Hossein Hamdieh | حسین حمدیه's banner
Hossein Hamdieh | حسین حمدیه's profile picture

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

@HosseinHamdieh8,112 subscribers

PhD in Anthropology and Geography.

Shorts

۴۸ ساعت اینترنت نداشتم. این کانفیگ را هم به قیمتی گزاف خریدم. امیدوارم آنهایی که دهه‌ها ما را به «مقاومت» دعوت می‌کردند از اندازه تاب‌آوری ما راضی باشند. اینکه کسب و کار تعطیل است و موشک بر سرمان می‌افتد و حتی نمی‌دانیم اجاره این ماه را چطور خواهیم پرداخت و اصلا آیا هرگز بازگشتی به «عادی» وجود دارد یا حداقلی از پیش‌بینی‌پذیری برای برنامه ریختن. آنها که هیچوقت نفهمیدند «ثبات» یعنی چه. آنهایی که نان‌شان در ادامه «بحران دائمی» بود. امیدوارم آنهایی که برای جنگ هلهله می‌کردند و می‌رقصیدند هم از بازی ما در نقش «قربانی» راضی باشند. امیدوارم خوب بمیریم و خون‌مان آنقدر که باید قرمز باشد. و شهرمان خوب خراب شود. و منابع‌مان خوب دود کند و فیلمش در دوربین‌ها خوب از کار دربیاید تا آنها از بزرگی درد ما راضی باشند. و بتوانند خوب داستان مصیبت ما را به آدم سفید شمال‌جهانی بفروشند و برای بمباران بیشتر تقاضا بدهند. و امیدوارم صادرکنندگان دموکراسی و آنهایی که با گلوله برای مردم جهان آزادی می‌آوردند هم از ما راضی باشند که قدردان زحمات آنها هستیم و هر موشکی که به سر ما میافتد را عمیقأ قدر میدانیم! سپاسگزاریم کثافت‌ها. جنگ‌سالارها. بندگان پول و اسلحه. تهرانِ سیاه بعد از بمباران منابع نفتی را دیدید. حالا تهران روز قبلش را هم ببینید. شهری که همیشه بهارش برای من هوش‌ربا بوده و دلم را می‌برده. این شهری است که من به خاطر خواهم سپرد. شهری که در آن خواهم ماند. شهری که در آن ریشه دارم و شهری که روزی بالاخره تراژدی‌هایش به پایان خواهد رسید. حتما.

۴۸ ساعت اینترنت نداشتم. این کانفیگ را هم به قیمتی گزاف خریدم. امیدوارم آنهایی که دهه‌ها ما را به «مقاومت» دعوت می‌کردند از اندازه تاب‌آوری ما راضی باشند. اینکه کسب و کار تعطیل است و موشک بر سرمان می‌افتد و حتی نمی‌دانیم اجاره این ماه را چطور خواهیم پرداخت و اصلا آیا هرگز بازگشتی به «عادی» وجود دارد یا حداقلی از پیش‌بینی‌پذیری برای برنامه ریختن. آنها که هیچوقت نفهمیدند «ثبات» یعنی چه. آنهایی که نان‌شان در ادامه «بحران دائمی» بود. امیدوارم آنهایی که برای جنگ هلهله می‌کردند و می‌رقصیدند هم از بازی ما در نقش «قربانی» راضی باشند. امیدوارم خوب بمیریم و خون‌مان آنقدر که باید قرمز باشد. و شهرمان خوب خراب شود. و منابع‌مان خوب دود کند و فیلمش در دوربین‌ها خوب از کار دربیاید تا آنها از بزرگی درد ما راضی باشند. و بتوانند خوب داستان مصیبت ما را به آدم سفید شمال‌جهانی بفروشند و برای بمباران بیشتر تقاضا بدهند. و امیدوارم صادرکنندگان دموکراسی و آنهایی که با گلوله برای مردم جهان آزادی می‌آوردند هم از ما راضی باشند که قدردان زحمات آنها هستیم و هر موشکی که به سر ما میافتد را عمیقأ قدر میدانیم! سپاسگزاریم کثافت‌ها. جنگ‌سالارها. بندگان پول و اسلحه. تهرانِ سیاه بعد از بمباران منابع نفتی را دیدید. حالا تهران روز قبلش را هم ببینید. شهری که همیشه بهارش برای من هوش‌ربا بوده و دلم را می‌برده. این شهری است که من به خاطر خواهم سپرد. شهری که در آن خواهم ماند. شهری که در آن ریشه دارم و شهری که روزی بالاخره تراژدی‌هایش به پایان خواهد رسید. حتما.

