نکته جالب این که طلا گلزار اینجا داره با... مادرش حرف میزنه و مادره دقیقا شکل عکساشه. و هر دو هم تو نور افتابن 😁 پ.ن.چون خودش گفته تو نور آفتاب ازم عکس گرفتن و زاویه بد بوده و آرایشم فلان بوده برا همین چهره ام عوض شده بود :))show more

سايو
177,556 Aufrufe • vor 1 Jahr
این چه سمی بود که الان دیدم :))) آخه... بچه مزلف Q تو دقیقا باد کدام رودهای هستی که بخواهی برای کسی هزینه درست کنی؟ تو اختیار بالا کشیدن تنبان خودت را هم نداری! تو همانی هستی که به گفته خودت برای گرفتن یک جاکلیدی، وسط پاساژ عرعر کردهای:)) طرف با ثبت شرکتهای صوری در ساختار ج.ا رانتخواری و لاشخوری میکرد الان هم صادر شده تا سهگانه سوز شود، هم ملت را به اسم کمک به آسیبدیدگان و خانوادههای دادخواه تیغ میزند و هم جایگاه سگ و کفتار پاچه گیر را با دیگر اوباش برای آن زنک روانپریش بازی میکند، هنوز یادمان نرفته وقتی آن زنک بیمایه تا خرخره خورده و سگ مست شده بود، به روشنی جلوی دوربین گفت که افسار این سگان را در دست دارد و برای پاچهگیری و لات بازی و عربدهکشیهای مجازی از آنها استفاده میکند. بزرگواران، سر سوزنی نباید این Q و اوباشی بمانند این را جدی گرفت، فقط باید زد توی سرشان و تحقیرشان کرد، همین و بس😂show more

Vahid Bahman وحید بهمن
118,353 Aufrufe • vor 2 Jahren
با آرزوی خوشبختی و سلامت برای این دو عزیز... شخصا این ازدواج رو درست نمیدونم و بچه دار شدن این عزیزان احتمال بوجود آوردن یک فرد با سندروم داون را بیشتر میکند اگرم بچه سالم باشد دیگر بدتر عمری غمگین خواهد بود یک داستان واقعی براتون میگم شاید دلیل مخالفت منو متوجه شدید یکی از پسر عمه های من سندروم داون داره حدود چهل سال قبل با یک دختری که اونم سندروم داون داره ازدواج میکنه اینا بلافاصله بعد از ازدواج صاحب یک پسر میشوند پسری که نه تنها سندرم داون نداشت بلکه بسیار باهوش بود با اینکه ۵ سال از من بچه تر بود اما اونقدر این پسر خلاق و با اطلاع بود که من هر دفعه میدیدمش ازش کلی چیز یاد میگرفتم این پسر همش سرش توی کتاب بود و میگفت میخوام دکتر بشم تا پدر و مادرم رو خوب کنم حتی مدرسه تیزهوشان میرفت منم تحسینش میکردم این پسر همش غمگین بود یکبار من ندیدم بخنده یا شاد باشه روزگار زد و پدر و مادرش از هم جدا شدن و حال پدرش روز به روز بدتر میشد مادرش هم یک شب رفت و تا الان کسی نمیدونه کجاست !درست پسرش سال سوم پزشکی بود پدرش هم مرد اینجا بود دیگه مسعود(پسر پسر عمه من)قاطی کرد یکدفعه دانشگاه رو ول کرد زد توی کار خلاف چقدر فامیل باهاش صحبت کردند ولی فایده نداشت تا اینکه گفتند رفته پاکستان و اونجا با یک دختر ازدواج کرده و دو تا بچه داره که یکیشون عادیه و اون یکی سندروم داره مسعود میتونم بگم یک نابغه بود که تباه شد بعد از سالها توی مراسم ختم دیدم یکی بغلم کرد اول شناختمش گفت منم مسعود! کلی باهاش صحبت کردم اونقدر پیر شده بود تمام موهاش سفید شده بود و معلوم بود این پسر در عذابه اینکه من زندگی این عزیزان رو دیدم و خوب میدونم فرزندان این فرشتهها چه زجری میکشند.show more

عمو کُنت
74,425 Aufrufe • vor 2 Monaten
#سجاد_رعدی ۱۹ سالش بود و تازه در شهرک «ولیعصر»... تهران در یک کافه باریستا شده بود؛ در صفحه اینستاگرامش از قهوه زدنهایش محتوا میگذاشت و هدفش این بود که بتواند گوشی بهتری بخرد و با تولید محتوای باکیفیتتر مشتری بیشتری جذب کند. شب ۱۹ دی ماه برای ساختن آیندهای روشن و آزادی ایران به خیابان رفت. جمهوری اسلامی او را ۱۹ دی ماه با شلیک گلوله به سر و چشمش در شهرک «ولیعصر» به قتل رساند. مادرش برایش گفته بود: «بادستای خودم گذاشتمت توی خاک، به سمت راست صورتت که باقی مونده بود دست کشیدم، موهات هنوز خیس بود؛ صورتت نرم بود انگار خوابیده بودی، هر روز ساعت یازده شب که میشه منتظرم پیام بدیات. هنوز صدای زنگ خونه که میاد فکر میکنم تویی، هر شب از گوشیت به خودم زنگ میزنم تا اسمتو ببینم روی گوشیم. من هنوز با تو زندگی میکنم، راستی هنوز گوشیت ساعت ۹ صبح آلارم میزنه بری سرکار، پس جان مادر کجایی؟»show more

