Sensitive content

This media may contain sensitive content.

Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

وقتی دوست دخترتو گذاشتی پیشم تا بری برگردی منم اینجوری کیرمو تا خایه کردم تو کص تنگش و گاییدمش😈🔥 #ایران #تهران #ایرانی #متاهل

21,857 просмотров • 3 дней назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

️ ✈️ وقتی به اون تابلو لعنتی می‌رسی، یعنی دیگه تموم شد… «۱۰۰۰ متر مانده به فرودگاه» اینجاست که دقیقاً نمی‌دونی: داری می‌ری از خونه، یا داری برمی‌گردی به خونه؟ به هزار در می‌زنی که با کلی استرس و اضطراب ببینی می‌تونن جای پارک پیدا کنن یا نه… یه راهی پیدا می‌شه تا لحظه‌ی آخر کنارشون باشی. خلاصه با یه لبخند مصنوعی، جون می‌کنی که بغضتو قورت بدی… همه‌ش نگران اینی که نکنه یکی از قیافت خوشش نیاد، همه چی رو بهم بزنه، یه قانون از خودش دربیاره و… نذاره بری. رد می‌شی… میری. راهت می‌شه اتاق سیگار و قدم‌زدن تو اون سالن لعنتی تا وقتی که نوبت پرواز برسه… و تازه وقتی اون غول آهنی از زمین جدا می‌شه، می‌فهمی: همه چیزتو گذاشتی اینجا و داری می‌ری… از اون لحظه، کل زندگی می‌شه یه قاب گوشی: 📱 «کی دوباره بغلشون می‌کنم؟» 📱 «کی بازم می‌بینمشون؟» وقتی میای، نمی‌دونی کجا میای… وقتی میری، هم معلوم نیست کجا میری … حالا تو به من بگو: 🏠 خونه کجاست؟ #ریاست_راه_شب

راه شب

105,407 просмотров • 1 год назад

از اینستای خانم رها طلاییان: "سعید جانم اون روز تو سرد خونه تا درو باز کردن تو جلوی در بودی رو زمین، تا دیدمت گفتم این سعید منه، آخ قلبم‌ آتیش گرفت همش میگفتم کی دلش اومد با سعید مهربون و مظلوم من این کارو کنه آخ..اون که آزارش به هیچکس نمی‌رسید، اونروز هرکی که میومد ببینتت منم دنبالش میومدم دوباره ببینمت، به بابام التماس میکردم بابا تورو خدا بریم یه بار دیگه سعید ببینیم...سعی میکردم بقیه جوونایی که کنارت بودنو نبینم همشون مثل تو زیبا بودن پاک بودن مهربون بودن...مسئول سرد خونه دلش برام میسوخت میگفت تو تا شبم بیای من این درو برات باز میکنم اما اینا همش تو ذهنت می‌مونه...وقتی آوردنت جلوی غسالخونه همه آدمایی که اونجا بودن واسه تو زار میزدن سعید...نمیدونم چجوری باید اینو بگم این حسمو وقتی داشتن اون بدن پاکت میشستن همون مسئول سردخانه اومد انگشتراتو گذاشت تو دستم، قلبم اون لحظه مچاله شد سعید جانم، انگار خودت دوست داشتی اونا پیش من باشه...از نبودنت قلبم هزار تیکه شده سعید جانم، تو تا همیشه تو قلب من ماندگاری عزیزم💔🕊🥺 #جاوید_نام_سعید_میرزایی_شیرکوهی #سعید_میرزایی_شیرکوهی #جاوید_نامان_راه_آزادی #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم"

