Video yükleniyor...

Video Yüklenemedi

Ana Sayfaya Dön

بهشون گفتم یه جماعتی تو توییتر فارسی منتظر نتیجه خواستگاری شما بود🤭 موضوع توییت رو بهشون گفتم، دختره گفت دو سه روز قبل رفتم پیش آرایشگرم، گفتم میخوام خواستگاری کنم برا همین اومدم موهامو مرتب کنم. ارایشگرمم اینجوری بود که واقعا جزییات فقط خانوما

181,119 görüntüleme • 8 ay önce •via X (Twitter)

0 Yorum

Yorum bulunmuyor

Orijinal gönderinin yorumları burada görünecek

Benzer Videolar

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 görüntüleme • 1 yıl önce

روز زن بهانه‌اس که داستان خودمو که یک سال پیش نوشتم دوباره بازگو کنم: سالها پیش که ایران بودم, برای جدا شدن از همسر اولم به دادگاه رفتم و در برابر قاضی سیستم قضایی زن ستیز جمهوری اسلامی قرار گرفتم. کل پروسه قضاوت ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. به قاضی گفتم که من فقط حضانت فرزندمو میخوام. قاضی در حالی که یه چیزی گوشه لپش انداخته بود با یه لبخند کثیف و کج گفت که برای حضانت باید تمام مهرم رو ببخشم یا اینکه او وکالت تام الاختیاری که همسر سابقم از آمریکا برای طلاق برام فرستاده قبول نمیکنه! با دست جلوی دهان دوستم که وکیلم هم بود گرفتم و بلافاصله گفتم: من فقط بچه امو میخوام! وقتی از دادگاه بیرون آمدیم, وکیلم گفت که این فقط یک خدعه از طرف قاضی بوده، چون قاضیهای دادگاه خانواده همه طرفدار مردها هستن و در قانون همچین چیزی نداریم و من نباید می پذیرفتم! دو سال بعد خروجم از کشور، برای دیدار با خانواده برای آخرین بار به ایران برگشتم. همون دم گیت ورودی، پاسپورت پسرم رو ضبط کردند و گفتند که پدرش به عنوان ولی اون، ممنوع الخروجش کرده! به دادسرا که مراجعه کردم متوجه شدم حق ولایت پدر با دادن حضانت سلب نمیشه! حضانت فقط به معنی نگهداری هست و تو به عنوان مادر هیچکاره ای!! حتی پدربزرگ پدری هم بر تو در همه امور ارجحه! باورتون میشه؟ حضانت در قانون به معنی سرپرستی و ولایت نیست! تمام تصمیمات همچنان با پدرست. این مسئله طول میکشید و من باید به سر کار برمیگشتم، پسرم را پیش پدر و مادرم گذاشتم و به کانادا آمدم. تمام چند ماهی که من اینجا بودم و پسرم ایران، کارم فقط گریه بود! هیچ راه قانونی برای حل مشکلم وجود نداشت حتی وقتی که پدر بچه خودش در آمریکا زندگی میکرد و هیچ دلیل منطقی برای ممنوع الخروجی بچه وجود نداشت!! در نهایت هم دل همسر سابق به رحم آمد و اجازه خروج پسرم رو از دفتر ایران در واشنگتن صادر کرد! اما من هرگز رنج اون روزها و حیرانی ام رو فراموش نمیکنم. اون احساس نا‌امنی و بی پناهی که اون زمان تجربه کردم حتی الان که یک همسر مهربان و پسری هفت ساله دارم گاهی به سراغم میاد، اما یهو یادم میفته که اینجا کاناداست! تا گرفتار دادگاههای خانواده جمهوری اسلامی نشده باشی، با گوشت و پوستت زن ستیزی این حکومت رو درک نمیکنی! #نه_به_جمهوري_اسلامي #هشت_مارس

