رفته بودم مرغفروشی،دم مغازه یه گربه نشسته بود.یه کم باهاش حرف زدم،رفتم تو،اومد دنبالم. از ترس اینکه مشتریها و مغازهدار اذیتش نکنن کشوندمش بیرون،یه کم غذاخشک داشتم ریختم براش. نخورد. مغازهدار گفت خانوم این بچه فقط فیله میخوره. مشتریها شروع کردند به قربون صدقهی گربه رفتن!/۱