正在加载视频...

视频加载失败

وقتی ملوان آمریکایی با پوزخند می‌گه دنیا مال ماست ، یعنی استکبار هنوز خودش را صاحب آدما می‌دونه ، اما ایران ثابت کرد دنیا ارث پدری هیچ‌کس نیست و مال ملت‌هاییه که جرأت نه گفتن دارن ✌️

38,798 次观看 • 6 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

روبان سیاه، یک پیام ساده دارد: نشانِ یادبودِ جان‌باختگان و همبستگی با خانواده‌های آنان. این روبان نه پرچم است، نه نشان هویت میهنی، و نه جایگزینِ هیچ نماد ملی. شیر و خورشید هویتِ ماست و جایگاهش خدشه‌ناپذیر. این روبان تنها به ما یادآوری میکند که ما سوگواریم, خشمگینیم و هیچ چیز عادی نیست برای اینکه قهرمانان در مشغله های ذهنی گم نشن, در سکوت نمانند این کار کاملاً داوطلبانه است. و مهم‌تر از همه: امنیت فردی بر هر چیز مقدم است. اگر درون ایران هستید، میتوانید با این روبان رادی از خود بجا بزارید, در مکانهای همگانی, در خانه و یا هر جایی که فکر میکنید امن است, و دیده میشود. هیچ‌کس قرار نیست خودش را به خطر بیندازد. به ویژه در این روزها و اگر بیرون ایران هستید، می‌توانید این نشان را آشکار تر نمایش دهید — برای آغاز گفتگو، و بیان روایات مردم سرزمینمان, برای اینکه دنیا بداند چه گذشته، در ایران چه خبر است! و برای اینکه مردم درون کشور بدانند: آنها تنها نیستند. روبان سیاه یعنی: ما زخم داریم, ما خشمگینیم یاد جانباختگان با ماست. روبان سیاه یعنی من و تو تنها نیستیم. هیچکس تنها نیست یعنی نه به فراموشی, یعنی ما ادامه داریم.

