
سعید افکاری
@afkari_saeed • 70,546 subscribers
آزادی
Shorts
Videos

یک دو سه چهار… «حبیب. اینا دروغ میگن مگه ممکنه اجازه بدن زندونی بدونه به کجا برده میشه؟» نیمهشبِ بیست و دوم شهریور هزار و چهارصد و چهار در خواب و بیداری، دستهایم بستهست، چشمهایم چیزی نمیبینند. با این حال از این کابوس، لذت غریبی میبرم. اینجا در این سیاهی مطلق، نوید هنوز زنده است. نوید هنوز کنار من، نفس میکشد. پنج شیش هفت… صدای وحید را از سلول کناری میشنوم: «صبح که بشه سه تاییمون رو اعدام میکنن....» روی چمنها میدوم. نوید پشت سرم میدود. باز کودک میشویم. صدای نفسهایش را میشنوم. هنوز نمیدانستم خوشبختی چیست اما قطعا تعریف دیگری جز آن لحظه نداشت. زمین به دور سرم میچرخد. چمنها زرد میشوند و بر روی زمین سرد سلول میافتم. هشت نه ده یازده… به صدای نفسهای نوید گوش میدهم. صدایم را بلند میکنم تا به گوش وحید برسد: «نه. فقط نویدو اعدام میکنن.» دیگر هیچکداممان هیچ چیز نمیگوییم، هیچ کلمهای نمیتواند سنگینی آن لحظه را بر دوش بکشد. دوازده سیزده چهارده… نفس بکش نوید. پلکهایم سنگین میشود. درد زخمهایمان، توان بیداری را میگیرند. در خیابان ایستادهام. میان شعارها و فریادهای مردم، چشمهایم به دنبال نوید میگردد. کمی جلوتر ایستاده است. به چهرهی سرخ تک تک مردم اطرافم، نگاه میکنم. چقدر شبیه همیم. خسته، مبهوت. اینجا کجاست؟ چرا فریاد میزنیم، چرا اینجا ایستادهایم؟ جوانیمان کو؟ چه بر سر آرزوهایمان آمد؟ مامورها حمله میکنند. باتومها بلند میشوند. فریاد میزنم. به سمت نوید میدوم، با صدای در سلول از خواب میپرم. باتوم، بر بدنهایمان فرود میآید. سرهایمان را به زمین میچسبانند: خفه شید، صداتون درنیاد، فقط میخوایم یکی یکی آمادهتون کنیم برای انتقال به تهران. مهرماه هزار و سیصد و هفتاد و نه. امروز، اولین روز مدرسهی نوید است. نوید دم در ایستاده. مادرم دست مرا میگیرد. دو نارنگی در دستهای من و نوید میگذارد. نگاهم میکند: حبیب. مواظب داداشت هستی دیگه؟ بهتزده، نگاهش میکنم. پاهای نوید بر روی زمین کشیده میشود. نوید را میبرند نوید... خدافظی نکردی. چهار صبح. عرق کرده، از خواب میپرم. مادرم گوشهی خانه نشسته است. باز نگاهم میکند: تو هم صدارو شنیدی؟ گوشهایم را با دو دست میگیرم. صدای کشیده شدن صفحهی اعدام، سلول را، گذشته و آینده را، پر میکند. هنوز سرم به زمین چسبانده شده. صدای نزدیک شدن پاهایی را میشنوم. باز شروع به شمارش میکنم. اما صدا، صدای پاهای نوید، نفس، نفسهای نوید نیست. رییس گارد زندان به سمتم میآید. سرش را به گوشم میچسباند: نوید اعدام شد. مادرم دوباره دستم را میفشرد. حبیب؟ مواظب داداشت هستی دیگه؟ زمان ایستاده. مادرم هنوز خیره به چهرهام مانده است. نوید دیگر نفس نمیکشد. ثانیهها دیگر حرکت نمیکنند. از طرف حبیب
سعید افکاری124,192 views • 9 months ago

نوید میدونست شما چه هیولاهایی هستید. از شکنجه و مرگ و زندان و انفرادی، میدونست. میدونست و ایستاد مقابلتون. ایستاد تا رسواتون کنه. ایستاد تا به دنیا بگه که #نوید_افکاری، اولین و آخرین قربانی این دستگاه بیعدالتی نیست. ایستاد تا همه بفهمن: اینجا جنایت صورت گرفته. نوید میدونست، ایستاد و نترسید ازتون. اما شما #اقلیت_خائن، تا عمر دارید باید از نوید بترسید. تولدت مبارک نوید جانم
سعید افکاری157,533 views • 1 year ago
0:39
Sensitive content
This media may contain sensitive content.

دلم میخواد همه دنیا بدونن من از بچگی آرزو داشتم با افتخارات جهانی، مادرم رو خوشحال کنم اما چه کنم که نشد. اما امروز خوشحالم که چرخ روزگار چرخید و حالا آرمانهای حقیقی انسانیت رو از شما مردم بینظیر یاد گرفتم. آرمانهایی که برام به مراتب ارزشمندتر و والاتر از سکوهای جهانی و کشتیه.
سعید افکاری79,730 views • 1 year ago
1:00
Sensitive content
This media may contain sensitive content.

لحظه جان دادن قهرمان وطن #عرفان_کاری خانواده عرفان کاری تحت فشار شدید نیروهای حکومتی هستن.
سعید افکاری24,799 views • 5 months ago
6:15
Sensitive content
This media may contain sensitive content.

#هزار_روز گذشت. و ما مردم ایران هزاران بار گلوله خوردیم، اعدام شدیم، غرق خون شدیم، داغدار و خسته شدیم، بر زمین افتادیم، اما باز ایستادیم. و تا روز سرنگونی جمهوریاسلامی، از پا نخواهیم نشست. به قول برادرم وحید: ما به زودی جمهوریاسلامی را تمام میکنیم و من بر روی دستان مردم از انفرادی بیرون خواهم آمد.
سعید افکاری60,573 views • 3 years ago
No more content to load