-بابا -جونم مرد -خیالت راحت،دوست دارم. من بمیرم برا... جوونیتت ،بمیرم برای غمی که تو دل باباته ،برای معصومیتت🖤show more

Sunshine
82,012 views • 7 months ago
جان باخته راه آزادی #ایلیا_دهقانی در ویدیوی آخری که... پدرش در بیمارستان از او گرفته میگوید: - بابا؟ ـ جونم مرد؟! - خیالت راحت... دوستت دارم اهل تهران پارسshow more

آویشن قیام
130,481 views • 7 months ago
این ویدیو رو حکومت پخش کرده که بگه این... دختر اشوبگره ، نمیدونه ما چقدر به این بچه ها افتخار میکنیم ❤️ من برای اون غیرتت بمیرم دختر ❤️ قربون اون قمه دست گرفتنت ، قربون سیگار کشیدنت . فمنیستها هیجی ازت نمیگن چون با فراخوان شاهزاده اومدی تو میدون اما ماها میزاریمت رو سرمون❤️show more

Mojtaba poorbakhsh
161,036 views • 8 months ago
پذیرش آلمانش اومده بود و چند روز مونده بود... تا بره دنبال آرزوهاش و زندگی امن، اما ۱۸ دی، وقتی صدای مردمش تو هفتحوض پیچید، نتونست بیتفاوت باشه. نخبهی ۲۵ سالهای که رو بازوش تتو کرده بود «برای کسانی که دوست دارم فداکاری خواهم کرد» و دقیقا پای حرفش ایستاد. جاویدنام #علی_بهروزshow more

هایدی | به یاد مهدی اسکندریان 🇮🇷
18,678 views • 1 month ago
هیچوقت Duolingo برای من جذاب نبوده، اما از وقتی... این بابا Turkish with Demir رو توی اینستاگرام فالو کردم دارم بدون اینکه خودم بخوام ترکی استانبولی یاد میگیرم بعد افتاده تو ناخودآگاهام هی ناخواسته توی ذهنم میگم sikeyim böyle işi 😂show more

Diego Jr
16,842 views • 3 months ago
فقط حجاب اون مهسا امینی ایراد داشت؟ بازیگرامون هم... سوراخ دعا رو یاد گرفتن برای جلب توجه پر و پاچه رو میندازند بیرون و نصف مردای ایرانی هم ضعف پادارن یا فوت فتیش هستن سریع برن دایرکت مریم جون فالوش کنن چون بیوه جناب سخنگوی سابقه و معشوقه فعلی آقازاده نفتخوار در دبی!!هرچند حجاب برای مردم عادی هم هم دیگه آزاد شده ولی اینا که خیلیا رو بخاطر دو تا شاخ مو اذیت کردن چطوریه که نشونده های خودشون هرجور میخوان میگردند؟؟؟اینجاست من مشکل دارم شبه برا همه باید شب باشه شما که میگی مردم برید تو خیابون اندرونیت دبی چکار میکنه؟ پ.ن:توله کوچک بی کفایت ترین..... استغفراللهshow more

عمو کُنت
142,622 views • 2 months ago
رفتیم تجریش برای سنت هرساله خرید ماهی قرمز و... سبزه و گل. رفتیم که یک کم سر دخترک گرم بشود. که یک کم از زندان خانه بیرون بزنیم. که یک هوایی بخوریم. اما بدتر دلگیر بود برای ما. تجریشی که در شبهای عید سوزن به زمیناش نمیرسید خالی بود و کمفروغ. هیچ خبری از دستفروشها و بلوایِ شادِ همیشگی نبود. همهجا ساکت. همه گذرها و کوچهها خالی از حضور انسان. نمیدانم در میانه این کثافت جنگ چند کاسب برشکست شدهاند، چند سفره خالی مانده، چند آدم ناامید شدهاند. کاش میشد کاری کرد. تجریش در روزهای منتهی به نوروز همیشه برای من قابی بود از تابآوری ما ایرانیها. که هرچقدر شرایط تاریک و هرچقدر شکافهای میان ما عمیق، هنوز هم بهار میآید و شکوفههای میرسند و نوروز، این آیین ملی، ما را کنار هم میآورد. اما انگار سایه این جنگ لعنتی روی همهچیز افتاده. تاریکی به هر گوشهای رسیده. من خیلی دوست دارم باور کنم که نوروز امسال هم مثل هر سال خواهد بود. که این آیین باستانی بالاخره دوباره چراغ خانههای ما را روشن خواهد کرد. که ما جوری (نمیدانم چطور) از انتهای این تونل وحشت بیرون میآییم و غرور ملی ترک خوردهمان را بند میزنیم و ادامه میدهیم. من به این امیدِ (شاید احمقانه) خودم چنگ میزنم. و با همین ادامه میدهم. که نوروز برای ما پیامی دارد. که فردایی هست. که زمستان سر میآید (؟).show more