88,790 görüntüleme

رفتیم تجریش برای سنت هرساله خرید ماهی قرمز و سبزه و گل. رفتیم که یک کم سر دخترک گرم بشود. که یک کم از زندان خانه بیرون بزنیم. که یک هوایی بخوریم. اما بدتر دلگیر بود برای ما. تجریشی که در شب‌های عید سوزن به زمین‌اش نمی‌رسید خالی بود و کم‌فروغ. هیچ خبری از دست‌فروش‌ها و بلوایِ شادِ همیشگی نبود. همه‌جا ساکت. همه گذرها و کوچه‌ها خالی از حضور انسان. نمیدانم در میانه این کثافت جنگ چند کاسب برشکست شده‌اند، چند سفره خالی مانده، چند آدم ناامید شده‌اند. کاش میشد کاری کرد. تجریش در روزهای منتهی به نوروز همیشه برای من قابی بود از تاب‌آوری ما ایرانی‌ها. که هرچقدر شرایط تاریک و هرچقدر شکاف‌های میان ما عمیق، هنوز هم بهار می‌آید و شکوفه‌های می‌رسند و نوروز، این آیین ملی، ما را کنار هم می‌آورد. اما انگار سایه این جنگ لعنتی روی همه‌چیز افتاده. تاریکی به هر گوشه‌ای رسیده. من خیلی دوست دارم باور کنم که نوروز امسال هم مثل هر سال خواهد بود. که این آیین باستانی بالاخره دوباره چراغ خانه‌های ما را روشن خواهد کرد. که ما جوری (نمیدانم چطور) از انتهای این تونل وحشت بیرون می‌آییم و غرور ملی ترک خورده‌مان را بند می‌زنیم و ادامه می‌دهیم. من به این امیدِ (شاید احمقانه) خودم چنگ می‌زنم. و با همین ادامه می‌دهم. که نوروز برای ما پیامی دارد. که فردایی هست. که زمستان سر می‌آید (؟).

رفتیم تجریش برای سنت هرساله خرید ماهی قرمز و سبزه و گل. رفتیم که یک کم سر دخترک گرم بشود. که یک کم از زندان خانه بیرون بزنیم. که یک هوایی بخوریم. اما بدتر دلگیر بود برای ما. تجریشی که در شب‌های عید سوزن به زمین‌اش نمی‌رسید خالی بود و کم‌فروغ. هیچ خبری از دست‌فروش‌ها و بلوایِ شادِ همیشگی نبود. همه‌جا ساکت. همه گذرها و کوچه‌ها خالی از حضور انسان. نمیدانم در میانه این کثافت جنگ چند کاسب برشکست شده‌اند، چند سفره خالی مانده، چند آدم ناامید شده‌اند. کاش میشد کاری کرد. تجریش در روزهای منتهی به نوروز همیشه برای من قابی بود از تاب‌آوری ما ایرانی‌ها. که هرچقدر شرایط تاریک و هرچقدر شکاف‌های میان ما عمیق، هنوز هم بهار می‌آید و شکوفه‌های می‌رسند و نوروز، این آیین ملی، ما را کنار هم می‌آورد. اما انگار سایه این جنگ لعنتی روی همه‌چیز افتاده. تاریکی به هر گوشه‌ای رسیده. من خیلی دوست دارم باور کنم که نوروز امسال هم مثل هر سال خواهد بود. که این آیین باستانی بالاخره دوباره چراغ خانه‌های ما را روشن خواهد کرد. که ما جوری (نمیدانم چطور) از انتهای این تونل وحشت بیرون می‌آییم و غرور ملی ترک خورده‌مان را بند می‌زنیم و ادامه می‌دهیم. من به این امیدِ (شاید احمقانه) خودم چنگ می‌زنم. و با همین ادامه می‌دهم. که نوروز برای ما پیامی دارد. که فردایی هست. که زمستان سر می‌آید (؟).

