Loading video...

Video Failed to Load

Go Home

بعضی صداها تنها ارتعاشی در حنجره نیستند که با واژه‌ها معنا بیافرینند؛ چیزی فراتر از صدا هستند، جزئی از معماری حافظه جمعی ما می‌شوند و گویی پلی میان دو جهان می‌سازند؛ جهانِ حضور و جهانِ خاطره. صدا از جنس آن چیزهای نامیراست؛ به‌ویژه آن‌گاه که با اصالت، آگاهی و...

15,728 views • 2 months ago •via X (Twitter)

0 Comments

No comments available

Comments from the original post will appear here

Related Videos

من چقدر این مَرد را دوست دارم دیوانه وار. بعد از اینهمه قرن. گویی می شناسمش به مثل یک دوست. به مثل یک رفیق دیرینه. به مثل یک یار؛ و نیچه نمیدانست که چند قرن بعد دختری، از سرزمینی کوهستانی به نام افغانستان، بارها و بارها بخاطرش خواهد گریست و خواهد گریست. و واژه گانش را تک به تک بار بار خواهد خواند. نیچه عزیز، نمی‌دانستی، نمی‌توانستی بدانی، که سالها پس از خاموشی ‌ات، آن خاموشی اندوهبارت، دختری از سرزمینی فراموش‌شده، با نامی که شاید هیچگاه نشنیده‌ای، افغانستان، بارها و بارها به خاطر تو خواهد گریست. بخاطرت و دردهایت سوگوار خواهد شد؛ و آن دختر منم که بارها گریسته ام هم بخاطر اندوهت و هم از شوقِ فهمیدنِ تو و دنیای تو، از مرهمی که واژه‌ هایت بر زخم هایم میگذارد تا التیام بخشد. و من بسیار زخمی ام و سوگوار. و گریسته ام بخاطرت نه به بهانه سوگ خودم؛ که از وجدِ اینکه کسی، در میان آشوب زمانه‌ اش، همان چیزی را حس کرده بود قرنها پیش که من اکنون، در میان اینهمه ناامیدی و سکوت‌ و دروغ‌، تو گویی زندگی می کنم. تو گفتی: - آنکه چراییِ زندگی را دریابد، با هر چگونگی ‌اش کنار می‌آید. - و من سالهاست دنبال همان چرایم؛ در سایه‌ تمام ستیزها، در مهاجرت، در پس قصه های مردمان سرزمینم و مردمان جهان، در خلوت کلمات؛ تو از انسانِ والا گفتی، از اراده‌ برای قدرت، از باز آفرینی خویش؛ و من، زنی تنها، در جهانی مردانه مغرورِ قدرتهایشان، فهمیدم که اراده‌ ما برای زیستن، خود مبارزه‌ ای‌ ست علیه هر مرگِ روزمره تحمیلیِ جغرافیا و تاریخ و زمانه ای که در آن زیستن را تمثیل می کنیم. کاش می‌شد با تو قدم زد، کاش می‌دانستی که زبانِ تو، در دل کوههای ما طنین می‌اندازد. و هر دختری که از خوابِ سنت می‌گریزد، هر زنی که با سکوت می‌جنگد، و هر زنی که تن به اجبار نمی دهد، در واقع، دارد به نیچه‌ سلام می‌دهد. اینجا در سرزمین من همه چیز تاریک است و سیاه؛ اما چراغی است و آن، بی‌ آنکه بدانی، خودِ تویی. تو نیچه. تو ای اندیشه. تو که هر سطری که نوشته ای و به یادگار مانده ای به ما انگیزه می بخشد و وعده رهایی می دهد.

Sahraa Karimi / صحرا کریمی

13,983 views • 1 year ago

در تلویزیون ملی ایران خواند. آن روزها شادی، شوق زندگی و رهایی را می سرود. بعدها که سایه سیاه رژیم جمهوری اسلامی بر وطن افتاد او همچنان خواند از وطن، غربت و آزادی. آزادی را فدای کلمه نکرد. سینه‌اش برای ایران سپر بود و می‌دانست هیچ زورگویی بر فرهنگ ایرانی غالب نشده است. او مبارزی رقصان، مشتاقانه سیاست را زندگی کرد. درد عمیق ایران را می‌دانست و برای وطن نه تنها از مال که از جان مایه گذاشت. برای او غریب بود که مردم فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی را نشناسند. برای او عجیب بود که بتوان برای وطن گریست اما به پانخاست. او درد می‌کشید از حکومت جانیان بر خاک ایران و این درد را به فریاد رسایی تبدیل کرده بود تا ما را به مبارزه بخواند برای نجات ایرانی که عاشقش بود. تمام سعی و کوشش بر این بود که در طول این راه پر از درد و رنج و غم و مشقت چیزی به بار فرهنگی مردم بیافزاید. برای آن که بیافزاید، از خود کاست و زمزمه‌ی امیدوارانه‌ی پرشور و عاشقانه‌اش در گوشمان جاوید ماند. آنچنان که خود با عشقی ناب به ایران می‌گفت «باشد که روزگار ظلم به سر آید و آفتاب برآید و حقیقت در چهره مردم بدرخشد و عشق آن سپیده دمی گردد که به سوی آن گام برمی‌داریم. من با عشق به دنیا آمده‌ام، با عشق زندگی کرده‌ام و با عشق هم از دنیا می‌روم تا آن چیزی که از من باقی می‌ماند فقط عشق باشد.» #فریدون_فرخزاد #ملی_گرایان

