
Golshan
@golshan_fathi • 12,984 subscribers
🌱روزی ازمیان اینهمه درد،دوباره جوانه خواهیم زد🌱زن،زندگی،آزادی 🕊️حقوق خوانده،نویسنده و پژوهشگرحوزه حقوق🕊️
Shorts
Videos

#تهران یکشنبه امروز هم برای اینکه هنوز احساس کنم زندهام، با تدی و کلویی از خانه بیرون رفتم و در شهری قدم زدم و رانندگی کردم که دیگر شبیه خودش نیست. تا هفته قبل سگهای من نجس و ممنوع بودند و از کنار ماموران با اضطراب رد میشدم و سعی میکردم اصطلاحا چشم تو چشم نشوم. این روزها اما مردم با عشق به سگها نگاه میکنند و سرکوبگران هم کارهای مهم تری دارند… حدود دو ساعت در تهران پرسه زدم. شهری که ظاهراً هنوز عادی است، اما زیر پوستش ترس جریان دارد. دیشب انبارهای نفت شهران، سوهانک، پردیس و جنوب تهران هدف حمله قرار گرفتند. از صبح، اثر آن در چهرهٔ شهر کاملاً پیداست. ترس حالا در نگاه مردم آشکارتر شده. پمپبنزینها شدید شلوغاند. فروشگاهها در تجریش باز هستند. مغازهها کار میکنند. شهر ظاهراً به زندگی ادامه میدهد. تلفنها وصل است و مادرم نیم ساعت یکبار تماس میگیرد، مکالمه سی ثانیه است. خوبی؟ خبری نیست؟ نرو بیرون. و همین سی ثانیه دلیل زنده بودنم است. اما این «عادی بودن» فقط یک پوستهٔ نازک روی اضطراب است. مواد غذایی تقریباً همهجا پیدا میشود؛ کمبودی نیست. فقط قیمتها بالاتر رفته و نگرانی در چشمها عمیقتر شده. شیرخشک و برخی داروهای خاص کمیابتر شدهاند و صف نانواییها همچنان طولانی است. بانکها پول نقد ندارند. و تهران… تهران به شکل عجیبی خفهکننده آلوده است. به دلیل ممنوعیت انتشار عکس و ویدئو، نمیتوانم تصاویر انفجارهای مهیب دیشب را منتشر کنم. اما تا حدود ساعت ۱۰ صبح که با دوستانم وضعیت را چک میکردیم، دو انبار نفت هنوز در آتش میسوختند. آسمان تهران امروز خاکستری نیست؛ سیاه است. دود غلیظ از چهار سمت شهر بالا میرود و روی آسمان میچرخد، انگار از آسمان با باران دود و سیاهی چرب میبارد. مردم کمکم به صدای جنگندهها عادت کردهاند. چه کسانی که مخالف حمله بودند، چه کسانی که از ترامپ و نتانیاهو درخواست مداخله نظامی داشتند… حالا همه زیر یک آسمان مشترک زندگی میکنند؛ آسمانی که هر چند ساعت با صدای جتها میلرزد. بحثهای میان مردم، نوروز و روزانهها نیست و فقط #جنگ است. از میان شبکههای ماهوارهای، در محدودهای که من زندگی میکنم به جز یکی دوتا تقریباً همه کانال های خبری مختل شدهاند. پارازیت و فیلترینگ هر روز شدیدتر میشود. در مسجدها افطاری میدهند. بعد از افطار، روحانی سخنرانی ضد آمریکا و اسرائیل میکند و در سوگ رهبر حرف میزند. بعد از آن شام میدهند.و بعد از شام، کارناوال شروع میشود. گروههایی در محلهها راه میافتند، کوچه به کوچه میگردند و شعار «مرگ بر جهان» سر میدهند. در همان شهری که مردمش در صف نان ایستادهاند، در همان شهری که آسمانش پر از دود و صدای جنگنده است. و من، میان این همه تناقض، با دو سگ کوچک در خیابانهای تهران قدم میزنم و سعی میکنم فراموش نکنم که زندگی هنوز ادامه دارد. بیشتر مینویسم و رفقای سیاسی قدیمی را تقریبا روزانه میبینم. بیمارگونه آشپزی میکنم و وسواس عجیبی در مرتب کردن خانهام گرفتم.
Golshan172,991 views • 5 months ago

