Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

پروفسور ایلبر اورتایلی: محمود غزنوی به زبان بربرها صحبت می‌کرد، در دربار غزنوی [درست مثل امروز] میکروب‌هایی وجود داشتند که به شاهنامه فردوسی ایراد می‌گرفتند. [اورتایلی تاریخ‌نگار تاتار اهل کریمه بود. و ایکاش یک جو از آزادگی او را کسانی چون نامجو، ساعدی یا گلستان داشتند].

23,830 просмотров • 6 дней назад •via X (Twitter)

Комментарии: 12

Фото профиля qweqwe
qweqwe6 дней назад

Berberice değil barbarca diyor

Фото профиля Energy Lockdown
Energy Lockdown4 дней назад

No no. You got it wrong. He spoke his mother tongue Turkic. But he also spoke Persian like a barbar or vandal he says.

Фото профиля Naser Baghrat
Naser Baghrat6 дней назад

روحش شاد که به تازگی مرحوم شد

Фото профиля Leo
Leo4 дней назад

He was a Turk. He was a Turkish Nationalist and an outstanding historian. Also, he doesn’t say “berber” in the video, he says “barbarian”.

Фото профиля استاد
استاد6 дней назад

مرد بزرگی بود نور به قبرش بباره.

Фото профиля Mehrdad II of Parthia
Mehrdad II of Parthia6 дней назад

گوش کردن به صحبت یک فرد با سواد واقعاً لذت بخشه

Фото профиля 🇮🇷ویلهلم نمیدانم چندم🇮🇷
🇮🇷ویلهلم نمیدانم چندم🇮🇷5 дней назад

اون تنها ستون حقیقت تاریخی تو ترکیه بود هر کی جفنگ میگفت دهنشو میبست روحش شاد

Фото профиля Patriot
Patriot6 дней назад

تاریخ نگار مسلطی و منصفی بود، با این که در زمره تاریخ نویسان ترک‌گرا بود اما علم و دانش برایش اولویت داشت

Фото профиля IYI
IYI6 дней назад

اینکه یک سگ شعرگو که نه احترام به زن و اقوام مختلق قائل بود رو به دریار اموراتوری و امپراتور راه دادن براس خود و اجداش افتخار حساب میشه امپراتور های مثل محمود و مسعود غزنوی در ان زمان مشغول به بردگی گرفتن مردم هندواریایی بودن

Фото профиля Nuri YILDIRIM
Nuri YILDIRIM4 дней назад

Berberice demiyor,barbarca diyor

Фото профиля Josef Free
Josef Free4 дней назад

If you understand what he said.

Фото профиля HAKAN _ TABRIZ
HAKAN _ TABRIZ5 дней назад

توهم و یاوه گویی اوباش وحشی عاریایی از نوع خاص است ، حتی در آستانه ضعف و فروپاشی ، پر رو تر و بیشرم تر

Похожие видео

‌ زینب موسوی، کمدین‌ ایرانی که پیشتر در برنامه‌ای جنجال‌برانگیز، شاهنامه فردوسی را دستمایه طنز قرار داده بود، در گفتگویی یوتیوبی تاکید کرد که «بابت شوخی عذرخواهی نخواهد کرد.» خانم موسوی در این گفتگو با مجید واشقانی در کانال یوتیوبی رک گفت که ایراداتی در نحوه تدوین آن برنامه وجود داشته به نحوی که محتوای برنامه، به‌طور کامل مورد تاییدش نبوده، با این‌حال «از ثانیه‌ای که ‌به‌عنوان یک شوخی، پخش شد، حتی اگر بدترین شوخی جهان باشد، من از آن عذر‌خواهی نمی‌کنم. همه شوخی‌ها یک‌ عده‌ای را ناراحت می‌کند و به یک‌ عده بر‌خواهد خورد و من برای خوش‌آیند کسی عذرخواهی نمی‌کنم. این یک شوخی است و برای رسیدن به تمدن باید [آنرا] بپذیرید.» در ویدئوی جنجالی که منجر به صدور حکم حبس، جریمه نقدی و تحقیق درباره فردوسی علیه او انجامید، خانم موسوی یکی از ابیات شاهنامه فردوسی که درباره چگونگی کشف آتش و جشن سده است را دستمایه طنز و شوخی‌اش با فردوسی قرار داد. اما این تکه از برنامه‌ای که تهیه‌کنندگانش می‌گویند به قصد آشنایی نسل جوان با فردوسی ساخته بودند، به مذاق بسیاری خوش نیامد و همزمانی آن با گرایش دوباره طیفی از جامعه به ملی‌گرایی در سال‌های اخیر، انتقادهای بسیاری برانگیخت. او درباره این بخش جنجال‌برانگیز گفت: «قرار نبود با فردوسی شوخی کنیم. قرار بود قصه‌های شاهنامه را به نحوی توضیح دهیم که آن بچه‌ای هم که تا کنون دستش به شاهنامه‌ نخورده‌است با آنها آشنا شود.» با این‌حال او تایید می‌کند که نوع شوخی مطرح شده در این برنامه از نوع «شوخی جنسی است.» 🎥 Rok Show #bbcpersian