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه
60,883 views • 6 months ago
در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش میخوانم. مخدر... من است این مرد. نعشه میکند. کلمههای او که اگرچه برای سرزمین خودش مینوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم میرسید، حالا که به زور، جرعهای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریختهاند، بیشتر معنا میدهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمینها، آغاز آغازها پایان پایانها» یزد باران میبارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمیتوانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بیجا» شوم. بیخانه. بیریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین میچسبد. کش میآید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفتتر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمیگذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمینایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیماش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمرهنویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بیثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بیصورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجهای برای اندازهگیری دقت اسلحههای آنها. مهمست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکتهای کوچکی از زندگی در گوشههای این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطهی نابِ کشفنشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزهمزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره میسازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزینناپذیرند. بگوییم اشغالها! ما هنوز نفس میکشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک میاندازید بر سرش. زندهست و باید از جانشان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگتر. ویدیوی چهارم.show more

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه
21,027 views • 6 months ago
تو پرش آخرم از هواپیما در لحظه باز شدن... چتر دچار یه حادثه منجر به آسیب جدی شدم. چترم hard opening داشت و من رو یهویی و با شدت زیادی شلّاقی به بالا کشید. زیر چتر از شدت ضربه چند ثانیهای نفسم بالا نمیومد و ریه هام قفل کرده بود و نمیتونستم دست و پامو تکون بدم. بعد از اینکه نفسم به سختی بالا اومد، همزمان زور میزدم که نفس بکشم و دستمو حرکت بدم که چترو کنترل کنم برای فرود تو شن که نرمتره. بعد از فرودم چترو و هارنسو انداختم زمین و از مرکز کنترل دراپ زون درخواست کمک کردم. نتیجه گزارش سیتی اسکن و MRI و نظر چنتا دکتر متخصص مغز و اعصاب و ستون فقرات نشون میده شکستگی خفیف تو مهرههای ستون فقرات و گردنم دارم. خبر خوب اینه که بجز یکیشون بقیه میگن ضرورتی نداره که جراحی بشم. ولی مسیر طولانی و سختی رو برای بهبود در پیش دارم. جدای اینکه خوششانس بودم و میتونست خیلی بدتر از اینا تموم بشه، نمیدونم کی دوباره میتونم بدون درد بخوابم، بشینم، راه برم و به کارای روزمرهم برسم. امیدوارم آسیبم باعث نشه که مجبور بشم اسکایدایو رو برای همیشه بذارم کنار. *ویدئوها مربوط به لحظاتی که زیر چتر بودمه و ممکنه دیدنشون براتون ناخوشایند باشه.*show more

Ali | アリ
104,167 views • 2 years ago
عرفان عزیزم، برادرم، نازنینم، چرا هر بار با خودم... فکر میکنم دیگر از آنچه دیدهام تلختر وجود ندارد، اما باز هم دنیا چیزی دردناکتر نشانم میدهد؟ عرفان جانم، وقتی تصویرت را دیدم، با دستانی بسته، روبهروی دیوار، با چشمانی پر از اشک که با زحمت پاکشان میکردی، قلبم شکست. انگار تمام آن اشکها از چشمهای من میریخت. من هم با تو گریه کردم، نه فقط برای رنجت، برای تنهاییات، برای بیپناهیات. عرفان جانم، تو چرا باید اینگونه مظلوم بروی؟ چرا باید جا-ایی وجود داشته باشد تا صدایت را در گلوی ترس و اجبار خفه کند و بعد نامش را «اعتراف» بگذارند؟ چرا باید اشکهایت را کسی نبیند، یا بدتر، ببیند و باز هم نادیده بگیرد؟ عرفان عزیز، تو بینام و نشان نبودی، تو برادر من بودی، با رویاها، با زندگی. درد ما، دیدن حقیقتی که تحریف میشود است، درد شنیدن صدایی که از سر اجبار بیرون آمده است، درد از دست دادن انسانی که حتی فرصت دفاع از خودش را نداشت. عرفان جان، روحت آرام. این بغض، این سؤال، و این زخم در دل ما زنده خواهد ماند تا انتقام تورا از جا بگیریم. #عرفان_کیانیshow more