60,373 görüntüleme

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

21,027 görüntüleme

بدمینتون | دیشب پارک پردیسان در یک‌ماهگی جنگ و دقایقی بعد از تسلط صدای پدافند بر تن بی‌دفاع تهران. من همیشه شیفته همشهری‌هایم بوده‌ام. آنها که در این شهر گرانِ پرغمِ عزیز ادامه می‌دهند. «زندگی»، این تمام آن چیزیست که آدم‌های این شهر می‌خواهند. چیزی که ما را به هم وصل می‌کند و همزمان ما را از دیگران مجزا می‌کند. «زندگی» مقصد ماست که عاشقانه می‌خواهیمش در برابر هزاران نیرویی که مرگ می‌خواهند. تمام آنها که از نفرت پرند. موتور محرک‌شان مرگ‌خواهی است برای این و آن. تمام آنها که برای جان انسان دسته‌بندی دارند و مردن مردم ارزش‌گذاری می‌کنند. تمام آنهایی که برای «دیگری» بد می‌خواهند و اصلا از مسیر این بدخواهی است که جان و انرژی و انگیزه می‌گیرند. ما اما «زندگی» می‌خواهیم. خیلی خیلی زیاد می‌خواهیمش. و برای «همه» می‌خواهیمش. و بدون تبعیض می‌خواهیمش. ما که خط‌های جنسیت و طبقه و عقیده و حاشیه/مرکز برایمان بی‌معناست. ما که «پیروزی‌مان در شکست دیگری نیست». ما که زیر موشک هم، بدمینتون بازی می‌کنیم و زندگی را قدر می‌گذاریم و ادامه می‌دهیم. ما مردم خسته این شهر.

بدمینتون | دیشب پارک پردیسان در یک‌ماهگی جنگ و دقایقی بعد از تسلط صدای پدافند بر تن بی‌دفاع تهران. من همیشه شیفته همشهری‌هایم بوده‌ام. آنها که در این شهر گرانِ پرغمِ عزیز ادامه می‌دهند. «زندگی»، این تمام آن چیزیست که آدم‌های این شهر می‌خواهند. چیزی که ما را به هم وصل می‌کند و همزمان ما را از دیگران مجزا می‌کند. «زندگی» مقصد ماست که عاشقانه می‌خواهیمش در برابر هزاران نیرویی که مرگ می‌خواهند. تمام آنها که از نفرت پرند. موتور محرک‌شان مرگ‌خواهی است برای این و آن. تمام آنها که برای جان انسان دسته‌بندی دارند و مردن مردم ارزش‌گذاری می‌کنند. تمام آنهایی که برای «دیگری» بد می‌خواهند و اصلا از مسیر این بدخواهی است که جان و انرژی و انگیزه می‌گیرند. ما اما «زندگی» می‌خواهیم. خیلی خیلی زیاد می‌خواهیمش. و برای «همه» می‌خواهیمش. و بدون تبعیض می‌خواهیمش. ما که خط‌های جنسیت و طبقه و عقیده و حاشیه/مرکز برایمان بی‌معناست. ما که «پیروزی‌مان در شکست دیگری نیست». ما که زیر موشک هم، بدمینتون بازی می‌کنیم و زندگی را قدر می‌گذاریم و ادامه می‌دهیم. ما مردم خسته این شهر.