اتاق خبر منوتو

13,244 次观看 • 6 个月前

آن روزها که شهرام همایون برای بقای شبکه‌ی تلویزیونی‌اش گلریزان راه می‌انداخت و از مخاطبانش پول می‌خواست، برای خیلی از ما سوژه‌ی طنز بود. جمهوری اسلامی هم مسخره‌اش می‌کرد و برایش برنامه می‌ساخت. اما بعضی چیزها را گذر زمان بهتر نشان می‌دهد. امروز که بخش‌هایی از فضای رسانه‌ای و اپوزیسیون ایران با پول‌های غیرشفاف، وابستگی‌های سیاسی و مناسباتی آلوده شده‌اند که استقلال رسانه را به یک شوخی تلخ تبدیل کرده، آن گلریزان‌ها برای من معنای دیگری پیدا کرده‌اند. شهرام همایون دست‌کم جلوی دوربین از همفکران و مخاطبان خودش پول می‌خواست تا رسانه‌اش را سرپا نگه دارد. کسانی به او پول می‌دادند که می‌دانستند به چه کسی و برای چه چیزی پول می‌دهند. ممکن بود من با آن رسانه، عقایدش و سیاستش مخالف باشم، اما امروز ارزش استقلالی را که در آن رفتار بود بهتر می‌فهمم. این روزها وجه دیگری از شهرام همایون هم برای من قابل احترام شده است. در گفتگویی که این ویدیو بخشی از آن است، تماس‌گیرنده‌ای درباره‌ی پل‌ها، نیروگاه‌ها و زیرساخت‌هایی حرف می‌زند که در جمهوری اسلامی ساخته شده‌اند و استدلال می‌کند که چون آخوندها و نهادهایی مثل قرارگاه خاتم‌الانبیا در ساخت آنها نقش داشته‌اند، این‌ها دیگر به مردم تعلق ندارند. شهرام همایون وسط حرفش می‌پرد و می‌گوید: «نه. اول راجع به تعلقش صحبت کنیم.» شاید تمام مسئله همین یک کلمه باشد: تعلق. پل مال آخوند نیست. نیروگاه مال سپاه نیست. پالایشگاه مال جمهوری اسلامی نیست. اگر قرارگاه خاتم مجری یک پروژه بوده، صاحب آن پروژه نشده است. این‌ها با پول مردم ساخته شده‌اند، به دست مردم ساخته شده‌اند و مردم از آنها استفاده می‌کنند. همان‌طور که خود همایون در گفتگو می‌گوید: «آخوند ارث پدری داشته مگه؟» نداشته. ایران هم ارث پدری جمهوری اسلامی نیست. یکی از بزرگ‌ترین خیانت‌های جمهوری اسلامی، به گمان من، دقیقاً همین بوده که برای دهه‌ها تلاش کرده خودش را با ایران یکی کند. مخالف نظام را مخالف ایران نامید. منتقد را جاسوس خواند. معترض را عامل بیگانه، وطن‌فروش و مزدور معرفی کرد. آن‌قدر این واژه‌ها را برای سرکوب شریف‌ترین مخالفان خودش مصرف کرد که معنای خیانت، جاسوسی و حتی وطن را فرسوده کرد. حالا بخش‌هایی از مخالفان جمهوری اسلامی هم همان دروغ را پذیرفته‌اند، فقط علامت معادله را عوض کرده‌اند. جمهوری اسلامی می‌گفت: «من ایرانم، پس مخالفت با من مخالفت با ایران است.» این‌ها می‌گویند: «جمهوری اسلامی ایران است، پس هرچه به ایران ضربه بزند به جمهوری اسلامی ضربه زده است.» دو دشمن، روی یک دروغ مشترک به توافق رسیده‌اند: اینکه ایران همان جمهوری اسلامی است. و اینجاست که ما به یکی از نتایج فاجعه‌بار این سال‌ها رسیده‌ایم. آدمی می‌تواند آن‌قدر از جمهوری اسلامی متنفر باشد که دیگر نتواند میان حکومت و کشور، میان سپاه و جامعه، میان یک نهاد سرکوبگر و زیرساختی که میلیون‌ها انسان از آن استفاده می‌کنند تمایز بگذارد. می‌تواند تخریب پل، نیروگاه یا تأسیسات کشور خودش را نه به‌عنوان آسیب به مردم، که به شکل ضربه‌ای به حکومت تصور کند. من قبلاً در توییتی نوشته بودم جنگ عراق «جنگ تحمیلی» بود و جنگی که امروز درگیرش هستیم «جنگ تحمیقی» است. شوخی با کلمات بود، اما منظورم جدی بود. در این جنگ، مردم فقط قربانی خشونت و حمله نیستند. آنها را احمق فرض می‌کنند و هم‌زمان ماشین‌های تبلیغاتی و رسانه‌ای مختلف مدام در حال فرسایش قدرت تشخیص‌شان هستند. فاجعه فقط این نیست که کسی از حمله‌ی خارجی به کشور خودش استقبال کند. فاجعه جایی عمیق‌تر است: جایی که برای توضیح اینکه یک پل متعلق به مردم است، دیگر باید استدلال کرد. وقتی بدیهیات نیاز به اثبات