Hediyeh kimiaee | هدیه کیمیایی
19,434 Aufrufe • vor 1 Monat
#PersianGulf برای اولین بار ازتون خواهش میکنم یه توییت... من رو بخونید. ما تو یه بزنگاه خیلی مهم تاریخی سیاسی هستیم. شواهد نشون میده که به احتمال بالا تو کابینه ترامپ سر موضوع تغییر نام #خلیح_فارس اختلافه و مثلا روبیو یا فلان وزیر مخالف تغییر نام خلیجفارسن ولی ونس و ویتکاف و... موافقن. روبیو الان دو پست مهم وزارت خارجه و مشاور امنیت ملی رو داره و ترامپ بهش علاقه زیادی داره و شاهزاده هم باهاش ارتباط داره و مطمئن باشید تا الان باهاش تماس گرفته یا بزودی تماس میگیره و در این شرایط، خیلی مهمه که ما به جای سکوت یا اولویت دادن به تحلیلهای شخصی و دعوا با همدیگه، یکپارچه پشت پادشاه و اعتراضش بایستیم. ترامپ هنوز هیچ فرمانی رو در این مورد امضا نکرده و تصمیمش رو هم علنی نکرده. تو این شرایط، این چندروز برای ما تایم طلایی محسوب میشه و فرصت داریم با تمام توان و امکاناتمون از جمله پتیشن و ترند هشتگ و تجمعات اعتراضی تو آمریکا و یا جلوی سفارتهای آمریکا تو اروپا سر و صدا کنیم و اعتراضمون رو "بدون آمریکاستیزی" و با نمادهای میهنی و پادشاهی و بنرهای ضدرژیم نشون بدیم. تکرار میکنم مهمه که تو اعتراضاتمون علاوه بر پرچم ایران و عکسهای شاه، نمادهای ضدرژیم هم داشته باشیم تا ثابت بشه که ما مردم ایرانیم نه صادراتیهای رژیم یا چپگراهای احمق و هیچ دشمنی با آمریکا نداریم. موج اعتراضات ما میتونه به مخالفین این تصمیم تو کابینه ترامپ وزن زیادی بده. ترامپ یه شخصیت خودشیفته و نمایشی و عوامگرا داره و عاشق محبوبیته و اگه قانع بشه که این تصمیم باعث میشه یه ملت تو یه جغرافیای خیلی حساس ایران، مثل کارتر سالها ازش متنفر بشن یا به وجهه سیاسی آمریکا آسیب زده میشه یا به نفع رژیم تموم میشه، قطعا عقبنشینی میکنه. ولی اگه ببینه با وجود درز کردن این قضیه به رسانهها، هیچ واکنش تندی از میلیونها ایرانی به وجود نیومده، قطعا نتیجه میگیره که این تصمیمش هزینه کمی داره و به فایدهش کاملا میصرفه. نام خلیج مکزیک راحت عوض شد چون به ت_خ_م هیچ مکزیکی نبود. ولی اگه طبق استراتژی بعضی دوستان ترامپیست، صبر کنیم تا ترامپ اول فرمان اجرایی رو امضا کنه و بعد بهش اعتراض کنیم اون موقع دیگه اعتراض ما هیچ فایدهای نداره چون اولا بعد از امضا، ترامپ محاله تصمیمشو عوض کنه و گند بزنه به اعتبار امضای خودش، و دوما اون موقع، لغو این تصمیم میشه یه توهین بزرگ به عربستان و متحدین عربش. شاید فکر کنید چون پای پول زیادی وسطه هیچ کاری از ما برنمیاد و ترامپ ناچاره به درخواست عربستان تن بده ولی این تحلیل درستی نیست. آمریکای ترامپ تو موقعیت بسیار برتر سیاسی و افتصادی و نظامیه و قدرت چانهزنی بالایی داره و اعراب از لحاظ امنیتی بهش نیاز زیادی دارن، همچنین ترامپ رابطه خیلی دوستانه و تسلط خوبی رو عربستان داره و خیلی ساده میتونه به بهونههای مختلف این درخواست رو بپیچونه یا عقب بندازه و همزمان هیچ خدشهای به سیاستش تو دوشیدن اعراب وارد نشه. این قضیه رو فعلا اصلا کوچکانگاری نکنید و نگید که این تغییر نام فقط برای دولت آمریکاس و نمیتونن تو سطح جهان چیزی رو عوض کنن و اهمیتی نداره. اولا آمریکا الان مهمترین کشور دنیاست و به تنهایی از تمام اتحادیه اروپا و غرب و شرق دنیا مهمتره. دوما در صورت وقوع، کشورهای دیگه اروپایی هم همین راه رو میرن تا از آمریکا تو دوشیدن عربها عقب نمونن. این اتفاق اگه بیفته اندازه تمام این ۴۷سال به دستگاه تبلیغاتی رژیم خون پروپاگاندا تزریق میشه و به اصلاحطلبها و چپهای آمریکاستیز عقبمونده فرصت میده تا ایدئولوژی کمونیستی امپریالستیزی خودشون رو توی زرورقی از میهنپرستی بپیچن و به خورد مردم بدن. من خودم تمام توانمو میذارم و خواهش من از شما اینه که با تمام امکانات و توانتون، حساسیت و اعتراضتون رو به این قضیه نشون بدید و با تمام ابزارهایی که دارید، پشت پادشاه میهنپرست پهلوی بایستید و از موضعش حمایت کنید. این توییت طولانی رو با یه نقل قول از شاهنشاه عزیز تموم میکنم: "من از همه شما هموطنان عزیرم میخواهم تا به ایران فکر کنیم..." #پاینده_ایرانshow more