BBC NEWS فارسی

22,795 просмотров • 9 месяцев назад

آقای دکتر رمضان بشردوست روزگارانی عمدتا با رای هزاره ها به پارلمان می‌رفت اما حتی یک گام کوچک در جهت اجرای پروژه ها و دادخواهی از این مردم برای مظالم و محرومیت هایی که حکومت های وقت بر آن‌ها تحمیل می‌کرد برنمی‌داشت، ایشان حتی یکبار از گروهای تروریستی طالبان و داعش به عنوان عوامل درد و فاجعه مردم افغانستان و نسل کشی هزاره ها یاد نکرد بلکه همیشه از این انتقاد می‌کرد که چرا نیروهای امنیتی جلو عملیات‌های طالبان و داعش را نمی‌گیرند! به عبارت دیگر او به عوامل فجایع نسل کشی هزاره ها و جنایات علیه مردم افغانستان نازک تر از گل نمی‌گفت اما صرفا به کسانی که مسولیت تامین امنیت مردم را به عهده داشتند، می‌‌تاخت. بشردوست در آن سالها همان عینک یک چشمی را به چشم اش زده بود که اینک مردم افغانستان را به استفاده از آن متهم می‌کند. به عبارت دیگر بشردوست در آن سالها زبان طالب و داعش در پارلمان بود. از همان جهت هرگز او توسط این گروه های تروریستی تهدید و ترور نشد! آقای بشردوست اکنون که در زیر لوای حاکمیت تروریستان طالبان زندگی می‌کند در دفاعی وقیحانه از طالبان همان بازی قدیمی اش را به نحو سرچپه و برگردان ادامه می‌دهد. او این بار به جای محکوم کردن حاکمیت طالبان برای صدور فرامین، اقدامات ضددینی و غیر انسانی‌اش به مردمی معترض به اعمال و رفتار این گروه تروریستی می‌تازد که چرا چشمان شان کژی‌ها و کاستی‌های تروریستان را می‌بیند و محاسن و فضایل شان را نمی‌بیند! معتقدم بشردوست یک سیاست مدار عوام فریب و ابن الوقت و مردی برای همه فصول است! زمان انسان ها را تغیبر نمی‌دهد صرفا ذات خوب و یا خراب آدم‌ها را نشان می‌دهد.