تجریش بارانی همین حالا… کمی جلوتر، کلانتری نیاوران را زدند. جنگنده از بالای سرمان رد شد؛ آنقدر نزدیک که صداش توی استخوان میپیچد و گوش را میخراشد و با اینهمه… زندگی، بیاعتنا به وحشت، راه خودش را پیدا میکند. مردی هنوز ایستاده کنار خیابان، سیگارش را نیمهکاره نگه داشته. زنی کیسههای خریدش را محکمتر گرفته و تندتر راه میرود. کسی تلفنش را بالا آورده، شاید برای ثبت، شاید برای فراموش نکردن یا برای گفتنِ دوستت دارم به معشوقهی راه دورش ما میان صدای انفجار و عبور مرگ، هنوز نفس میکشیم، هنوز نگاه میکنیم، هنوز… ادامه میدهیم و دستفروش شریف خیابان به فکر خرید مرغ شب💔💔💔 #جنگ
Golshan128,872 views • 4 months ago

برای دوست عزیزی که ۱۶ سال پیش در بام #تهران ولنجک عاشق شد و ۶ سال بعدش، معشوقهاش را در غربت از دست داد… برایم نوشته در تمام این سالها آرزو داشتم یک بار دیگه برگردم تهران و اون مسیر رو راه برم و مریم رو با همون لباس و همون حرفها و طنازیها به یاد بیارم. پیام این هموطن اونقدر برای من رنج آور بود که بلافاصله بعد از دیدن پیامشون از مسیری که خواستند اومدم اینجا. هموطن عزیزم، شرمنده ام که نتونستی این حسرت کوچک رو محقق کنی… شرمندم که کاری نمیتونم بکنم. تمام طول مسیر به قصه پر غصه زندگیتون فکر میکردم💔💔💔 شرم بر مسببین این همه دلتنگی #جنگ
Golshan79,970 views • 4 months ago

اگر #جنگ سنگینتر شد، اگر برقها رفت، اگر صداها بلندتر و تاریکی عمیقتر شد، اگر همهچیز در هیاهوی بقا گم شد… فراموش نکنید فراموششدهترینها را. آنهایی که حتی پیش از جنگ هم در حاشیهی جهان ایستاده بودند کودکان و بزرگسالانی با معلولیتهای ذهنی، که جهان را سادهتر، بیواسطهتر، و گاهی ترسناکتر از ما تجربه میکنند. برای آنها،هر صدای ناگهانی یک فروپاشیست، هر خاموشی، گم شدنِ کامل جهان، و هر نبودِ آغوش، یک تنهایی بیانتها. آنهابیش از نان و دارو، تشنهی امنیتاند، تشنهی لمسِ آرام،تشنهی مهربانیِ بیدلیل. در جهان ما امنیت به آنی فرو میریزد،این ما هستیم که معنا را نگه میداریم با یک نگاه،با یک دست گرفتن، با یادآوریِ اینکه هیچ انسانی نباید از دایرهی توجه حذف شود. اگر همهچیز از بین رفت، اگر حتی نامها و نشانهها محو شدند، بگذارید یک چیز باقی بماند اینکه ما کسی را تنها نگذاشتیم. معلولین ذهنیِ این سرزمین قربانیانِ بیصدای این بحراناند این جهان کمتر صدایشان را شنیده است. یادشان کنید، کنارشان بمانید، و نگذارید در تاریکی، بیپناهتر از همیشه، گم شوند #تهران #ایران
Golshan62,521 views • 4 months ago