Yaar - يار قدیمی 🇮🇷🇮🇱
77,627 Aufrufe • vor 1 Jahr
ما تو سن این جوانک بودیم پشه ماده رو... حامله میکردیم چه برسه به اینکه رفیق خواهرمون بیاد اینجوری بشینه روی پامون! میگم نسل جدید رو اخته و پرنسس بار آوردن همین جاست! بعدش ناراحتن چرا دختر ایرانی میره با افغانی و عرب و غیره.... بحث غریزه است و بقا چهارچوب اخلاقی جای خود در عموم هم مرد اگر عکس العملی نشون نده در خلوت قطعا نشون خواهد داد! حالا یک سوال شما اگر بفهمی روزی دختری رو میخوای بگیری اینجوری با یک پسر بوده نظرت راجع بهش چیه؟ هر لودگی اسمش روشنفکری نیست.show more

عمو کُنت
330,464 Aufrufe • vor 1 Monat
تور امنیتی صدا و سیما برای کاربران فضای مجازی!... ریحانه قاسمیزاده، مجری صداوسیما، در واکنش به شادی شماری از مردم در روز ۹ اسفند(روز کشته شدن علی خامنهای)، با لحنی آمیخته به خشم و کینه میگوید: «جنوب ایران فدای جنوب لبنان.» موضوعی که با واکنش بسیاری از کاربران در شبکههای اجتماعی همراه بوده است. اما یغما فشخامی، روزنامهنگار، درباره این اظهارات نوشت: «وظیفه صداوسیما شده تور پهن کردن برای احضار و بازداشت کاربران فضای مجازی! مثلا همین مجری تلویزیون پایداریچیها که گفته "جنوب ایران فدای جنوب لبنان"؛ خودش میدونه چنین حرفی خشم و واکنش مردم رو به دنبال داره. حرف رو میزنه، واکنشها رو میگیره و بعد هم عدهای احضار و بازداشت میشن» در حقیقت مجری صداوسیما که از شادی مردم کینه به دل گرفته، سخنی تحریکآمیز بر زبان میآورد تا واکنش کاربران را برانگیزد؛ واکنشهایی که ممکن است بعدتر به دستاویزی برای شناسایی، احضار یا بازداشت آنان تبدیل شود.show more

TavaanaTech تواناتک
38,347 Aufrufe • vor 13 Tagen
یک دختر شجاع توی مترو از گوشیش سرودهای انقلابی... پخش میکرد و مسافرا باهاش همخوانی میکردن که یکدفعه اون دو تا چادری تو فیلم شروع کردند به توهین؛ اولش با داد و بیداد و بعد عکس گرفتن از اون دختر و بعد مقاومت دختر! بهش حمله و کتک کاری کردن...بعد از قطع شدن فیلم باز کتک کاری ادامه داشت و چادریها به سمت فیلم بردار هم حمله کردند تا جایی که مامور ها و پلیس های مترو رسیدند و قطار را نگهداشتند اما فیلم بردار زودتر صحنه رو ترک کرد! این روایت لحظاتی از زندگی و مبارزات مدنی زنان ایرانیه! ویدیو مربوط به ۲۹ شهریور است که تازه منتشر شده. #زن_زندگی_آزادی #مهسا_امينیshow more