Nahid Ghani

21,087 просмотров • 7 месяцев назад

از همه امروز تا ابد فقط همین یادم خواهد ماند… همین مرد جوان رنجور و خسته ای که دیدم… رفته بود که سه عدد چاقاله بادوم برای همسرِ احتمالاً باردارش بخرد… در خیابان شوش دیدمش، از دستفروش پرسید ۳ تا رو وزن میکنی؟ موتور داشت و یه خانوم چادری با حیای مخصوص ایرانی ها صورتش رو پوشونده بود. احتمالاً زن، نیمه‌شب هوس چاقاله بادوم کرده بود… دلم می‌خواست حساب کنم… اما روم نشد… غرورش… دیوارِ غرورش… را نشکستم… دلم برایش آتیش می‌گرفت… نمی‌دانم این هموطن بودن چیست… در این حال که با هم هیچ حرفی نداریم… اختلاف نظر داریم…پر از خشمیم…همه‌مان همدیگر را مقصر می‌دانیم… اما تهِ تهش… برای همدیگر بغض‌مان می‌ترکد… دلمان می‌لرزد… و وقتی به چشم‌های هم نگاه می‌کنیم… تمام خستگی و رنج‌های همدیگر را می‌فهمیم… نمی‌دانم این وطنِ لعنتی چیست… که وقتی داریش و هموطنت را می‌بینی، دلتنگی… وقتی ازش دوری، دلتنگی… وقتی مریض است، دلتنگی… وقتی حالش خوب است هم… باز دلتنگی… انگار وطن یعنی یک بغض…یک بارِ سنگین… که همیشه روی دوشِ آدم مانده… شاید هم «وطن» توی خاورمیانه همین است… آن‌قدر رنج کشیده…که حتی وقتی حالش خوب است…وقتی فقط بهش فکر می‌کنی…چشمت خیس می‌شود و انگار یک بادکنک بزرگ راه گلویت را میبندد دلم می‌خواست امروز… آن سه تا چاقاله بادوم را برای زنش خریده باشد… نکند…که ویاری… روی دلِ زنِ هموطنی بماند… #ایران #تهران #جنگ

Golshan

18,285 просмотров • 4 месяцев назад

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 просмотров • 1 год назад

یادداشتی برای گلشیفته خودشیفته! Golshifteh Farahani ————————————— به عنوان یک جمهوریخواه ایرانگرا که در دفاع از حرمت انسانی و حق شما برای کنشگری سیاسی در برابر یک متعرض سرشناس و مرجع «تاریک‌فکران دینی»، عبدالکریم سروش، در کلاب‌هاوس جلسه برگزار نمودم، سخنان شما در میهمانی نوبل، برابر چشم جهانیان را مشاهده نمودم و کارم از تاسف خوردن گذشت و از اندوه فراتر رفت و دچار چِندِش عمیقی شدم! چِندش از این همه خودشیفتگی گلشیفته فراهانی که به او حکم می‌کند و بند عقل میگسلد تا خودنمایی و جهل سیاسی را چنین درهم‌ آمیزد و چون گاوی در مغازه بلور ایرانی رفتار نماید و بی هیچ ملاحظه‌ای به دسترنج‌ ایرانی که می‌کوشد تا به قیمتِ خون بهترین جوانان آن مرز و بوم و برخلافِ رژیم بی‌پرنسیپ جمهوری اسلامی، هویت سازگار ایرانی با جهانیان و کِلاسِ ایرانی را بنمایاند تا شاید جهان را به پشتیبانی از #انقلاب_ملی خود وادارد، تنه زده و متعدد حرفهای بی‌ربط گفته و موجبات ناخرسندی عمیق ایرانیان و آزردن بیشتر خاطر آزرده هم‌میهنان خود را فراهم آورد. چه کسی به شما این حدِ تربیت ابتدایی را نیآموزانده تا با یک عمومی سازی که هر تازه از راه رسیده‌ای به ینگه دنیا هم می‌داند که خلاف فرهنگ غربی‌ست، خود را به عنوان نماینده «پرشین»ها معرفی ننمایید و شکستن پروتوکل‌ها را تنها به خودتان اکتفا نموده و روش مورد پسند خویش را بی‌نظمی و هرج و مرج معرفی کنید!؟ وقتی خود معترفید که در جلسه‌ای مهم در حضور جهانیان به طور خاص به شما گفته شده که «چنین نکنید» ولی شما چنین می‌کنید، یعنی نارسیسیستیک هستید! ولی متاسفانه این حد از خودشیفتگی شما موجب هزینه برای ملت در حال انقلابی است که به رعایت پروتوکل‌ها و کسب احترام نیازمند است تا جهانیان را پشت سر خود آورد. برخلاف بسیاری از ایرانیان که بر خلاف دوران سرافکندگی پس از فاجعه ۵۷ خود را «پرشین» معرفی می‌کردند، امروزه بیشتر ما خود را ایرانی معرفی می‌کنیم و مخالف رژیم غاصب جمهوری اسلامی! شما مختارید خود را هنوز «پرشین» معرفی کنید ولی در همان جلسه کسانی را در آغوش گرفتید که «پرشین» پیشکش، کلمه ایرانی هم برایشان حکم جن و بسم‌لله دارد! این همه تناقض در سناریوی هیچ فیلمی نیز نمی‌گنجد تا چه رسد به دنیای واقعی! در عجبم از خانه‌ای که در آن چپ تنفس میشده برآمدید ولی هیچ درکی از دیالکتیک ندارید! که اگر داشتید اینگونه بی‌محابا با گفتن اینکه «تو زندان‌ها میزنن و میرقصن»، شرِ مطلق را که در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی در ایران رخ می‌دهد عادی جلوه نمی‌دادید و عادی سازی نمی‌کردید و دشنه در قلب خانواده زندانیان سیاسی‌ای که فرزندانشان در همین سال و سال‌های اخیر، مخفیانه در زندان‌ها خودکشی شدند و بدن نازکشان از ساختمان‌ها بزیر انداخته شد و یا با دارو به قتل رسیدند، فرود نمی‌آوردید! بروید و فکری کنید تا شاید بتوانید بخشی از اینهمه گَندی را که بالا آوردید، در نزد ملت ایران جبران کنید. اما نه! ابتدا خودشیفتگی خود را درمان کنید چون با وجود این حدِ از خودشیفتگی هیچ گُلی را در این باغ در امان نمی‌گذارید!