جمعه، ساعت ۱۰ صبح، #تهران بیش از ده انفجار…پشت سر هم. آنقدر نزدیک که خانه لرزید، شیشهها صدا دادند و زمین زیر پاهایم تکان خورد. جنگندهها با غرش بلند روی سر شهر میچرخد مثل حیوانی که بالای شکارش دور میزند. سگ راف کالیام میلرزد…لرزش عمیقی که از استخوانهایش بالا میآید. چشمهایش را به من دوخته انگار میخواهد بفهمد این صدای آخر دنیا است یا نه و شیتزوی کوچکم کنار کمد پشت به من قایم شده. پدافند بیوقفه صدا میکند. آسمان میغرد. زمین میلرزد. من اما سعی میکنم چیز دیگری را بشنوم. صدای باران اسفند. هرچند اسیدیست و سیاه. اما عاشقانه است گوشم را به باران میسپارم و تلاش میکنم صدای آرام قطرهها را بلندتر از جنگندهها بلندتر از انفجارها بشنوم. قهوهساز را روشن کردهام. امروز میخواهم قهوهام را در تراس بخورم. حتی اگر مرگ در همان آسمانی باشد که بالای سرم میغرد. میخواهم زیر باران بایستم، در هوای باز تهران، زیر موج جنگندهها و میان انفجارهایی که شهر را میلرزانند. فقط برای یک ربع. فقط یک ربع قبل از اینکه این شهر باز هم بلرزد یا شاید برای همیشه ساکت شود، میخواهم یک ربع زندگی کنم #جنگ
Golshan56,304 views • 4 months ago

امروز صبح، تجریش: میدان #تجریش نوستالژی #تهران ، خستهتر از همیشه در آستانهٔ نوروز ایستاده، بیآنکه بوی عید در کوچههایش بچرخد. نه صدای خندهای هست، نه هیاهوی خریدی، نه آن همهمهای که هر سال دل آدم را بیاجازه میبرد میان زندگی. جای خالیِ همهچیز پیداست، انگار کسی ناگهان صدا را از شهر گرفته باشد. نه خبری از حاجیفیروز که با صورت سیاه و دلی روشن بخواند و برقصد و بگوید «ارباب خودم…» و نه از آن دستفروشهایی که بهار را توی بساطشان میچیدند. تجریش مانده با خیابانهایی که انگار آه میکشند، با آدمهایی که آرامتر راه میروند، کمحرفتر و خستهتر. نوروز نزدیک است، اما دلها هنوز در زمستان گیر کردهاند، و شهر شبیه کسیست که باید لبخند بزند اما فقط نگاه میکند، به جایی دور، به گذشته دردناکمان و آینده مبهم💔💔💔 #جنگ
Golshan52,144 views • 4 months ago