Eli Omidvari
224,660 Aufrufe • vor 2 Jahren
خودشیفته، نارسیسیت، نابالغ، اینسکیور، دغلباز، لاشی... فرقی نمیکنه که... اسمش رو چی بذارید. اما اگه اندازه ۵ دقیقه حوصله کنید میخوام برای شما از یک لحظه بگم. لحظهای که اولین جرقهی همه دردسرهای بعدی رو میزنه. لحظهای که مثل تیغی در گلو هم دردآوره و هم اجازه نمیده غذا بخوری. که اگه فکری به حالش نکنی، باعث میشه سوتغذیه نحیفت کنه یا حتی بکشتت. (قبلش ویدیوی این پست رو ببینید) 🔖 پرده اول: کودکی گریه میکنه. شاید از گشنگی کلافه شده، شاید از تنهایی ترسیده. شاید پوشکش اذیتش میکنه. شاید پرخاش مراقبینش به همدیگه رو دیده. دستانش رو در هوا تکون میده و رد چشمانش به دنبال چهره گرم مامان یا دست حمایتگر بابا میگرده. مامان درد مزمنی پیدا کرده. شاید کمرش درد میکنه. شاید چند وقتیه درگیر ترفیع شغلی باباست چون بابا پروژه جدیدی گرفته و چند وقتیه دیر وقت به خونه میاد و در دسترس نیست. مامان شاید بعد از زایمان، افسردگی گرفته. شاید مشکل مالیای پیش اومده و بابای تحت فشار، مامان رو هم مضطرب و نگران کرده. شاید مامان و بابا به اینجای زندگی فکر نکرده بودن و حالا چکههای گاه و بیگاه سقف رابطهشون تبدیل به نمگرفتگی همیشگی و پوسیدگی رنگ و گچ شده. هر چه که هست چشمهای کودک میگرده و خط نگاهش به چهره در هم کشیدهای میخوره. به چشمانی کمفروغ. به صورتی عصبانی. به لبهایی که گوشههاش پایین افتاده. به ابروهای درهمکشیدهای که نشانی از محبت در اونها نیست. شاید چشمهای کودک میگرده و میگرده اما نگاهی پیدا نمیکنه. و این نه ماجرای امشب و هفته پیش و ماه گذشته، بلکه پاسخیه که - شاید همیشه، شاید گاهبهگاه - اما مستمر و پیوسته دریافت میکنه: ⚡️لحظهای که چشمها به جستوجوی چشمه خنک و زلال توجه و محبت رفتن اما تشنه، با مشک خالی و با مُشتی خاک در کام برگشتن. 🔖 پرده دوم: کودک بزرگتر میشه. به هر حال شیرین و بامزهاس (مگر این که خیلی بدشانس باشه که حتی بامزه و لپدار هم نباشه). اونطور که هر کودک ۳-۴ سالهای به توجه و دیده شدن نیاز داره، او هم به دنبال نیازش میگرده. مثل ریشهای در خاک به دنبال آب، مثل گرسنهای به دنبال غذا. شاید اگه بچه گربه وحشی رو در جنگل یا صحرا پیدا کنید و نون خشکی جلوش بندازید، حتی بوش هم نکنه. اما گربهی توی کوچه - البته نه کوچههای حالا که پر از غذای خشک خارجیه - با دندههایی که از زیر پوستش کمی معلومه و تن نحیفش، همون نون خشک رو هم به دندون میکشه و با میو کردن ضعیفی سعی میکنه شما رو راضی کنه تا سوسیس وسط نون که بوش بهش خورده رو هم بهش بدید. هر چه که هست، کودک به روشی که نمیدونه از کجا میاد ولی براش کار میکنه، توجه رو میگیره و سیراب میشه. شاید چون مودبه، شاید چون همیشه موهاش آب و شونه شدهاس، شاید چون بلده دست به کنترل تلویزیون نزنه. شاید چون وقتی عصبانیه میگه چشم و گریه نمیکنه، شاید چون بلده شعری که بچههای ۷-۸ ساله با مشکل میخونن رو از حفظ بخونه. شاید چون بلده باز هم به چشمان بیفروغ و صورت در همکشیده یا لبهایی که نمیجنبه و شاید حتی چشمی که نیست، نگاه کنه بی آن که خم به ابرو بیاره. در عوض کاری کنه که اون چشمها اندکی برق بزنن و لبها کمی بخندن. ⚡️بالاخره راهحل کنار اومدن با اون لحظه پیدا میشه. 🔖 پرده سوم: نوجوون ۱۳ ساله در اتاقش نشسته و با خودش فکر میکنه - یا شاید حتی فکر نمیکنه و بعداً متوجه جریان ناخودآگاه فکرش میشه - و میگه: «دیدی چه بیابان وحشتی بود؟ دیدی که چه گرسنه و تشنه بودیم؟ اما ما موفق شدیم. نه! یه ذره دیگه تا موفقیت مونده... ولی دیدی چیزی رو ساختیم که دیگه همه چشمها با ذوق و همه لبها با خنده باهاش روبرو میشن؟ میدونم... همهی همه که نیست. کلی چهره هست که تا حالا ندیدیم. این صورتایی که هر روز میبینیم هم به نظر میرسه هنوز هم بعضی وقتها درهمکشیده و کمفروغه. آخ! دیدی پریروز دو تاشون بهمون لبخند نزدن؟ خیلی تلخ بود. ولی جای نگرانی نیست. چون این چیزی که داریم میسازیم یکم دیگه، اگه فقط یکم دیگه روش کار کنیم دیگه به همه چشمها و لبها ذوق و خنده میاره» 🔖 از پرده سوم به بعد، برنامهریزی پیشفرض مشخصه: یکم دیگه روی اون چیزی که داریم میسازیم کار کنیم تا دیگه همه بپسندنش. تا دیگه از اون جستوجو با کام تشنه و پرخاک و مشک خالی برنگردیم. تا دیگه اون لحظه ⚡️ تکرار نشه. اما کیه که ندونه دنیا کارش ناکام کردنه؟ کیه که ندونه آدمها اصلاً به مشک ما نگاه نمیکنن که بخوان پرش کنن؟ این رو من و شما میدونیم، اما گربهای که با نون خشک سیر شده نمیدونه. ریشهای که جون کنده تا خودش رو به آب برسونه نمیدونه. و این همون تیغ در گلوست. هر ارتباط جدید با برنامهریزی پیشفرض تکرار نشدن اون لحظه آغاز میشه و بعد از اندکی - اگه ادامهدار بشه - به گروگان گرفته میشه تا هیچ وقت باعث رخ دادن دوباره اون لحظه ⚡️ نشه. به هر حال اون لحظه خیلی خیلی دردناکه و ما هم این همه سال زحمت کشیدیم تا این محصول همهپسند رو بسازیم. حالا درسته کماکان یکی دو تا جاش گیر و گور داره. اما تیم توسعه قول داده با فیدبکهای جدید حتماً محصول نهایی رو تا چند ماه دیگه آماده کنه. چیزی که مهمه اینه که تیغ رو دست نزنیم. چون دست زدن بهش درد داره. اما خب این شکم گرسنه نیاز به غذا داره. با هر لقمه هم تیغْ گلو رو خراش میده و درد داره و غذا بهش میچسبه. درسته که یکمی درد داره. اما محصول ما قراره درد تیغ رو در نسخه نهایی کاملاً رفع کنه. از طرفی اگه تیغ رو دربیاریم ممکنه گلومون بچسبه بهم و دیگه نتونیم غذا بخوریم. حتی تیم توسعه گفته شاید کل دستگاه گوارش رو از کار بندازه. ما که نمیدونیم چی میشه. بعد خب معده و روده رو هم نمیشناسیم که بخوایم بهشون رسیدگی کنیم. فقط تیغ و گلو رو میشناسیم و غذا. ولی این درد گلو باعث میشه نه درست طعم غذا رو بفهمیم، نه درست بجویم و قورتش بدیم. بقیه هم تا کی تحمل آخ و اوخ و غذا خوردن خاص ما رو بکنن؟ خسته میشن دیگه... البته ما هم میتونیم سریعتر از سر سفره پاشیم تا کسی متوجه تیغ در گلو و رژیم خاصمون نشه. رژیم غذاییمون هم به خاطر عفونت و زخمهای مکرر محدود و محدودتر میشه. ♻️ و زندگی همینطور پیش میره... اگه خوششانس باشیم، با یکی همسفره میشیم که بالاخره یه فیدبکی به این محصول و این حقیقت که هنوز بعد از این همه سال تحقیق و توسعه نتونسته مشکل تیغ در گلو رو حل کنه، بده. و سوالی که بعد از اون هر بار تکرار میشه و باید بهش جواب بدیم، اینه: آیا جرئت مواجه شدن با اون لحظه⚡️ و در آوردن تیغ و درد و مراقبتهای بعدش رو داریم... یا به کار روی محصول ادامه میدیم؟show more