انجمن ملی گرایان ایران

66,116 views • 3 years ago

با توجه به اطلاعات موجود، اگرچه #کیانوش_سنجری پیش‌تر درباره مرگ مادرش با من و برخی دیگر از دوستان صحبت کرده و برادر کوچکترش را پنهان کرده بود، اما واقعیت این است که مادر ایشان همچنان زنده است و مجید سنجری‌باف نیز وجود دارد و برادر تنی کیانوش است که شش سال از او کوچکتر است. من با او صحبت کردم و او از من خواست که توئیتی را که درباره تلاش کیانوش برای پنهان کردن او منتشر کرده بودم، حذف کنم، زیرا با واقعیت منطبق نبود. من این وعده را مشروط بر توضیح او درباره اطلاعات سایت #عدالت‌_علی، مبنی بر شکایت او از فردی به اتهام توهین به رهبری، به او دادم تا بتوانم آن را منتشر کنم. او توضیح داد که در آن پرونده، او هیچ شکایتی به دلیل توهین به رهبری نداشته است؛ بلکه شکایت وی به دلیل سرقت صورت گرفته بود. اما افسر بازپرس پرونده پس از بررسی ویدئوهای دوربین‌های مدار بسته به صحنه‌ای برخورد کرده که در آن، متهم به سرقت، تصاویر علی خامنه‌ای را معدوم می‌کند و از این رو، اتهام توهین به رهبری نیز از سوی بازپرس پرونده، نه مجید سنجری به اتهامات متهم افزوده شده است. در ادامه بخشی از روایت برادر #کیانوش را به اشتراک می‌گذارم. بنا به گفته‌های #مجید_سنجری، کیانوش در ساعات پایانی زندگی خود، پس از دیدار با #حسین_رونقی ملکی و عالیه مطلب‌زاده، با خودروی خانمی که از او به عنوان روان‌درمانگر کیانوش یاد شده (خانمی که در ویدئوی منتشر شده از جسد کیانوش، همراه یک مرد کنار جنازه دیده می‌شوند) از خانه خارج شده و به بخش غذاخوری (Food Court) مرکز تجاری چارسو رفته است. مجید سنجری بیان می‌کند که در مصاحبه‌ای که در کلانتری با خانم گویا (روان‌درمانگر) انجام شده، او توضیح داده که هر دو مدتی در آنجا به گفتگو مشغول بوده‌اند و پس از اینکه خانم روان‌درمانگر از انصراف کیانوش از خودکشی اطمینان حاصل کرد، از او جدا شد. اما بلافاصله به آن محل بازگشت تا پاوربانک خود را که فراموش کرده بود، بردارد و در این زمان مشاهده کرد که کیانوش در حال بالا رفتن از پله‌ها است. او تلاش کرد تا حراست را از احتمال یک خودکشی مطلع کند، اما پیش از هرگونه واکنشی، کیانوش خود را به پایین پرت کرد و با پا به زمین افتاد. بنا به گفته او، کیانوش تا ده دقیقه زنده بود و سپس جنازه او بین ۲۵ تا ۳۰ دقیقه در محل باقی ماند تا توسط مأموران به سردخانه کهریزک منتقل شد. مجید سنجری کمی پس از مرگ کیانوش توسط حسین رونقی ملکی از موضوع مطلع شد و به کلانتری مراجعه کرد. او یک روز بعد برای تشخیص هویت به کهریزک رفت و جسد کیانوش را شناسایی کرد. در این مشاهده، او تنها صورت و تا ناحیه گلوی جسد را مشاهده کرد. او اظهار داشت که نهادهای امنیتی از او تعهد گرفته‌اند که جسد را بدون سر و صدا دفن کند و به او کمک کردند که مراحل دفن در محلی که پدر کیانوش نیز در آن دفن شده است، با سرعت صورت گیرد. پیش از دفن جسد، صورت کیانوش به او و مادرش نشان داده شده است. گزارش پزشکی قانونی که شامل نحوه مرگ و نتایج آزمایش سم‌شناسی است، هنوز در اختیار خانواده او قرار نگرفته است. به گفته مجید سنجری، در مدارک تنظیم شده، علت مرگ برخورد با جسم سخت و تیز عنوان شده است. اما حتی با فرض صحت این روایت نیز از ابهامات موجود در خصوص مرگ کیانوش سنجری کاسته نمی‌شود. قرار بود او ساعاتی بعد از مرگ مشکوکش به آمریکا سفر کند. او حتی سوغاتی‌ها و اقلام مورد نیاز برای سفر را تهیه و بسته‌بندی کرده بود و به تأیید خانواده و افراد دخیل در کمک به او برای بازگشت به آمریکا، هیچ سخنی از پشیمانی یا لغو سفر به میان نیامده بود. ارتباطات کیانوش به شکلی مشکوک، تقریباً سه روز پیش از مرگ او با نزدیکانش قطع شده بود. او حتی حساب کاربری سیگنال خود را از تلفن همراه حذف کرده بود. آخرین فردی که توانسته بود با او به صورت صوتی صحبت کند، حدود ۲۴ ساعت پیش از مرگ او بود و پس از آن تنها چند پیام متنی در واتس‌اپ دیده شده و تماس‌ها به‌کلی قطع شده بود. دانستن تمام جزئیات آنچه در چند ساعت پایانی رخ داده است، از جمله نقش و گفتگوهای افرادی که با کیانوش دیدار کرده‌اند، به‌ویژه خانم روان‌درمانگر، بخش مهمی از درک صحیح وقایع صورت گرفته را تشکیل می‌دهد. شواهد دیگری نیز به دست آمده که در حال راستی‌آزمایی آن‌ها هستم و در صورت صحت، جریان این ماجرا را به سویی دیگر خواهد بود.