13,771 görüntüleme

دوست داشتم این روزها بیشتر از احوال خودمان زیر موشک بنویسم. از همه بیشتر بخاطر اینکه نیروهای زیادی فعالانه تلاش می‌کنند که از ما انسانیت‌زدایی کنند. که چهره و صدا و نام‌های ما را پاک کنند. که بگویند ما «هزینه لازم برای جراحی عمیق هستیم». که جنگ‌زدگی ما اگر چه ناراحت‌کننده اما لازم و ضروری است برای آینده‌ای که قرار است برایمان بیاورند. می‌خواستم بیشتر بنویسم و بگویم که ما کسی هستیم و در این شهر نفس می‌کشیم و خانه و زندگی و کار و آینده ما هم مهم است. اما نشد. نشد چون مسدودسازی اینترنت به حدی محکم است که دیگر هیچ جوره نمی‌شود با روش‌های پیشین دورش زد. گاهی شاید بشود، به قدر یک پنجره فرصت محدود. حیرت‌آور است که چطور حاکمیت حتی در این شرایط هم می‌تواند فعالانه و احمقانه بر سیاست‌های اشتباه خود پافشاری کند. «هیچ» داده‌ای وجود ندارد که نشان دهد مسدود کردن اینترنت تاثیری در امنیت دارد و هزاران شاهد داریم که محدودسازی اینترنت چقدر آدم‌ها را ناراضی و عصبانی و گرفتار می‌کند. اما دریغ. جدا و عمیقأ. فردا نوروز است. یادم می‌آید سال پیش همین موقع‌ها چقدر امیدواری و خوش‌بینی در فضا شناور بود و چقدر تضادِ بینِ امروز و آن روز، رادیکال و غیرقابل‌باور است. حالا، نسبت به سال آینده هیچ خوش‌بین نیستم. ۱۴۰۴ یادمان داد آرزوهایمان را کوتاه کنیم. ما آدم‌های غربِ آسیا را اصلا چه به رویابافی؟ ما همین که سوخت ماشین جنگ‌افروزی استعمار و ابژه سرکوب استبداد باشیم کافی‌مان است. ما باید به زنده‌ماندن و حداقل‌ها امیدوار باشیم نهایتش. تخیل‌مان را کنترل کنیم. سرمان را پایین بیاندازیم. رویا نبینیم. رویا نداشته باشیم. همین.

دوست داشتم این روزها بیشتر از احوال خودمان زیر موشک بنویسم. از همه بیشتر بخاطر اینکه نیروهای زیادی فعالانه تلاش می‌کنند که از ما انسانیت‌زدایی کنند. که چهره و صدا و نام‌های ما را پاک کنند. که بگویند ما «هزینه لازم برای جراحی عمیق هستیم». که جنگ‌زدگی ما اگر چه ناراحت‌کننده اما لازم و ضروری است برای آینده‌ای که قرار است برایمان بیاورند. می‌خواستم بیشتر بنویسم و بگویم که ما کسی هستیم و در این شهر نفس می‌کشیم و خانه و زندگی و کار و آینده ما هم مهم است. اما نشد. نشد چون مسدودسازی اینترنت به حدی محکم است که دیگر هیچ جوره نمی‌شود با روش‌های پیشین دورش زد. گاهی شاید بشود، به قدر یک پنجره فرصت محدود. حیرت‌آور است که چطور حاکمیت حتی در این شرایط هم می‌تواند فعالانه و احمقانه بر سیاست‌های اشتباه خود پافشاری کند. «هیچ» داده‌ای وجود ندارد که نشان دهد مسدود کردن اینترنت تاثیری در امنیت دارد و هزاران شاهد داریم که محدودسازی اینترنت چقدر آدم‌ها را ناراضی و عصبانی و گرفتار می‌کند. اما دریغ. جدا و عمیقأ. فردا نوروز است. یادم می‌آید سال پیش همین موقع‌ها چقدر امیدواری و خوش‌بینی در فضا شناور بود و چقدر تضادِ بینِ امروز و آن روز، رادیکال و غیرقابل‌باور است. حالا، نسبت به سال آینده هیچ خوش‌بین نیستم. ۱۴۰۴ یادمان داد آرزوهایمان را کوتاه کنیم. ما آدم‌های غربِ آسیا را اصلا چه به رویابافی؟ ما همین که سوخت ماشین جنگ‌افروزی استعمار و ابژه سرکوب استبداد باشیم کافی‌مان است. ما باید به زنده‌ماندن و حداقل‌ها امیدوار باشیم نهایتش. تخیل‌مان را کنترل کنیم. سرمان را پایین بیاندازیم. رویا نبینیم. رویا نداشته باشیم. همین.

11,656 görüntüleme

این خانه در کریم‌خان. آدمیزاد گریه‌اش می‌گیره از زیبایی‌اش.