Mehdi Jahani
17,740 Aufrufe • vor 8 Monaten
روایتی از بازدید سعید جلیلی از نمایشگاه کتاب تهران... دیروز با دکتر جلیلی راهی نمایشگاه کتاب تهران شدم. برای یک بازدید و نه یک حضور مانند حضور های سرزده و سرنزده، نه از آن حضور های پرطمطراق مسئولمآبانه و از سر سیری و نمایشی و دکوری. بلکه یک بازدید از جنس یک مرد کتابخوان، با همان حال و هوای کتاببازها، رفته بود که کتاب ببیند و بخرد. اولش مهمان دو مراسم رونمایی کتاب بود. سالن پر شده بود، بیش از جا. اولی کتاب خاطرات شهید علی محمدی، دانشمند هستهای، که همسرش بود و نویسنده و خود جلیلی. سالن انگار نفسش بند آمده بود از حضور آدمها. کتاب بعدی هم «سلاح نامرئی» بود، نوشتهی مسعود براتی و سید حامد ترابی، که به ماجرای تحریمها پرداخته بود. انتخاب این دو کتاب خودش حرف داشت. اولی پیامی بود به صورت آنهایی که ادعای علم بدون مرز دارند اما دانشمندان ما را ترور کردند، به قول جلیلی: «این شهدا، با همان دانش بومی، دشمن را چنان به هم ریختند که هنوز دستوپایشان را گم کردهاند.» کتاب دوم هم انگار یک ذرهبین بود روی سلاح نامرئی دشمن، تحریم. جلیلی گفت: «ملتی که میخواهد به قله برسد، باید موانع را بشناسد و ازشان نترسد.» این دو کتابها از آن جهت انتخاب شده بودند که دو تیغ بودند، یکی برای نشان دادن راه، یکی برای زدن به ریشهی مانع. از همان اول که پای مان را در نمایشگاه گذاشتیم جلیلی همانطور که پیشتر گفتم یک بازدید کننده و یک جفت چشم بود که انگار دنبال گنج میگشت در قفسههای کتاب. بعد از مراسم، جلیلی راه افتاد در غرفهها. در میان این غرفه گردی ها چند نکته جالب به نظرم آمد: اول، دقتش عجیب بود. در هر غرفه که میرسید، نه از آن سوالهای الکی که فقط برای پر کردن وقت باشد. کتابها را یکییکی دست میگرفت، ورق میزد، چند خطی میخواند. حتی توی غرفههای گمنام، جالب آنکه یکی دو مورد پیش آمده بود کتابهایی را میشناخت که غرفه دار از ته قفسه کشیدند بیرون، چون جلیلی اسمش را گفت. انگار این آدم، نقشهی کل نمایشگاه را در سرش داشت. دوم، نگاهش به کتابها، نگاه یک آدم سیاسی نبود. یک کتابباز واقعی بود. از غرفهای که دو تا معلم شهرستانی برای بچهها قصه نوشته بودند تا غرفهی پژوهشهای تاریخی دربارهی خلیج فارس. از ادبیات داستانی غرب تا کتابهای سینمایی، از غرفهی یک دختر نوجوان که از دیدنش ذوقزده شد تا غرفههای شلوغتر. جالب آنکه هر غرفه ای را که می ایستاد برای حال و احوال پرسی نبود، سر کتاب هایش می ایستاد و معمولا در هر غرفه ای مقداری از یکی دو کتابی که چشم اش را می گرفت را می خواند. سوم، عجیب بود که بیشتر غرفههایی که سر زد، غرفههای کوچک و گمنام بودند. انگار عمداً از غرفههای پرزرقوبرق دوری میکرد. فقط آخر سر، دو سه تا غرفهی اصلی را دید که دیگر داشتیم میرفتیم. چهار، پنج ساعت در نمایشگاه بودیم چندین جلد کتاب خرید، خریدنی که ما را هم به صرافت انداخت تا دو سه تایی از آن ها را خریداری کنیم. آنچه جلیلی از فرهنگ سیاسی و اهمیت کتابخوانی گفت را می شد در خود او دید او علم و کنش اش توییتری نیست کتابخوان است و به دنبال عمق در مسائل...show more