Arif Rahmani

21,590 просмотров • 2 лет назад

سقراط یکی از مشهورترین اندیشمندان تاریخ بشر است. مردم او را پدر فلسفه می‌نامند. از او به‌عنوان مردی یاد می‌شود که سؤال‌های ناخوشایند می‌پرسید و همه اطرافش را وادار می‌کرد عمیق‌تر فکر کنند. اما بخش تکان‌دهنده اینجاست: سقراط از دموکراسی متنفر بود. او فکر می‌کرد دموکراسی در واقع یکی از سریع‌ترین راه‌هایی است که یک جامعه می‌تواند خودش را نابود کند. پس چرا سقراط از دموکراسی متنفر بود؟ به‌ویژه وقتی آتن زادگاه دموکراسی بود. برای فهمیدن این موضوع باید به آتن باستان برگردید. آتن زادگاه دموکراسی بود. شهروندان مستقیماً رأی می‌دادند. جمعیت‌های بزرگی گرد هم می‌آمدند و درباره جنگ، قوانین و رهبری تصمیم‌های مهم می‌گرفتند. روی کاغذ، این سیستم شبیه آزادی بود. به نظر می‌رسید که بهترین و منصفانه‌ترین نظام ممکن است. اما سقراط به آن نگاه کرد و یک ضعف مرگبار را دید. او باور داشت که دموکراسی به افراد آگاه و همین‌طور به کسانی که کاملاً هیچ نمی‌دانند، قدرتی برابر می‌دهد. او باور داشت که یک جامعه نمی‌تواند دوام بیاورد اگر تصمیم‌ها را افرادی بگیرند که نمی‌فهمند درباره چه چیزی تصمیم می‌گیرند. سقراط این را با یک مثال ساده توضیح داد. اگر بیمار بودید، آیا به پزشک‌تان رأی می‌دادید؟ آیا از جمعیت می‌خواستید که تعیین کنند چه کسی جراحی‌تان را انجام دهد؟ البته که نه. شما ماهرترین پزشکی را انتخاب می‌کردید که می‌توانستید پیدا کنید، چون می‌دانید زندگی‌تان به تخصص وابسته است. پس سقراط یک پرسش ترسناک مطرح کرد: اگر برای پزشکی به متخصصان اعتماد می‌کنیم، چرا برای سیاست به متخصصان اعتماد نمی‌کنیم؟ چرا اجازه می‌دهیم یک جمع انتخاب کند چه کسی کل کشور را اداره کند، حتی اگر بیشترشان درباره اقتصاد، جنگ، قانون یا رهبری هیچ چیز را نفهمند؟ برای سقراط، این حکمت نبود؛ این قمار بود. او معتقد بود دموکراسی رهبری را به یک مسابقه محبوبیت تبدیل می‌کند. فردی که برنده می‌شود، همیشه باهوش‌ترین نیست و همیشه هم واجد شرایط‌ترین نیست، بلکه کسی است که می‌تواند مردم را سرگرم کند، کسی که می‌تواند احساسات را دستکاری کند، کسی که می‌تواند به جمعیت بگوید آنچه دوست دارند بشنوند. پس سقراط در اصل معتقد بود دموکراسی بهترین فروشنده را پاداش می‌دهد، نه بهترین رهبر را. او همچنین معتقد بود دموکراسی یک ضعف دیگر هم دارد. او باور داشت دموکراسی به‌طور طبیعی تفرقه و هرج‌ومرج ایجاد می‌کند. گروه‌های مختلف خواسته‌های متفاوتی دارند. مردم بر سر قدرت با هم می‌جنگند. جامعه پرسر‌وصدا و بی‌ثبات می‌شود. با گذشت زمان، شهروندان از درگیری همیشگی خسته می‌شوند. و وقتی مردم خسته می‌شوند، دیگر آزادی نمی‌خواهند. آن‌ها شروع می‌کنند به خواستن ثبات. آن‌ها شروع می‌کنند به این‌که بخواهند کسی کنترل را به دست بگیرد و همه‌چیز را درست کند. اینجاست که سقراط باور داشت دموکراسی پایان می‌یابد. او باور داشت که دموکراسی اغلب به استبداد می‌انجامد. او باور داشت که وقتی یک جامعه آشفته می‌شود، در نهایت یک مرد قدرتمند به قدرت می‌رسد. آن مرد قدرتمند وعده نظم می‌دهد. او وعده امنیت می‌دهد. او وعده می‌دهد که دشمنان را مجازات کند. او وعده می‌دهد که کشور را دوباره عظیم کند. و آرام‌آرام، همان افرادی که زمانی دموکراسی را جشن می‌گرفتند، شروع می‌کنند به حمایت از دیکتاتوری. سقراط این را به‌عنوان یک نظریه نگفت. او در طول زندگی خودش شاهد رخ دادن آن بود. و غم‌انگیزترین بخش این است که سقراط خودش قربانی دموکراسی شد. او توسط هیئتی منصفه محاکمه شد که از شهروندان عادی تشکیل شده بود. آن‌ها فیلسوف نبودند. آن‌ها قاضی آموزش‌دیده نبودند. آن‌ها متخصص نبودند. آن‌ها فقط یک جمعیت بودند. و همان جمعیت رأی داد که او را اعدام کنند. پس در نهایت، دموکراسی حرف سقراط را به بدترین شکل ممکن ثابت کرد. سقراط از آزادی متنفر نبود. او از این ایده بدش می‌آمد که حقیقت را می‌توان با رأی اکثریت تعیین کرد. او باور داشت که رهبری چیزی نیست که مثل انتخاب یک خواننده در یک مسابقه استعدادیابی، آن را انتخاب کنی. او باور داشت که اگر یک جامعه به نادانی قدرت بدهد، نادانی در نهایت آن جامعه را نابود خواهد کرد.