Ellie Omidvari

58,830 görüntüleme • 1 yıl önce

خیلی مردد بودم که این ویدئو رو بذارم یا نه. 🫣 من بعدش رفتم پیش دکتر محسن پیرمرادی، و درنهایت ایشون من رو عمل کرد. رفتار حرفه‌ای، احساس مسئولیت، همدلی‌شون بی‌نظیر بود. عمل من خیلی سخت بود و ۴ ساعت طول کشید. نقاهت سختم فقط ۴، ۵ روز اول بود که بلد نبودم چطوری بخوابم و از دستهام استفاده نکنم. با گذشت ۲ سال و نیم هنوز جا بخیه‌هام مونده چون برش خیلی زیادی خورد سینه‌م، و خود دکتر هم گفت که خودم رو درگیر سیکالفت و این پمادهای تجاری نکنم و بذارم پوستم به شکل طبیعی روند ترمیمش رو انجام بده. ▪️من بهم درن وصل نشد. نیپلم حس داره، و ممه هام قرینه‌ست. از هر ممه‌م حدود ۸۵۰ گرم بافت چربی و پوست استخراج شد که وقتی دادم آزمایش، یک عالمه کیست خوش‌خیم توی اون بافت چربی بود. ▪️بعد از ۵ روز دکتر پانسمان اولیه‌‌م رو باز کرد و تا دو سه ماه سوتین طبی می‌پوشیدم. ▪️بعد از حدود ۲ ماه تونستم به سختی رانندگی کنم، بعد از ۳ ماه تونستم ورزش سبک کنم. ▪️چون حجم بالاتنه‌م کم شده بود و میتونستم ورزش کنم، به راحتی آب خوردن بعدش ۱۵ کیلو کم کردم. اگه برگردم عقب باز هم این عمل رو انجام میدم. ▪️من پرونده‌ی‌ پزشکی داشتم ولی حوصله‌ی بدو بدو‌ برای بیمه رو نداشتم و آذر ۱۴۰۲ دستمزد دکترم ۴۰ تومن، و هزینه‌ی کلینیک و سوتین طبی و دارو و موارد جانبی حدود ۱۵ تومن شد.

راوی

138,021 görüntüleme • 2 ay önce

😓😓😓 *دکتر ابراهیم بنی‌احمد یکی از آن ۱۲ نفری بود که در سال ۱۳۰۷ با شاه در یک دبستان بود.* یکی از شاگردان استاد بنی‌احمد چنین می گوید (نقلِ به مضمون): استاد عصای پیری در دستش بود. بیشتر نگاه می‌کرد و کم‌تر سخن می‌ گفت. حتا سر کلاس دانشسرای عالی می گفت *"شما بگویید، من می‌ شنوم."* دانشجوها را به شوخی با نام حیوانات صدا می زد! به من می گفت "مارمولک امروز تو از انسانیت بگو" *روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا می زنید ؟ گفت "انسان شدن سخت است!"* *روزهای آخر سلطنت پهلوی، یک روز صبح به در ِ خانه‌ی استاد رفتم. اوایل دی ماه سال ۱۳۵۷ بود.* استاد سرما خورده بود. من را به خانه اش دعوت کرد. *برایم چای ریخت. از پنجره داشت خروش و فریاد مردم معترض را نظاره می کرد و فقط اشک می ریخت.* استاد سالها بود که تنها زندگی می کرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی می کردند. ساعت ها پیش استاد ماندم. هنگام خداحافطی، استاد تا در ِ آپارتمان شان آمدند که بدرقه ام کنند. از ایشان خواهش کردم نیایند. گفتم "من خودم می روم، شما حال تان خوب نیست، استراحت بفرمایید." *هیچ وقت آخرین درسی را که استاد به من داد، فراموش نمی کنم.* استاد به من گفت: "اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید. این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است. گفتم: "آخر با این حالتان با این عصا؟ عصایش را به طرف من گرفت و گفت: *"من سالها به این عصا تکیه کردم و شاه به ملتش تکیه داده بود.* *او هرگز نمی خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدرنشناس بود!* *شاه از ایران می رود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید. ما بر باد خواهیم رفت.* بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد ِ فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی می کرد. *آری ما ملت بر باد رفتیم .*." استاد تعریف می کرد: “روزی که قرار شد من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا *رضا شاه* شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید. *برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!* *همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان کفش نپوشیده بود!* *برای همه کفش خریدند.* *کت و شلوارهامان را پوشیدیم، کفش هایمان را پا کردیم و رفتیم، کاخ سعد آباد دیدن رضاشاه؛ ۴۰ نفر بودیم.* *رضاشاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هرجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید . .».* من به فرانسه رفتم. با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. دوره جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم. بالاخره جنگ تمام شد و من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم و قرار شد ژنرال “دوگُل” نشان “لژیون دونور” به شاگرد اولی ها بدهد، کفشی را که رضاشاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار، نو نگاه داشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم. وقتی نشان را ژنرال دُگل به سینه کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم اگر رضاشاه نبود، *منِ ایرانی هنوز گیوه* پایم بود!” *از صفحه منصوره پیرنیا* *آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران* *آنان که دستی را که نان‌شان می داد گاز گرفتند, محکومند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند!.