رضا صالحی
12,986 Aufrufe • vor 1 Jahr
افغانیها ۱۰درصد جمعیت ایرانن. تو دی ماه تا الان... دستکم ۶۰هزار نفر کشته شدند که فقط دو نفرشون رو میدونیم افغان هستند. یعنی مشارکت مردم عادیشون ضد آخوند تقریبا یک_سی_هزارم بوده در حالیکه جمعیتشون یک_دهم ایرانیهاست. واضحه؟ ریاضی بلدید؟ این مادرجندگان ۹۹/۹۹۹٪ شون تو جنگیدن با آخوند در کنار ما نبودند در حالیکه تو تشییع لاشه خامنهای همشون از دم جمع بودند. برعکس فاطمیون که همشون افغان هستند نقش خیلی پررنگی تو قتلعام ایرانیها تو دیماه داشتند حتی چندبرابر عراقیها ازشون استفاده شد چون فارسی بلدن و راحتتر فرمان و سازمان میگیرن. ولی تلویزیون اینترنشنال با تمام توان نقش افغانیها رو تو کشتار سانسور کرد. پس مراقب باشید عکس یه افغان که اعدام شده رو براتون سر چوب نزنن که همشون رو بهتون فرو کنند و افغانیها و ایرانیها رو صاحب یه درد و هدف مشترک نشون بدن. افغانیها هرگز شبیه ما نیستند، ۹۹/۹۹شون کاملا مسلمان واقعیان و دستکم ۳۰۰سال مغزشون از دنیا عقبه. افغانیها به لطف خون سربازان آمریکایی، ۲۰سال تمام فرصت آزادی و بنا گذاشتن یه حکومت ملی و دموکراتیک داشتند. دقت کنید" ۲۰سال آزگار" ولی با اینکه وارث پادشاهی اومد بینشون محل سگش نذاشتن و همشون چسبیدن در کون اسلام و ۲۰ سال به امریکا فخش دادنپ و یه جمهوری فاسد اسلامی ساختند که فرق چندانی با طالبان نداشت و در حالیکه هنوز آخرین سرباز آمریکایی از افغانستان خارج نشده بود و هواپیما بلند نشده بود تمام شهرها بدون کوچکترین مقاومتی به آغوش طالبان پریدند و صدسال سیاه هم دیگه اون فرصت بادآورده براشون پیش نمیاد. اگه یه افغانی بصورت استثنای یک در میلیون برای ایرانیان جنگید و کشته شد، دمش گرم تو خاک میهن دفنش میکنیم ولی بقیه شما وطنداران! حتی اگه برای ما زخمی بشید بعدش باید از دم برگردید کشورتون یا کمکتون میکنیم از طریق ترکیه برید اروپا. اونجا غربیهای کصمغز درک درستی از اسلام ندارن و راحت میذارن سوارشون بشید و برای شما و ما بهتره. ایران جای شما نیست و ما هم مهاجرپذیر نیستیم و نخواهیم بود و ما تو ایرلن آزاد فردا قطعا قوانین مهاجرتی مثل امارات و کویت رو تو ایران پیاده میکنیم نه مثل آلمان و فرانسه. ما برای جرائمی مثل تجاوز و کودکبازی مجازات اعدام رو قاطعانه اجرا میکنیم و تو ایران نمیتونید مثل آلمان کودکان رو شکار کنید و نهایتا ۶ماه زندان با غذای درجه یک رایگان و اینترنت پرسرعت بگیرید. ما قوانین رو جوری محکم و کوبنده میذاریم که یه دخترک نصفشب تو تهران و زابل و مشهد بتونه تنهایی بره دوچرخهسواری و اسکیت و هیچ کدوم از شما حتی اگه قانونی تو ایران باشید مثل ابوظبی و دوبی تخم نکنید حتی کلامی اذیتش کنید که سرتون به باد نره. پس بهتره از همین الان عاقل و دوراندیش باشید و دنبال یه "بدن میزبان" جدید بگردید. #جاویدشاهshow more