خبرگزاری شیر و خورشید

14,423 просмотров • 5 месяцев назад

‍ ✔️در سوگ بهرام ✍🏻سهند ایرانمهر درگذشت #بهرام_بیضایی ، آن‌هم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری می‌کند.گویی حلقه‌ای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوه‌ای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود. بیضایی را غالباً «کارگردان» می‌نامند، اما این نام‌گذاری، اگرچه درست، به‌شدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعه‌شناسی تاریخ‌خوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل می‌گرفت. شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورت‌بندی معنا از طریق زبان است. دیالوگ‌های او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخ‌اند. واژه‌های گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او‌ بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همان‌جاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار می‌شود. بیضایی ادبیات را نمی‌شناخت؛ در آن سکونت داشت. نثر او نثری سخت‌جان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهل‌الوصول و نه متظاهرانه. جمله‌ها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمی‌کرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست. از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید می‌کرد؛ متنی که مستقل از تصویر، قابلیت خوانده‌شدن دارد. ذهن را تکان می‌دهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر می‌سازند و بعد به‌دنبال معنا می‌گردند؛ بیضایی معنا را می‌ساخت و تصویر را در خدمت آن می‌گرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمی‌شوند؛ زیرا به زمانه‌ای خاص پاسخ نمی‌دهند، بلکه به مسئله‌ای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت می‌پردازند. نگاه او به تاریخ، نگاه ستایش‌گرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را می‌کاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش می‌شوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را می‌گیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایه‌بازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است. همین نگاه است که او را به جامعه‌شناسی تاریخ نزدیک می‌کند، بی‌آنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمی‌نوشت، ام با صحنه و دیالوگ نظریه می‌ساخت. بیضایی متواضعانه می‌گذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان می‌داد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند. اندوهِ فقدان بیضایی، از دست‌دادن یک فیلمساز نیست؛ از دست‌دادن الگویی از اندیشیدن سخت‌گیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی می‌گرفت، تاریخ را ساده نمی‌کرد و مخاطب را تحقیر نمی‌نمود و از همه مهم‌تر در این راه نه وقعی به قدرت می‌گذاشت و نه مجیز مردم را می‌گفت او‌ به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمی‌خواست؛ شریک فکری می‌خواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس می‌کنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بی‌نظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود.

سهند ایرانمهر

28,129 просмотров • 9 месяцев назад

نظریه سیاسی سیدجواد طباطبایی‌ مناظره حسن محدثی و ابراهیم صحافی‌ حسن محدثی:‌ طباطبایی را یک ایدئولوژی‌ساز می‌دانم. او علی‌‌رغم اینکه ایدئولوگ‌هایی نظیر شریعتی را نقد می‌کند، اما با ایدئولوژی دیگری یعنی ایرانشهری، پا جای آنها می‌گذارد. در این نگاه، ایران یک استثنا در کل جهان است. شاهنامه برایشان کتاب مقدس است و با استناد به آن از هویت ایرانی می‌گویند. در حالی که خود شاهنامه‌پژوهان ملی‌گرا می‌گویند حداقل شش هزار بیت به شاهنامه اضافه شده است. این چه هویت تاریخی‌ای است که حتی نتوانسته کتاب مقدسش را حفظ کند؟ حتی حافظ در این نظریه، شاعر ایرانشهری است. مواجهه با هر متنی باید روشمند و براساس شواهد باشد. آگاهی ملی را باید در میان مردم نشان دهیم. در حال حاضر، ما خودمان را ایرانی می‌دانیم، اما در قرون گذشته چنین چیزی نبوده است. مردم رعیت بودند. از زمان مشروطه، «دولت-ملت» مطرح شد. ابراهیم صحافی:‌ اندیشه ایرانشهری بحث کانونی نظریه طباطبایی نیست. مخالفانش این ادعا را درباره او مطرح می‌کنند تا هدف او را بازگشت به گذشته پیش از اسلام معرفی کنند. دغدغه طباطبایی ایران بود و می‌خواست به تجدد برسیم، اما اعتقاد داشت که نمی‌توان بدون شناخت سنت‌های خودمان، به تجدد برسیم. او باور داشت که آثاری مانند شاهنامه و دیوان حافظ را نباید صرفا نوعی داستان‌سرایی و غزل‌سرایی ببینیم. این‌ها در واقع بخشی از خاطره جمعی و هویت ایرانیان است. ملت در ایران همواره وجود داشته، اما گاهی دولت خودش را به‌دلیل تسلط بیگانگان از دست داده است. همواره اقوام، ادیان و زبان‌های مختلف در ایران نوعی مناسبات با یکدیگر داشتند و زبان فارسی از گذشته تا امروز یک زبان ملی است. از آن مناسبات تعبیر به هویت ایرانی می‌کنیم. لینک مشاهده ویدیوی کامل گفتگو در کامنت