آوای آتشین

29,636 görüntüleme • 1 yıl önce

من داغدارم. داغدار رفتنِ سرلشکر باقری که تازه با اون ویدیوش شناخته بودمش. اگر کسی فکر میکنه مستقیم نمیگم، اینم به انگلیسی و برای ثبت در حافظه ی تاریخی توییتر. اینجا رسما بدون حضور مغز صحبت کردم و کلام پراکنده است. اگر شما زبانتون میگیره از گفتنِ این مساله مشکل از شماست و تخیلی که براتون مهندسی کردند. اونکه سپاه و دار و دسته اش هم در این مهندسی تخیل شریکند قصه ی بسیار و بی نهایت مهمی است که بهش خواهم پرداخت. همیشه از مخالفان قرار دادن سپاه در لیست تروریستی بودم و هشدار داده بودم که این مقدمه آوردنِ جنگ به ایران بود. من اینجا از سردارانِ ش.هید شده قدردانی کردم گفتم برای شماهام بذارم چون نکته داره . آقا من همونقدر که از سمت مجاهدین و موساد اذیت شدم از دست مخالفان مذاکره و پروژه بگیرانِ “ما بمب میخواهیم و فلان”َ داخل تخریب شدم. یعنی دلم خونه اگر بخوام باز کنم این مساله رو. اگر نمیگم دلیل بر نبودنش نیست. اما از همون اول به هشتگ ت.روریستی بودن س.پاه ایراد گرفتم. یعنی اولش نمیدونستم چی شده. به دوستم گفتم: خب حالا س.پاه تر.وریستی بشه چی میشه؟‌ گفت: یحتمل نمیتونن بیان اینجا. گفتم : خب حالا نیان. یعنی فکر میکردیم اساس بدتری نداره. بعد کم کم شک کردم. دیدم اونی که زمان زن زندگی آزادی تو خیابون سرکوب میکنه اصلا س.پاه نیست. پس حکایت اینکه “سپاه رو تروریستی کنیم” چی بود؟‌ بعد فهمیدم وقتی شما یک گروه نظامی رو ترو-ریست تعریف میکنی اونها تارگت مشروع میشن و اجماع عمومی و جهانی برای جنگ راحت تر ایجاد میشه. و نکته ی جالب اینجاست که این نکته که چنین هشتگ و خواسته ای باعث میشه جنگ به داخل مرزهای ایران وارد بشه رو کارشناسی مطرح کرد که خودش توسط همین مخالفان مذاکره و به اصطلاح تندروها، به شدت اذیت شده بود. قصه های خون دل خوردن از داخلیها بمونه برای بعد. امروز وقت بازنگریِ خیلی چیزاست: اینکه هواپیمای اوکراینی رو کی زد که مقدمات چنین جایی که الان هستیم فراهم بشه و تقاضای تحریم آسمانهای ایران (که به مثابه اعلام جنگ و بی دفاع کردنِ ایران در برابر حمله بود) این چنین وحدتِ بعد از ت.رور سردار س.لیمانی به هوا بره؟ این سوال خیلی جای فکر داره. چرا وقتی نیروی سرکوب تو خیابون زمان تظاهرات مهسا، پلیس ضد شورش بود و س.پاه نبود، این هشتگ جلو رفت؟‌ (اون موقع پرسیدم: همون کسایی که میگفتند “اسراییل اگر زده، کشته، آدم نظام بودند” گفتند “نه س.پاه بوده! لباس نیروی انتظامی رو روی لباس س.پاهی پوشیده بودند.” یعنی کلا دوستان ایده ای از پلیس ضد شورش نداشتند. یعنی داشتند: اما هدف آوردنِ ایران به همین نقطه بود. به همین جایی که الان هستیم. سفیدشویی و عادی سازیِ کشته شدنِ سردار ایرانی توسط دشمن. خیلی سوال. خیلی قصه هایی که باید بررسی بشن. ولی من بگم که برای من سردار ایرانی که توسط دشمن کشته میشه یک سردار ایرانی است. تمام. این رو گفتم بدون لکنت بنویسم: من عزادارِ کسانی هستم که در بین ما نیستند. اما آدم واسه خنک کردنِ دل همسایه، ابزار کپک زدنِ سواد خودش رو فراهم نمیکنه. من امروز به شدت عزادارم. به شدت ازینکه اس.راییل اونها رو از ما گرفت عصبانی. و اینجا گفتم: به انگلیسی هم گفتم که اگر لازم باشه با لکنت کمتری گفته بشه. سواد خودتون رو پاکسازی کنید.موتورهای جهل به شدت مشغول کار بودند.