پیدا می‌کنند، مسئله دیگر صرفاً اختلاف سیاسی نیست. این همان چیزی است که در این ویدیو برای من دردناک است. شهرام همایون دارد تلاش می‌کند چیزی را دوباره بدیهی کند که اصلاً نباید از بدیهی بودن خارج می‌شد: این کشور مال مردم آن است. من خودم چنین اعصابی ندارم. واقعاً ندارم. نمی‌توانم هر مزخرفی را بشنوم و با همان آرامش بنشینم و از ابتدا توضیح بدهم چرا چنین استدلالی از اساس تباه است. شاید این ضعف من باشد. هر عقیده‌ای هم صرفاً به این دلیل که کسی به آن باور دارد، شایسته‌ی احترام نیست. آدم‌ها حرمت دارند، اما همه‌ی عقاید محترم نیستند. بعضی حرف‌ها واقعاً مزخرف‌اند. اما دقیقاً به همین دلیل است که کاری که شهرام همایون در این گفتگو می‌کند برای من ارزشمند است. چون او کاری را انجام می‌دهد که من توانش را ندارم. راه گفتگو را نمی‌بندد. می‌شنود. سؤال می‌کند. از طرف مقابل می‌خواهد تا انتهای استدلالش برود و بعد با همان بدیهیات فراموش‌شده روبه‌رویش می‌کند. این فقط خونسردی نیست. نوعی احساس مسئولیت است. اما اگر بخواهیم منصف باشیم، مسئول اصلی وضعیتی که ما را به این نقطه رسانده پیش از هر کس جمهوری اسلامی است. این حکومت تار و پود اعتماد عمومی را چنان از هم باز کرده که ترمیم آن، اگر ممکن باشد، سال‌ها طول خواهد کشید. وقتی حکومت برای دهه‌ها هر مخالفی را جاسوس می‌نامد، روزی می‌رسد که مردم دیگر حتی نمی‌دانند جاسوس واقعی کیست. وقتی همه‌چیز پروپاگانداست، حقیقت هم اعتبارش را از دست می‌دهد. وقتی دستگاه امنیتی بخش بزرگی از توانش را صرف تعقیب روزنامه‌نگار، فعال مدنی، زن معترض و مخالف سیاسی می‌کند، در همان حال راه برای نفوذ واقعی سرویس‌های خارجی باز می‌ماند. عمق نفوذ اسرائیل در ساختارهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی دیگر چیزی نیست که بتوان آن را به سادگی نادیده گرفت. اما برای من حتی دردناک‌تر از نفوذ در یک ساختار نظامی، نفوذ در ذهن جامعه است. ضعیف شدن جمهوری اسلامی برای من تراژدی نیست. فروپاشی قدرت تشخیص مردم، از بین رفتن حس تعلق به کشور و تبدیل شدن ایران به زمین بازی قدرت‌های خارجی تراژدی است. و این همان جایی است که صرف «سرنگونی جمهوری اسلامی» دیگر پاسخ کافی نیست. این حرف به معنای تسلیم شدن یا دست کشیدن از مبارزه نیست. درست برعکس. مبارزه با جمهوری اسلامی باید ادامه پیدا کند، اما اگر قرار باشد فقط رأس هرم عوض شود و همان فرهنگ حذف، همان قهرمان‌پرستی، همان دشمن‌سازی، همان بی‌اعتمادی و همان منطق «هر که با من نیست علیه من است» باقی بماند، چیز زیادی تغییر نکرده است. ما مستحق آزادی هستیم. آزادی حق ماست. اما برای حفظ آزادی باید ظرفیتش را هم بسازیم. باید نهاد بسازیم. شبکه بسازیم. گفتگو یاد بگیریم. شکست سیاسی را تحمل کنیم. مخالف را دشمن ندانیم. یاد بگیریم که اکثریت حق ندارد حقوق اقلیت را له کند و اقلیت هم نمی‌تواند چون رأی نیاورده میز بازی را به هم بزند. باید قواعد مشترکی بسازیم که از اشخاص مهم‌تر باشند. این‌ها کارهای بعد از جمهوری اسلامی نیستند. خود این‌ها بخشی از مبارزه با جمهوری اسلامی‌اند. و شاید نقطه‌ی شروع همان چیزی باشد که شهرام همایون در آن مکالمه گفت: «اول راجع به تعلقش صحبت کنیم.» قبل از اینکه درباره‌ی جمهوری یا پادشاهی دعوا کنیم، قبل از اینکه برای حکومت بعدی اسم انتخاب کنیم، باید دوباره بفهمیم چه چیزی به ما تعلق دارد. این شهرها. این جاده‌ها. این پل‌ها. این نیروگاه‌ها. این حافظه‌ی جمعی. این آینده. و ایران. ایران نه مال جمهوری اسلامی است، نه سپاه، نه آخوند، نه شاه، نه موساد و نه هیچ قدرت خارجی دیگری. اگر قرار است روزی آزاد باشیم، شاید یکی از اولین کارها این باشد که دوباره یادمان بیاید این کشور مال ماست.