این خانه در کریم‌خان. آدمیزاد گریه‌اش می‌گیره از زیبایی‌اش.

18,815 görüntüleme

به نظرم بوشهر یک جوریه که آدمیزاد رو شاعر می‌کنه. و این انتهای کاریه که یک شهر با فرزند آدم می‌کنه. غذای خوب. هوای خوب. آدم‌های خوب. و دریا. همه‌چیز با هم جوره. همه‌چیز درسته و سرجای خودش.

به نظرم بوشهر یک جوریه که آدمیزاد رو شاعر می‌کنه. و این انتهای کاریه که یک شهر با فرزند آدم می‌کنه. غذای خوب. هوای خوب. آدم‌های خوب. و دریا. همه‌چیز با هم جوره. همه‌چیز درسته و سرجای خودش.

14,407 görüntüleme

Videos

HosseinHamdieh's profile picture

من مدتهاست در نقطه پایان گفتگو با کسانی هستم که هنوز از این جنگ علیه «ایران» دفاع می‌کنند. گمانم نه دیگر تئوری لازم است نه صحبت‌های چند لایه آکادمیک نه مقاله و نوشته و کتاب. تجربه خود بهتر آموزگار است. دیگر لازم نیست از استعمار و سوءنیت او علیه کشورهای جنوب‌جهانی و از اراده قطعی‌اش برای بهره‌کشی بگوییم. این شکل جدید استعمار که با آن مواجه‌ایم دیگر تظاهر نمی‌کند. پرده‌پوشی ندارد. «غارت» را در زرورقِ براقِ «صدور دموکراسی» نمی‌پیچد. لخت و برهنه از تمالک نفت ایران می‌گوید و از کلنگی کردن این کشور و از «خنثی‌سازی» این جغرافیا. زبان چرب ندارد که لازم باشد بازی پیچیده‌اش را توضیح داد. دستش روست. و نیستش پیدا. و کثافت محض استعماریش عریان. برای همین فکر می‌کنم باید انرژی‌مان را جای بهتری خرج کنیم. توجه‌مان را بیاوریم سمت خودمان. ما که در این جغرافیا و زیر موشک و تحریم و تلخی‌های استبداد هنوز به توسعه و آینده ایران فکر می‌کنیم. الان زمان پل ساختن است. دست دراز کنیم سمت هم. مرهم بگذاریم. شکاف‌هایی که ما با آن مواجهیم از خیلی کشورهای دیگری که مردمش روزی با هم در نزاع بوده‌اند عمیق‌تر نیست. آنها توانستند گذشته را حل کنند و به آینده‌ای جمعی فکر کنند. ما هم می‌توانیم. نباید لکنت داشت. باید بشود یک «ما»ی جدید تعریف کرد از تمام کسانی‌که جنگ را راه‌حل نمی‌بینند. آنها که مانده‌اند. پوستی در بازی دارند. تب‌دارِ ایران هستند. باید انرژی را اینجا خرج کرد و برای ساخت این «دورهمی» تلاش کرد. می‌شود. و باید برای این همبستگی بدویم. عرق بریزیم. آبرو بگذاریم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

54,112 görüntüleme • 2 ay önce

HosseinHamdieh's profile picture

دل‌بستگی آدمیزاد به تیر و تخته چیز عجیبی است. این خانه قدیمیِ پهلوی دوم را بعد از سازنده‌اش یک بار دیگر ما آباد کردیم و حالا شده پناهگاه‌مان در روزهای جنگ. یک جوری امیدواریم که در و دیوارِ پنجاه ساله‌اش در مقابل موشک و موج انفجار تاب بیاورد، اینجا که ما پاگیرش هستیم و دلمان نمی‌آید در این شرایط هم رهایش کنیم. صدای موسیقی معمولا بلند است که صداهای مهیب بیرون را کمی خاموش کند. هنر زندگی است. اینجا هر شب گروهی از دوستانمان جمع می‌شوند تا با معاشرت ترس‌ها را کم کنیم و با هم‌نشینی، به همدیگر امید بدهیم. می‌خندیم. بازی می‌کنم، گپ می‌زنیم تا به مرگِ جاری در هوای تهران بلکه کمتر فکر کنیم. اولین سلول مقاومت اجتماعی خانه است. از همین جمع‌های کوچک است که ایده‌های بزرگ زاییده می‌شود. که هم‌بستگی پا می‌گیرید. که سدهای بزرگ را می‌شود سوراخ کرد. در این زمانه شکاف‌های اجتماعی عمیق و گسل‌های فعال، خانه‌ها را باید قبله کرد. چراغ این جمع‌ها را روشن باید نگاه داشت و اجاق این واحد‌های ساختمانی را گرم باید کرد تا می‌شود. روز نمیدانم چندم جنگ است. حساب کار از دستم در رفته. اما این را میدانم که این خانه معنای دیگری برای ما پیدا کرد امسال. «پناهگاه» واقعی. جایی که شبیه هیچ جای دیگری نیست. سلول کوچک مقاومتِ ما در برابر سیاهی و تباهی جنگ.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