Ahmad Batebi 🛡️ 🇮🇷 🇺🇸

146,823 views • 1 year ago

از صمیم قلب با تمام خانواده‌هایی که در ۴۴ سال گذشته عزیزان‌شان را در ظلم و جهلِ جمهوری اسلامی از دست دادند همدردی می‌کنم. می‌دانم ساعت را کوک نمی‌کنید تا به وقت سال‌تحویل بیدار نباشید، اگر خوابی در کار باشد. می‌دانم آن خنده‌ها آن آغوش‌ها آن بوسه‌ها آن اسکناس‌های نو در خاطرتان می‌خَلَد و رنج در پیِ رنج می‌آفریند. می‌دانم خیلی‌های‌تان هفت‌سینی نچیده‌اید و بوی سیب و سرکه و سمنو در خانه‌های‌تان غایب است. می‌دانم خیلی‌های‌تان با یک چشمِ بسته خود را در آینه‌ی سفره‌ی هفت‌سین می‌بینید‌. می‌دانم دردِ بی‌عدالتی در ماه‌های گذشته عمیق‌تر از دردِ از دست دادن بوده است. بله، به ظلم کشتند و به جهل حکومت کردند. سرنگون‌شان خواهیم کرد و آن‌ها را به دادگاه خواهیم سپرد. در کنار هم و در کنار تمام کسانی که دل در گروی آزادی، دموکراسی و عدالت در ایران دارند، به این جهالت و آدمکشی پایان خواهیم داد. دل قوی دارید که روزی خورشید آزادی و عدالت در ایران سرک خواهد کشید و رنج و داغدیدگیِ ما را مرهمی خواهد بود. ستیزِ با قدرت، ستیزِ حافظه با فراموشی است پس نه فراموش می‌کنیم و نه می‌بخشیم. ممنون از دوست ناشناسی که گل‌های پرچم ایران را برایم فرستاد (با زمینِ یخزده بیش از این نمی‌شد کلنجار رفت) و دوستی که بر مزار پریسا و ری‌را هفت‌سین چیده بود. سال نو را به تمام ایرانیان، افغانستانی‌ها و همه‌ی کسانی که نوروز را جشن می‌گیرند شادباش می‌گویم. به امید آزادی و عدالت در ایران. #دادخواهی #مهسا_‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌امینی

Hamed Esmaeilion

419,683 views • 3 years ago

کاش دختری داشتم مثل نیکا؛ آگاه، جسور و دلیر؛ شخصیتی که می‌تواند نقشه راه ما باشد. «چقدر قشنگه، چقدر ناز و بلنده، دیگه وقتشه پُر بشی تو آسمونا»، نیکا به زیبایی واژه‌ها را ادا می‌کند و در کودکی چنان تصویری در ذهن‌مان می‌سازد که تجسم واقعی «زندگی» است، صدها بار ویدیو را نگاه کرده‌ام، صدایش، تصویرش، دستان کوچکش، چشم‌های زیبایش، جز‌به‌جز آنچه که می‌بینم روایت زندگی است، روایتی که حکومت با آن سر ستیز دارد. به آن دختر زیبا، جسور و آگاه که نگاه می‌کنم گویی شعار «زن، زندگی، آزادی» را از او گرفته‌اند و او ترجمان حقیقی این شعار است‌. رها از خط قرمزهای حکومت می‌خواند، مستقل است کار می‌کند و زندگیش را با تمام سختی‌ها با آن سن کم آنگونه که دوست دارد و انتخاب کرده می‌سازد. صاحب آن لبخندهایِ زیبا دیگر در میان ما نیست، دشمنان زندگی، مرگ او را رقم زدند، زندگی را از او گرفتند اما نتوانستند او را نیست کنند، مهرش در قلب تک‌تک‌مان زنده است، صداش بیشتر از هر زمانی شنیده می‌شود، «سلطان قلب‌ها» را با صدای دل‌نشینش بازخوانی می‌کند و بر قلب میلیون‌ها ایرانی می‌نشیند؛ می‌دانم آرزوها و خواسته‌هایش آینده ما را خواهد ساخت، آگاهی، جسارت و دلیریش نقشه راه ما خواهد بود. از معدود دفعاتی است که می‌گویم کاش دختری داشتم مثل نیکا. دختر باهوش و زیبا دوستت داریم و همیشه به‌یادت هستیم. و امیدوارم مراسمی که لایقش هستی برایت برگزار کنیم. مادر، خواهر و خاله‌ات همیشه یاد تو رو زنده نگه می‌دارند و ما کنارشان هستیم و فراموش نمی‌کنیم آنچه را با تو کردند. پی‌نوشت: هر صدا و تصویری از بچه‌های ایران که برای آزادی و آبادیش کشته‌شدند، غم و اندوهی آمیخه با خشم در دلم می‌کارد، گویی قلبم مچاله می‌شود و بغض خفه‌ام می‌کند، اما نگاه می‌کنم و می‌بینم که آنها چه کردند؟، و اگر امروز بودند از ما می‌خواستند عقب نکشیم، پیش برویم و راه‌شان را ادامه دهیم و یادشان را گرامی داریم. #نیکا_شاکرمی

Hossein Ronaghi

144,786 views • 2 years ago

خبرنگار انگلیسی؛ من یک سؤال شخصی دارم. از آن‌جایی که می‌بینیم شما با کمک گروه لابی «Europe-Israel Press Association» اینجا حضور دارید، دولت اسرائیل از به‌دست گرفتن قدرت توسط شما در ایران حمایت می‌کند، و همین دولت همان دولتی است که به‌همراه ایالات متحده جنگی تهاجمی علیه کشور شما آغاز کرده است. بسیاری از مردم در سراسر جهان فکر می‌کنند که شما یک عامل اسرائیل هستید. آیا چنین است؟ شاهزاده رضا پهلوی: البته که نه. اما من دوستِ اسرائیل و یهودیان هستم، و توضیح می‌دهم چرا. زیرا به‌عنوان یکی از نوادگان کوروش بزرگ، ما به این افتخار می‌کنیم که یکی از پایه‌های اساسی حقوق بشر به زمان او بازمی‌گردد؛ زمانی که کوروش بزرگ از طریق منشور خود که در سراسر جهان به نمایش گذاشته شده و در میان ملت‌ها و حتی در سازمان ملل به آن اشاره می‌شود. اصول آزادی را بنیان گذاشت، وقتی که بردگان یهودی را در بابل آزاد کرد و به آن‌ها کمک کرد معابدشان را در اورشلیم بازسازی کنند. ایرانیان و یهودیان در واقع رابطه‌ای تاریخی و حتی کتاب‌مقدسی دارند؛ در حقیقت تنها دو کشوری هستند که در تاریخ معاصر می‌توانند چنین ادعایی داشته باشند. ایران همچنین تنها کشوری در خاورمیانه بود که به یهودیانی که از هیتلر و رژیم او می‌گریختند پناه داد و در ایران به آن‌ها پناهندگی داده شد. این بخشی از تاریخ ماست، بخشی از سنت ما در پناه دادن به افراد تحت آزار و تعقیب است. یهودیان در ایران آزاد بودند تا پیش از انقلاب آزادانه آیین و مناسک دینی خود را برگزار کنند. و برای بازگرداندن حقوق خود و حقوق پیروان هر دین دیگری در ایران تلاش کنند؛ زیرا یکی از ارکان بنیادین حقوق بشر باید حفاظت از آزادی مذهبی مردم باشد. این موضعی است که من از آن حمایت میکنم و برای پیگیری آن نیاز به نمایندگی یا ماموریت از سوی هیچکس ندارم؛ من نماینده مردم خود هستم.