Moh Heidari

108,768 просмотров • 2 лет назад

تا جایی که می دونم پاتریک بت دیوید جمهوری‌خواهه ولی در این پادکست دو روز پیشش انتقادات کاملن درستی رو نسبت به شاهزاده رضا پهلوی که هنوز در تعطیلات به سر می برند انجام داده‌.‌ Patrick Bet-David Reza Pahlavi متن پادکست رو به فارسی پایین گذاشتم 👇 --------------------- «رضا پهلوی، آخرین باری که با رئیس‌جمهور تماس گرفتی و باهاش ملاقات کردی کی بود؟ اصلاً ملاقات کردی؟ آخرین باری که تماس گرفتی و باهاش ملاقات کردی کی بود؟ یادت می‌آد وقتی پیر پولیِو با ترامپ ملاقات نکرد و نمی‌خواست بره پیششون چون نگران بودن کانادایی‌ها چی فکر می‌کنن؟ تو هم از اون ملاقات اجتناب کردی چون نگران بودی ایرانی‌ها در موردت چی فکر کنن؟ مثل این بود که بگی، وای خدای من، ایرانی‌های پیشرو خوششون نمی‌آد اگر برم با رئیس‌جمهور ملاقات کنم. این نزدیک‌ترین موقعیتیه که تا حالا بهش رسیدیم. گوشی رو بردار و بهش زنگ بزن. برو باهاش ملاقات کن، هر جا که هست، تعطیلاتت رو ول کن، هر جای دنیا که الان هستی، برو باهاش ملاقات کن. اگر واقعاً متعهد به انجام این کار هستی، تو یکی از معدود افرادی هستی که می‌تونی این کار رو انجام بدی. می‌دونم که این شغل رو نمی‌خوای. ما یک مصاحبه زنده عمومی انجام دادیم. جهان دیدش. تو این شغل رو نمی‌خوای. می‌خوای کمک کنی و به انتقال کمک کنی تا در حال انجام باشه. با چند نفر از افراد صحبت کردم تا ببینم آیا ملاقاتی بوده یا نه. هیچ ملاقات مستندشده‌ای بین این دوتا نبوده. واقعاً فکر می‌کنی اگر آمریکا می‌خواست دخالت کنه و کسی رو بفرسته که رهبر ایران بشه تا آزادش کنن، فکر می‌کنی تا حالا با رضا پهلوی ملاقات نکرده بودن؟ فکر می‌کنی اون ملاقات تا حالا انجام نشده بود؟ یا فکر می‌کنی قبلاً انجام شده بود؟ رئیس‌جمهور چند بار با نتانیاهو ملاقات کرده؟ چند بار با همه این افراد دیگه ملاقات کرده؟ چند بار با رهبران زلنسکی، نیجریه ملاقات کرده؟ کوچک‌ترین کشورها رو بگیر، ارمنستان، پاشینیان. دیگه کی رو ملاقات کرده؟ چند بار با کشورهای کوچک ملاقات کردن؟ تو کجایی؟ اونجایی؟ رفتی در بزنی؟ منتظری اونا بیان پیشت؟ سلطنت می‌خوای؟»