نسیم نوروزی

50,624 görüntüleme • 1 yıl önce

این فیلم که بخشی از گفت‌وگوی #من‌وسانلی در مورد اسم‌هاییه که براش انتخاب کرده بودیم رو یکی دو هفته‌‌ی پیش‌ استوری کردم. وسطای صحبتمون یه خودروی «ری‌را» از کنارمون گذشت. گفتم «ری‌را» هم اسم قشنگیه. (هرچند جزو کاندیداها برای اسم سانلی نبود). گفت: «ری‌را؟؟؟؟ آخه کی اسم بچه‌شو می‌ذاره ری‌را؟» گفتم: «خیلیا، مثلاً حامد اسماعیلیون.» همین، نه یک کلمه کمتر و نه بیشتر. حتا به این که اسماعیلیون کیه و سر ری‌را چه بلایی اومده و … هم اشاره‌ای نکردم و گذشتم. بعد یه کاربر برانداز با نوشته‌ی گل درشت «جاوید شاه» بر سردر اکانتش پیغام داد که: «حامد اسماعیلیون اصلاً بچه نداشت. ری‌را بچه‌ی دوست‌دخترش بود و زنده‌ست و‌ هیچ‌وقت هم سوار اون هواپیما نشد.» آخرش هم «جهت اطلاعتون» چاشنی مزخرفش کرد و تمام. از تعجب دهنم باز مونده بود. هر چی فکر کردم جواب این احمق رو چی بدم، دیدم ذهنم به واژه و کلام و عبارتی که حق مطلب رو ادا کنه نمی‌رسه و فقط بلاکش کردم. این ماجرا رو تعریف کردم که بگم اگه چند صباح دیگه «شاه‌اللهی‌ها» گفتن: پویا بختیاری اصلاً در آبان ۹۸ به خیابون نیومده بوده یا مثلاً مرگش بر اثر تصادف یا اوردوز بوده و باباش هم از خودشونه و … هیچ تعجب نکنید. از این جماعتِ به قول شادمهر «وای که جای دل تو سینه، انگار که سنگ و سُربه» هیچ کثافتی بعید نیست.

بهرنگ سهرابى

46,797 görüntüleme • 4 ay önce

بهشون گفتم کشورو به جنگ کشوندید، میگن این از ویژگی های منافقه که گناهو گردن خودی بندازه! خب مگه شما نبودید که گفتید چون پزشکیان رئیس جمهور شد، جنگ شد؟ و تو اوج حملات دشمن، به پزشکیان و عراقچی و شهید باقری حمله میکردید؟ آنها خودی نبودند؟ از طرفی، شما نبودید که همین تحریم هایی که اقتصاد کشورو فلج کرده و مردمو به خیابون کشونده، نعمت دونستید؟ شما نبودید که حتی با شهید رئیسی و امیرعبداللهیان هم درافتادید و با افتخار گفتید جلوی احیای برجامو در دولت شهید رئیسی گرفتیم؟ شما نبودید که بین مردم تفرقه انداختید و اونها رو به جون هم انداختید؟ شما نبودید که هر روز مطالبه وعده صادق راه مینداختید و فرماندهان نظامی رو وادار کردید وارد معرکه ای بشن که تهش معلوم بود؟ شما نبودید که با تمام توان، اون قدر جلوی توافقو گرفتید تا به کشور حمله شد؟ شماها نبودید که گفتید مارو از جنگ نترسونید ، دشمن در غزه هیچ غلطی نتونسته بکنه؟ شماها نبودید که هر روز علیه مسؤولین کشور بیانیه میدادید و میگفتید باید از حوثی ها یاد بگیریم و‌ وارد جنگ مستقیم با اسرائیل بشیم؟ شما نه خودی هستید نه حتی میتونید ادای خودی رو دربیارید، شماها خودِ خودِ صهیونیست های جنایتکارید که از مردمی که شمارو نمیخوان و بهتون رأی ندادند کینه دارید و جز به نابودی ایران راضی نیستید. و من افتخار میکنم که در مقابل شما ایستاده ام و کاری کردم که این طور به عجز و بیچارگی بیفتید.

