Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

🚨یه گروه از یمن🇾🇪 اومدن برای وداع که انگار یکیشون با تابوت آشنایی نداشت و همینطوری از جلوی تابوت‌ها داشت رد میشد که صداش کردن. 🤣

136,934 просмотров • 2 месяцев назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

از جمعه ساعت حدود ۳ #تهران چند ساعت مانده به تحویل سال رفتم خیابان #گاندی گاندی همیشه برای من تکه‌ای از نوروز بود، تکه‌ای از آن شلوغیِ دلنشینِ قبلِ عید که مرض تهران گردی عیدم را در دل خودش جا میداد. یادم می‌آید همین روزها و ساعت‌ها جای سوزن انداختن نبود، مردم شانه به شانه راه می‌رفتند، دست‌ها پر از کیسه و چشم‌ها پر از ذوق. پارچه‌فروشی‌ها مثل جعبه‌های رنگیِ بی‌انتها بودند، از تکه‌پارچه‌های رومیزی تا تورهای ظریف، از پارچه‌های گل‌دار تا ساتن‌های براقِ مهمانی. زن‌ها پارچه‌ها را با حوصله لمس می‌کردند، روی دستشان می‌کشیدند، نور را از میان بافتش رد می‌کردند و درباره سفره‌ی عید حرف می‌زدند. همه موها را رنگ زده بودند، ناخن‌ها ترمیم شده بود و صورتها قرمزی اصلاح با بند داشت… خانواده‌ها اینجا برای نوعروس ودامادها عیدی پارچه میخریدند و طلا… چقدر انسان پیچیده پ عجیب است، حالا که مینویسم و ذهنم در مقایسه غرق شده انگار آن خاطرات برای ۳۰ سال پیش هستند… پاساژ گاندی با آن راهروهای باریک و مغازه‌هایی که همیشه پر از آدم بود، کافه‌های کوچک و گربه های تپل بچه پرو و بچه های ساختار شکن که نماد شجاعت بودند، برای خودش دنیایی داشت. عیدها بوی خاصی در هوا می‌پیچید، ترکیبی از عطر و ادکلن مردم، پارچه‌ی نو و شیرینی، و آن بوی وانیلِ شیرینی‌های پنیری قنادی گاندی که انگار در حافظه‌ام حک شده. همان‌جا وسط شلوغی یک جعبه شیرینی می‌گرفتیم و طعمش می‌شد بخشی از نوروز ولی در خانه ما به نوروز نمیرسید و آخرش همان شیرینی نخودی های سفت که آب دهان را میدزدید سهم سفره هفت سین میشد… گاندی برای مردم خرید نبود، پاتوق، قرار، دیدن آدم‌ها و حای چشم و هم چشمی بود… رنگ سال را پارچه فروشی‌ها پیدا میکردیم.. بعضی‌ها فقط برای قدم زدن می‌آمدند، برای گم شدن در جمعیت و حس کردن اینکه زندگی جریان دارد. اما امروز، در همان خیابان بودم و سکوت مثل لایه‌ای سنگین روی همه‌چیز نشسته بود. پارچه‌فروشی‌ها همه تعطیل بودند، خیابان بی‌جان به نظر می‌رسید، تورها از پشت نرده غبارگرفته مغازه ها آویزان بودند و دیگر رویایی نمی‌ساختند. پاساژ گاندی ایستاده بود، اما خسته، انگار سال‌هاست کسی به آن زندگی نداده. رفتم جلوی همان قنادی، همان‌جایی که همیشه بوی وانیل در هوا می‌پیچید. امروز حتی بوها هم کم‌رنگ شده بودند. ایستادم و به ویترین خیره شدم و سعی کردم آن شلوغیِ قدیم را به خاطر بیاورم، آن لحظه‌هایی که آدم‌ها با شوق برای رسیدن به عید عجله داشتند. حالا گاندی شبیه جایی شده که ساکنانش آرام آرام از آن فاصله گرفته‌اند. من راه می‌رفتم و با هر قدم بیشتر در خاطره فرو می‌رفتم، در صدای فروشنده‌ها، در چانه‌زدن‌ها، در خنده‌هایی بی‌دلیل. حالا فقط من مانده‌ام و خیابانی که بیشتر از همیشه به گذشته شباهت دارد، و تهِ این سکوت یک حس سرد نشسته.. حسی مثل بعضی چیزها و حال‌وهواها که در زمان می‌مانند و دیگر تکرار نمی‌شوند… #جنگ

Golshan

44,480 просмотров • 5 месяцев назад