26,929 görüntüleme • 3 ay önce

HosseinHamdieh's profile picture

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

21,027 görüntüleme • 2 ay önce

HosseinHamdieh's profile picture

در روز تقریبا چهلم جنگ دیگر فکر نمی‌کنم همرسان کردن تصاویر «دردهای» ما فایده‌ای داشته باشد. دیگر بس است به نظرم. بازی در نقش «قربانی» کافی‌ست. من یکی که دیگر نمی‌خواهم آن آدم جنوب‌جهانی باشم که دل سفیدهای مهربان را می‌سوزاند و دنبال ترحم خریدن از نیروهای پیشروی عالم است. دیگر کافی‌ست. بجای آن می‌خواهم بگردم. جستجویی برای پیدا کردن آدم‌های کله‌خراب متعصبی که می‌خواهند زیر موشک‌باران بمانند و چیزی بسازند و در خاک این سرزمین، تخم آینده متفاوتی بکارند. آدم‌هایی که فقط غر نمی‌زنند، در منطق اورینتالیستی «ایران خراب‌شده» غرق نشده‌اند، لکنت زبان ندارند و سفت و محکم می‌خواهند ادامه بدهند. من دنبال آدم‌هایی هستم که از نقش «قربانی خوب» در سناریویی که برای ترحم‌برانگیختن نوشته شده فاصله گرفته‌اند و از دل این جنگ، این درد بزرگ، زایش لحظه تغییر و پریدن به سمت توسعه را جستجو می‌کنند. دنبال این آدم‌های ناب هستم. این کله‌شق‌هایِ ول‌نکنِ دوست‌داشتنی. فکر می‌کنم ما زیادیم. فقط هنوز همدیگر را پیدا نکرده‌ایم. هزاران بردار در این کشور در کارند تا بین مایی که به این خاک پیوند خورده‌ایم فاصله بیاندازند، ما که جنگ را راه‌حل نمی‌دانیم، ما که به «ساختن» امید داریم، ما که می‌خواهیم بر تن پر زخمِ این سرزمین اثری جز ویرانی به جای بگذاریم. ما اما همدیگر را پیدا خواهیم کرد روزی، پای خرابه‌های انستیتو پاستور، زیر پل بی‌یک کرج، در کنار آنچه از مبارکه و ماهشهر و ذوب اصفهان باقی مانده. ما همدیگر را پیدا خواهیم کرد در کنار آوار مدرسه دخترانه در میناب، در بالای سر تمام آنهایی که برای دفاع از این سرزمین جان دادند، در کنار ساختمان‌های نیمه خراب، زخم‌های همچنان تازه، و نعش‌های مردگانی که هنوز تن‌هایشان سرد نشده است درحالیکه که گلوله‌ی استعمار گوشت‌شان را دریده. ما همدیگر را پیدا خواهیم کرد و از دل جنگی که نیرویی بیرونی بر سرمان آوار کرده، ایران دیگری خواهیم ساخت. برابر، دموکراتیک، توسعه‌يافته و سرزمینی که آغوشش به روی «همه» فرزندانش باز خواهد بود. ما همدیگر را پیدا خواهیم کرد روزی.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

18,072 görüntüleme • 2 ay önce

Daha fazla içerik yok.