از جمعه ساعت حدود ۳ #تهران چند ساعت مانده به تحویل سال رفتم خیابان #گاندی گاندی همیشه برای من تکهای از نوروز بود، تکهای از آن شلوغیِ دلنشینِ قبلِ عید که مرض تهران گردی عیدم را در دل خودش جا میداد. یادم میآید همین روزها و ساعتها جای سوزن انداختن نبود، مردم شانه به شانه راه میرفتند، دستها پر از کیسه و چشمها پر از ذوق. پارچهفروشیها مثل جعبههای رنگیِ بیانتها بودند، از تکهپارچههای رومیزی تا تورهای ظریف، از پارچههای گلدار تا ساتنهای براقِ مهمانی. زنها پارچهها را با حوصله لمس میکردند، روی دستشان میکشیدند، نور را از میان بافتش رد میکردند و درباره سفرهی عید حرف میزدند. همه موها را رنگ زده بودند، ناخنها ترمیم شده بود و صورتها قرمزی اصلاح با بند داشت… خانوادهها اینجا برای نوعروس ودامادها عیدی پارچه میخریدند و طلا… چقدر انسان پیچیده پ عجیب است، حالا که مینویسم و ذهنم در مقایسه غرق شده انگار آن خاطرات برای ۳۰ سال پیش هستند… پاساژ گاندی با آن راهروهای باریک و مغازههایی که همیشه پر از آدم بود، کافههای کوچک و گربه های تپل بچه پرو و بچه های ساختار شکن که نماد شجاعت بودند، برای خودش دنیایی داشت. عیدها بوی خاصی در هوا میپیچید، ترکیبی از عطر و ادکلن مردم، پارچهی نو و شیرینی، و آن بوی وانیلِ شیرینیهای پنیری قنادی گاندی که انگار در حافظهام حک شده. همانجا وسط شلوغی یک جعبه شیرینی میگرفتیم و طعمش میشد بخشی از نوروز ولی در خانه ما به نوروز نمیرسید و آخرش همان شیرینی نخودی های سفت که آب دهان را میدزدید سهم سفره هفت سین میشد… گاندی برای مردم خرید نبود، پاتوق، قرار، دیدن آدمها و حای چشم و هم چشمی بود… رنگ سال را پارچه فروشیها پیدا میکردیم.. بعضیها فقط برای قدم زدن میآمدند، برای گم شدن در جمعیت و حس کردن اینکه زندگی جریان دارد. اما امروز، در همان خیابان بودم و سکوت مثل لایهای سنگین روی همهچیز نشسته بود. پارچهفروشیها همه تعطیل بودند، خیابان بیجان به نظر میرسید، تورها از پشت نرده غبارگرفته مغازه ها آویزان بودند و دیگر رویایی نمیساختند. پاساژ گاندی ایستاده بود، اما خسته، انگار سالهاست کسی به آن زندگی نداده. رفتم جلوی همان قنادی، همانجایی که همیشه بوی وانیل در هوا میپیچید. امروز حتی بوها هم کمرنگ شده بودند. ایستادم و به ویترین خیره شدم و سعی کردم آن شلوغیِ قدیم را به خاطر بیاورم، آن لحظههایی که آدمها با شوق برای رسیدن به عید عجله داشتند. حالا گاندی شبیه جایی شده که ساکنانش آرام آرام از آن فاصله گرفتهاند. من راه میرفتم و با هر قدم بیشتر در خاطره فرو میرفتم، در صدای فروشندهها، در چانهزدنها، در خندههایی بیدلیل. حالا فقط من ماندهام و خیابانی که بیشتر از همیشه به گذشته شباهت دارد، و تهِ این سکوت یک حس سرد نشسته.. حسی مثل بعضی چیزها و حالوهواها که در زمان میمانند و دیگر تکرار نمیشوند… #جنگ
Golshan44,480 views • 4 months ago

ایران فقط تهران نیست… و تهران هم فقط چند خیابان شیک و چند کافه خوشرنگ در شمال شهر نیست. تهران، تمامِ آن نفسهاییست که در جنوبش با زحمت بالا میآید، تمامِ آن نگاههاییست که هنوز با وجود خستگی، مهربانی را فراموش نکردهاند. جنوب تهران را اگر ببینی، میفهمی زیبایی فقط در ویترینهای براق نیست. زیبایی گاهی در دیوارهای کهنهایست که قصه دارند… در دستهای پینهبستهایست که هنوز امید را زمین نگذاشتهاند… در چهرههاییست که با همه فشارها، هنوز لبخند را بلدند. شمال شهر شاید چشم را بگیرد، اما جنوب شهر دل را بیرحمانه میرباید شمال، تصویر است… جنوب، حقیقت. و حقیقت همیشه عمیقتر، سنگینتر و زیباتر از هر نمای لوکسیست. اینکه فقط بنشینی در کافهای گران، قهوهای بنوشی و از قابهای مرتب و نورهای نرم عکس بگیری، هنر نیست. هنر آنجاست که جرأت داشته باشی رنج را ببینی، فاصله را لمس کنی، و زیبایی را در جایی کشف کنی که کمتر کسی حاضر است حتی نگاهش کند. جنوب تهران، زیباییِ خام و بیادعاست. زیباییای که خودش را فریاد نمیزند، اما اگر ببینیش، دیگر نمیتوانی انکارش کنی. کوچههایش شاید تنگ باشد، اما دلهایش وسیعتر از هر برج و خیابان عریضیست. آسمانش شاید خاکستریتر به نظر برسد، اما نگاه آدمهایش روشنتر است. اگر قرار است از تهران بگویی، باید همهاش را بگویی. نه فقط جایی که راحت است، نه فقط جایی که زیبا به نظر میرسد. تهران را باید زندگی کرد… از شمال تا جنوب، از نور تا سایه. وگرنه آنچه میسازی، تصویر تهران نیست… یک رؤیای دستچینشده است برای فراموش کردن واقعیت تحریم و #جنگ شکاف شمال و جنوب #تهران را آنقدر عمیق کرده که انگار دو کشور متفاوتاند… اما هویت این شهر مرکز و جنوب است… بی انصافی و شاید فراتر از آن عقده گشاییست که از تهران، تنها کافههای لوکس و خیابان های لاکچری شمال شهر را نمایش بدهی و بخش بزرگی از این کلانشهر را نادیده بگیری. امروز در قلب بزرگ هموطنان جوادیه و راه آهن و خیابان قزوین و ابوذر و شوش تپیدم… این شهر در ذره ذره وجودش با همه رنجها و دردها عشق را نفس میکشد
Golshan29,032 views • 3 months ago