Yaar - يار قدیمی 🇮🇷🇮🇱
57,349 Aufrufe • vor 4 Tagen
گزارش آتش سوزی داخل بازار رشت در پنجشنبه ۱۸... دی «ماجرا از اینجا شروع میشه که کسبهی بازار رشت از صبح چهارشنبه به اعتصابات پیوستند و عملاً اعتراضات داخل شهر رو تقویت کردند. از همون شب، فضا در مرکز شهر بهشدت امنیتی میشه. پنجشنبه ۱۸ دیماه، بخش عمدهی کشتهها در حوالی میدان شهرداری رشت بوده. میدان شهرداری چهار خیابون اصلی داره: سعدی، شریعتی، سبزهمیدان و امام خمینی. در این محدوده، مردم رو از هر چهار سمت به عقب میزدند؛ بدون هیچ نگرانیای بابت کشتهشدن شهروندان. به هر قیمتی اجازه نمیدادند مردم جلوتر برن. تیراندازی و استفادهی سنگین از گاز اشکآور فقط برای عقبزدن مردم انجام میشد. اگر به ویدیوهای آتشسوزیهای رشت نگاه کنید، بیش از ۹۵٪ آتشسوزیها دقیقاً در همین چهار خیابون منتهی به میدان شهرداری اتفاق افتاده؛ همون محدودهای که مردم رو با زور تیر و گاز عقب نگه داشته بودند. چون اون بخش بازار قدیمی هستش به شکل تو در تو هستش مردم فرار کردن داخل بازار که بتونن از اون سمت بازار که خلوت تر بودش فرار کنن و مامورا دنبال مردم. در همین زمان، بازار رشت از سمت خیابان شریعتی دچار حریق میشه. اون شب هم رشت با باد گرم شدید مواجه بوده؛ یعنی شرایطی که هر آتشسوزیای میتونه بهسرعت گسترش پیدا کنه. طبق گفتهی مغازهدارهای داخل بازار، بیش از یک ساعت و نیم اون محدوده کاملاً در آتش بوده، اما هیچ نیروی آتشنشانی برای مهار حریق وارد عمل نشده. این در حالیه که مهار آتش داخل بازار باید بالاترین اولویت ممکن میبود؛ چون بافت بازار قدیمی، متراکم، کوچهپسکوچهای هست و با وجود باد گرم، آتش خیلی سریع پخش میشده. یعنی از همون شب ۱۸ دیماه تا امروز، اگر داخل بازار برید و پای صحبت کسبه بشینید، حرف غالب یکیه: حکومت این بلا رو سر کسبهی بازار آورده چون بازار اعتصاب کرد.»show more

مملکته
13,799 Aufrufe • vor 7 Monaten
قدیما یه تلویزیون (یخچال، ماشین رختشویی، هر جور دستگاهی)... میخریدی، سی چهل سال کار میکرد، آخ نمیگفت. این تلویزیون رو اوائل آوریل امسال خریدم. دیروز روشنش کردم، وضعش این بود. مسلماً ضمانت خرید داره ولی آخه چرا دستگاه به این نویی باید چنان خراب بشه که من مجبور بشم دربهدر بیفتم دنبال گارانتی و پس دادن و نو خریدن و مکافات؟ دم اون مأمور شرکت حمل و نقل گرم که وقتی خواستم جعبهاش رو هم بدم ببره، گفت نگه دارین. اومدیم و پسفردا خراب شد. اون وقت آمازون ازتون بستهبندی اصلش رو میخواد و اون وقت خر بیار و باقالی بار کن. من هم گفتم جهنم، این همه آت آشغال تو انباریه، اینم روش. امشب چنان آکبند بستهبندیش کردم که با موقع ارسالش مو نمیزنه. حتی پیچهای پایههاش رو هم گذاشتم توی یه پاکت فسقلی پلاستیکی و چسبوندم به همون فرورفتگی مخصوصش تو یونولیت داخل کارتون. فردا میان میبرنش و یکی دیگه باید سفارش بدم. فقط نمیدونم اصلاً تلویزیون لازم دارم یا نه. من مال اون نسلی هستم که با دستگاه تلویزیون توی پذیرایی بزرگ شده و بهش به عنوان یکی از وسایل اصلی خونه خو گرفته. به ندرت روشنش میکنم ولی نبودنش هم یه جوری عجیبه.show more

Atosa
13,487 Aufrufe • vor 15 Tagen
گفتید چرا کار نمیکنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟... و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دلنشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار میکنم. در کارواش کار کردهام. با دوچرخه غذا تحویل دادهام. الان گاهی تراکت پخش میکنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خستهام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم میگویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی میتوانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو میروم. اکثر اوقات هم نمیتوانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطهور هستم تا شب شود. سادهتر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه میرود. سعی میکند به جایی که در آنجا راه میرود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درختها، شاخ و برگها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیباییهای دنیا را ببیند. روی پوست درختها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرندهها را گوش کند و ساعتها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه میرود. چون میداند، جایی که راه میرود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده میشود به پایین. حالا من گاهی صبحها سعی میکنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول میکنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کردهام، فرو میروم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین میدهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبهای وجود دارد که آدمها اگر دوست داشته باشند میتوانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار میکند، بیاید و آنها را جمعآوری کند و بین فودبانکهای مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریهایها. سودانیها. هندیها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمیشناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشتهام و با آنها همخانه بودهام و بهترینشان محند بود که سوریهای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانشshow more

Amir Kalhor
60,796 Aufrufe • vor 1 Jahr
پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز... سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سالهاست منو رها نمیکنه. هر وقت دلتنگ میشم، هر وقت میترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی میگردم که میدونم جای دیگه پیدا نمیشه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکتتر از همیشه بود. طلافروشیها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازهها خلوت، فروشندهها نشسته و منتظر، با نگاههایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروشها هنوز نفس میکشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گلها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شببو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو میآید و دل آدم را آرام میکند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگهای خیس گل ها زیر پا له میشدند و اگر حواست نبود، یک لحظه میلغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همانجا، سر جایش بود. مردم میآمدند و میرفتند، نذریفروشها، نمکفروشها، آنهایی که صدا میزدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچوقت تغییر نمیکند. کنار ورودی، ترهبار کوچک پر از ماهی و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید میداد. میوهفروشیها مثل همیشه برق میزدند، ترشیفروشها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی میخریدند، سیر میخریدند، همه جا بوی سیر میآمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمیداد، شاید چون همه چیز بوی عید میداد، حتی غمهای این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیدهاند با هر قدمی که برمیداشتم، خاطرهها از جلوی چشمم رد میشدند. سالهای نو، خندهها، شلوغیها، خریدها، هیجانها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو میرود. رسیدم به آبانارفروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آبنار خنک درست میکند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که میخوری، میفهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدمها رد میشدم، چشم در چشم میشدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل میشد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه میدانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه میرفتم و فکر میکردم چقدر عجیب است که آدم میتواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی کردیم..show more