History In Pics

59,105 views • 16 days ago

تسوکادا تاماکی، سفیر و نماینده تام‌الاختیار ژاپن در ایران، در آستانه صد ساله شدن روابط دیپلماتیک میان تهران و توکیو، موسیقی معروف سریال «سال‌های دور از خانه» (اوشین) و «هانیکو» را با تکنوازی فلوت و همراهی ارکستر ایرانی «ایستگاه» در تهران اجرا کرد. مجموعه تلویزیونی «سال‌های دور از خانه» که در ایران با نام شخصیت اصلی آن، «اوشین»، شناخته می‌شود، از ماندگارترین سریال‌های تلویزیونی دهه ۶۰ شمسی در ایران است. این سریال که همزمان با جنگ هشت ساله و از سال ۱۳۶۵ از صداوسیما روی آنتن رفت، به قدری محبوب بود که شب‌های شنبه باعث خلوتی خیابان‌ها می‌شد. اوشین هنوز هم در خاطره جمعی ایرانیان جایگاه ویژه‌ای دارد. سریال ژاپنی «داستان زندگی» که در ایران با نام شخصیت اصلی‌اش هانیکو شناخته می‌شود، پس از موفقیت چشمگیر اوشین در ایران پخش شد. این سریال با دوبله ماندگارش به یکی از محبوب‌ترین سریال‌های آن دوره تبدیل شد. سفارت ژاپن در تهران،‌ با انتشار ویدیوی فلوت‌نوازی سفیر این کشور، در اینستاگرام نوشت: «ملودی‌هایی که سال‌ها در حافظه مردم ایران باقی مانده‌اند، بار دیگر به زبان موسیقی جان گرفتند و بخشی از خاطره مشترک مردم ایران و ژاپن را زنده کردند.» به گزارش صفحه رسمی سفارت ژاپن، در این رویدادی موسیقیایی که با رهبری مهدی نوروزی، بنیان‌گذار ارکستر ایستگاه برگزار شد، «قطعاتی خاطره‌انگیز از مجموعه‌های محبوب ژاپنی «اوشین»، «هانیکو» و «سرزمین شمالی» اجرا شدند.» سفارت ژاپن در تهران نوشت: «گاهی ماندگارترین فصل‌های روابط میان دو ملت، با نخستین نت‌های یک ملودی آغاز می‌شوند.»

independentpersian

29,924 views • 25 days ago

چهلمین روز عروج سیاستمدار وجیه‌المله فرا رسیده است؛ کسی که نامش با تعهد، عقلانیت و مجاهدت در راه عزت ایران اسلامی گره خورده است. برادر عزیزم، دکتر علی لاریجانی؛ هنوز هم باور فقدانت برایم دشوار است. سال‌های طولانی رفاقت، هم‌نفسی و هم‌سنگری ما، از مجلس شورای اسلامی تا مسئولیت‌های خطیر ملی، گواهی روشن بر روح بزرگ و اراده‌ای خلل‌ناپذیر بود. تو نه‌تنها یک مدیر برجسته و انقلابی، بلکه تکیه‌گاهی مطمئن برای دوستانت و خادمی صادق برای مردم بودی. در تمام آن سال‌ها، آنچه تو را متمایز می‌کرد، اخلاص در عمل، صلابت در تصمیم و آرامش در طوفان‌های سخت سیاسی بود. برای تو، مسئولیت نه یک جایگاه، که امانتی الهی بود که با همه وجود از آن پاسداری می‌کردی. امروز، در چهلمین روز پروازت، جای خالی‌ات بیش از همیشه احساس می‌شود. اما راهی که پیمودی، همچنان پرفروغ و الهام‌بخش باقی مانده است. بی‌تردید، نام و یاد تو در حافظه تاریخی این سرزمین ماندگار خواهد بود. از درگاه خداوند متعال برای آن دوست و برادر عزیز، علو درجات و برای خانواده محترمش صبر و اجر مسئلت دارم. برادرت، کاظم جلالی

Kazem Jalali

27,408 views • 4 months ago

"آن‌چه پیر نمی‌شود" در سیاست همه‌چیز پیر می‌شود، نام‌ها، چهره‌ها، صداها، حتی زبان‌ها. واژه‌ها کهنه می‌شوند، شعارها رنگ می‌بازند و آن‌چه روزی آتش بود، به‌تدریج به خاکسترِ حافظه می‌رود، این سرنوشتِ طبیعی هر آن چیزی‌ست که به زمان گره خورده، هر آن‌چه که بودنش، در امتدادِ تن تعریف شده، اما گاه چیزی در دلِ این کهنگی، از خودِ زمان سر باز می‌زند، نه به این معنا که تغییر نمی‌کند، که بدین معنا که با تغییر، باقی می‌ماند. اینجا، موضوع من ماندن نیست، که مسئله چگونه ماندن است. چطور می‌توان در حالی که مؤسسان اولیه به انتهای مسیر خود نزدیک می‌شوند، ولی همچنان در بدن‌های دیگر، در ذهن‌های دیگر، در نسل‌های دیگر ادامه داد، بی‌آن‌که به تکرار تقلیل یافت. آن‌چه پیر نمی‌شود، چیزی نیست که ثابت مانده، که چیزی‌ست که توانسته خود را از صورتِ اولیه‌اش جدا کند، از زبانِ نخستینش عبور دهد و در شکلی دیگر، بی‌آن‌که خود را از دست بدهد، ادامه یافت. وقتی یک ایده بتواند از زبانِ مؤسس خود عبور کند، وقتی دیگر در لحنِ نخستینش محدود نماند، وقتی نسل‌های بعدی آن را نه حفظ، که بازسازی کنند، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً یک جریان نامید، که آن‌چه باقی می‌ماند نه صدا، نه متن، نه حتی نام، که بودن است، ایستادن است و شاید از همین‌جاست که پرسش تغییر می‌کند، نه این‌که چه کسی مانده است، که این‌که چه چیزی توانسته پیر نشود. پاسخ نه در چهره‌هاست، نه در واژه‌ها، که در جایی‌ست که ایده، از حامل خود عبور کرده باشد و در دیگری بی‌آن‌که همان باشد، ادامه داشته باشد. #آنچه_پیر_نمی‌شود #عادل_عبیات #هندسه‌ی_قدرت #راهِ_سوم