مش ممد📖

13,581 görüntüleme • 6 ay önce

مهم و فوری🔥 شاعر و نویسنده ایتالیایی درباره بازگشت پادشاهی Reza Pahlavi ایران صحبت می‌کنه و من را یاد خاطره‌ای انداخت! فیلم از صفحه ایشان: Associazione Italia-Iran اما خاطره: اوایل سال ۲۰۱۴ بود در برلین قدم می‌زدم و با تلفن صحبت می‌کردم که آقایی آلمانی جلو آمد و گفت: سلام! خوبی؟!! من هم به فارسی گفتم سلام شما ایرانی هستی؟! گفت نه! من آلمانی هستم! ادامه به آلمانی صحبت کرد و من گفتم با انگلیسی راحت‌ترم و او استاد دانشگاه بود و انگلیسی بلد بود و مکالمه به انگلیسی اینچنین گذشت؛ ایشان گفت: من پیش از انقلاب ایران بودم و کمی فارسی بلد هستم و در سفارت آلمان بودم و دکترای جامعه‌شناسی دارم(چون هم‌رشته بودیم علاقمند شدم و با ولع گفتگو را شنیدم!) ایران بهشت است! حیف از کشورتان که دست این مسلمانان وحشی است و در ادامه از زمان پهلوی و سپس آخوند، همان گفت که هم شما میدانی و هم من! سوالی به ذهنم آمد که خب راه حل چیست؟! پاسخ او شروع سفری عمیق در زندگی من بود: بروید دور پسر شاه را بگیرید! التماسش کنید! به دست و پایش بیافتید که برگردد! فقط اوست که می‌تواند ایران را نجات دهد! خب مغز من آن زمان باد داشت و مثل قشر خاکستری امروز شروع کردم خزعبلات پیچیدن که آی دوران پادشاهی تمام شده و جمهوری و فلان و خودتان را ببین و ازین جور چرندیات؛ که او ریش‌سپیدی و صبوری کرد و شنید و بی کلامی و سپس گفت: میای با هم بریم یه جای برلین؟! گفتم بریم! در محله «اشپانداو» بچه‌های برلین می‌دانند کجاست، ضلع شمالی ایستگاه اشپانداو چند هکتار باغ و جنگل است(!) گفت این منطقه را می‌بینی؟! این خانه شاهزاده فلانی آلمان است، شما خبر ندارید اما آلمان را ایشان می‌گرداند و آمریکا فقط او را در آلمان میشناسد و احزاب و این مزخرفات رولایه سیاسی را اصلا آدم حساب نمی‌کند!(زمان مرکل این حرف رو زد!) پس پسرجان؟!!! من آلمانی هستم و نه ایرانی ذی‌النفع دارم بهت میگم: برو/بروید پسر شاه را التماس کنید که بیاید! ایران حیف است؛ مردم ایران حیف است، تمدن ایران حیف است و و و آنجا مطالعه عمیق من درباره سیاست معاصر ایران شروع شد و پهلوی را شناختم و آنچه شدم که امروز می‌بینید! فقط با یک تغییر: من به پهلوی التماس نکردم! پهلوی نفر اول ایستاده بود برای وطن و سال‌ها پهلوی بود که به مردم ایران التماس می‌کرد: بیدار شوید! این‌ها ایران را بر باد می‌دهند!!! آن زمان ما مردم ایران دنبال بنفش و سبز بودیم و صدای فرزند نجیب شاهنشاه آریامهر را نمی شنیدیم، اما امروز مثل کوه پشت ایشان هستیم❤️🫂 #جاویدشاه #KingRezaPahlavi

