Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

کاش میگفت چیشد که تصمیم گرفت این‌ جوری‌ گند بزنه تو هیبت CLS 😑

31,610 просмотров • 8 месяцев назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

از اینستای خانم رها طلاییان: "سعید جانم اون روز تو سرد خونه تا درو باز کردن تو جلوی در بودی رو زمین، تا دیدمت گفتم این سعید منه، آخ قلبم‌ آتیش گرفت همش میگفتم کی دلش اومد با سعید مهربون و مظلوم من این کارو کنه آخ..اون که آزارش به هیچکس نمی‌رسید، اونروز هرکی که میومد ببینتت منم دنبالش میومدم دوباره ببینمت، به بابام التماس میکردم بابا تورو خدا بریم یه بار دیگه سعید ببینیم...سعی میکردم بقیه جوونایی که کنارت بودنو نبینم همشون مثل تو زیبا بودن پاک بودن مهربون بودن...مسئول سرد خونه دلش برام میسوخت میگفت تو تا شبم بیای من این درو برات باز میکنم اما اینا همش تو ذهنت می‌مونه...وقتی آوردنت جلوی غسالخونه همه آدمایی که اونجا بودن واسه تو زار میزدن سعید...نمیدونم چجوری باید اینو بگم این حسمو وقتی داشتن اون بدن پاکت میشستن همون مسئول سردخانه اومد انگشتراتو گذاشت تو دستم، قلبم اون لحظه مچاله شد سعید جانم، انگار خودت دوست داشتی اونا پیش من باشه...از نبودنت قلبم هزار تیکه شده سعید جانم، تو تا همیشه تو قلب من ماندگاری عزیزم💔🕊🥺 #جاوید_نام_سعید_میرزایی_شیرکوهی #سعید_میرزایی_شیرکوهی #جاوید_نامان_راه_آزادی #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم"

Nahid Ghani

21,087 просмотров • 6 месяцев назад

یه چیزی تو دلم مونده که باید بگم. من توی این چهار سال، توی اکثر تجمعات خارج از کشور حاضر بودم. خوب یادمه ۲ سال اول همون «یاران باوفای آقای اعتمادی»بودن که می‌گفتن: هیس هیس! شعار جاوید شاه ندین… پرچم نیارین… عکس شاه رو نیارین… ستاد انتخاباتی درست نکنید! همین خانمی که در ویدیو میبینید که برای اولین بار توسط امیر اعتمادی کنار پادشاه عکس یادگاری گرفت، و همین عکس رو به مبارزین پادشاهی خواه نشون میداد و میگفت «میدونی من کی هستم!» اون روز من بعد از ۹ ساعت رانندگی به عشق پادشاه روبروی ساختمان من و تو اشک شوق میریختم. اون موقع هم به ما انگ مزدور جمهوری اسلامی می‌زدن (مدارک موجوده). امروز هم همون نمایش تکراریه: هیس هیس! اتحادو به هم نزن! تفرقه ننداز! ضد پادشاه! سؤال ساده: شماها انقدر ابلهید که بعد ۴ سال هنوز حتی یاد نگرفتید حربه تازه بسازید؟ یا انقدر تهی هستید که جز همین نوار کهنه چیزی برای پخش ندارید؟ #فرقه_تبهکار

Behnaz

34,922 просмотров • 1 год назад

پسا پنج روز جنگ؛ فرمانده لوای اول پیاده طالبان به ملا جمعه: عاقلانه تصمیم بگیر در غیر آن هزاران تن کشته خواهد شد عبدالرحمان خادم فرمانده لوای اول پیاده طالبان در بدخشان، دکه از سوی وزارت دفاع این گروه که به جنگ با ملا جمعه خان فاتح به نسی اعزام شده، در یک نقطه مرتفع از کوه‌های مشرف بر مواضع جمعه خان فاتح خطاب به او می‌گوید که تصمیم عاقلانه بگیرد و کوشش کند که جنگ صورت نگیرد، زیرا به گفته وی هزاران تن کشته خواهد شد. این فرمانده طالبان که خود نیز از فرماندهان تاجیک‌تبار بدخشانی طالبان است، خطاب به جمعه خان فاتح می‌گوید: «درست است که مشکلات داری، خفه هستی، خسته هستی، ولی بازهم بسیار دقیق باش که مشکلات از این بیشتر خلق نشود. امیدوارم که تفنگ ما در برابر همدیگر فیر نشود. درست است که یک مقدار خون ریخته شده است.» فرمانده لوای پیاده طالبان در بدخشان، در ادامه خطاب به جمعه خان فاتح می‌گوید: «از تو خواهش ما این است که از غرورت برگرد. وقتی تفنگ‌ها در برابر هم قرار گرفت، باز خاموش کردن شعله جنگ مشکل است.» او بار دیگر بر حل مشکل از راه مسالمت‌آمیز تاکید می‌کند و می‌گوید که بزرگان طالبان بر حل مسالمت‌آمیز وضعیت تاکید دارند. این اظهارات در حالی صورت می‌گیرد که در پنج روز گذشته طالبان از آسمان و زمین تلاش کردند نسی را از کنترول ملا جمعه خارج کنند، اما موفق نشدند. #آماج_نیوز