Panah Farhadbahman 🎒

62,005 次观看 • 7 天前

ایران فقط تهران نیست… و تهران هم فقط چند خیابان شیک و چند کافه خوش‌رنگ در شمال شهر نیست. تهران، تمامِ آن نفس‌هایی‌ست که در جنوبش با زحمت بالا می‌آید، تمامِ آن نگاه‌هایی‌ست که هنوز با وجود خستگی، مهربانی را فراموش نکرده‌اند. جنوب تهران را اگر ببینی، می‌فهمی زیبایی فقط در ویترین‌های براق نیست. زیبایی گاهی در دیوارهای کهنه‌ای‌ست که قصه دارند… در دست‌های پینه‌بسته‌ای‌ست که هنوز امید را زمین نگذاشته‌اند… در چهره‌هایی‌ست که با همه فشارها، هنوز لبخند را بلدند. شمال شهر شاید چشم را بگیرد، اما جنوب شهر دل را بیرحمانه می‌رباید شمال، تصویر است… جنوب، حقیقت. و حقیقت همیشه عمیق‌تر، سنگین‌تر و زیباتر از هر نمای لوکسی‌ست. این‌که فقط بنشینی در کافه‌ای گران، قهوه‌ای بنوشی و از قاب‌های مرتب و نورهای نرم عکس بگیری، هنر نیست. هنر آن‌جاست که جرأت داشته باشی رنج را ببینی، فاصله را لمس کنی، و زیبایی را در جایی کشف کنی که کمتر کسی حاضر است حتی نگاهش کند. جنوب تهران، زیباییِ خام و بی‌ادعاست. زیبایی‌ای که خودش را فریاد نمی‌زند، اما اگر ببینیش، دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. کوچه‌هایش شاید تنگ باشد، اما دل‌هایش وسیع‌تر از هر برج و خیابان عریضی‌ست. آسمانش شاید خاکستری‌تر به نظر برسد، اما نگاه آدم‌هایش روشن‌تر است. اگر قرار است از تهران بگویی، باید همه‌اش را بگویی. نه فقط جایی که راحت است، نه فقط جایی که زیبا به نظر می‌رسد. تهران را باید زندگی کرد… از شمال تا جنوب، از نور تا سایه. وگرنه آن‌چه می‌سازی، تصویر تهران نیست… یک رؤیای دست‌چین‌شده است برای فراموش کردن واقعیت تحریم و #جنگ شکاف شمال و جنوب #تهران را آنقدر عمیق کرده‌ که انگار دو کشور متفاوت‌اند… اما هویت این شهر مرکز و جنوب است… بی انصافی و شاید فراتر از آن عقده گشایی‌ست که از تهران، تنها کافه‌های لوکس و خیابان های لاکچری شمال شهر را نمایش بدهی و بخش بزرگی از این کلانشهر را نادیده بگیری. امروز در قلب بزرگ هموطنان جوادیه و راه آهن و خیابان قزوین و ابوذر و شوش تپیدم… این شهر در ذره ذره وجودش با همه رنج‌ها و دردها عشق را نفس می‌کشد

Golshan

29,032 次观看 • 3 个月前

رضا پهلوی این روزها وارد مرحله عجیبی شده است؛ مرحله‌ای که دیگر فقط حرف نمی‌زند، بلکه برای زندگی روزمره مردم «دستور» صادر می‌کند. هم‌میهنان، نوروز را گرامی بدارید! هم‌میهنان، چهارشنبه‌سوری را برگزار کنید! هم‌میهنان، به طبیعت بروید! هم‌میهنان، شب پنج‌شنبه سر مزار بروید! یک لحظه صبر کن. مردم ایران هزار سال است این کارها را می‌کنند؛ بدون تو، بدون پدرت، بدون حکومت فعلی و بدون هیچ «فراخوانی». این‌ها سنت هستند، نه پروژه سیاسی. این‌ها ریشه در زندگی مردم دارند، نه در پیام‌های ویدئویی چند دقیقه‌ای. اما این‌جا مسئله فقط خنده‌دار نیست؛ مسئله خطرناک است. وقتی کسی برای نوروز و چهارشنبه‌سوری «فراخوان» می‌دهد، در واقع دارد یک چیز ساده را تمرین می‌کند: عادت دادن خودش به اینکه برای مردم تصمیم بگیرد. امروز می‌گوید جشن بگیرید، فردا می‌گوید چگونه جشن بگیرید و پس‌فردا می‌گوید چه کسی حق دارد جشن بگیرد. این همان ذهنیتی است که همیشه فاجعه ساخته است: از بالا دیدن مردم و تصور اینکه زندگی آن‌ها باید با «دستور» هدایت شود. طنز تلخ ماجرا این‌جاست: کسی که هنوز حتی یک بار از سوی مردم انتخاب نشده، نه ساختار دارد و نه پاسخگوست، اما با اعتماد به نفس کامل برای کهن‌ترین سنت‌های یک ملت «فراخوان» صادر می‌کند. این دیگر حمایت نیست، این تمرین قدرت است؛ تمرین اینکه چگونه روی چیزی که مال تو نیست بنشینی و وانمود کنی که از آنِ توست. نوروز از آنِ تو نیست. چهارشنبه‌سوری از آنِ تو نیست. این مردم قرن‌هاست بدون تو زندگی کرده‌اند و بعد از تو هم زندگی خواهند کرد. و اگر کسی فکر می‌کند با چند پیام «هم‌میهنان» می‌تواند خودش را صاحب این فرهنگ جا بزند، مشکل دیگر طنز نیست.

