Sensitive content

This media may contain sensitive content.

正在加载视频...

视频加载失败

یک همسر عاشق و حالا دلتنگ میگفت ۱۴ساله بودم که شهید نورعلی شوشتری برای آقا فرج‌الله از من خواستگاری کرد گفتم میخواهم درس بخوانم گفت تا هر وقت میخواهی درس بخوان حاج آقا سر قولش ماند برایم پدری کرد و ۲۸سال کنار پسرش با همه وجودم زندگی کردم، با...

24,689 次观看 • 7 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

نوشته: اولین خانه‌ای که خریدم، یک آپارتمان پنجاه‌متریِ قدیمی در خیابان شریعتی بود.خانه‌ای کوچک و پر از رویا. محل کارش حوالی میدان قدس بود و مسیرش تا میدان مینا، هر روز از دلِ شریعتی می‌گذشت آن‌قدر برای خرید خانه زیر بار بدهی رفته که یک سال تمام، هر روز پیاده رفت و برگشت. پیاده‌روی‌هایی که از سرِ اجبار شروع شد، اما کم‌کم شد پناهش.جایی برای فکر کردن، برای زندگی کردن میان ویترین‌ها و آدم‌ها و زرق و برق. از کنار لوسترفروشی‌های قدیمی که رد می‌شده، نورشان روی سنگفرش‌ها می‌ریخت و خیالِ یک خانه روشن را در دلش زنده نگه می‌داشت. از جلوی ساندویچی‌های قدیمی که بوی نان داغ و کالباس و سوسیس تا چند متر آن‌طرف‌تر می‌آمد، از ساختمان پزشکان با آن رفت‌وآمدهای مضطرب، از خانه‌های قدیمی با پنجره‌های بلند و پرده‌های نیمه‌کشیده میان همان روزهای بی‌پولی و خستگی و قدم‌های طولانی، زندگی برایش مسیر دیگری باز کرد. با پسر یکی از همان لوازم‌خانگی‌فروشی‌های قدیمی آشنا شد. مغازه ای که بخشی از حافظه‌ی خیابان شده‌. عشق، درست وسط همان روزهای سخت شکل گرفت آن خانه، خوش‌یمن‌ترین خانه‌ی عمرش شد. خانه را اجاره داد و با همسرش راهی آلمان شد، برای درس خواندن و ساختن آینده‌ای که آن روزها فقط در حد یک آرزو بود. بعدتر برگشت، خانه را فروخت و پولش را برد اروپا. آنجا خانه‌ای بزرگ‌تر خرید، درس خواند، زندگی جلو رفت… اما تکه‌ای از او همین‌جا جا ماند. قلب او هنوز در خیابان شریعتی می‌تپد. جایی میان نورِ لوسترها، بوی ساندویچ‌های قدیمی، صدای درِ مغازه‌ها که باز و بسته می‌شوند، و نگاه رهگذرهایی که هرکدام قصه‌ای دارند. میان همان قدیمی‌های ماندگار؛ لوسترفروشی‌های قدیمیِ حدفاصل میرداماد تا قدس، فروشگاه‌های لوازم‌خانگی که نسل به نسل چرخیده‌اند، ساندویچی‌های قدیمی که هنوز طعمشان تغییر نکرده، رستوران لک‌لک با خاطره‌ی عصرهای شلوغش، کله‌پاچه‌فروشی‌هایی که بوی گندشان خیابان را پر می‌کرد. شریعتی برایش یک جغرافیای زنده از رویا، فقر، تلاش، عشق و شروع است کاش می‌شد وقتی مهاجرت می‌کنی، کشورت را تا بزنی، بگذاری گوشه‌ی چمدانت، و با خودت ببری… کاش می‌شد خیابان شریعتی را، با تمام نورها و صداها و خاطره‌هایش، با خودت ببری. جایی که همه‌چیز هست، جز آن تکه‌ای از تو که برای همیشه، همان‌جا جا مانده است #جنگ #تهران