JamesDean

26,465 görüntüleme • 1 yıl önce

بخش‌هایی از صحبت‌های امین بزرگیان در گفت‌وگو با میلاد پورعیسی: ‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️ نسخه کامل این مصاحبه را می‌توانید در کانال یوتیوب هامون تماشا کنید: ‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️ امین بزرگیان: برخلاف تصوری که وجود داشت نسبت به مداخله خارجی در ایران، خب روند جوری شد که این مداخله خارجی مورد استقبال عمومی قرار نگرفت. حالا اینکه مورد استقبال عمومی قرار نگرفت ؛ اصلاً فراموش نکنیم که یکی از زنجیره‌های این پروژه این بود که ما وقتی آسمان رو اشغال کردیم، روی زمین یه اتفاقاتی خواهد افتاد.‼️‼️ این مشاوران و اینا رفتن، مشاوران راستگرا و اپوزیسیون رفتن به این آمریکا و اسرائیل گفتن آقا شما اگر چنانچه فلان جا رو بزنید و آسمون رو بگیرید و اینا، مردم اینقدر عاصی‌ان که میان تو خیابون.‼️‼️ نمونش، نمونه کار شما جنبش‌های مردمی رو ببینید، مردم اومدن تو خیابون. ‼️اون جنبش‌ها به خاطر این به سرانجام نرسید که سرکوب شد ‼️و اگر چنانچه شما این نظم سرکوب‌کننده رو، چه می‌دونم، تضعیف کنید یا از بین ببرید، این به سرانجام می‌رسه، تبدیل میشه به انقلاب. بعد خود شما هم، مخالف پروژه شما هم نیست که نمی‌خواید دیگه در کشورهای خاورمیانه مثل عراق و افغانستان بیاید ‼️و مداخله کنید، خود همین میشه انقلاب. خب این روشن بود، یعنی مشخص بود کسانی که این مشورت رو دادن به آقای آمریکا و آقای اسرائیل، سرسوزنی شناخت از جامعه ایران نداشتن. نمی‌شناختن جامعه ایران. یعنی نرفته بودن حتی این تحقیقات اجتماعی رو ببینن، خصلت‌های جامعه رو ادراک بکنن. یه سری آدم سیاسی بودن که مواجهه‌شون با جامعه ایران این بود که یه سری آدم هر از چند وقت یه بار اومدن تو خیابون و اعتراض کردن و کلاً این چیز رو، این خبر هم بهشون رسیده بود که مردم به اینجاشون رسیده. خب این دو تا رو کنار همدیگه گذاشتن به صورت مکانیکی و گفتن این جامعه، جامعه انقلابی‌ه، جامعه‌ای که درمیاد توی خیابون. در حالی که این ناشی از عدم شناخت جامعه ایران بود.‼️ به چند دلیل. حالا دلایل مختلف و متعددی رو میشه مطرح کرد که اساساً حتی اون وقتی که جامعه می‌اومده بیرون اعتراض می‌کرده، این جنبش، جنبش اعتراضی بوده یا جنبش انقلابی بوده؟ این رو باید اساساً ما سوژه انقلابی در ایران داریم یا سوژه معترض داریم در ایران؟ ‼️پیوندهای جامعه با دولت چه نوع پیوندیه؟ آیا اون پیوندی هست که بشه از توش چیزی تحت عنوان انقلاب رو درآورد؟ انقلاب یعنی تغییر حکومت و فلان این حرفا. بعدشم چیزی که مفروض چیزشون بود این بود که آقاجان، ما در فقدان تمام عناصر انقلاب ‼️‼️مثل رهبری، مثل سازماندهی، مثل چه می‌دونم همه این چیزا، اعتصابات و این حرفا، ‼️‼️اینا رو نداریم و نمی‌تونیم درستش بکنیم و اینا. اینا رو همه رو حواله می‌دادن به اینکه این به خاطر چی سازماندهی نداریم، به خاطر چی اینا رو نداریم؟ که سرکوبه. خب که اینم گفتن به جای همه اینا که نداریم، آمریکا رو داریم، این بیاد. ‼️‼️ فکر می‌کردن که یک راه میانبری وجود داره برای انقلاب. برای همین هم از ‼️‼️کلمه براندازی ‼️‼️استفاده می‌کردن، از کلمه انقلاب استفاده نمی‌کردن، به خاطر اینکه می‌دونستن که این نمی‌تونه انقلاب باشه. انقلاب یه پدیداری از پایینه، احتیاج به سازماندهی داره، احتیاج به پیوند نیروها داره، اتحادهای درون بین طبقات داره، هزار تا چیز دیگه داره، نمیشه اینجوری. برای همین گفتن براندازی. براندازی یعنی که حکومت بره، فقط همین. ‼️‼️ یعنی اون هدف نهایی انقلاب رو فقط منظورشون بود. اون فرایندی که ما به اینجا برسیم، گفتن امکاناتش وجود نداره، اینو آمریکا برامون انجام میده.‼️‼️‼️ همه این عوامل رو وقتی کنار هم می‌ذارید، پس اصلاً چیز عجیبی نبود که جامعه در معرض جنگ وقتی قرار می‌گیره، تن نمیده به اون، به این پروژه.‼️ یعنی با وجود تمام مشکلاتی که داره، با تمام اینکه اصلاً نمی‌خواد سر به تن دولت باشه، ‼️اینی که بخواد وارد چنین پروژه‌ای بشه، این براش غیرممکنه. چرا؟ خیلی ساده‌ست آقای پورعیسی، به خاطر اینکه جامعه، جامعه مدرنیه. جامعه‌ایه که تا حد زیادی دموکراتیکه. تو این جامعه سال‌ها کار شده. حالا ما نتایج ملموس مادیشو نداریم، ندیدیم هنوز، اما ببین، ۲۰۰ سال پیش حدوداً انقلابی شده تو این مملکت، همزمان با اروپا. بعد خود این سازوکار از درون یک انقلابی بیرون اومده به نام ۵۷. و از نیمه دهه ۷۰ تو مملکت آدما کتاب چاپ شده، روزنامه چاپ شده، ارزش‌های دموکراتیک مهم شده، فلان. همه اینا غیب نمیشه توی جامعه‌ای، هرچقدر هم مسئله داشته باشه. حالا یه موقع است ما فقط به صداهای بلند توجه می‌کنیم، لحظات بیان خستگی‌ها، لحظات بیان خشم‌ها. با اینا نمیشه معیار فهم گذاشت. لینک کانال یوتیوب هامون:

