Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

چون دوستش دارم اينستا گذاشتم اينجام ميزارم 😩

18,755 просмотров • 1 месяц назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

جنایت علیه بدنم را حق من میدانند،اما انتخاب و زنده گی انسانی را نه! بلی!کاش در چوک کابل تجاوز ،قتل،برهنه و‌شکنجه ..اما نه در پشت دروازه های بسته. و حالا تعداد جای سنگسار درک می‌کردند که فرخنده و رخشانه ها چقدر بی کسی و تنها بودند و هستند. وقتی تولد شدم خواست خودم نبود«دختر»باشم خواستم نبود در افغانستان و در جامعه مسلمان تولد شوم..از مشخصات زنانه وجودم «از پریود،ثدیه هایم »نفرت داشتم.. اما حالا با همه سنگسار ها،زخم ها،باز میخواهم زنی باشم که خودم دوست دارم. زن که حتا پدر و برادرش دیگر دوستش ندارد..زنی که از سایه و صدای پاهای خودش میلرزد، زنی که یکبار دروازه های خانه اش شکستانده شد، اما زخم آن روی سینه و بدن،روح و روانش باقی ماند و هیچ جای دنیا حس امنیت ندارد. و امکان ندارد، شب های که بخوابم و یک بار به دروازه و شکستن آن فکر نکنم.آخرین تخت خواب راحت قبل از زندان طالب بود..و اینجا قشنگ نیست به من چون حس می‌کنم صد ها هزار کودکم هنوز گیر مانده آنجا در دهن هیولا ها.. قلبم آنجاست که دو سال قبل بودم . اما دیگر نمیخواهم جنایت های مردان مسلمان پشت دروازه های بسته بماند. زندان طالب ،رفتار های ریاکارانه شما تمام سرگذشت زنده گی ام را هر روز مرور می‌کند ، من کی ام و چی ها کشیدم.. تا زنده ام میمانم باز هم نمیخواهم نقش بازی کنم تا فردا صاحب چوکی باشم، می‌خواهم یک صفا کار با شرف باشم، اما درد های زنانه ام را با هیچ قیمتی نمی فروشم «سکوت نمیکنم»

Zarmina Paryani

108,194 просмотров • 2 лет назад

قدیما یه تلویزیون (یخچال، ماشین رختشویی، هر جور دستگاهی) می‌خریدی، سی چهل سال کار می‌کرد، آخ نمی‌گفت. این تلویزیون رو اوائل آوریل امسال خریدم. دیروز روشنش کردم، وضعش این بود. مسلماً ضمانت خرید داره ولی آخه چرا دستگاه به این نویی باید چنان خراب بشه که من مجبور بشم دربه‌در بیفتم دنبال گارانتی و پس دادن و نو خریدن و مکافات؟ دم اون مأمور شرکت حمل و نقل گرم که وقتی خواستم جعبه‌اش رو هم بدم ببره، گفت نگه دارین. اومدیم و پس‌فردا خراب شد. اون وقت آمازون ازتون بسته‌بندی اصلش رو می‌خواد و اون وقت خر بیار و باقالی بار کن. من هم گفتم جهنم، این همه آت آشغال تو انباریه، اینم روش. امشب چنان آکبند بسته‌بندیش کردم که با موقع ارسالش مو نمی‌زنه. حتی پیچ‌های پایه‌هاش رو هم گذاشتم توی یه پاکت فسقلی پلاستیکی و چسبوندم به همون فرورفتگی مخصوصش تو یونولیت داخل کارتون. فردا میان می‌برنش‌ و یکی دیگه باید سفارش بدم. فقط نمی‌دونم اصلاً تلویزیون لازم دارم یا نه. من مال اون نسلی هستم که با دستگاه تلویزیون توی پذیرایی بزرگ شده و بهش به عنوان یکی از وسایل اصلی خونه خو گرفته. به ندرت روشنش می‌کنم ولی نبودنش هم یه جوری عجیبه.