در آستانه نوروز که #تهران #جنگ زده ام را در آغوش کشیده ام سال نو مبارک🫂🫂🫂
Golshan35,574 views • 4 months ago

نوشته: اولین خانهای که خریدم، یک آپارتمان پنجاهمتریِ قدیمی در خیابان شریعتی بود.خانهای کوچک و پر از رویا. محل کارش حوالی میدان قدس بود و مسیرش تا میدان مینا، هر روز از دلِ شریعتی میگذشت آنقدر برای خرید خانه زیر بار بدهی رفته که یک سال تمام، هر روز پیاده رفت و برگشت. پیادهرویهایی که از سرِ اجبار شروع شد، اما کمکم شد پناهش.جایی برای فکر کردن، برای زندگی کردن میان ویترینها و آدمها و زرق و برق. از کنار لوسترفروشیهای قدیمی که رد میشده، نورشان روی سنگفرشها میریخت و خیالِ یک خانه روشن را در دلش زنده نگه میداشت. از جلوی ساندویچیهای قدیمی که بوی نان داغ و کالباس و سوسیس تا چند متر آنطرفتر میآمد، از ساختمان پزشکان با آن رفتوآمدهای مضطرب، از خانههای قدیمی با پنجرههای بلند و پردههای نیمهکشیده میان همان روزهای بیپولی و خستگی و قدمهای طولانی، زندگی برایش مسیر دیگری باز کرد. با پسر یکی از همان لوازمخانگیفروشیهای قدیمی آشنا شد. مغازه ای که بخشی از حافظهی خیابان شده. عشق، درست وسط همان روزهای سخت شکل گرفت آن خانه، خوشیمنترین خانهی عمرش شد. خانه را اجاره داد و با همسرش راهی آلمان شد، برای درس خواندن و ساختن آیندهای که آن روزها فقط در حد یک آرزو بود. بعدتر برگشت، خانه را فروخت و پولش را برد اروپا. آنجا خانهای بزرگتر خرید، درس خواند، زندگی جلو رفت… اما تکهای از او همینجا جا ماند. قلب او هنوز در خیابان شریعتی میتپد. جایی میان نورِ لوسترها، بوی ساندویچهای قدیمی، صدای درِ مغازهها که باز و بسته میشوند، و نگاه رهگذرهایی که هرکدام قصهای دارند. میان همان قدیمیهای ماندگار؛ لوسترفروشیهای قدیمیِ حدفاصل میرداماد تا قدس، فروشگاههای لوازمخانگی که نسل به نسل چرخیدهاند، ساندویچیهای قدیمی که هنوز طعمشان تغییر نکرده، رستوران لکلک با خاطرهی عصرهای شلوغش، کلهپاچهفروشیهایی که بوی گندشان خیابان را پر میکرد. شریعتی برایش یک جغرافیای زنده از رویا، فقر، تلاش، عشق و شروع است کاش میشد وقتی مهاجرت میکنی، کشورت را تا بزنی، بگذاری گوشهی چمدانت، و با خودت ببری… کاش میشد خیابان شریعتی را، با تمام نورها و صداها و خاطرههایش، با خودت ببری. جایی که همهچیز هست، جز آن تکهای از تو که برای همیشه، همانجا جا مانده است #جنگ #تهران
Golshan33,534 views • 4 months ago