𝓢𝓐𝓓𝓐𝓕🐚

73,680 次观看 • 5 个月前

متاسفم‌ که مجبور می شوم این ویدیوها را منتشر کنم ؛ اما متاسفانه برخی علاقه دارند خود را به نفهمیدن بزنند ، عصر اینترنت است و هیچ چیز تحریف شدنی نیست . کسانی که امروز تلاش می‌کنند حرف مرا تحریف کنند، خوب می‌دانند که هیچ‌کس منکر حمایت مردم خارج از کشور نیست. منظور من هم‌ مردم ‌نیستند . مردم در سرما و گرما، در برف و باران، کار و زندگی‌شان را رها کردند و برای حمایت از مردم داخل ایران به خیابان آمدند. این فداکاری‌ها قابل انکار نیست. اما بحث مردم نیستند؛ مورد بحث کسانی هستند که هدایت و مدیریت این تجمع‌ها و فراخوان‌ها را در دست گرفتند و این حمایت عظیم را، به‌جای رساندن صدای بی‌صدای مردم ایران، به بیراهه کشاندند. لطفاً سفسطه نکنید. همه دیدند که چگونه به‌جای تمرکز بر صدای زندانیان سیاسی، خانواده‌های دادخواه، اعدام‌ها و جان‌باختگان، پای بلاگرها، چهره‌های بدنام و افراد بی‌سابقه یا بدسابقه را به مرکز این حرکت‌ها باز کردند . هیچ‌کس نمی‌تواند حضور پرچم‌های آمریکا و اسرائیل و رقص و پایکوبی را انکار کند؛ حتی پس از این که مشخص انها فقط بدنبال منافع خودشان هستند و جان مردم ما هیچ ارزشی برایشان ندارد .کشورهایی که رهبرشان تمدن هزاران ساله ایران را تهدید به نابودی کرد ، مردم را تهدید به بازگشتن به عصر حجر کرد و آب و برق و معیشت مردم را تهدید نمود و همزمان هر روز برای مذاکره با قاتلان مردم پیغتم‌و‌پسغام فرستاد و هنوز هم پرچم و تشکرها و رقص و پایکوبی ها ادامه داشت . مردم تصمیم گیرنده تجمع ها نبودند ، می شد بجای پرچم امریکا و اسراییل پلاکارد #نه_به_اعدام یا پلاکارد جاویدنام ها را به دست مردم بدهند که ندادند . فاجعه اینجا بود که ، به‌جای اینکه از این تجمع‌ها و شکوه و همکاری و حمایت مردم خارج برای رساندن صدای مردم در بند ایران استفاده کنند، مسیر را به سمت نمایش‌های سیاسی، رقص و پایکوبی با پرچم کشورهایی بردند که امروز مشخص شده منافع خودشان را دنبال می‌کردند و امروز مشغول مذاکره و توافق با قاتلین فرزندان ایران هستند . مردم اما همیشه هزینه می‌دهند. مردمی که صادقانه آمدند، امید داشتند و از خود گذشتند، بازیچه قدرت‌طلبی و خودخواهی شدند. و نتیجه چه شد؟ تقریباً هیچ. آنطور که دنیا آبان را دید . آنطور که جنبش زن، زندگی، آزادی را دید . صدای #دی‌ماه_خونین که وسعت جنایت ‌کشتار غیرقابل توصیف است را نه دید و نه شنید . و این یعنی یک جای کار می لنگد . حال از من طلبکار نباشید من مسئولیت تجمع ها ، رسانه ها و این حرکت ها را نداشتم که اگر داشتم و اینچنین پیش می رفت خود را نه لایق سرزنش بلکه مجازات می دیدم .