شرودینگر
92,382 views • 5 months ago
من #برهان_کرمی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵... آبان ماه ۱۴۰۱. سی و دو سالم بود، متولد ۶ آبان ۱۳۶۹. فرزند محمود و آمنه بودم. در سال ۱۳۹۵ وقتی ۲۶ ساله بودم ازدواج کردم و صاحب یه فرزند دختر خردسال بنام بارین بودم. کُرد اهل سنت، اهل روستای چروسانه و بعد از ازدواج ساکن روستای یوزیدر از توابع شهرستان کامیاران در استان کردستان بودم. توی روستامون همزمان با درس خوندن به کشاورزی و دامداری هم مشغول بودم، تا مقطع دیپلم درس خوندم. بعد از ازدواج و نقل مکان از زادگاهم شغلم کارگر گچکار بود. به فوتبال و کوهنوردی علاقه داشتم. اصولا انسانی بودم زحمتکش با پشتکار زیاد و مردم دوست که اگه کاری برای کسی از دستم برمیومد کوتاهی نمیکردم و به حقوق مساوی زن و مرد هم معتقد بودم. بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱، در جریان اعتراضات گسترده ای که در کردستان شکل گرفت، روز ۲۴ آبان تو کامیاران نیروهای سرکوبگر وحشیانه چند نفرو با شلیک گلوله جنگی کشتن که یکی از اونا #فواد_محمدی بود. روز ۲۵ آبان بود، اعتصابات عمومی تو کردستان شروع شده بود، من ساعت شش صبح برای دو ساعت عازم محل کارم شدم ولی بعد به منظور همبستگی با اعتصابات برگشتم خونه. ساعت ۱۲ ظهر بود که منم مثل خیلی از همشهریام برای دلجویی از خانواده فواد روبروی منزلش تو کامیاران محله فرهنگسرا، خیابون «زرنه» جمع شدیم. دو بار با همسرم تلفنی صحبت کردم و گفتم بزودی برمیگردم خونه. مزدورای حکومتی بهمون حمله ور شدن و تیراندازی میکردن، ناگهان من هدف شلیک گلوله جنگی در ناحیه سرم قرار گرفتم، غرق در خون افتادم کف خیابون و جابجا کشته شدم…. ساعت ۳ وقتی همسرم تماس گرفت دیگه جواب ندادم. بعد از چند تماس یه مرد ناشناس جواب داد و گفت که من پام تیر خورده و بردنم بیمارستان سینا. خانوادم خودشونو سریع به بیمارستان رسوندن و با قسم و التماس و نشون دادن عکس من بابت شناسایی، با اشاره یک پرستار متوجه شدن که من فوت شدم و منتقلم کردن به سردخونه. بعد از کشته شدنم یه ویدیو از لحظه قتل من پخش کردن که در جریان این تیراندازی، حکومت فردی که کنار من بود رو ضارب و قاتل معرفی کرد!! رژیم جنایتکار اعلام کرد که ضارب تیر رو به شکم من شلیک کرده، ولی دروغ بود، اگه تیر به شکمم شلیک شده بود جسمم بلافاصله بدون حرکت روی زمین نمی افتاد، ضمنا با توجه به فیلم موجود از جنازه ام معلومه که تیر از ناحیه صورتم وارد و از ناحیه پشت سرم خارج شده که فرضیه تیر خوردن از فرد بغل دستی رو رد میکنه. نیروهای امنیتی تو بیمارستان خانوادمو بشدت تهدید کردن در صورتی جنازمو بهشون تحویل میدن که تعهد نامه ای امضا کنن مبنی بر خاکسپاری به صورت مخفیانه و بدون حضور مردم، سر ندادن شعارهای ضد انقلابی موقع خاکسپاری و عدم اطلاع رسانی در مورد قتل و دیگه اینکه مراسم خاکسپاری رو باید نیم ساعته تموم کنن! پیکر بیجون من چهارشنبه شب ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱ تو روستای چروسانه از توابع شهرستان کامیاران مظلومانه و در جو شدید امنیتی به خاک سپرده شد…علیرغم تهدید نیروهای امنیتی مراسم با حضور تعداد زیادی از هموطنام برگزار شد. اونا شعار میدادن: «دایه برای فرزندت گریه نکن عهد باشه که انتقامشو بگیریم». مراسم ختم هم فرداش تو خونمون برگزار شد. بعد از خاکسپاری مزدورای رژیم به خانوادم گفتن که میتونن منو شهید حکومتی اعلام کنن و کارت عضویت بنیاد شهید بگیرن ولی اونا قبول نکردن. خانوادم با ثبت شکایت یه پرونده قضایی تو شعبه دوم بازپرسی دادگستری شهرستان کامیاران باز کردن و امیدوار بودن دادرسی عادلانه انجام بشه! رئیس کل دادگستری استان کردستان ادعا کرد که روز کشته شدن من هیچ ماموری تو محل حضور نداشته و قتل کار «اغتشاشگرا»بوده! مراسم چهلم من و فواد در تاریخ یکشنبه ۴ دیماه ۱۴۰۱ تو روستای ماویان از توابع شهرستان کامیاران با حضور گسترده هموطنامون برپا شد. مردم حرف فواد رو بازگویی میکردن: «تا زن آزاد نشه جامعه آزاد نمیشه». روز ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۲ پسر عموم حسام ۳۹ ساله توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد، چند روز بعدش هم برادرش سیروان ۳۵ ساله رو دستگیر کردن و بعد از ضرب وشتم شدید و ضبط حسابای کاربریش آزادش کردن. 👇🏼👇🏼👇🏼show more