Golshan

33,534 次观看 • 6 个月前

روز زن بهانه‌اس که داستان خودمو که یک سال پیش نوشتم دوباره بازگو کنم: سالها پیش که ایران بودم, برای جدا شدن از همسر اولم به دادگاه رفتم و در برابر قاضی سیستم قضایی زن ستیز جمهوری اسلامی قرار گرفتم. کل پروسه قضاوت ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. به قاضی گفتم که من فقط حضانت فرزندمو میخوام. قاضی در حالی که یه چیزی گوشه لپش انداخته بود با یه لبخند کثیف و کج گفت که برای حضانت باید تمام مهرم رو ببخشم یا اینکه او وکالت تام الاختیاری که همسر سابقم از آمریکا برای طلاق برام فرستاده قبول نمیکنه! با دست جلوی دهان دوستم که وکیلم هم بود گرفتم و بلافاصله گفتم: من فقط بچه امو میخوام! وقتی از دادگاه بیرون آمدیم, وکیلم گفت که این فقط یک خدعه از طرف قاضی بوده، چون قاضیهای دادگاه خانواده همه طرفدار مردها هستن و در قانون همچین چیزی نداریم و من نباید می پذیرفتم! دو سال بعد خروجم از کشور، برای دیدار با خانواده برای آخرین بار به ایران برگشتم. همون دم گیت ورودی، پاسپورت پسرم رو ضبط کردند و گفتند که پدرش به عنوان ولی اون، ممنوع الخروجش کرده! به دادسرا که مراجعه کردم متوجه شدم حق ولایت پدر با دادن حضانت سلب نمیشه! حضانت فقط به معنی نگهداری هست و تو به عنوان مادر هیچکاره ای!! حتی پدربزرگ پدری هم بر تو در همه امور ارجحه! باورتون میشه؟ حضانت در قانون به معنی سرپرستی و ولایت نیست! تمام تصمیمات همچنان با پدرست. این مسئله طول میکشید و من باید به سر کار برمیگشتم، پسرم را پیش پدر و مادرم گذاشتم و به کانادا آمدم. تمام چند ماهی که من اینجا بودم و پسرم ایران، کارم فقط گریه بود! هیچ راه قانونی برای حل مشکلم وجود نداشت حتی وقتی که پدر بچه خودش در آمریکا زندگی میکرد و هیچ دلیل منطقی برای ممنوع الخروجی بچه وجود نداشت!! در نهایت هم دل همسر سابق به رحم آمد و اجازه خروج پسرم رو از دفتر ایران در واشنگتن صادر کرد! اما من هرگز رنج اون روزها و حیرانی ام رو فراموش نمیکنم. اون احساس نا‌امنی و بی پناهی که اون زمان تجربه کردم حتی الان که یک همسر مهربان و پسری هفت ساله دارم گاهی به سراغم میاد، اما یهو یادم میفته که اینجا کاناداست! تا گرفتار دادگاههای خانواده جمهوری اسلامی نشده باشی، با گوشت و پوستت زن ستیزی این حکومت رو درک نمیکنی! #نه_به_جمهوري_اسلامي #هشت_مارس