Adel Abiyat

14,698 views • 5 months ago

‍ ✔️در سوگ بهرام ✍🏻سهند ایرانمهر درگذشت #بهرام_بیضایی ، آن‌هم در روز تولدش، فقط پایان زندگی یک فرد نیست؛ اتفاقی معنادار است که گویی پایان یک دوره فکری در فرهنگ ما را یادآوری می‌کند.گویی حلقه‌ای از یک سنت فکری در فرهنگ ایران، بسته شد. سنتی که در آن هنر شیوه‌ای برای اندیشیدن بود؛ و سینما و تئاتر فقط صحنه نمایش نبود که میدان داوری تاریخ بود. بیضایی را غالباً «کارگردان» می‌نامند، اما این نام‌گذاری، اگرچه درست، به‌شدت نارساست. از نظر من، او پیش و بیش از آنکه کارگردان باشد، ادیب بود؛ و پیش از آن، جامعه‌شناسی تاریخ‌خوان که به سازوکار قدرت، خشونت، حذف و روایت حساس بود. سینما و تئاتر برای او رسانه بودند، نه هویت. هویت او اما در نسبتش با زبان و تاریخ شکل می‌گرفت. شاخصه اصلی آثار بیضایی نه تکنیک سینمایی است و نه صرف رجوع به اسطوره؛ بلکه نحوه صورت‌بندی معنا از طریق زبان است. دیالوگ‌های او بیش از آنکه حامل اطلاعات باشند، حامل تاریخ‌اند. واژه‌های گزیده او تصادفی نبودند و جایی از ادبیات که نقطه کانونی توجه او‌ بود، پیش از او چنین رصد نشده بود، این همان‌جاست که تفاوت «دانستن ادبیات» با «ادیب بودن» آشکار می‌شود. بیضایی ادبیات را نمی‌شناخت؛ در آن سکونت داشت. نثر او نثری سخت‌جان است. نه لغزنده است، نه رها، نه سهل‌الوصول و نه متظاهرانه. جمله‌ها وزن دارند، مکث دارند، ایستادگی دارند. این استحکام زبانی، نتیجه ذوق شاعرانه صرف نیست؛ محصول انضباط فکری است. بیضایی به کلمه اعتماد نمی‌کرد مگر آنکه آزموده شده باشد. به همین دلیل زبان در آثارش نه ابزار تزئین، که میدان کشمکش معناست. از این منظر، او بیش از آنکه فیلم بسازد، متن تولید می‌کرد؛ متنی که مستقل از تصویر، قابلیت خوانده‌شدن دارد. ذهن را تکان می‌دهد و خودش تصویر است. این خصیصه در تاریخ سینمای ایران نادر است. بسیاری تصویر می‌سازند و بعد به‌دنبال معنا می‌گردند؛ بیضایی معنا را می‌ساخت و تصویر را در خدمت آن می‌گرفت. به همین دلیل است که آثارش کهنه نمی‌شوند؛ زیرا به زمانه‌ای خاص پاسخ نمی‌دهند، بلکه به مسئله‌ای تکرارشونده در تاریخ ایران نظیر مسئله روایت، قدرت و حقیقت می‌پردازند. نگاه او به تاریخ، نگاه ستایش‌گرانه یا نوستالژیک نبود. تاریخ در جهان بیضایی میدان افتخار نیست میدان اتهام است. او تاریخ را می‌کاود تا نشان دهد چگونه قربانیان خاموش می‌شوند و چگونه روایت رسمی جای حقیقت را می‌گیرد. در «مرگ یزدگرد»، در «چریکه تارا»، و حتی سایه‌بازی «جانا و بلادور»، تاریخ نه پشت سر ما، که در کنج فراموش شده درون ما به عنوان یک ایرانی است. همین نگاه است که او را به جامعه‌شناسی تاریخ نزدیک می‌کند، بی‌آنکه به زبان آکادمیک پناه ببرد. بیضایی نظریه نمی‌نوشت، ام با صحنه و دیالوگ نظریه می‌ساخت. بیضایی متواضعانه می‌گذاشت تا مدعیان خوانش غلط خود را از تاریخ و ادبیات بخوانند آنگاه در زمانش به دقت نشان می‌داد که از فردوسی تا زن و از قدرت تا ادبیات چگونه به نام نظریه به مسلخ ایدئولوژی و خوانشی وارونه رفتند. اندوهِ فقدان بیضایی، از دست‌دادن یک فیلمساز نیست؛ از دست‌دادن الگویی از اندیشیدن سخت‌گیرانه در فرهنگ ایرانی است. الگویی که زبان را جدی می‌گرفت، تاریخ را ساده نمی‌کرد و مخاطب را تحقیر نمی‌نمود و از همه مهم‌تر در این راه نه وقعی به قدرت می‌گذاشت و نه مجیز مردم را می‌گفت او‌ به جوهره هرچیز کار داشت نه مزاج و مذاق زمانه و خلق آن. او از ما تماشاگر نمی‌خواست؛ شریک فکری می‌خواست و شاید به همین دلیل است که با رفتن او، حس می‌کنیم چیزی بیش از یک فرد از دست رفته است. آنچه رفت بیضایی نبود، امکان پیوند میان ادبیات، تاریخ و هنر با سلیقه و آرایه بی‌نظیر بیضایی بود، پیوندی که او یکی از آخرین حاملان جدی آن بود.