Loabat
36,919 views • 1 year ago
گزارش و تحلیلی از موقعیتی که نتیجه ی آن... چیزی جز سقوط جمهوری اسلامی نیست! 🟧سوال: در پس مذاکرات و توافقات امریکا-جمهوری اسلامی و اسراییل چه گذشت؟ آیا مهمترین ارتفاعات نظامی/استراتژیک به واحدی از چانهزنی بین تهران، واشنگتن و تلآویو تبدیل شده بود تا رژیم تهران در ازای بقاء، حاضر به کنار گذاشتن حزب الله و تقلیل شدید نیروهای نیابتی خود شده؟ ( پیش از شروع لازم میدانم در یک تحلیل شخصی از اهمیت بسیار بالای موضوع بگویم که اکنون اسراییل میتواند چنین ادعا کند: من دیگرفقط در مرز نیستم، من یک موضع مهم در عمق جنوب لبنان را در اختیار دارم و تا زمانی که مسئله خلع سلاح حزبالله حل نشود، دلیلی برای عقبنشینی و تکرار خطای سال ۲۰۰۰ نمیبینم) محمد باقر قالیباف: من از سال ۱۳۶۴ درگیر مباحث لبنانم. من عجین شده با لبنانم. حتی قبل از اینکه شهید سلیمانی فرمانده نیروی قدس بشه! او به صراحت میگوید که جمهوری اسلامی طی ۴۰ سال گذشت چه سرمایه گذاری هنگفتی بر روی حزب الله بویژه طی ۲۵ سال گذشته در دل ارتفاعات «علی الطاهر» داشته! اهرمی که امروز شکسته و دیگر کارایی ندارد! در ادامه:👇show more

پسر عاقل نوح
22,662 views • 20 days ago
روزنوشت دوم فروردین، #تهران هرچه از شروع #جنگ میگذرد،... نوشتن سختتر میشود. نه که حرفی نباشد، هرچه هست، تکرارِ درد و ترس و زخمهایی که نه میبندند، نه حتی فرصت عادت کردن بهشان را دارم. امروز دوم فروردین است، دیشب نخوابیدم. خواب دیگر شبیه پناه نیست. بیشتر شبیه سقوط است. چشمها را میبندی و ذهنت رهایت نمیکند. صداها را حتی وقتی نیستند، میشنوی. کابوس میبینی، نگران تعلقاتت هستی از دل تهران مینویسم. شهری که در دل جنگ ایستاده، اما دیگر زنده بودنش شبیه قبل نیست. صبح که بیدار شدم، همهچیز عادی بود.و این عادی بودن ترسناکترین بخش ماجراست. چون من این پوسته شکننده عادی بودن را کنار زدم.. از ترس قطعی برق و گاز و یخچال و … املت با کره درست کردم، با چای داغ لیوانی و خامه و … انگار مرضِ خوردنِ خوراکیهای یخچالی گرفتم… و همه چیز برایم خوشمزه بود… در شهر، آدمها در خیابان راه میروند، بقالیها نیمهبازند، ماشینها رد میشوند.اما هیچکس واقعاً اینجا نیست. همه یک جای دیگرند.در ذهنشان، در ترسشان، در سناریوهایی که مدام مرور میکنند: اگر برق برود چی؟ اگر صدا نزدیکتر شود چی؟ اگر این بار…؟ آب چه؟ میخواستم بروم بیرون. برای چند نفر که دورند، از خیابانها فیلم بگیرم و همینجا به رسم چند روز گذشته منتشر کنم خواستم نشان بدهم زندگی هنوز جریان دارد. لباس پوشیدم. ایستادم پشت در دستم روی دستگیره ماند بغض لعنتیام ترکید. نرفتم. نه از صدا میترسم نه خطر مشخصی. به خاطر چیزی بینام که درونم نشسته و تکان نمیخورد. ظهر، یک دسته گل خریدم. خودم هم نمیدانم چرا. شاید چون دلم میخواست به چیزی تکیه کنم که هنوز شبیه زندگی است.گلها را آوردم خانه. ساقهها را کوتاه کردم و گذاشتم روی میز. و ناخودآگاه نگاهم رفت سمت یخچال. همانجا ایستادم.فکر کردم اگر برق برود چه؟ خانهام طبقه بالاست.آسانسور از کار میافتد.آب نمیآید.یخچال خاموش میشود.غذاها خراب میشوند و من، با دو سگ، در یک جعبهی معلق در هوا، گیر میافتم. اینها ترسهای بزرگی نیستند. اما واقعیاند.بیش از حد واقعی. از وقتی تهدید به بمباران زیرساختها شروع شده، همهچیز تبدیل شده به آمادهباش. صبح با استرس بنزین زدم. گوشی دائم بالای ۹۵ درصد شارژ است. پاوربانک شارژ. ۲۴ تا باتری جدید خریدهام. برای اینکه اگر تاریک شد با چراغ قوه حداقل بتوانم راه بروم. اینها زندگی نیست شبیه تمرین زنده ماندن است. عصر که بیرون میروی، شهر ساکتتر است.یک سکوت سنگین که زیرش صدا جریان دارد.هر چند دقیقه، یک صدای دور.همه برای یک ثانیه مکث میکنند.بعد دوباره راه میافتند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما افتاده عزیز من… درون همهمان. دیگر نمیتوانم سگهایم را تنها بگذارم.فکر میکنم اگر اتفاقی بیفتد، حتی نمیتوانند کمک بخواهند. این فکر، مثل یک گره، همیشه با من است. امروز هر نیم ساعت به مادرم زنگ زدم.حرف خاصی هم نداشتم، فقط برای شنیدن صداش، ترس از قطعی تلفن خوره به روانم انداخته حس میکنم اگر یکبار نتوانم صدایش را بشنوم، چیزی درونم فرو میریزد که دیگر جمع نمیشود. به دریا زنگ زدم.گفتم خاله جون شاید یک ماه نباشم.. بی توجه پرسید یک ماه یعنی چی؟ و من، وسط این همه فکر و حرف، هیچ جوابی نداشتم. جدیداً شب که میشود، به خاطر فکرهایی که در تاریکی بزرگتر میشوند، شهر برایم تاریکتر از قبل به نظر میرسد. زندگی دارد فشار میآورد.نه یکباره.. آهسته، مداوم، بیوقفه. و من مدام به خودم میگویم بنویس. قوی باش دوام بیاور. امروز تلاش جدیدم برای عادی نشان دادن و تاب آوری این بود که برق خانه را قطع کردم و شمع روشن کردم، بعد از ۲/۵ ساعت با حالت پنیک همه کلیدهای مینیاتوری را روشن کردم و یک دل سیر اشک ریختم حقیقت را با خودم تکرار میکنم من زن غمگین جنگ زده خاورمیانهای هستم، در دل شهری که هر روز بیشتر شبیه یک خاطرهی زخمی میشود،نشسته میان صدا و سکوت،میان امید و فرسودگی و سعی میکنم فقط یک کار ساده را انجام بدهم ادامه بدهم…show more