Elie Omidvari الی امیدواری

59,678 次观看 • 1 年前

یکی از عجیب‌ترین «دستاوردهای» خانم دکتر قلابی شیرین سعیدی این بود که با فحاشی‌ها، تهدیدهای مستقیم علیه من و AAIRIA ، و حتی حرف زدن از «رقصیدن بر سر مزار برادر اعدام‌شده‌ام»، کاری را کرد که تا همین چند روز پیش غیرممکن به نظر می‌رسید: بخش‌های مختلف اپوزیسیون را علیه خودش متحد کرد. امروز از راست تا چپ اپوزیسیون، از جمهوری‌خواه تا سلطنت‌طلب، علیه رفتار و تهدیدهای او موضع گرفته‌اند. حتی افرادی که سال‌هاست با من اختلاف سیاسی دارند، بعضی از آنها من را بلاک کرده‌اند یا من آنها را، حالا کمپین‌هایی علیه سعیدی راه انداخته‌اند، درباره تهدیدهایش اطلاع‌رسانی می‌کنند و حتی تلاش می‌کنند راه‌های جمع‌آوری پول و حمایت مالی از او را مورد بررسی و اعتراض قرار دهند. این شاید تنها «معجزه» این خانم باشد: یادآوری این نکته که با همه اختلاف‌های عمیق سیاسی‌مان، وقتی جان و امنیت یکی از فعالان مورد تهدید قرار می‌گیرد، هنوز می‌توانیم کنار هم بایستیم. اختلاف سیاسی سر جای خودش؛ اما تهدید، ارعاب و خشونت خط قرمز ما است. و شاید همین هم مهم‌ترین پیام برای لابی‌ها و مدافعان جمهوری اسلامی باشد: ما می‌توانیم با هم اختلاف داشته باشیم، اما وقتی یکی از ما تهدید شود، بقیه ساکت نمی‌مانند. از همه دوستان و عزیزانی که در این چند روز، چه با پیام‌های خصوصی و چه با حمایت‌های عمومی و محبت‌آمیزشان، در کنار من بودند و با من ابراز همدردی کردند، از صمیم قلب سپاسگزارم. محبت، همراهی و حمایت شما برای من بسیار ارزشمند است و بار دیگر نشان داد که با وجود همه اختلاف‌نظرها، هنوز می‌توانیم در برابر تهدید و ارعاب کنار یکدیگر بایستیم. از همگی شما ممنونم. به امید آزادی ایران و پیروزی مردم ایران. #FireSaeidi #StopIRILobby

Lawdan Bazargan

40,731 次观看 • 1 个月前

در تلویزیون ملی ایران خواند. آن روزها شادی، شوق زندگی و رهایی را می سرود. بعدها که سایه سیاه رژیم جمهوری اسلامی بر وطن افتاد او همچنان خواند از وطن، غربت و آزادی. آزادی را فدای کلمه نکرد. سینه‌اش برای ایران سپر بود و می‌دانست هیچ زورگویی بر فرهنگ ایرانی غالب نشده است. او مبارزی رقصان، مشتاقانه سیاست را زندگی کرد. درد عمیق ایران را می‌دانست و برای وطن نه تنها از مال که از جان مایه گذاشت. برای او غریب بود که مردم فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی را نشناسند. برای او عجیب بود که بتوان برای وطن گریست اما به پانخاست. او درد می‌کشید از حکومت جانیان بر خاک ایران و این درد را به فریاد رسایی تبدیل کرده بود تا ما را به مبارزه بخواند برای نجات ایرانی که عاشقش بود. تمام سعی و کوشش بر این بود که در طول این راه پر از درد و رنج و غم و مشقت چیزی به بار فرهنگی مردم بیافزاید. برای آن که بیافزاید، از خود کاست و زمزمه‌ی امیدوارانه‌ی پرشور و عاشقانه‌اش در گوشمان جاوید ماند. آنچنان که خود با عشقی ناب به ایران می‌گفت «باشد که روزگار ظلم به سر آید و آفتاب برآید و حقیقت در چهره مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که به سوی آن گام برمی‌داریم. من با عشق به دنیا آمده‌ام، با عشق زندگی کرده‌ام و با عشق هم از دنیا می‌روم تا آن چیزی که از من باقی می‌ماند فقط عشق باشد.» #فریدون_فرخزاد #ملی_گرایان