Diba

145,303 просмотров • 8 месяцев назад

چرا کانادا؟ روزی که تصمیم به مهاجرت گرفتم، با وجود اینکه نه فیس بوک بود نه اینستا و دسترسی به اطلاعات خیلی محدودتر از امروز بود و عملاً فقط می‌شد با گوگل سرچ کنی ولی سعی کردم احساساتی تصمیم نگیرم. چند معیار مهم را برای خودم یادداشت کردم تا ببینم آیا مهاجرت و گذشتن از هر چه بدست آوردیم واقعاً ارزشش را دارد یا نه: ۱- آیتم اول وضعیت مالی من و همسرم در ایران بود. ما در ایران خانه، ماشین و شغل با درآمد مناسب داشتیم. همین موضوع بزرگ‌ترین مانع ذهنی من برای مهاجرت بود و سنگین‌ترین وزنه‌ای که در کفه ماندن قرار می‌گرفت. ۲- آینده دخترم که هرسال بزرگتر میشد با روحیه بی‌پروا و با طرز فکری کاملاً مدرن و نزدیک به فرهنگ غربی. آینده شغلی، اجتماعی و امنیت او در ایران یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های من بود. ۳- میزان مهاجرپذیری کشور مقصد: برام مهم بود بدونم چقدر طول می‌کشه تا بتونم در کشور میزبان به ثبات مالی برسم و یا حتی به سطح زندگی‌ای که در ایران داشتم نزدیک بشم. طبق تحقیقاتم بسته به روحیه افراد و‌سطح زبانشون بین ۳ تا گاهی بالای ۵ سال طول میکشه. ۴- سبک زندگی و نزدیکی به آمریکا و زندگی در محیطی انگلیسی‌زبان و در مجموع یک زندگی سالم و باکیفیت برام اهمیت زیادی داشت.. بماند هوای پاک، اقیانوس زیبا، جنگلهای انبوه که واقعا نعمت هست ۵- امکانات دولتی برای اقامت و تحصیل: اینکه کشور مقصد چه تسهیلاتی برای اقامت، تحصیل و پیشرفت مهاجران در نظر گرفته یکی دیگر از معیارهای مهمم بود. نتیجه بررسی‌ها این شد که از این پنج مورد، کانادا چهار موردش کاملاً مثبت بود و فقط مورد اول، یعنی وضعیت مالی فعلی‌مان در ایران، نقطه منفی بازدارنده بود و نمیدونستم رسیدن به اون مرحلهچقدر زمان میبره. اما در نهایت دل و به دریا زدم و برای مهاجرت به کانادا اقدام کردم و بصورت خانوادگی فایل نامبرگرفتیم. چند سال طول کشید تا بالاخره پامون به خاک کانادا رسید. قبل از ویزا در ایران هرروز کلاس زبان میرفتم. نه زبانانگلیسی، بلکه فرانسوی و از صفر! چون اون زمان امتیازبندی بود و کانادا به رشته تحصیلی من امتیازی نمیداد. اما کبک هنوز امتیازبندی خوبی داشت. بالاخره اومدیم و میدونستیم راه سختی پیش پامونه. پس بند کفشامون محکم بستیم و آماده شدیم برای پیمودن مسیری پردست انداز. با آگاهی کامل آمده بودیم و می‌دونستیم جا افتادن در یک جامعه جدید، از نظر زبان، کار و روابط اجتماعی، برای ما بین سه تا پنج سال زمان می‌بره. برای همین هیچ‌وقت خودمون و تحت فشار روحی و عصبی نگذاشتیم، حسرت گذشته رو نخوردیم و واقعا سه سال اول فقط کار کردیم و درس خوندیم. دوره‌ها و کالج و با کمک وام‌های دولتی گذراندیم. به محض اتمام درس وارد بازار کار شدم. نه کار تخصصی بلکه کار جنرال ! اونم والمارت بعنوان فروشنده. در حالی که مدرک تخصصی کالج تو جیبم بود اما رفتم سرکار و قفسه ها رو مرتب میکردم و پشت صندوق ساعتها سرپا می ایستادم، اما هیچ‌وقت گله نکردم. تازه کلی رفیق از همون کار جنرال پیدا کردمکه هنوزم دوستیم باهم. در حین یکسال و نیم کار جنرال بیش از ۱۰۰۰ رزومه تخصصی فرستادم و حتی به یک مصاحبه هم دعوت نشدم. تا بالاخره بعد یکسال و نیم کار جنرال و سال سوم مهاجرتم اولین فرصت کاری در شرکت کوچیک ایرانی پیدا شد؛ فقط یک روز در هفته در رشته تخصصی خودم. بنابراین پنج روز کار جنرال انجام می‌دادم و یک روز هم به صورت پاره‌وقت در حرفه تخصصی‌ام کار می‌کردم. یکسال بعد شغل تخصصی دوم پاره وقت بازم تو شرکت ایرانی و پیدا کردم؛ جایی که یک ساعت با خونه فاصله داشت. باز هم غر نزدم، بلکه استقبال کردم و همچنان به رزومه فرستادن که الان بهتر شده بود رو ادامه دادم و بالاخره قفل ورود به یک شرکت بزرگتر و یک موقعیت تمام‌وقت شکسته شد. اتفاقاً مدیر اون بخش هم ایرانی بود. و در این چندسال کار کردم، پیشرفتهای خیلی خوبی داشتم و دوباره هم رفتم دانشگاه و درس خوندم برای رسیدن مراحل بالاتر. امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم یکی از بهترین کشورهای دنیا را برای زندگی انتخاب ‌کردم؛ کشوری با جغرافیای عالی، طبیعت بی‌نظیر، هوای پاک، مردم خوشرو، زیرساخت‌های مناسب دانشگاهی برای پیشرفت و سیستم درمانی‌ای که باعث می‌شه اگر موردی جدی و پرهزینه پیش بیاد لااقل نگران هزینه درمانت نباشی. به هر ایرانی که قصد مهاجرت دارد می‌گم: تحقیق کنید، واقع‌بین باشید و با توقعات درست قدم بردارید. اما اگر از من بپرسید، کانادا هنوز هم یکی از بهترین گزینه‌های مهاجرتی دنیاست و همچنان در صدر فهرست انتخاب‌های من قرار دارد. #GoCanada