آرش یوسفی -ARASH

12,538 görüntüleme • 1 ay önce

روز گذشته همراه با همسرم در حال خرید بودیم که خانمی به سمت من آمدند و پرسیدند که آیا «میرا» هستم؟ گفتم بله. دست داده و خودشان را با نام «مهشید» معرفی کردند. فکر کردم از هم‌میهنانی هستند که گاهاً حمایتشان را با برخوردی صمیمانه نشان می‌دهند. دست دادم و از آشنایی با ایشان ابراز خوشحالی کردم. به یکباره چهره‌شان در هم رفت. گفتند که پیشتر عکسشان را با «بابک زنجانی» منتشر کرده ام! گفتم به خاطر نمی‌آورم. خشمگین شدند. با صدای بلندتر و لحن تحقیر آمیزی گفتند: - شما از مردم گزارش درست میکنی، گوشیت رو برمیداری میبری میکنی تو حلقشون، بعد یادت نیست؟ شما اسم همه‌ی اونایی که ازشون فیلم می‌سازیو خوب میدونی. منو هم خوب میشناسی. تاکید کردم که خانم ترامشلو را هم نمیشناختم. چون از نزدیک آشنایی نداشتم. شما هم به همین صورت. گفتند: - شما رفتی ازشون فیلم گرفتی. بعد میگی نمیشناسم؟ با لبخند اضافه کردم که خیر! نمی‌شناختم. اما وقتی دیدم مثل شما به این شکل به من نزدیک شدند و پرخاشگری کردند؛ شروع به فیلم گرفتن کردم. درست مثل همین الان که مجبور به روشن کردن دوربین هستم. همینکه دوربین گوشی که رو به زمین بود، روشن شد؛ دستم را چرخانده و در حالی که دندان هایشان از خشم به هم فشار می آورد، گفتند؛ -من نمیذارم ازم فیلم بگیری! تاکید کردم، برای اینکه بعدا ادعای نادرستی نکنند، مجبورم «صدایشان» را ضبط کنم. اما دستم را بیشتر فشار دادند و تلاش کردند تا تلفن را از دستم بیرون بکشند. وقتی متوجه شدند که همسرم در حال فیلمبرداری‌ست، برخوردشان آرام‌تر شد. انگشت هایم لا به لای چوب‌لباسی و لیوانی که در دست داشتم، گیر کرده بودند. اما ایشان همچنان دستم را با قدرت بیشتری فشار می‌دادند. بعد از خروجشان از فروشگاه، گزارش کامل و شواهد؛ به پلیس ونکوور، ارائه داده شد. و اما دلیل پرخاشگری ایشان: مهشید حجتی، تابستان سال ۲۰۲۴ یکی از میزبانان بهاره زنجانی، خواهر «بابک زنجانی» در ونکوور بودند. انتشار تصاویر گردش‌های تفریحی ایشان با بهاره زنجانی که برای انجام تدارکات سفر برادرش بابک زنجانی به کانادا، به این کشور آمده بود؛ باعث خشم ایشان شد. پس از ماه ها، در فروشگاهی به سمت من(میرا نصیری) و همسرم آمده و به این شکل، عصبانیت خود را نشان دادند. پانوشت: ایشان به من گفتند که عکسشان را در کنار بابک زنجانی منتشر کرده‌ام. در حالیکه عکس‌هایشان با خواهر «بابک زنجانی» بود. #ونکوور #بابک_زنجانی #جمهوری_اسلامی_انتخاب_من_نیست #BabakZanjani #Iran Kamranmalekpour کامران ملک پور Vancouver Police DW فارسی