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سالهاست منو رها نمیکنه. هر وقت دلتنگ میشم، هر وقت میترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی میگردم که میدونم جای دیگه پیدا نمیشه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکتتر از همیشه بود. طلافروشیها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازهها خلوت، فروشندهها نشسته و منتظر، با نگاههایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروشها هنوز نفس میکشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گلها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شببو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو میآید و دل آدم را آرام میکند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگهای خیس گل ها زیر پا له میشدند و اگر حواست نبود، یک لحظه میلغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همانجا، سر جایش بود. مردم میآمدند و میرفتند، نذریفروشها، نمکفروشها، آنهایی که صدا میزدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچوقت تغییر نمیکند. کنار ورودی، ترهبار کوچک پر از ماهی و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید میداد. میوهفروشیها مثل همیشه برق میزدند، ترشیفروشها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی میخریدند، سیر میخریدند، همه جا بوی سیر میآمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمیداد، شاید چون همه چیز بوی عید میداد، حتی غمهای این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیدهاند با هر قدمی که برمیداشتم، خاطرهها از جلوی چشمم رد میشدند. سالهای نو، خندهها، شلوغیها، خریدها، هیجانها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو میرود. رسیدم به آبانارفروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آبنار خنک درست میکند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که میخوری، میفهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدمها رد میشدم، چشم در چشم میشدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل میشد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه میدانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه میرفتم و فکر میکردم چقدر عجیب است که آدم میتواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی کردیم..
Golshan31,832 views • 4 months ago