سهند ایرانمهر

28,129 views • 8 months ago

دعوت شدم به پورتلند آمریکا برای دو سخنرانی یکی برای دانش‌آموزان، و یکی در سالن تئاتر شهر در مورد کتاب «باد لای موهایم» و بازگو کردن قصه‌های زندگی‌ام از قمیکلا تا نیویورک. همیشه هستند جماعتی که وقتی می‌خواهند به خیال خودشان تحقیرت کنند، تو را به نام روستایت صدا میکنند. نمی‌فهمند آن دختر قمیکلا قصه‌هایش را نه تنها دور نمی‌ریزد بلکه با افتخار آنها را برای کسانی که تشنه دانستن و یاد گرفتن از فراز و فرودهای زندگی زنان ایران هستند بازگو می‌کند تا به آنها بگوید از زخم زبان‌ها، از حذف و تحقیر شدن‌ها نترسید. از حمله‌ها و فحاشی‌ها نترسید. حتی از دیدن تروریست‌ها جلوی در خانه‌تان نترسید. چرا که تروریست‌ها و بازوهای حمایتی‌شان در داخل و خارج کارشان همین است؛ ترور شخصیتی و‌ ترور فیزیکی چون از قدرت ما که سرسپرده و برده‌شان نمی‌شویم می‌ترسند. از صدای بلند اعتراض ما و مهمتر از همه از اندیشه‌ و‌ عزم و تمرکز ما برای جنگیدن با سپاه و اسلام سیاسی و مردسالاری می‌ترسند. متوهمانی که خود را مرکز جهان و دانای کل می‌دانند اما از ما زنان معمولی‌ متنفر‌اند و شما هر کاری کنید نمی‌توانید راضی‌شان کنید مگر آنکه برای‌شان سرود سلام فرمانده بخوانید. لحظه‌های زندگی تان را برای جماعت متعصبِ و سلطه‌طلب این زمانه هدر ندهید. با هر سنگی که به سمت‌تان‌پرتاب می‌کنند پله بسازید، برای اینکه بالاتر از تخریب‌گنندگان و حامیان ترور و‌حدف فیزیکی و فکری، بایستید و همچنان روی هدف‌تان متمرکز بمانید. #زن_زندگى_آزادى