ElaaBita

18,643 просмотров • 2 месяцев назад

#فوری_فوری_خیلی_مهم 🎥دست پلید اسرائیلِ متجاوز آپارتایدی نسل کش را از ایران قطع خواهیم کرد تا وطن را تجزیه نکند. فقط بی شرف ها می گویند این جنگ ما نیست👇👇 👈 یاسر میردامادی. #اختصاصی_صفحه_اکبر_گنجی (۶) ✅ ایرانی هستیم و ایرانی می مانیم. 🔺اسرائیل متجاوز و آپارتاید و نسل کش خیال کرده بود که با تروریسم دولتی و عملیات انتحاری، ایرانی خسته را از جا خواهد کند. اما کور خواند و دل ایرانی هنوز گرم است. 🔺ما نه در مدح جنگ، که در نکوهش تجاوز، نه در تمجید مرگ ، که در تجلیل ایستادگی، سخن می گوییم. این جنگ، جنگ همه ایرانیان داخل و خارج کشور است. برای اینکه جان بی گناهان ایرانی، جان ماست. خانه های ویران شده ی تهران و قم و همدان و..؛ خانه ماست. 🔺وقتی خون در کوچه های ایران جاری شده، سکوت دیگر جایز نیست. هر کس بگوید این جنگ جنگ ما نیست، یا از بی خبری است، یا از بی شرفی است. 🔺حکومتها گذرا هستند، اما اگر وطن تکه تکه شود، در هیچ پرچمی، حتی پرچم آزادی، معنایی از بودن نخواهد ماند. 🔺باید کنار وطن در برابر دشمن قدار بایستیم، هر جا که هستیم باید فریاد بزنیم و نگذاریم وطن را پاره پاره و تجزیه کنند. 🔺اسرائیل دست پلیدت را از خاک ما کوتاه کن. ما وطن پرستان جنگ طلب نیستم، در حال دفاع از وطن هستیم. امروز نباید ایران را تنها گذاشت. اگر ایران برود هیچ امیدوی باقی نخواهد مان. 🔺بمباران کودکان دفاع مشروع نیست، جنایت جنگی است. امروز قهرمانان وطن روایت دشمن از تجاوزش را می شکنند.