Azad | آزاد

58,011 просмотров • 1 год назад

ناصر تقوایی، مردی که با زندگی خود علیه سانسور به‌پا خاست. در دوران سرد و خفقان‌آور سانسور، در شرایطی که اندیشه، هنر، جامعه، سیاست و هر آن‌چه در این سرزمین وجود دارد، زیر سایه‌ خفقان و سانسور است، کمتر کسی را می‌توان یافت که همچون ناصر تقوایی با «زندگی کردن خودش»، «نه گفتن» و انتخاب «دشواری آزاده زیستن»، به نبرد با جهل و ویرانی برخاسته باشد. نه‌تنها با کلمات یا فیلم‌ها، بلکه با تمام وجودش، در برابر سرکوب فکری، ادبی و هنری ایستاد. او می‌دانست که سانسور اندیشه را به خاک می‌سپارد، و نمی‌خواست اندیشه‌اش را تسلیم‌شده و زیر خاک ببیند. تقوایی می‌فهمید که سانسور، آگاهی و حافظه یک ملت را هدف قرار می‌دهد و آن را به یغما می‌برد. به همین دلیل، با «فیلم نساختن» نقش خود را ایفا کرد. در زمانی که بیشتر مخالفان سانسور، به شکلی تن به خودسانسوری می‌دادند تا از تیغ سانسور رسمی در امان بمانند، تقوایی پرسش ساده اما مهمی را مطرح کرد: «در کجای دنیا واژه‌ها مجرم‌اند؟» وقتی از تقوایی صحبت می‌کنم، نمی‌گویم «کارگردان»، بلکه او را «درخت استوار و کهن‌سال سینمای ایران» می‌نامم. زیرا او بیشتر از آن که بخواهد فیلم بسازد، می‌خواست حقیقت را نشان دهد. حتی اگر بهای آن حذف یا خاموشی باشد. خاموشی تقوایی در سال‌های اخیر، یک اعتراض بود. او می‌توانست فیلم بسازد، اما نساخت. این خاموشی یک امتناع آگاهانه از تن دادن به سانسور بود. در شرایطی که بسیاری از کسانی که مخالف سانسور بودند، یا از کشور رفتند یا ناچار به تغییر واژه‌ها شدند، تقوایی نرفت و در برابر سانسور ایستاد. او خاموش ماند، اما خاموش نشد. ناصر تقوایی به ما آموخت که زندگی خود می‌تواند به مثابه یک اعتراض باشد. وقتی سانسور، حقیقت را خفه می‌کند، وظیفه‌ی هنرمند فقط «خلقِ اثر زیبا» نیست، بلکه «به صدا درآوردنِ خاموشان» است. تقوایی این مفهوم را به عمل تبدیل کرد و فیلم‌هایی ساخت که می‌خواستند دیده شوند، انگار هیچ مانعی وجود ندارد. فیلم‌هایی که در آن‌ نفسِ حقیقت شنیده می‌شد. او بقای خود را به خودسانسوری گره نزد. او حقیقت را در لایه‌ها قرار می‌داد؛ آن‌چه را سانسور می‌خواست بپوشاند، با زبان خود عریان می‌کرد. نگاه دقیق به جامعه، به طبقات فرودست، به رابطه انسان‌ها با قدرت، باعث شد که او همیشه در تنش با سانسور باقی بماند. تقوایی تسلیم نشد، هرچند بهای سنگینی برای این مقاومت پرداخت. تقوایی نمی‌خواست «خوب باشد»، بلکه می‌خواست «درست باشد». او می‌دانست که این درستی هزینه دارد. مرام او این بود که «اگر نمی‌توانی حقیقت را بی‌کم‌وکاست بگویی، اصلا نگو.» ناصر تقوایی با سخنانش شریان وجدان جامعه را فشار می‌داد. او هیچ‌گاه سهم خود از رنج جمعی را فراموش نکرد و در این رنج، فهمی عمیق از درد و سرکوب را داشت. وقتی می‌گفت: «ایران را دوست دارم، برای اینکه وطن منست، خوزستان را دوست دارم، برای اینکه ولایت منست، و عاشق آبادان هستم، برای اینکه زادگاه منست»، این فقط ابراز عشق به جغرافیا نبود، بلکه فریادی از تعلق، از سرکوب‌ها و زخم‌ها بود. از مقاومتی عمیق نسبت به آنچه وطن را از آدم‌ها جدا می‌کند. یکی از بزرگ‌ترین نشانه‌های مبارزه حقیقی در مواجه با دیکتاتوری، امتناع در شرایطی است که تسلیم شدن آسان‌تر است. تقوایی در مواردی از کار کردن در شرایطی که باید محتوای خود را تعدیل یا اصلاح می‌کرد، امتناع کرد. او حاضر نبود به سانسور و قدرت حاکم خدمت کند، حتی اگر این به معنای سکوت باشد. او می‌دانست هر اثری که «شکسته» باشد، به ظاهر زنده است اما در درون مرده است. چنین امتناعی، اگرچه به ظاهر خمودگی است، در باطن انفجار عظیمی است: انفجاری در جانِ تو، در ذهنِ مخاطب، و در هزاران نقطه تاریک جامعه که نوایی برای شنیدن ندارند. تقوایی نشان داد که گاهی هنرِ واقعی نه در ساختن، بلکه در نساختنِ آن‌چیزی است که تحمیل می‌شود. هنرِ واقعی در ایستادنِ کوچک اما محکم است؛ در سکوتی که پر از فریاد است. کار نکردن به دلیل سانسور، عملی که تقوایی به آن پایبند بود، شکلی از مقاومت نهفته و صدایی در تاریکی است. مقاومتی که در سکوت یک انسان ریشه دارد، شاید بی‌صداترین و خطرناک‌ترین مقاومت باشد، چون قابل حذف نیست و ریشه در جان انسان دارد. پاینده ایران ویدیو از آرتین غضنفری