Golshan
31,832 Aufrufe • vor 5 Monaten
قصه هفت اکتبر تا هفت اکتبر! بالاخره بعد از... دو سال مقاومت؛ مردم غزه رنگ شادی رو دیدن. این شاید پیروزی مردم غزه نباشه اما قطعاً شکست اسرائیله دو سال پیش، هم وزیرخارجه و هم وزیر جنگ و بقیه مسئولین اسرائیل صراحتاً گفتن حتی آتشبسی هم در کار نخواهد بود! و سه هدف مهم پیش رو دارن: ۱- نابودی کامل حماس ۲- کوچ اجباری مردم غزه ۳- و آزادی بیقید و شرط همه اسرای اسرائیل اما قصه اینطور رقم نخورد؛ مقاومت جواب داد و اهداف اسرائیل یکی یکی با شکست مواجه شدن و نه تنها حماس نابود نشد بلکه عضوگیری کرد و مردم غزه تو سرزمینشون موندن و اسرای اسرائیل هم طی چندین مرحله در ازای آزادی هزاران زندانی فلسطینی و امتیازهای دیگه، آزاد شدن. و اسرائیل طی چندین مرحله مجبور به مذاکره و توافق با حماس شدن؛ در مقابل، اسرائیل چی بدست آورد؟ ۱- قتلعام ۶۰ هزار زن و بچه؛ ۲- تخریب مناطق مسکونی؛ ۳- کمبود بودجه چند ده میلیارد دلاری؛ ۴- تنفر؛ ۵- انزوا؛ ۶- و انزجار جهانی! البته وحوش نادانی هم وجود دارن که قتلعام زن و بچه رو پیروزی توصیف کنن که اخیرا فاش شد یا لشکر رباتیک هستن و یا مزدورهای ۷ هزار دلاری! * حالا چه اتفاقی افتاد؟ و چه اتفاقاتی پیشرو دارن؟ طبق توافق جدید: +یک: فعلاً یک تضمین توقف جنگ از طرف همه کشورهای میانجی داده شده +دو: ۲۰ اسیر زنده اسرائیلی در مقابل ۲۰۰۰ اسیر فلسطینی، از جمله ۲۵۰ حبس ابد؛ آزاد میشن +سه: روزانه حدود ۴۰۰ کامیون از ۵ گذرگاه کالا وارد غزه میکنن؛ البته با این تفاوت مهم که مدیریتش با سازمان ملل و حماس بصورت مشترکه و دیگه خبری از شرکتهای پلید آمریکایی که عامل قحطی بودن، نیست! +چهار: و مهمترینش تخلیه ارتش از اکثریت مناطق غزهست نکته اول: به مورد اول توافق که قطعاً اعتمادی نخواهد بود و اصرار ترامپ بر این ماجرا ، نه از روی دلسوزی برای غزه یا اسرای اسرائیل ؛ بلکه صرفاً برای رسیدن به جایزه صلح نوبل هست! نکته دوم: سلاح حماس چی میشه؟ عملاً خلع سلاح حماس بیمعنی خواهد شد چون هر شخص و هر خانواده در غزه تبدیل به عضوی از حماس شدن و تفکر و سلاح حماس ریشه در مردم غزه پیدا کرده. و این یک شعار نیست ، حقیقته! نکته سوم: طبق تجربه؛ این آتشبس و توافق قطعا نقض خواهد شد و حماس و مردم غزه هم اینو میدونن؛ اما... اما اولاً ما در شرایط سخت اونها نیستیم که قضاوتشون کنیم! حتی همین چند امتیاز نیمبند هم میتونه تنفسی تازه و مهم برای غزه باشه. ثانیاً مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ اسرائیل توی این ۲ سال چه جنایتی مونده که انجام نداده باشه؟ بمباران؟ ترور؟ قحطی؟ آتشسوزی؟ قتلعام؟ حمله به مدرسه و بیمارستان و چادر آوارهها؟.... عملاً چیزی جز حمله اتمی نمونده که برای منطقهای مثل غزه ممکن نیست! حرف آخر: مقاومت برای فلسطین هزینه بسیار سنگینی داشت، اما امثال شهید سنوار جلوی یک اتفاق به مراتب بدتر رو گرفتن و اون هم تبدیل شدن به کرانه باختری و قتلعام تدریجی و ذره ذره حذف شدن بود نقشه کرانه باختری طی ۲۰ سال اخیر رو ببینید! کاملا بیسر و صدا و بدون اینکه جهان حساس بشه اول زندانی و بعد به مرور حذف شدن! اما غزه ایستاد و فلسطین رو به مسئله اول مردم و دولتهای جهان تبدیل کرد و چهره واقعی اسرائیل رو به دنیا نشون داد.. بله! مقاومت هزینه داشت؛ اما نه به اندازه هزینه وحشتناک تسلیم شدن!show more

آدم
19,080 Aufrufe • vor 10 Monaten