Aamaj News

32,163 просмотров • 13 дней назад

ماجرای تهدید من به مرگ رادین: «آلبرت، اگه تو یه کوچه‌ی خلوت بن‌بست، پهلوت گرم شد، بدون کارِ من بوده.» سیاوش ناس: «تو بلژیک چند هزار تا ایرانی داریم؟ از این چند هزار تا چند درصدشون مرد هستن؟ از این مردها چند درصدشون تو رِنج سنی آلبرت هستن؟ چند تا از این‌ها که تو رنج آلبرت هستن، صداشون شبیه آلبرته؟ بلژیک خیلی کوچیکه؛ یعنی پیدا کردنت اصلاً هیچ کاری نداره. شما فکر می‌کنین پادشاهی‌خواه‌ها همه آدم‌های شیکی‌ان؟ خشونت‌پرهیزن؟ درسته، ولی بینشون آدم‌های کثافتی مثل من هم هست. این‌که هنوز نیومدن سراغت، به خاطر اینه که از تو گنده‌ترهاش هستن و اونا که تموم شدن، نوبت به تو می‌رسه.» قضیه از اینجا شروع شد که سیاوش ناس توییتی گذاشته بود: «بزنید تو دهن هر کسی که گفت شاهزاده و نگفت رضاشاه دوم»، که من کوت کردم و نوشتم این با منش شاهزاده رضا پهلوی مغایرت داره. ایشون در مصاحبه‌ای گفته بودن: «اگر شما به دموکراسی اعتقاد دارید، آیا می‌تونید بگید کسی حق ندارد من رو به یک عنوان خاص خطاب بکنه؟» در کتاب زمان انتخاب هم شاهزاده رضا پهلوی گفتند که اگر قراره نقشی نهادی ایفا کنند، مردم از خلال یک رفراندوم در این مورد تصمیم خواهند گرفت و تا پیش از رفراندوم، خواهان نقشی فراجناحی و عامل اتحاد هستند که هیچ ترجیحی برای پادشاهی یا جمهوری، چپ یا راست قائل نیست. ماجرا ادامه داشت و سیاوش توییت گذاشت که «من از مراد ویسی می‌خوام نامزد بشن برای نخست‌وزیری و من به نخست‌وزیری ایشون رأی می‌دم»، و من منشن گذاشتم که در پادشاهی، نخست‌وزیر با رأی مستقیم مردم انتخاب نمی‌شه، بلکه مجلس نخست‌وزیر رو تعیین می‌کنه. بعدها با وینر، که از دوستانشون هست، بحثی داشتم که ادعا می‌کرد مغلطه توهینه. توضیح دادم مغلطه، الگوی خطای استدلاله و نه فحش و ناسزا، و بسیار از احساس ضعف در بحث آشفته و عصبی شد و هوار می‌کشید. از اینجا بود که دیگه به غرور این افراد برخورد و شروع کردن به تهدید به مرگ و تهمت و داستان‌سرایی که آلبرت مجاهده، تجزیه‌طلبه، اصلاح‌طلبه، سپاهیه، به جاویدنام‌ها توهین کرده، به خاندان پهلوی توهین کرده و … حتی به بسیاری از کسانی که در اسپیس‌های من میان پیام دادن که اونجا نرید چون آلبرت مزدوره. چنین رفتارهایی حقیقتاً بسیار شک‌برانگیزه. چطور می‌شه پادشاهی‌خواه باشیم و هیچ نزدیکی‌ای به منش شاهزاده رضا پهلوی نداشته باشیم؟ چطور می‌شه دغدغه این رو نداشته باشیم که رفتارمون به حساب جریان پادشاهی‌خواه نوشته می‌شه؟ یعنی واقعاً صرف این که یکی به یه پادشاهی‌خواه بگه مزدور، همین کافیه که در برابر تهدید به پیدا کردن هویت و تهدید به قتل، سکوت پیشه کنیم؟ خلاصه قماش عجیبی هستن. بسیار عجیب. بیش از این‌که مفید باشن برای جریان ملی‌گرا، مخرب هستن. دیگه قضاوت با شما. #جاویدشاه Siavash Nas 🇮🇷 Pirooz "Let there be Light !" Lion&Sun winner