Hossein Ronaghi

46,773 просмотров • 11 месяцев назад

در ویدیویی که از بازداشت یک مرد در گلشهر کرج به دست بی‌بی‌سی فارسی رسیده، دیده می‌شود که او در حین و پس از انتقال به خودرو پلیس مورد خشونت فیزیکی و کلامی ماموران قرار می‌گیرد. مخاطبی که این ویدیو را فرستاده، گفته است «پنجشنبه ۲۹ شهریور ماموران تلاش داشتند فردی را که دستبند زده بودند، سوار ماشین کنند.» در ویدیو دیده می‌شود که فرد بازداشتی التماس می‌‌کند که او را نبرند و بارها را فریاد می‌زند: «بچه کوچک دارم.» یکی از ماموران به او در حین و پس از انتقال به خودرو لگد می‌زند و فحش رکیک جنسی می‌دهد. این نخستین باری نیست که تصاویری از رفتار خشونت‌آمیز ماموران انتظامی در ایران منتشر می‌شود. شکنجه و کتک زدن هنگام دستگیری و در زمان بازداشت بارها حتی موجب کشته شدن افراد یا وارد شدن آسیب‌های جدی به آنها شده است. تصاویری هم از خشونت، فحاشی و تعرض فیزیکی به ویژه به زنان از سوی ماموران منتشر شده است. ‌ منتقدان می‌گویند عدم تعقیب قضایی موثر ماموران باعث شده که آن‌ها این رفتارها را مرتکب شوند، «چون می‌دانند که مجازات نخواهند شد.» بعضی هم به «نامناسب» بودن خودروهای کلانتری و پلیس برای انتقال بازداشتی‌ها اشاره کرده‌اند.

BBC NEWS فارسی

38,312 просмотров • 2 лет назад