Saba.Bakhtyari

48,415 次观看 • 2 个月前

در تلویزیون ملی ایران خواند. آن روزها شادی، شوق زندگی و رهایی را می سرود. بعدها که سایه سیاه رژیم جمهوری اسلامی بر وطن افتاد او همچنان خواند از وطن، غربت و آزادی. آزادی را فدای کلمه نکرد. سینه‌اش برای ایران سپر بود و می‌دانست هیچ زورگویی بر فرهنگ ایرانی غالب نشده است. او مبارزی رقصان، مشتاقانه سیاست را زندگی کرد. درد عمیق ایران را می‌دانست و برای وطن نه تنها از مال که از جان مایه گذاشت. برای او غریب بود که مردم فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی را نشناسند. برای او عجیب بود که بتوان برای وطن گریست اما به پانخاست. او درد می‌کشید از حکومت جانیان بر خاک ایران و این درد را به فریاد رسایی تبدیل کرده بود تا ما را به مبارزه بخواند برای نجات ایرانی که عاشقش بود. تمام سعی و کوشش بر این بود که در طول این راه پر از درد و رنج و غم و مشقت چیزی به بار فرهنگی مردم بیافزاید. برای آن که بیافزاید، از خود کاست و زمزمه‌ی امیدوارانه‌ی پرشور و عاشقانه‌اش در گوشمان جاوید ماند. آنچنان که خود با عشقی ناب به ایران می‌گفت «باشد که روزگار ظلم به سر آید و آفتاب برآید و حقیقت در چهره مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که به سوی آن گام برمی‌داریم. من با عشق به دنیا آمده‌ام، با عشق زندگی کرده‌ام و با عشق هم از دنیا می‌روم تا آن چیزی که از من باقی می‌ماند فقط عشق باشد.» #فریدون_فرخزاد #ملی_گرایان