روزنوشت – سوم فروردین، #تهران شب دیگر زمان خواب نیست یک میدان انتظار است. انتظار برای صدایی که نمیدانی از کجا میآید، اما مطمئنی وقتی بیاید، چیزی را درونت میشکند. بمباران در شب، ترسناکتر است.از صدا،یا تاریکی نیست… حس میکنم جهان در تاریکی پناه میگیرد. روز، هنوز نشانههایی از زندگی دارد، نور، رفتوآمد، صداهای پراکنده. اما شب همهچیز را جمع میکند و میگذارد درست روبهروی ترس. عجیب است. من هیچوقت از شب نمیترسیدم. اما حالا، تاریکی شبیه یک هیولای ترسناک است که گوش میدهد.انگار منتظر است. تاریکی خودِ #جنگ است خواب ندارم. نه اینکه نتوانم بخوابم انگار مغزم دیگر اجازه نمیدهد. ساعتهای خواب و بیداری از هم پاشیدهاند، و این بینظمی، آرام و بیصدا، روان را با هزار خراش کوچک میجَوَد. اگر تدی و کلویی نبودند، احتمالاً روزها را کامل میخوابیدم. یا شاید… فقط دراز میکشیدم و به سقف نگاه میکردم، بدون اینکه چیزی را واقعاً ببینم. زندگی نرمال دیگر تعریف مشخصی ندارد. آب جوش را داخل فلاکس میریزم، چون دیگر حوصله یا امنیتِ آن چای دمی با هل و دارچین را ندارم. همان عطری که قبلاً دیوانهکننده بود، حالا زیادی شیک است. زیادی مربوط به جهانی که دیگر وجود ندارد. صبحها با خبر شروع میشوند. بعد ویپیان. چند ساعت مانده؟ چند گیگ؟ ارتباط با جهان حالا عدد شده. محدود و شکننده. به مامان زنگ میزنم. به خواهرم. به داداشم. به دریا. مکالمهها کوتاهاند، اما هر کدامشان یک جور چک کردن حیات است: هستی؟خوبی؟ نترسیا چیزی نیست. آب معدنیها را میشمارم. خوراکیها را چک میکنم. لیست خرید مینویسم گوشی را تا صد درصد شارژ میکنم، بعد میروم سراغ تدی و کلویی. طبق عادت میکِشَند سمت آسانسور. از دیروز میترسم. از گیر افتادن و خاموشی، از راه پله رفتیم. کلویی، پرانرژی و بیخبر از همهچیز، از پلهها میپرید. زندگی در او هنوز ساده است. اما تدی شیتزوی کوچکم،پا درد دارد، بغلش کردم و کوچه را فقط یک ربع راه رفتیم. به چند هموطن دور از تهران و مهاجر دلتنگ وطن قول داده بودم به جایشان شهر را ببینم. قول عجیبیست در زمان جنگ… دیدن، به جای دیگران. بخاطر کشمکش های درونم از خانه بیرون رفتن سخت است نمیدانم دیدن شهر، شجاعت است یا بیاحتیاطی. میترسم جایی خاطره ای را دوباره مرور نکرده از دست بدهم قبل از رفتن، همه چراغها و تلوزیون را روشن کردم.. املت صبحانه را با گوشکوب برقی درست کردم. خانه را با وسواس جاروبرقی کشیدم بهطرز عجیبی، به هر وسیله برقی گوش میدهم. انگار دارم برای روزی که شاید دیگر نباشند آرشیو میکنم. حمام کردم. بیشتر از همیشه سشوار کشیدم انگار ناخواسته کاری میکنم که همیشه مخالفش بودم، برق را هدر میدهم ماشین ظرفشویی. بعد لباسشویی.لباسها را اتو زدم برق و آب و گاز و تلفن هست… این هستِ معمولی حالا برایم باارزشترین چیز دنیاست. دلم خورش کرفس و پلو دودی و سالاد و ماست و خیار میخواهد. رفتم یوسفآباد که زنده است اما مثل قبل نیست یک لایه نازک از اضطراب روی همهچیز نشسته. مردم راه میروند، خرید میکنند، نگاه میکنند اما انگار همه همزمان دارند گوش میدهند. از کنار قنادی بی بی رد شدم. بوی شیرینی برایم یک دنیا خاطره است پیتزا مدبر، نان پوپک…اسمها مثل تکههای از یک زندگی قبلیاند. به مدرسه دخترانه ابوریحان نگاه میکنم.صدای زنگ نمیآید. پارک شفق هنوز ایستاده.درختها هنوز سبزند. طبیعت انگار خبر ندارد و این ناآگاهی، دردناک است. از کنار ساندویچ بهزاد رد میشوم، بعد بستنی رضا، و رستوران شهرزاد… هر کدامشان یک زندگی عادی را یادآوری میکنند. یک قبل را. و من بین این قبل و الان با بغض رانندگیمیکنم. با ترسی که مدام در بدنم جابهجا میشود گاهی در گلو،گاهی در سینه،گاهی در دستها. با اضطرابی که هیچوقت کامل نمیرود، فقط شکل عوض میکند. و با امیدی کوچک، لجوج، تقریباً خجالتزده که زنده است. امید به اینکه یک روز دوباره،چای هل و دارچین را دم کنم،و هیچ صدایی،هیچ صدایی، معنایی جز زندگی نداشته باشد.
Golshan30,308 views • 4 months ago

بعد از دو روز سکوتِ سنگین، دو روزی که همهی ویپیانها خاموش شدند و ما ماندیم و ذهنی که راه فرار نداشت، سیلِ اتفاقات، دهها صفحه روزنوشت از #جنگ در #تهران که انگار هر کلمهاش بوی دود میدهد. امروز، ساعت دوازده،از ولیعصر تا تجریش،شهر زیر یک آسمانِ آبی ایستاده بود اما آسمان نه آرام بود، نه شاعرانه، انگار آسمان خودش هم دارد برای بقا میجنگد. درختها ساکت،خبری از هیاهوی پرندگان ذوق زده از آمدن بهار درختان ولیعصر نبود مردم آهستهتر راه میرفتند، و هوا… هوا شبیه نفسِ نگهداشتهی یک شهر است. دو روز مانده به عید و هیچ چیز شبیه عید نیست— نه بوی نو شدن، نه شوقِ خرید، نه حتی امیدِ سادهی فردا. طبیعت اما هنوز دست نکشیده؛ بارانش را میفرستد، زمین را میشوید، انگار میخواهد به ما یادآوری کندکه هنوز چیزی برای ادامه دادن هست… حتی اگر در دلِ این همه تاریکی بزای زنده ماندن بجنگی
Golshan29,787 views • 4 months ago