Mira Nassiri

123,948 görüntüleme • 1 yıl önce

🎥لخت مادرزاد با هنرپیشه مرد دو نفری سکس انجام دادیم و با اصرار به پدر و مادرم این صحنه ها را نشان دادم: واکنش آنها چه بود؟ 👇👇 👈 این مصاحبه مربوط به «امیلیا کلارک»، بازیگر نقش کالیسی (مادر اژدها) در سریال «بازی تاج و تخت» است. داستان از این قرار است که او در یکی از قسمت‌های اول سریال، یک صحنه سکس بسیار بی‌پرده و کاملاً لخت مادرزاد با بازیگر مرد مقابلش (جیسون موموآ) داشته است. این صحنه اصلاً نمای دور نبوده و دوربین کاملاً روی آن‌ها زوم کرده بود. حالا امیلیا با خنده تعریف می‌کند که چطور به اشتباه از پدر و مادرش خواسته بود دقیقاً همین قسمت از سریال را تماشا کنند و وقتی این صحنه پخش شده،.... ✅ مجری: این نقشی که بازی کردی، شبیه‌ترین کاراکتر به خودِ واقعی‌ت بوده تا حالا، نه؟ 🔺امیلیا: آره، آره... واقعاً شبیه اون یکی نیستم... کالیسی! ببخشید، مادر اژدها! آره. سلام دِری (به شوخی)... مرسی، آره... دقیقاً همینه. من خیلی... خیلی بیشتر شبیه لوئیس هستم، قطعاً! ✅ مجری:: چون امیلیا، تو توی «گیم آف ترونز» بازی کردی که دیگه همه‌جا هست؛ یعنی تو هر کشوری بگی واسه خودش غولی شده! مثل سریال «فرندز». امیلیا: واقعاً همین‌طوره. ✅ مجری: ولی انگار مامان و بابات یکم نگران شده بودن، چون چند قسمت اول خیلی کار خاصی نداشتی، نه؟ 🔺امیلیا: نه بابا، آره، آره... یه سری قسمت‌ها بود که اونا می‌گفتن «نه، عالی بود» ولی خب راستش خیلی توی چشم نبودی. ✅ مجری: آره خب... 🔺امیلیا:ولی بعدش من بهشون اصرار کردم که قسمت آخرو... یعنی نه این قسمت آخری، اون قسمت قبلیش رو ببینن. که البته الان که فکر می‌کنم، می‌بینم بدترین گزینه‌ی ممکن رو واسه دیدن انتخاب کرده بودم! چون توی اون قسمت زیادی حضور داشتم! (اشاره به همان صحنه لختِ مادرزاد) ✅ مجری: یه ریزه حضور داشتی آره؟ (با تیکه و خنده) 🔺امیلیا: اومم، آره... همین‌طوره... آره... ✅ مجری: عجب قسمتی هم واسه شروع انتخاب کردی! قشنگ می‌تونم تصور کنم چطوری از پسش براومدی! 🔺امیلیا: آره... وای خدا! ✅ مجری: خب معلومه، اولش نمای دوربین از دور بود ولی بعدش دوربین قشنگ رفت تو عمق ماجرا! حالا خودت نشستی اینو با مامان و بابات ببینی؟ 🔺امیلیا: (می‌خنده) ✅ مجری: بذار مودبانه بپرسم! قشنگ رفت تو عمقِ... نه، منظورم اینه که با مامان بابات تماشا کردی؟ 🔺امیلیا: آره... چون قشنگ اوضاع خیار شده بود! (خیلی ضایع و سنگین بود) ✅ مجری: آره، آره. مجبور شدی اتاق رو ترک کنی یا همه‌تون همون‌جا نشستین و زل زدین به مانیتور و گفتین «خب، باشه، داریم اینو می‌بینیم دیگه»؟ 🔺امیلیا: آره... اوضاع خیلی عجیب شد! مامانم شوکه زل زده بود به تلویزیون، بابام هم برگشت گفت: «تو به ما گفتی میرم هنرپیشه بشم واسه همین کارا؟!» ✅ مجری: مجبور شدی اتاق رو ترک کنی؟ 🔺امیلیا: نه، سریع بحث رو عوض کردم!

Akbar Ganji

93,294 görüntüleme • 29 gün önce