Golshan
28,482 views • 6 months ago
ایشون 24 ساعت پیش این ویدئو رو داده و... ادعا میکنه در زمان جنگ 12 روزه (یعنی 7 ماه پیش) گفته که تا نیروی سرکوب نابود نشده اصلا معنی نداره مردم بریزن تو خیابون چون کشته میشن. اگه این اعتقاد رو داشتین چرا در تاریخ 6 ژانویه یعنی دو روز قبل از شروع قتل عام 8 ژانویه این توئیت رو زدین و گفتین مردم بریزین تو خیابون خیالتون راحت و میتونین حکومت رو تسخیر کنین؟ آیا به شما گفته بودن نیروی سرکوب به طور کامل نابود شده؟ اگه گفتن چه کسی به شما این خبر رو داده بود؟ و اگر نگفته بودن و میدونستین که نیروی سرکوب سرجاش هست چرا بر خلاف اعتقاد قبلی خودتون از مردم خواستین به خیابون بریزن؟ این توئیت من به هیچ عنوان سلب مسئولیت از جمهوری اسلامی نیست. مقصر اول و آخر تمام کشتهشدهها فقط و فقط با جمهوری اسلامی و شخص علی خامنهای هست. هیچ کس دیگهای مقصر نیست. اما بحث من این کارشناسهای دوزاری هست که برای جلب توجه هر چیزی رو میگن، حتی چیزی که بهش ذرهای اعتقاد ندارن. دروغ میگن. به راحتی دروغ میگن.show more

نفوذیها
110,876 views • 8 months ago
گفتید چرا کار نمیکنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟... و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دلنشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار میکنم. در کارواش کار کردهام. با دوچرخه غذا تحویل دادهام. الان گاهی تراکت پخش میکنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خستهام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم میگویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی میتوانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو میروم. اکثر اوقات هم نمیتوانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطهور هستم تا شب شود. سادهتر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه میرود. سعی میکند به جایی که در آنجا راه میرود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درختها، شاخ و برگها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیباییهای دنیا را ببیند. روی پوست درختها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرندهها را گوش کند و ساعتها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه میرود. چون میداند، جایی که راه میرود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده میشود به پایین. حالا من گاهی صبحها سعی میکنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول میکنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کردهام، فرو میروم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین میدهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبهای وجود دارد که آدمها اگر دوست داشته باشند میتوانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار میکند، بیاید و آنها را جمعآوری کند و بین فودبانکهای مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریهایها. سودانیها. هندیها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمیشناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشتهام و با آنها همخانه بودهام و بهترینشان محند بود که سوریهای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانشshow more