Masih Alinejad

87,117 views • 2 years ago

ناصر تقوایی، مردی که با زندگی خود علیه سانسور به‌پا خاست. در دوران سرد و خفقان‌آور سانسور، در شرایطی که اندیشه، هنر، جامعه، سیاست و هر آن‌چه در این سرزمین وجود دارد، زیر سایه‌ خفقان و سانسور است، کمتر کسی را می‌توان یافت که همچون ناصر تقوایی با «زندگی کردن خودش»، «نه گفتن» و انتخاب «دشواری آزاده زیستن»، به نبرد با جهل و ویرانی برخاسته باشد. نه‌تنها با کلمات یا فیلم‌ها، بلکه با تمام وجودش، در برابر سرکوب فکری، ادبی و هنری ایستاد. او می‌دانست که سانسور اندیشه را به خاک می‌سپارد، و نمی‌خواست اندیشه‌اش را تسلیم‌شده و زیر خاک ببیند. تقوایی می‌فهمید که سانسور، آگاهی و حافظه یک ملت را هدف قرار می‌دهد و آن را به یغما می‌برد. به همین دلیل، با «فیلم نساختن» نقش خود را ایفا کرد. در زمانی که بیشتر مخالفان سانسور، به شکلی تن به خودسانسوری می‌دادند تا از تیغ سانسور رسمی در امان بمانند، تقوایی پرسش ساده اما مهمی را مطرح کرد: «در کجای دنیا واژه‌ها مجرم‌اند؟» وقتی از تقوایی صحبت می‌کنم، نمی‌گویم «کارگردان»، بلکه او را «درخت استوار و کهن‌سال سینمای ایران» می‌نامم. زیرا او بیشتر از آن که بخواهد فیلم بسازد، می‌خواست حقیقت را نشان دهد. حتی اگر بهای آن حذف یا خاموشی باشد. خاموشی تقوایی در سال‌های اخیر، یک اعتراض بود. او می‌توانست فیلم بسازد، اما نساخت. این خاموشی یک امتناع آگاهانه از تن دادن به سانسور بود. در شرایطی که بسیاری از کسانی که مخالف سانسور بودند، یا از کشور رفتند یا ناچار به تغییر واژه‌ها شدند، تقوایی نرفت و در برابر سانسور ایستاد. او خاموش ماند، اما خاموش نشد. ناصر تقوایی به ما آموخت که زندگی خود می‌تواند به مثابه یک اعتراض باشد. وقتی سانسور، حقیقت را خفه می‌کند، وظیفه‌ی هنرمند فقط «خلقِ اثر زیبا» نیست، بلکه «به صدا درآوردنِ خاموشان» است. تقوایی این مفهوم را به عمل تبدیل کرد و فیلم‌هایی ساخت که می‌خواستند دیده شوند، انگار هیچ مانعی وجود ندارد. فیلم‌هایی که در آن‌ نفسِ حقیقت شنیده می‌شد. او بقای خود را به خودسانسوری گره نزد. او حقیقت را در لایه‌ها قرار می‌داد؛ آن‌چه را سانسور می‌خواست بپوشاند، با زبان خود عریان می‌کرد. نگاه دقیق به جامعه، به طبقات فرودست، به رابطه انسان‌ها با قدرت، باعث شد که او همیشه در تنش با سانسور باقی بماند. تقوایی تسلیم نشد، هرچند بهای سنگینی برای این مقاومت پرداخت. تقوایی نمی‌خواست «خوب باشد»، بلکه می‌خواست «درست باشد». او می‌دانست که این درستی هزینه دارد. مرام او این بود که «اگر نمی‌توانی حقیقت را بی‌کم‌وکاست بگویی، اصلا نگو.» ناصر تقوایی با سخنانش شریان وجدان جامعه را فشار می‌داد. او هیچ‌گاه سهم خود از رنج جمعی را فراموش نکرد و در این رنج، فهمی عمیق از درد و سرکوب را داشت. وقتی می‌گفت: «ایران را دوست دارم، برای اینکه وطن منست، خوزستان را دوست دارم، برای اینکه ولایت منست، و عاشق آبادان هستم، برای اینکه زادگاه منست»، این فقط ابراز عشق به جغرافیا نبود، بلکه فریادی از تعلق، از سرکوب‌ها و زخم‌ها بود. از مقاومتی عمیق نسبت به آنچه وطن را از آدم‌ها جدا می‌کند. یکی از بزرگ‌ترین نشانه‌های مبارزه حقیقی در مواجه با دیکتاتوری، امتناع در شرایطی است که تسلیم شدن آسان‌تر است. تقوایی در مواردی از کار کردن در شرایطی که باید محتوای خود را تعدیل یا اصلاح می‌کرد، امتناع کرد. او حاضر نبود به سانسور و قدرت حاکم خدمت کند، حتی اگر این به معنای سکوت باشد. او می‌دانست هر اثری که «شکسته» باشد، به ظاهر زنده است اما در درون مرده است. چنین امتناعی، اگرچه به ظاهر خمودگی است، در باطن انفجار عظیمی است: انفجاری در جانِ تو، در ذهنِ مخاطب، و در هزاران نقطه تاریک جامعه که نوایی برای شنیدن ندارند. تقوایی نشان داد که گاهی هنرِ واقعی نه در ساختن، بلکه در نساختنِ آن‌چیزی است که تحمیل می‌شود. هنرِ واقعی در ایستادنِ کوچک اما محکم است؛ در سکوتی که پر از فریاد است. کار نکردن به دلیل سانسور، عملی که تقوایی به آن پایبند بود، شکلی از مقاومت نهفته و صدایی در تاریکی است. مقاومتی که در سکوت یک انسان ریشه دارد، شاید بی‌صداترین و خطرناک‌ترین مقاومت باشد، چون قابل حذف نیست و ریشه در جان انسان دارد. پاینده ایران ویدیو از آرتین غضنفری

Hossein Ronaghi

46,773 views • 10 months ago