آلبرت انیشتین

25,546 просмотров • 4 месяцев назад

نوشته: اولین خانه‌ای که خریدم، یک آپارتمان پنجاه‌متریِ قدیمی در خیابان شریعتی بود.خانه‌ای کوچک و پر از رویا. محل کارش حوالی میدان قدس بود و مسیرش تا میدان مینا، هر روز از دلِ شریعتی می‌گذشت آن‌قدر برای خرید خانه زیر بار بدهی رفته که یک سال تمام، هر روز پیاده رفت و برگشت. پیاده‌روی‌هایی که از سرِ اجبار شروع شد، اما کم‌کم شد پناهش.جایی برای فکر کردن، برای زندگی کردن میان ویترین‌ها و آدم‌ها و زرق و برق. از کنار لوسترفروشی‌های قدیمی که رد می‌شده، نورشان روی سنگفرش‌ها می‌ریخت و خیالِ یک خانه روشن را در دلش زنده نگه می‌داشت. از جلوی ساندویچی‌های قدیمی که بوی نان داغ و کالباس و سوسیس تا چند متر آن‌طرف‌تر می‌آمد، از ساختمان پزشکان با آن رفت‌وآمدهای مضطرب، از خانه‌های قدیمی با پنجره‌های بلند و پرده‌های نیمه‌کشیده میان همان روزهای بی‌پولی و خستگی و قدم‌های طولانی، زندگی برایش مسیر دیگری باز کرد. با پسر یکی از همان لوازم‌خانگی‌فروشی‌های قدیمی آشنا شد. مغازه ای که بخشی از حافظه‌ی خیابان شده‌. عشق، درست وسط همان روزهای سخت شکل گرفت آن خانه، خوش‌یمن‌ترین خانه‌ی عمرش شد. خانه را اجاره داد و با همسرش راهی آلمان شد، برای درس خواندن و ساختن آینده‌ای که آن روزها فقط در حد یک آرزو بود. بعدتر برگشت، خانه را فروخت و پولش را برد اروپا. آنجا خانه‌ای بزرگ‌تر خرید، درس خواند، زندگی جلو رفت… اما تکه‌ای از او همین‌جا جا ماند. قلب او هنوز در خیابان شریعتی می‌تپد. جایی میان نورِ لوسترها، بوی ساندویچ‌های قدیمی، صدای درِ مغازه‌ها که باز و بسته می‌شوند، و نگاه رهگذرهایی که هرکدام قصه‌ای دارند. میان همان قدیمی‌های ماندگار؛ لوسترفروشی‌های قدیمیِ حدفاصل میرداماد تا قدس، فروشگاه‌های لوازم‌خانگی که نسل به نسل چرخیده‌اند، ساندویچی‌های قدیمی که هنوز طعمشان تغییر نکرده، رستوران لک‌لک با خاطره‌ی عصرهای شلوغش، کله‌پاچه‌فروشی‌هایی که بوی گندشان خیابان را پر می‌کرد. شریعتی برایش یک جغرافیای زنده از رویا، فقر، تلاش، عشق و شروع است کاش می‌شد وقتی مهاجرت می‌کنی، کشورت را تا بزنی، بگذاری گوشه‌ی چمدانت، و با خودت ببری… کاش می‌شد خیابان شریعتی را، با تمام نورها و صداها و خاطره‌هایش، با خودت ببری. جایی که همه‌چیز هست، جز آن تکه‌ای از تو که برای همیشه، همان‌جا جا مانده است #جنگ #تهران

Golshan

33,534 просмотров • 5 месяцев назад

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 просмотров • 1 год назад