انجمن ملی گرایان ایران

66,116 次观看 • 3 年前

امشب به مناسبت شب یلدا کنار خانواده بزرگ خودم بودم. خانواده پرسنل زحمت کش اتوخسروانی. دلم نیومد سر و ته قضیه رو با یک بسته هدایای شب چله یا کارت هدیه هم بیارم. میخواستم کنارم باشن تا مطمئن بشم امشب میخندن. میخواستم مثل همیشه همسرانشان را از نزدیک ببینم و از لبخند رضایت از زندگی با تمام سختی ها مطمئن بشم. میخواستم خنده و بازی بچه هاشون رو ببینم. میخواستم پدر و مادر شون رو از نزدیک ببینم و بگم آفرین ، فرزندی تربیت کردید که با زحمت ، با دست روغنی ، با دانش و سواد در بخش های مختلف ، از خدمات مهمانداری تا حسابداری ، حقوقی ،فنی ،اداری و فروش و غیره برای روزیشون زحمت میکشند. امشب بچه های زیادی رو دیدم که خودم کادوی تولدشون رو داده بودم و الان ماشالله قد و نیم قد ، از تازه راه افتاده تا دبستانی و دبیرستانی و دانشجو . امشب بعضی از پرسنل رو دیدم که کادوی عقدشون رو دادم الان ماشالله دوتا فرزند داشتند. من امشب پادشاه روی زمین بودم چون خانواده بزرگم با لبخند کنارم بودن. دوستم داشتند و من این رو حس میکردم.دلم برای همه ی اونهایی که بنا به هر دلیلی از مجموعه جدا شدند تنگ شد و جاشون خالی بود. هرکجا هستند براشون آرزوی سلامتی و شادی دارم و ارزش زحمتی که کشیدند ، حتی اگر یک آجر از این خونه رو گذاشتند میدونم. خدایا خانواده من رو همیشه مثل این سال ها بزرگ‌تر و شادتر و سرزنده تر کن و من رو شرمنده محبت هاشون نکن.

Ali Khosravani | علی خسروانی

36,994 次观看 • 9 个月前

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرنده‌های مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمی‌توانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفته‌اند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفته‌اند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دنده‌ای رانندگی می‌کردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق می‌زد. تلاش می‌کردم عقب نروم، و هر لحظه فکر می‌کردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط به‌خاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌پرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشین‌ها را می‌گشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان می‌شدی، جوان‌هایی را می‌دیدی که سعی می‌کردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد می‌زدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشت‌ها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد می‌زد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر می‌کرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال می‌گرفت. عباس آقا با پرنده‌ اسیرش فال می‌گرفت؛ پرنده‌ای یک تکه کاغذ از جعبه درمی‌آورد و فال تو را به تو می‌داد. و شاید ما زمانی دلخوش‌ترین بچه‌ها بودیم به همین فال‌ها، که سعی می‌کردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را می‌نوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی می‌دادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی می‌کردم تکان دهم، بخارخوش‌بوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامش‌بخش، حواس من را به خودش جلب می‌کرد و لحظه‌ای استرس رانندگی را کم می‌کرد. حالا در ۱۷ سالگی‌ام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترس‌هایم بالا خیابان پر از ترشی‌های ناسالم و مسافرانی بود که لباس‌های رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و می‌آمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خنده‌ها، فریادهای فروشنده‌ها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه می‌داشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب می‌خوردند، عکس می‌گرفتند، بلال و ترشی می‌خوردند و بعد مسیرشان را ادامه می‌دادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، می‌تواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرس‌ها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاه‌ها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ

