ دهم. شایسته نیست وقتی منوچهر بختیاری صدایی خارج از ایران دارد ، اینقدر کنجکاو باشید و فکرتان درگیر شود و خدانکرده به یک تخریب پدر دادخواه ، و یک زندانی سیاسی در بند رژیم روی آورید . ما پرسشگری ها را نه با تخریب با احترام پاسخ می دهیم . منوتو اتاق خبر منوتو | آرشیو

Saba.Bakhtyari

30,578 Aufrufe • vor 5 Monaten

رها (زهرا) بهلولی‌پور، متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱، دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران و ساکن خوابگاه بود. اما از شرایط خوابگاه ناراضی بود، چندی پیش در کانال تلگرامش نوشته بود: «دلم می‌خواد تا صبح توی خیابون باشم اما به این خوابگاه لعنتی برنگردم.» به گفته نزدیکانش رها فرزند دوم خانواده‌ای‌ ۴ نفره از ایل قشقایی است. رها ۱۹ دی ۱۴۰۴ به دلیل شلیک گلوله از سوی نیروهای جمهوری اسلامی و اصابت آن به ریه‌اش جان سپرد. پیکرش در شهر فیروزآباد به خاک سپرده شد. رها در کانال تلگرامش نوشته بود «من خیلی طرفدار زندگی ام» او در آخرین پیغام کانال تلگرامش چند ساعت پیش از کشته‌شدنش نوشت:«یک لحظه وصل شده‌م و فقط می‌‌خوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» رها بهلولی‌پور، در کانال تلگرامش از روزمرگی‌هایش می‌نوشت، ولی این اواخر بیشتر اخبار اعتراضات و بازداشت‌ها را نشر می‌داد. رها در متنی انتقادی در مورد شرایط دانشگاه نوشته بود: «من متوجه نمی‌شم این دانشگاه لعنتی با این بودجه چی‌کار می‌کنه که بهانه‌ش برای رسیدگی‌نکردن به مشکلات و ایجاد ایمنی‌ —که البته غلط می‌کنه چنین بهانه‌ای میاره— کمبودشه! اصلا چرا می‌گم متوجه نمی‌شم؟! معلومه که دیگه صرف چی می‌شه! حجاب‌بان، همایش‌های مذهبی مزخرف و حراست‌هایی که کارشون فقط گیردادن به ظاهره و هزاران کار بیهوده‌ی دیگه.» رها اهل مطالعه بندود، عاشق ادبیات و سینما. به فروغ فرخزاد علاقه داشت. جمهوری اسلامی جان این دختر عاشق و پرشور را گرفت و رویاهایش برای زندگی، عاشقی و آزادی، ناتمام ماند. این آدرس کانال تلگرامش است: #رها_بهلولی‌پور ⁧#زهرا_بهلولی‌پور⁩ #جنایت_علیه_بشریت #انقلاب_۱۴۰۴ #digitablackoutiran #iranmassacre #iranrevolution2026 اطلاعات برگرفته از اینستاگرام شیما بابایی و نوشته‌های خود رها در کانال تلگرامش

توانا Tavaana

160,543 Aufrufe • vor 8 Monaten