در ادامهی این خاطرهبازیِ بیپایان، جمعه حدود ۱۲ ظهر همهی هموطنانم را در آغوشم جا دادم ، آرام و بیصدا، از پل پارکوی تا جردن رفتم. حبیب میخواند، باران میبارید و شهر انگار نفسش را حبس کرده بود. خیابان خلوت بود، اما درون من ازدحامِ سالها موج میزد. یادِ نوجوانی افتادم، یادِ آن دوردورهای بیدغدغهی جردن. گلفروشیِ هوشنگ، بوتیک فتاحی، بقالیهای کوچکِ همیشه روشن، نانوایی سنگکی با بوی نانِ داغ، پیتزا کولاک، پاساژ گلشهر… اسمها را که زیر لب تکرار میکنم، انگار تکهتکهی یک زندگیِ گمشده را صدا میزنم. من در خاطراتم غرق میشوم، جوری که زمان آرام و بیصدا عقب مینشیند و من دوباره خودم را در خیابان جردن میبینم. ما همانهایی بودیم که در اوج خفقان، ساختارشکن بودیم، رژ لبِ مامان را یواشکی برمیداشتیم، میزدیم و میخندیدیم و با قلبی که از ترس و هیجان با هم میتپید، میآمدیم پاساژ گلشهر، انگار همان چند قدم، تمام آزادیِ جهان بود. اما امروز جردن، جردنِ آن روزها نبود، نه وانتهای گیاهفروش، نه مردی که ماهی قرمز بفروشد، نه آن چرخِ سبزیِ تازه جلوی کاخ ثابت پاسال… همهچیز بود، اما انگار روحش رفته بود. باران به شیشه میزد و من، میان این خیابانِ خاموش، به روزهایی فکر میکردم که کارمندِ یک شرکت نفتی آفشور در جردن بودم، که مسیرهای پیادهرویام با خندههای بین راه گره خورده بود، با کافهرفتنهای بیبرنامه، با زندگیای که ساده بود اما واقعی بود. و حالا فقط من ماندهام و خیابانی که دیگر مرا نمیشناسد. در خاطراتم فرو میروم، آنقدر عمیق که مرزِ گذشته و حال محو میشود، و تهِ این همه دلتنگی، یک حسِ سنگین جا خوش کرده… انگار نه فقط آن روزها، که بخشی از من برای همیشه در جردنِ قدیم مانده است… #جنگ
Golshan27,522 views • 4 months ago

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرندههای مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمیتوانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفتهاند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفتهاند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دندهای رانندگی میکردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق میزد. تلاش میکردم عقب نروم، و هر لحظه فکر میکردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط بهخاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه میداشتند و از آنها میپرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشینها را میگشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان میشدی، جوانهایی را میدیدی که سعی میکردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد میزدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشتها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد میزد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر میکرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال میگرفت. عباس آقا با پرنده اسیرش فال میگرفت؛ پرندهای یک تکه کاغذ از جعبه درمیآورد و فال تو را به تو میداد. و شاید ما زمانی دلخوشترین بچهها بودیم به همین فالها، که سعی میکردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را مینوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی میدادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی میکردم تکان دهم، بخارخوشبوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامشبخش، حواس من را به خودش جلب میکرد و لحظهای استرس رانندگی را کم میکرد. حالا در ۱۷ سالگیام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترسهایم بالا خیابان پر از ترشیهای ناسالم و مسافرانی بود که لباسهای رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و میآمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خندهها، فریادهای فروشندهها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه میداشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب میخوردند، عکس میگرفتند، بلال و ترشی میخوردند و بعد مسیرشان را ادامه میدادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، میتواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرسها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاهها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ
Golshan26,500 views • 4 months ago

تا خرمنت نسوزد، تشویش ما ندانی… دوشنبه شب #تهران #جنگ زده #iranwar
Golshan22,687 views • 4 months ago