Golshan

26,547 次观看 • 6 个月前

#نیمکت‌های_خالی ⚫️ دوصد نیمکت خالی؛ دوصد نام که نباید بی‌جان می‌شدند و این پایان نیست دوصد نام؛ نام‌هایی که تکرارشان خواهیم کرد تا روز دادخواهی. نوشتن این فهرست آسان نیست. هر اسم با مکث می‌آید، بغضی بالا می‌زند و بعد دردی می‌ماند که کشنده است. هر نام یک «کاش» با خودش دارد: کاش زنده بود؛ کاش مدرسه‌اش هنوز منتظرش بود؛ کاش مادری مجبور نبود نام فرزندش را در فهرست‌ها بخواند. این‌ها کودک بودند؛ زندگی داشتند، شیطنت داشتند و رؤیا داشتند، اما دست‌هایی تصمیم گرفتند که زندگی‌شان قابل حذف است. این فهرست آرشیو مرگ نیست؛ کیفرخواستی است علیه سیستمی که کودک را نه صاحب زندگی، که مانعی برای بقای خود می‌بیند. دوصد جان از ما گرفته شد؛ با گلوله، با فقر و با سرکوب، در امتداد یک منطق واحد؛ همان منطقی که آموزش را ناامن کرد، خیابان را به میدان تیر بدل ساخت و کودکی را جرم‌انگاری کرد. و پس از مرگ‌شان هم دست برنداشتند: نام‌ها را ممنوع کردند، خاکسپاری‌ها را بی‌صدا پیش بردند و حقیقت را انکار کردند. حذف، انکار و تحریف، ادامه‌ی همان سیاستی بود که پیش‌تر جان‌ها را گرفته بود. کلاس‌ها دیگر مثل قبل نیستند. نیمکت‌های خالی فقط نشانه‌ی غیبت نیستند؛ بلکه یادآور جنایتی‌اند که به کلاس درس رسیده است؛ یادآور سیاستی‌اند که کودک را از کلاس، به گورستان فرستاد. کلاس‌هایی که دانش‌آموزان‌شان نام دوستان کشته‌شده‌شان را می‌دانند و معلمانی که دیگر فقط درس نمی‌دهند، بلکه شاهد و همراه این دادخواهی‌اند. اما ما ایستاده‌ایم؛ در کنار خانواده‌ها، در کنار مادران و پدرانی که از دل سوگ، دادخواهی را برگزیدند، و در کنار دانش‌آموزانی که دیگر فقط «دانش‌آموز» نیستند، بلکه دادخواهان خون دوستان‌شان‌اند. ما این نام‌ها را می‌نویسیم تا آموزش از بی‌طرفیِ دروغین بیرون بیاید و جامعه بداند تا وقتی مرگ کودک بی‌هزینه است، هیچ نظم سیاسی‌ای مشروع نیست. این فهرست فقط برای سوگواری نیست؛ برای بیدار ماندن است، برای فراموش نکردن این حقیقت که کودک‌کشی، سیاست است. دوصد نام یعنی یادآوریِ مداومِ یک واقعیت ساده و هولناک: سیستمی که آینده را می‌کشد. نام‌ها می‌مانند؛ برای مطالبه، برای پاسخ‌گویی و برای پایان‌دادن به سیاست قتل کودک.. یادشان را به سکوت واگذار نمی‌کنیم این فهرست تا روز دادخواهی بسته نخواهد شد. اسامی ۲۰۰ دانش آموز جان باخته را در لینک زیر ببینید #دو_صد_نیمکت_خالی #نام‌ها_را_فریاد_می‌زنیم #کودک‌کشی_سیستماتیک #عدالت_بدون_فراموشی

شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان (CCITTA)