Amir Kalhor
60,796 views • 1 year ago
به چهرهی هر پسرکی نگاه میکنم، غصهی #ابوالفضل_وحیدی خفتم... میکند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشمهای بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود. میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت. ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شبهای اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن میکرد و میگفت: «مامان میاد، پیشم میخوابه.» بزرگتر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز میپرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که میرفتند، بغضش میترکید اما اجازه نمیداد کسی اشکهایش را ببیند. سرش را میچرخاند، جایش را عوض میکرد. دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم. هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمیگردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه میخورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچهها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازهها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازهها پیدایش کردند. کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمیشد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند «شستیم»، «میشوریم»، «میدیم». غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد. باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…show more

پری
331,518 views • 7 months ago
#PersianGulf برای اولین بار ازتون خواهش میکنم یه توییت... من رو بخونید. ما تو یه بزنگاه خیلی مهم تاریخی سیاسی هستیم. شواهد نشون میده که به احتمال بالا تو کابینه ترامپ سر موضوع تغییر نام #خلیح_فارس اختلافه و مثلا روبیو یا فلان وزیر مخالف تغییر نام خلیجفارسن ولی ونس و ویتکاف و... موافقن. روبیو الان دو پست مهم وزارت خارجه و مشاور امنیت ملی رو داره و ترامپ بهش علاقه زیادی داره و شاهزاده هم باهاش ارتباط داره و مطمئن باشید تا الان باهاش تماس گرفته یا بزودی تماس میگیره و در این شرایط، خیلی مهمه که ما به جای سکوت یا اولویت دادن به تحلیلهای شخصی و دعوا با همدیگه، یکپارچه پشت پادشاه و اعتراضش بایستیم. ترامپ هنوز هیچ فرمانی رو در این مورد امضا نکرده و تصمیمش رو هم علنی نکرده. تو این شرایط، این چندروز برای ما تایم طلایی محسوب میشه و فرصت داریم با تمام توان و امکاناتمون از جمله پتیشن و ترند هشتگ و تجمعات اعتراضی تو آمریکا و یا جلوی سفارتهای آمریکا تو اروپا سر و صدا کنیم و اعتراضمون رو "بدون آمریکاستیزی" و با نمادهای میهنی و پادشاهی و بنرهای ضدرژیم نشون بدیم. تکرار میکنم مهمه که تو اعتراضاتمون علاوه بر پرچم ایران و عکسهای شاه، نمادهای ضدرژیم هم داشته باشیم تا ثابت بشه که ما مردم ایرانیم نه صادراتیهای رژیم یا چپگراهای احمق و هیچ دشمنی با آمریکا نداریم. موج اعتراضات ما میتونه به مخالفین این تصمیم تو کابینه ترامپ وزن زیادی بده. ترامپ یه شخصیت خودشیفته و نمایشی و عوامگرا داره و عاشق محبوبیته و اگه قانع بشه که این تصمیم باعث میشه یه ملت تو یه جغرافیای خیلی حساس ایران، مثل کارتر سالها ازش متنفر بشن یا به وجهه سیاسی آمریکا آسیب زده میشه یا به نفع رژیم تموم میشه، قطعا عقبنشینی میکنه. ولی اگه ببینه با وجود درز کردن این قضیه به رسانهها، هیچ واکنش تندی از میلیونها ایرانی به وجود نیومده، قطعا نتیجه میگیره که این تصمیمش هزینه کمی داره و به فایدهش کاملا میصرفه. نام خلیج مکزیک راحت عوض شد چون به ت_خ_م هیچ مکزیکی نبود. ولی اگه طبق استراتژی بعضی دوستان ترامپیست، صبر کنیم تا ترامپ اول فرمان اجرایی رو امضا کنه و بعد بهش اعتراض کنیم اون موقع دیگه اعتراض ما هیچ فایدهای نداره چون اولا بعد از امضا، ترامپ محاله تصمیمشو عوض کنه و گند بزنه به اعتبار امضای خودش، و دوما اون موقع، لغو این تصمیم میشه یه توهین بزرگ به عربستان و متحدین عربش. شاید فکر کنید چون پای پول زیادی وسطه هیچ کاری از ما برنمیاد و ترامپ ناچاره به درخواست عربستان تن بده ولی این تحلیل درستی نیست. آمریکای ترامپ تو موقعیت بسیار برتر سیاسی و افتصادی و نظامیه و قدرت چانهزنی بالایی داره و اعراب از لحاظ امنیتی بهش نیاز زیادی دارن، همچنین ترامپ رابطه خیلی دوستانه و تسلط خوبی رو عربستان داره و خیلی ساده میتونه به بهونههای مختلف این درخواست رو بپیچونه یا عقب بندازه و همزمان هیچ خدشهای به سیاستش تو دوشیدن اعراب وارد نشه. این قضیه رو فعلا اصلا کوچکانگاری نکنید و نگید که این تغییر نام فقط برای دولت آمریکاس و نمیتونن تو سطح جهان چیزی رو عوض کنن و اهمیتی نداره. اولا آمریکا الان مهمترین کشور دنیاست و به تنهایی از تمام اتحادیه اروپا و غرب و شرق دنیا مهمتره. دوما در صورت وقوع، کشورهای دیگه اروپایی هم همین راه رو میرن تا از آمریکا تو دوشیدن عربها عقب نمونن. این اتفاق اگه بیفته اندازه تمام این ۴۷سال به دستگاه تبلیغاتی رژیم خون پروپاگاندا تزریق میشه و به اصلاحطلبها و چپهای آمریکاستیز عقبمونده فرصت میده تا ایدئولوژی کمونیستی امپریالستیزی خودشون رو توی زرورقی از میهنپرستی بپیچن و به خورد مردم بدن. من خودم تمام توانمو میذارم و خواهش من از شما اینه که با تمام امکانات و توانتون، حساسیت و اعتراضتون رو به این قضیه نشون بدید و با تمام ابزارهایی که دارید، پشت پادشاه میهنپرست پهلوی بایستید و از موضعش حمایت کنید. این توییت طولانی رو با یه نقل قول از شاهنشاه عزیز تموم میکنم: "من از همه شما هموطنان عزیرم میخواهم تا به ایران فکر کنیم..." #پاینده_ایرانshow more