Akbar Ganji

26,356 просмотров • 1 год назад

خطاب من به علی خامنه‌ایِ، رهبر رژیم اشغالگر ایران است: تو یک جنایتکارِ ضدایرانی هستی. نه شرافت داری نه انسانیت. دستانت به خون ده‌ها هزار ایرانی آغشته است؛ به خون کودکان؛ جوانان؛ بی‌گناهان. تو، رژیمت، و تمام مزدورانت، برای هر قطره خونی که ریخته‌اید، پاسخ خواهید داد؛ بدون استثنا. ما نه می‌بخشیم. نه فراموش می‌کنیم. نه عقب می‌نشینیم. همان‌گونه که جنایتکاران نازی در نورنبرگ محاکمه و مجازات شدند، تو و هم‌دستانت نیز محاکمه و مجازات خواهید شد؛ در دادگاه ملت ایران. پایان تو رسوایی است؛ ننگ ابدی. هیچ جنایتی بی‌پاسخ نمی‌ماند. نام تو ثبت شده است؛ تمام آمران، عاملان، و هم‌دستانت. راه فراری نیست. جایی برای پنهان شدن نخواهید داشت. قاتلان مردم ایران هیچ مصونیتی نخواهند داشت. و شما، ملت بزرگ ایران؛ فرزندان شجاعم؛ خواهران و برادران داغدار اما استوارم: شما تنها نیستید. ایستادگی شما تاریخ را تغییر داده است. شما در خط مقدم آزادی ایستاده‌اید. و ما، از همیشه به پایان این رژیم نزدیک‌تریم. این رژیم ترک برداشته است. قدرتش فرسوده شده. سقوطش آغاز شده است. به خودتان ایمان داشته باشید؛ به اتحاد‌تان؛ به شجاعت‌تان؛ به بزرگی‌تان. این رژیم دیگر نمی‌تواند ملت بیدار و برخاسته ما را خاموش کند؛ نمی‌تواند ترس را بر ایران حاکم کند. این رژیم از شما و قدرت‌تان می‌ترسد. ما اجازه نمی‌دهیم اندوه‌مان به ناامیدی تبدیل شود. هم‌میهنانم، سوگِ از دست دادن بهترین فرزندان ایران سنگین است. اما ما این سوگ را به خشم آگاهانه، و اراده‌ای شکست‌ناپذیر علیه خامنه‌ای و همه عاملان داخلی و خارجی‌اش تبدیل می‌کنیم. آماده باشید. لحظه‌ی بازگشت به خیابان فرا خواهد رسید: گسترده‌تر؛ قدرتمندتر؛ مصمم‌تر از همیشه؛ برای فتح تهران؛ برای بازپس‌گیری ایران. ادامه‌ی این نبرد تا پیروزی نهایی، نه فقط یک وظیفه‌ی ملی، که عهدی است با جان‌باختگان راه آزادی و خون پاک‌شان. نام‌شان فراموش نخواهد شد؛ نه در تاریخ؛ نه در حافظه‌ی ملی؛ نه در قلب ما. آن روز دور نیست. روزی که با هم جشن باز‌پس‌گیری ایران را می‌گیریم. و با سربلندی می‌گوییم: ایستادیم. جنگیدیم. و پیروز شدیم. پاینده ایران!

Reza Pahlavi

3,117,323 просмотров • 8 месяцев назад