238,059 次观看 • 7 个月前

دیروز برنامهٔ ایرج مصداقی با مرتضی اسماعیل‌پور را دیدم؛ برنامه‌ای که در آن مصداقی به علی کریمی توهین کرد و گفت «تو عددی نیستی». این صحنه مرا به یاد خاطره‌ای انداخت. ششم ژانویهٔ ۲۰۲۵، رضا حاجی‌حسینی، همسر نعیمه دوستدار، در توییتر نوشته بود: «از جذابیت‌های این روزگار یکی هم این است که آدم‌هایی با گذشته‌های طلایی مشغول پرداختن به گذشته و حال دیگران‌اند. راستی آقای فلانی، پسر شما هنوز با لباس تیم ملی فوتبال ایران با آرم حکومت نکبت اسلامی در استکهلم فوتبال بازی می‌کند؟ از شما بعید نیست. این ماجرا ریشه ندارد؟» منظور حاجی‌حسینی از «آقای فلانی» ایرج مصداقی بود. مصداقی در واکنش به او، در برنامه‌ای که با سعید بهبهانی داشت، عکس‌هایی از پیراهن‌های تیم ملی را نشان داد که به امضای بازیکنان رسیده بود؛ از جمله پیراهن اورجینال علی کریمی. با افتخار گفت که هجده سال پیش توانسته از طریق واسطه‌هایی این پیراهن‌ها را برای پسرش تهیه کند و با ذوق اضافه کرد که تصور کنید پسرش در یک بازی تیم ملی با پیراهن اورجینال علی کریمی شرکت کند. برای من عجیب بود که مصداقی در کمتر از دو سال، از کسی که با آن همه ذوق از داشتن پیراهن علی کریمی برای پسرش حرف می‌زد، به جایی رسیده که می‌گوید «تو عددی نیستی». در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب // یا رب مباد آن که گدا معتبر شود. پ.ن.: می‌دانم که این ویدیو توسط اکانت پارسین تهیه شده، اما من مصاحبه کامل را دیدم و این ویدیو حقیقت را منعکس می‌کند.

Asghar Sepehri

25,150 次观看 • 1 个月前

علی دایی در حاشیه دیدار تیم‌های رسانه ورزش و پیشکسوتان دانشگاه شریف در گفتگو با خبرنگاران درباره اظهارنظر علی دبیر رئیس فدراسیون کشتی درباره او گفت: «او از زمانی که عضو شورای شهر شد و لباس پوشیدنش را عوض کرد، از آن موقع برای من غریبه شد. ایشان چه کاره ممکلت است که برای من تعیین‌تکلیف کند که بیزینسم را کنار بگذارم؟» دایی در این باره ادامه داد: «خواهش می کنم از امثال ایشان که بروند به زندگی خصوصی خودشان برسند. راجع به افراد دیگر تصمیم گیری نکنند. همه می دانیم که من با ایشان آن موقع دوست بودم که در ۱۳ آبان زندگی می کردند اما از موقعی که شورای شهر و منطقه یک و ... شد، برای من غریبه شد و او نمی تواند برای امثال من تعیین‌تکلیف کند.» دایی درباره بازگشتش به فوتبال گفت: «این یک مساله شخصی من است که برگردم به فوتبال یا برنگردم. که فعلا دوست ندارم برگردم. هرکسی با یک چیزی راحت تر است. به نظر من مدیریت آن نیست که ما در عراق و لبنان و سوریه برویم استادیوم درست بکنیم و بعضی مدیران در رزومه و کارنامه‌شان بیاورند که ما در عراق استادیوم ساختیم در حالی که در همان استادیوم به تیم ملی ایران فحش می دهند. بعد در همین استادیوم‌ها جام «خلیج عربی» برگزار می کنند. ما تا کی باید خاموش بمانیم؟» دایی همچنین گفت: «مدیریت فقط این نیست که من دو تا سالن بسازم. من نوعی می روم جایی سالن می سازم که مستعد‌ها آنجا هستند. از ایشان خواهش می کنم دفعه آخرشان باشد که نسبت به دیگران اظهار نظر می کنند و برای خودش نظر می دهد. حیف است خیلی چیزها را نمی توان بازگو کرد اما تاکید می کنم زندگی شخصی من به خودم ربط دارد. زمانی هم که مربیگری می کردم روزی ۸ تا ۱۰ ساعت می خوابیدم. شما از روان پزشک‌ها بپرسید کسی که شب ۳ ساعت می‌خوابد چه حالی می تواند داشته باشد، چطوری می تواند مدیریت کند؟ اسم این را می گذاریم مدیریت؟ حتما روز می‌خوابید که شب‌ها بیدارید.»

ایران اینترنشنال ورزشی

25,955 次观看 • 1 年前