Yaar - يار قدیمی 🇮🇷🇮🇱
77,786 views • 1 year ago
فرض کنیم جنگ نشه، کی بیشتر از همه ضرر... میکنه؟ باورم نمیشه هنوز کسی در مورد اینکه جنگ میشه یا نه شک داشته باشه. اینجا نمیخوام وارد داستانهای تحلیل نظامی و تسلیحاتی بشم. یک لحظه همهی سیگنالها و اخبار دیگه ر رها کنید. برای جنگ یک دلیل خیلی ساده و محکم و در این حال مهم وجود داره که هیچ کدوم از اینا نیست. (حفظ جان مردم ایران و مداخله بشردوستانه، مقابله با گندکاریهای جاسلامی، تحریک برادران اهل کتاب اسراییلی نیست) روزی که ترامپ به مردم ایران قول داد ازشون حمایت میکنه، خودش ر وارد معادلهای کرد که در یک بنبست کامل قرارش میداد. فرض کنید همین فردا ترامپ اعلام کنه که جنگ کنسله، و اصولا جاسلامی هم هیچ شرطی ر قبول نکنه، دهها میلیارد دلار پول انتقال تسلیحات نظامی آمریکا به ۱۰ کشور مختلف منطقه و اروپا هم فدای سر طفلان اِریکا. فرض کنید همین فردا سنتکام دستور بده که سربازان و ناوهای آمریکایی پس از خرید سوغات کافی و زیارت عتبات عالیات عراق، و سیاهت دوبی و عربستان و قطر و بحرین و … چمدونها ر ببندن و به آمریکا برگردن. فرض کنید اصلاحطلبای خونخوار بازم موفق بشن با مذاکره از این قائله، جنازه نیمهجان حکومت ولایی ر بیرون بکشن! اصلا فرض کنید برنامه اتمیشون ر هم حفظ کنن، و موشکهاشونم بدون کوچکترین تعدیل حفظ بشه. دیگه از این بدتر میشه؟ فرض کنید ترامپ به هیچ کدوم از دستاوردهای احتمالی نرسه و با کلی ضرر مالی انتقال این همه تجهیزات (که از زمان نبرد با صدام حسین، بیسابقهاس)، صحنه ر ترک کنه و ما ر با جاسلامی (با ادامه کشتار معترضان، با ادامهی قطع ارتباط با دنیا) تنها بذاره. 🛑 اینجا پیام فقط به تهران داده نمیشه. پکن و مسکو هم دارن نگاه میکنن. به محض اینکه آمریکا این کار رِ بگنه، شانس اینکه چین یک حرکت انتحاری برای محاصره و فتح تایوان بکنه، به شدت بالا میره. منطقی است که چینیها از این اتفاق نتیجه بگیرن که ترامپ توان عمل کردن به قولهاش ر نداره و نمیتونه در مقابل رد شدن حکومتی مثل جاسلامی (که هزار برابر ضعیفتر از چینه) از خط قرمزهای آمریکا واکنش نشون بده. پس به احتمال زیاد این آمریکا هرگز در مقابل چین هم نخواهد ایستاد. چینی که بازوهای قدرتش در تمام دنیا پراکنده شده. فقط لحظهای به تنش در تایوان فکر کنید. با اون فاصله کم از سواحل چین. اگه ترامپ وارد جنگ با جاسلامی نشه، تحلیل در پکن قطعا این خواهد بود که در اسرع وقت میتونن تکلیف تایوان ر برای همیشه یکسره کنن و آمریکا هم جرأت مداخله نداره. در طرف دیگهی ماجرا، روسیه به رهبری پوتین، خیلی راحت این نتیجه ر میگیره که آمریکا ر میشه مجبور کرد خیلی سریع از اکراین عقب بکشه! و اروپاییها هم که پتانسیل حمایت کافی از اکراین ر ندارن. شما دارید به یک زمین چند وجهی از چندین جبهه فعال درگیر و به هم متصل نگاه میکنید. ❌خاورمیانه، شرق آسیا و اروپای شرقی. اینجا دیگه مسأله فقط حمایت از مردم ایران نیست. اگه ایالات متحده در این ماجرا به هر نحو، موفق به شکست کامل ایران نشه (توافق و تسلیم کامل و یا شکست در جنگ)؛ یک موقعیت ژئوپلتیکی خیلی خطرناک بوجود میاد. خوشبختانه (برای ما) ترامپ خودش ر در یک بنبست گیر انداخته که محکوم به طی کردن یکی از این دو راهه: راه اول: تسلیم کامل حکومت اسلامی در توافق که تقریبا محاله. و راه دوم یعنی جنگ. و دوباره میگم، این ارتباطی به دلسوزی، مداخلهی بشردوستانه و تاثیر اسرائیل و جزییات پروژهی هستهای نداره. گاهی تو سیاست قدرتهای بزرگ، مسئله این نیست که کی جنگ ر دوست داره یا نداره؛ مسئله اینه که کدوم گزینه براشون پرهزینهتره: عقبنشینی یا تقابل. #جاويدشاهshow more