انجمن ملی گرایان ایران

55,069 次观看 • 3 年前

سخنرانی در همایش کوروش بزرگ در تورنتو جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴/۲۵۸۴ ۲۴ نوامبر ۲۰۲۵ — نام کوروش بزرگ، هنوز برای ملت ایران در جهان آبرو می‌خرد. او یادآور شکوه ایران است؛ حتی در روزگاری که سایهٔ شوم رژیمی ضدایرانی، میهن‌مان را تاریک کرده است. اما کوروش، تنها یک یادگار و افتخار تاریخی نیست؛ او پیام‌آور مسئولیتی است که بر دوش ماست. و من امروز اینجا هستم تا این مسئولیت را یادآور شوم، و بر ضرورت و فوریت آن تاکید کنم: نجات و بازپس‌گیری ایران از چنگ کسانی که آن را به پادگان امت‌گرایی و جاهلیت خود بدل کرده‌اند، و از خاکی که بیش از ۲۵۰۰ سال پیش، مَهد داد بود، بیداد را به جهان پراکنده‌اند. جای شگفتی نیست اگر جمهوری اسلامی از نام کوروش می‌هراسد، چرا که کوروش، یادآور هر آن چیزی است که این رژیم نیست: ایرانیت، انسانیت، آزادی، و رواداری. اما بر خلاف رژیم اسلامی، ما ملت ایران وارثان راه کوروش هستیم؛ قدرت را نه برای سلطه، که برای سامان و داد می‌خواهیم. کوروش در بابِل، به سربازانش گفت: «آرام گام بردارید تا در دل مردم، هراس نیفکنید.» او نخستین فرمانروایی بود که اقتدار را با مدارا در-آمیخت؛ آزادی باور و رواداری مذهبی را پاس داشت و ترویج کرد؛ و به ما آموخت که سیاست می‌تواند و باید با راستی یکی شود؛ نه با فریب. به همین سبب، جهان نیز امروز از #کوروش_بزرگ به نیکی یاد می‌کند، و آنچه در منشور جاودانه‌اش آمده، پایهٔ نظم انسان‌گرا و آزادی‌محور جهان مدرن شده است. هم‌میهنان! ایرانی بودن، فقط شناسنامه و تبار و ملیت نیست؛ بلکه مسئولیت‌آفرین نیز است: مسئولیت در برابر امروز و فردای میهن. مسئولیت پاسداری از راستی. مسئولیت به‌دست‌آوردن و نگهداری از آزادی. مسئولیت پاسداشت کرامت و عزت هر شهروند ایرانی. و مسئولیت ایستادگی در نبرد با تاریکی. امروز، دولت ایران -در کلیت خود- در اشغال اسلام‌گرایان است، و زمان، علیه ماست. هر لحظه‌ تاخیر، بهایی سنگین دارد. پنجرهٔ نجات ایران محدود است؛ و اگر از دست برود، شاید دیگر هرگز گشوده نشود. اکنون، در یکی از سخت‌ترین و تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ ایران، دیگر پرسش این نیست که چه باید کرد. پرسش این است: اگر نه اکنون، پس چه زمانی؟ اگر نه ما، پس چه کسی؟ و اگر امروز اقدام نکنیم، چه بر ایران خواهد رفت؟ اکنون، زمان گسترش گروه‌های کوچک مبارزه، و آماده شدن برای نبرد آخر است. ملت‌ها زمانی بزرگ می‌شوند که سرنوشت خود را با دستان خویش رقم بزنند، نه اینکه دیگران برایشان تصمیم بگیرند. ملت ایران نیز باید تصمیم‌ساز سرنوشت خویش باشد. سرزمین ما، شایسته شکوه و آزادی است. و این، بر عهده‌ی ماست که ایران را از این رژیم تبهکار و اهریمنی پس بگیریم. ما ملت بزرگی هستیم، و این را بارها نشان داده‌ایم: آنگاه که با فریاد #ایران_را_پس_می‌گیریم، خیزش ملی خود را آغاز کردیم. اما این مبارزه، که در دی‌۹۶، در #آبان۹۸، و در خیزش۱۴۰۱، با فداکاری فرزندان جاویدنام میهن، دستاوردهای ارزشمندی داشته، هنوز پایان نیافته است. پایان این مبارزه، روزی‌ست که ایران از چنگال جمهوری اسلامی رها شود و حاکمیت ملی به مردم بازگردد. و آن روز که ملت ما آزاد شود، جهانیان، ایرانِ دیگری را خواهند دید: ایرانی که منابعش نه برای صدور نفرت و ترور، بلکه برای پیمان‌های صلح و همکاری به کار می‌رود. ایرانی که «پیمان ابراهیم» را به #پیمان_کوروش ارتقا می‌دهد، و خاورمیانه را با رواداری و خِرَد، آشتی می‌دهد؛ چنانکه کوروش بزرگ چنین کرده بود. و آنگاه پژواک این سخن کوروش، دوباره در سپهر تاریخ، طنین‌انداز خواهد شد: «کوروش، پادشاهِ جهان، پادشاهِ اَنشان، پسرِ کمبوجیه. خدایان بزرگ، همهٔ زمین‌ها را به دست من سپردند، و من، این سرزمین را در آرامش و صلح قرار دادم.» هرودوت، تاریخ‌نگار یونانی، می‌نویسد که ایرانیان، به سبب مِهر و دادِ کوروش، او را «پدر» می‌خواندند. و در آبان ۱۳۹۵، فرزندان کوروش، از جای‌جای ایران در پاسارگاد گِرد هم آمدند و فریاد زدند: «ایران وطن ماست، کوروش پدر ماست!» اما ما، فرزندان شایستهٔ او نخواهیم بود، اگر مسئولیت خود را ناچیز بشماریم. کوروش ما را می‌خواند: برخیزید! ایران را از اهریمن اشغالگر پس بگیرید! نام ایران را بار دیگر با صلح و آزادی پیوند بزنید! و شکوه و عظمت را به میهن بازگردانید! پیش از آن‌که دیر شود؛ پیش از آن‌که ایران از دست برود. پاینده ایران

Reza Pahlavi

493,970 次观看 • 9 个月前