سعید افکاری's banner
سعید افکاری's profile picture

سعید افکاری

@afkari_saeed70,546 subscribers

آزادی

Shorts

سال ۱۴۰۱، مردم سمیرم شعار می‌دادند اونی‌که مهسا رو کشت بابای مهسا هم کشت. پدر مهسا بهرامیان، مراد بهرامیان به‌دست نیروهای جمهوری‌اسلامی به قتل رسید. و حالا پس از یک سال، قصد جان عموی مهسا #فاضل_بهرامیان و #مهران_بهرامیان از آشنایان خانواده‌ی بهرامیان را کرده‌اند. صدای #سمیرم باشیم.

سال ۱۴۰۱، مردم سمیرم شعار می‌دادند اونی‌که مهسا رو کشت بابای مهسا هم کشت. پدر مهسا بهرامیان، مراد بهرامیان به‌دست نیروهای جمهوری‌اسلامی به قتل رسید. و حالا پس از یک سال، قصد جان عموی مهسا #فاضل_بهرامیان و #مهران_بهرامیان از آشنایان خانواده‌ی بهرامیان را کرده‌اند. صدای #سمیرم باشیم.

46,850 views

Videos

afkari_saeed's profile picture

یک دو سه چهار… «حبیب. اینا دروغ میگن مگه ممکنه اجازه بدن زندونی بدونه به کجا برده میشه؟» نیمه‌شبِ بیست و دوم شهریور هزار و چهارصد و چهار در خواب و بیداری‌، دست‌هایم بسته‌ست، چشم‌هایم چیزی نمی‌بینند. با این حال از این کابوس، لذت غریبی می‌برم. اینجا در این سیاهی مطلق، نوید هنوز زنده است. نوید هنوز کنار من، نفس می‌کشد. پنج شیش هفت… صدای وحید را از سلول کناری می‌شنوم: «صبح که بشه سه تاییمون رو اعدام می‌کنن....» روی چمن‌ها می‌دوم. نوید پشت سرم می‌دود. باز کودک میشویم. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. هنوز نمی‌دانستم خوشبختی چیست اما قطعا تعریف دیگری جز آن لحظه نداشت. زمین به دور سرم میچرخد. چمن‌ها زرد میشوند و بر روی زمین سرد سلول می‌افتم. هشت نه ده یازده… به صدای نفس‌های نوید گوش میدهم. صدایم را بلند می‌کنم تا به گوش وحید برسد: «نه. فقط نویدو اعدام میکنن.» دیگر هیچکداممان هیچ چیز نمی‌گوییم، هیچ کلمه‌ای نمیتواند سنگینی آن لحظه را بر دوش بکشد. دوازده سیزده چهارده… نفس‌ بکش نوید. پلک‌هایم سنگین می‌شود. درد زخم‌هایمان، توان بیداری را می‌گیرند. در خیابان ایستاده‌ام. میان شعارها و فریادهای مردم، چشمهایم به دنبال نوید می‌گردد. کمی جلوتر ایستاده است. به چهره‌ی سرخ تک تک مردم اطرافم، نگاه میکنم. چقدر شبیه همیم. خسته، مبهوت. اینجا کجاست؟ چرا فریاد میزنیم، چرا اینجا ایستاده‌ایم؟ جوانیمان کو؟ چه بر سر آرزوهایمان آمد؟ مامورها حمله میکنند. باتوم‌ها بلند میشوند. فریاد میزنم. به سمت نوید می‌دوم، با صدای در سلول از خواب میپرم. باتوم، بر بدنهایمان فرود می‌آید. سرهایمان را به زمین میچسبانند:‌ خفه شید، صداتون درنیاد، فقط میخوایم یکی یکی آماده‌تون کنیم برای انتقال به تهران. مهرماه هزار و سیصد و هفتاد و نه. امروز، اولین روز مدرسه‌ی نوید است. نوید دم در ایستاده. مادرم دست مرا میگیرد. دو نارنگی در دستهای من و نوید می‌گذارد. نگاهم میکند: ‌حبیب. مواظب داداشت هستی دیگه؟ بهت‌زده، نگاهش میکنم. پاهای نوید بر روی زمین کشیده میشود. نوید را میبرند ‌نوید... خدافظی نکردی. چهار صبح. عرق کرده، از خواب میپرم. مادرم گوشه‌ی خانه نشسته است. باز نگاهم میکند:‌ تو هم صدارو شنیدی؟ گوشهایم را با دو دست میگیرم. صدای کشیده شدن صفحه‌ی اعدام، سلول را، گذشته و آینده را، پر میکند. هنوز سرم به زمین چسبانده شده. صدای نزدیک شدن پاهایی را میشنوم. باز شروع به شمارش می‌کنم. اما صدا، صدای پاهای نوید، نفس، نفس‌های نوید نیست. رییس گارد زندان به سمتم می‌آید. سرش را به گوشم میچسباند:‌ نوید اعدام شد. مادرم دوباره دستم را می‌فشرد. حبیب؟ مواظب داداشت هستی دیگه؟ زمان ایستاده. مادرم هنوز خیره به چهره‌ام مانده است. نوید دیگر نفس نمیکشد. ثانیه‌ها دیگر حرکت نمیکنند. از طرف حبیب

سعید افکاری

124,192 views • 9 months ago

جای خالیت تا ابد برای لحظه‌ای فراموش نمیشه نوید
0:39

Sensitive content

This media may contain sensitive content.

No more content to load