Atosa

13,487 просмотров • 26 дней назад

روزنوشت دوم فروردین، #تهران هرچه از شروع #جنگ می‌گذرد، نوشتن سخت‌تر می‌شود. نه که حرفی نباشد، هرچه هست، تکرارِ درد و ترس و زخم‌هایی که نه می‌بندند، نه حتی فرصت عادت کردن بهشان را دارم. امروز دوم فروردین است، دیشب نخوابیدم. خواب دیگر شبیه پناه نیست. بیشتر شبیه سقوط است. چشم‌ها را می‌بندی و ذهنت رهایت نمی‌کند. صداها را حتی وقتی نیستند، می‌شنوی. کابوس میبینی، نگران تعلقاتت هستی از دل تهران می‌نویسم. شهری که در دل جنگ ایستاده، اما دیگر زنده بودنش شبیه قبل نیست. صبح که بیدار شدم، همه‌چیز عادی بود.و این عادی بودن ترسناک‌ترین بخش ماجراست. چون من این پوسته شکننده عادی بودن را کنار زدم.. از ترس قطعی برق و گاز و یخچال و … املت با کره درست کردم، با چای داغ لیوانی و خامه و … انگار مرضِ خوردنِ خوراکی‌های یخچالی گرفتم… و همه چیز برایم خوشمزه بود… در شهر، آدم‌ها در خیابان راه می‌روند، بقالی‌ها نیمه‌بازند، ماشین‌ها رد می‌شوند.اما هیچ‌کس واقعاً اینجا نیست. همه یک جای دیگرند.در ذهنشان، در ترسشان، در سناریوهایی که مدام مرور می‌کنند: اگر برق برود چی؟ اگر صدا نزدیک‌تر شود چی؟ اگر این بار…؟ آب چه؟ می‌خواستم بروم بیرون. برای چند نفر که دورند، از خیابان‌ها فیلم بگیرم و همینجا به رسم چند روز گذشته منتشر کنم خواستم نشان بدهم زندگی هنوز جریان دارد. لباس پوشیدم. ایستادم پشت در دستم روی دستگیره ماند بغض لعنتی‌ام ترکید. نرفتم. نه از صدا میترسم نه خطر مشخصی. به خاطر چیزی بی‌نام که درونم نشسته و تکان نمی‌خورد. ظهر، یک دسته گل خریدم. خودم هم نمی‌دانم چرا. شاید چون دلم می‌خواست به چیزی تکیه کنم که هنوز شبیه زندگی است.گل‌ها را آوردم خانه. ساقه‌ها را کوتاه کردم و گذاشتم روی میز. و ناخودآگاه نگاهم رفت سمت یخچال. همان‌جا ایستادم.فکر کردم اگر برق برود چه؟ خانه‌ام طبقه بالاست.آسانسور از کار می‌افتد.آب نمی‌آید.یخچال خاموش می‌شود.غذاها خراب می‌شوند و من، با دو سگ، در یک جعبه‌ی معلق در هوا، گیر می‌افتم. این‌ها ترس‌های بزرگی نیستند. اما واقعی‌اند.بیش از حد واقعی. از وقتی تهدید به بمباران زیرساختها شروع شده، همه‌چیز تبدیل شده به آماده‌باش. صبح با استرس بنزین زدم. گوشی‌ دائم بالای ۹۵ درصد شارژ است. پاوربانک شارژ. ۲۴ تا باتری جدید خریده‌ام. برای اینکه اگر تاریک شد با چراغ قوه حداقل بتوانم راه بروم. این‌ها زندگی نیست شبیه تمرین زنده ماندن است. عصر که بیرون می‌روی، شهر ساکت‌تر است.یک سکوت سنگین که زیرش صدا جریان دارد.هر چند دقیقه، یک صدای دور.همه برای یک ثانیه مکث می‌کنند.بعد دوباره راه می‌افتند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما افتاده عزیز من… درون همه‌مان. دیگر نمی‌توانم سگ‌هایم را تنها بگذارم.فکر می‌کنم اگر اتفاقی بیفتد، حتی نمی‌توانند کمک بخواهند. این فکر، مثل یک گره، همیشه با من است. امروز هر نیم ساعت به مادرم زنگ زدم.حرف خاصی هم نداشتم، فقط برای شنیدن صداش، ترس از قطعی تلفن خوره به روانم انداخته حس می‌کنم اگر یک‌بار نتوانم صدایش را بشنوم، چیزی درونم فرو می‌ریزد که دیگر جمع نمی‌شود. به دریا زنگ زدم.گفتم خاله جون شاید یک ماه نباشم.. بی توجه پرسید یک ماه یعنی چی؟ و من، وسط این همه فکر و حرف، هیچ جوابی نداشتم. جدیداً شب که می‌شود، به خاطر فکرهایی که در تاریکی بزرگ‌تر می‌شوند، شهر برایم تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسد. زندگی دارد فشار می‌آورد.نه یک‌باره.. آهسته، مداوم، بی‌وقفه. و من مدام به خودم می‌گویم بنویس. قوی باش دوام بیاور. امروز تلاش جدیدم برای عادی نشان دادن و تاب آوری این بود که برق خانه را قطع کردم و شمع روشن کردم، بعد از ۲/۵ ساعت با حالت پنیک همه کلیدهای مینیاتوری را روشن کردم و یک دل سیر اشک ریختم حقیقت را با خودم تکرار میکنم من زن غمگین جنگ زده خاورمیانه‌ای هستم، در دل شهری که هر روز بیشتر شبیه یک خاطره‌ی زخمی می‌شود،نشسته میان صدا و سکوت،میان امید و فرسودگی و سعی می‌کنم فقط یک کار ساده را انجام بدهم ادامه بدهم…

Golshan

28,482 просмотров • 5 месяцев назад

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

21,027 просмотров • 5 месяцев назад

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

پری

331,518 просмотров • 7 месяцев назад