Nima. Monsefi. نیما منصفی
37,286 views • 7 months ago
وقتی میگیم عادی سازی نکنید نکنید برای ما مهم... نیست غذا چی خورید؟ سفر کجا میرید؟ برای ما مهم نیست علایقتون و … بعد دی ماه دیگه هیچی مهم نیست این بچه ها و هزاران بچه و خانواده این وضع زندگی و روانشون هست این درخواست همسر جاویدنام #داوود_سلطانی پدر سه قلو هاست ساعت یک شب من ۲۶ ساله ک الان اوج زندگیم بود شیش ماهه ک تنهایی با این بچها شبو روزمو میگذرونم بچم تو اوج بچگی و خواب شبانش باباشو میخواد💔 یماهه میگن ما کی میریم پیش خدا💔 باید بگن کی بریم پارک شهربازی مسافرت روستا و و و بعد... ارزومون شده پیش خدا رفتن... ترحم و دلسوزی نمیخوام و دنبال این کار نیستم فقط میخوام ببینید و (#فراموش_نکنید) ک چ به روز زندگیامون اوردن فقط من و داوود و سه قلوهام نیستیم ک زندگیمونو نابود کردن💔 داوود های دیگم هستن با زن و بچه💔 پدر مادرهایی هستن ک فقط همون یه بچه رو داشتن💔 خواهرایی بودن ک تنها پناهشون داداششون بود 💔 و برادرهایی ک تکیه گاهشون داداششون بود💔 و چ عشقایی ک نابود شدن💔 لطفا ببینید و فراموش نکنید✌💔 چقد ارزو خاک شد... چقد زندگی نابود شد... چقد کار ناتمام موند... چقد بچهایی ک بزرگ شدنشون دیده نمیشه... چقد عشقای فراموش نشده موند... من نمیتونم یقه کسیو برا اینکار بگیرم کاری نمیتونم بکنم و حتی به بودن خدا هم شک دارم ولی دلمو خوش کردم به اینکه هر چ زودتر بگذره و تموم شه همچی... بخوام بگم حرف زیاده ولی فکر این سرنوشت و روزگار داره دیوونم میکنه...show more

Damona👑
16,440 views • 1 month ago
پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز... سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سالهاست منو رها نمیکنه. هر وقت دلتنگ میشم، هر وقت میترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی میگردم که میدونم جای دیگه پیدا نمیشه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکتتر از همیشه بود. طلافروشیها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازهها خلوت، فروشندهها نشسته و منتظر، با نگاههایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروشها هنوز نفس میکشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گلها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شببو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو میآید و دل آدم را آرام میکند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگهای خیس گل ها زیر پا له میشدند و اگر حواست نبود، یک لحظه میلغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همانجا، سر جایش بود. مردم میآمدند و میرفتند، نذریفروشها، نمکفروشها، آنهایی که صدا میزدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچوقت تغییر نمیکند. کنار ورودی، ترهبار کوچک پر از ماهی و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید میداد. میوهفروشیها مثل همیشه برق میزدند، ترشیفروشها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی میخریدند، سیر میخریدند، همه جا بوی سیر میآمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمیداد، شاید چون همه چیز بوی عید میداد، حتی غمهای این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیدهاند با هر قدمی که برمیداشتم، خاطرهها از جلوی چشمم رد میشدند. سالهای نو، خندهها، شلوغیها، خریدها، هیجانها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو میرود. رسیدم به آبانارفروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آبنار خنک درست میکند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که میخوری، میفهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدمها رد میشدم، چشم در چشم میشدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل میشد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه میدانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه میرفتم و فکر میکردم چقدر عجیب است که آدم میتواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی کردیم..show more

Golshan
31,832 views • 6 months ago