Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

خانواده ای که دربدر کردیم،قلب هایی که شکستیم.. و هنوز این اَبرمرد برای ما اینچنین از خودگذشتگی میکند! آیا برای این خاندان نباید مُرد؟ #ما_ارتش_شاهیم #KingRezaPahlavi

63,009 просмотров • 1 год назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

21,027 просмотров • 6 месяцев назад

بدمینتون | دیشب پارک پردیسان در یک‌ماهگی جنگ و دقایقی بعد از تسلط صدای پدافند بر تن بی‌دفاع تهران. من همیشه شیفته همشهری‌هایم بوده‌ام. آنها که در این شهر گرانِ پرغمِ عزیز ادامه می‌دهند. «زندگی»، این تمام آن چیزیست که آدم‌های این شهر می‌خواهند. چیزی که ما را به هم وصل می‌کند و همزمان ما را از دیگران مجزا می‌کند. «زندگی» مقصد ماست که عاشقانه می‌خواهیمش در برابر هزاران نیرویی که مرگ می‌خواهند. تمام آنها که از نفرت پرند. موتور محرک‌شان مرگ‌خواهی است برای این و آن. تمام آنها که برای جان انسان دسته‌بندی دارند و مردن مردم ارزش‌گذاری می‌کنند. تمام آنهایی که برای «دیگری» بد می‌خواهند و اصلا از مسیر این بدخواهی است که جان و انرژی و انگیزه می‌گیرند. ما اما «زندگی» می‌خواهیم. خیلی خیلی زیاد می‌خواهیمش. و برای «همه» می‌خواهیمش. و بدون تبعیض می‌خواهیمش. ما که خط‌های جنسیت و طبقه و عقیده و حاشیه/مرکز برایمان بی‌معناست. ما که «پیروزی‌مان در شکست دیگری نیست». ما که زیر موشک هم، بدمینتون بازی می‌کنیم و زندگی را قدر می‌گذاریم و ادامه می‌دهیم. ما مردم خسته این شهر.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

13,948 просмотров • 6 месяцев назад

رفتیم تجریش برای سنت هرساله خرید ماهی قرمز و سبزه و گل. رفتیم که یک کم سر دخترک گرم بشود. که یک کم از زندان خانه بیرون بزنیم. که یک هوایی بخوریم. اما بدتر دلگیر بود برای ما. تجریشی که در شب‌های عید سوزن به زمین‌اش نمی‌رسید خالی بود و کم‌فروغ. هیچ خبری از دست‌فروش‌ها و بلوایِ شادِ همیشگی نبود. همه‌جا ساکت. همه گذرها و کوچه‌ها خالی از حضور انسان. نمیدانم در میانه این کثافت جنگ چند کاسب برشکست شده‌اند، چند سفره خالی مانده، چند آدم ناامید شده‌اند. کاش میشد کاری کرد. تجریش در روزهای منتهی به نوروز همیشه برای من قابی بود از تاب‌آوری ما ایرانی‌ها. که هرچقدر شرایط تاریک و هرچقدر شکاف‌های میان ما عمیق، هنوز هم بهار می‌آید و شکوفه‌های می‌رسند و نوروز، این آیین ملی، ما را کنار هم می‌آورد. اما انگار سایه این جنگ لعنتی روی همه‌چیز افتاده. تاریکی به هر گوشه‌ای رسیده. من خیلی دوست دارم باور کنم که نوروز امسال هم مثل هر سال خواهد بود. که این آیین باستانی بالاخره دوباره چراغ خانه‌های ما را روشن خواهد کرد. که ما جوری (نمیدانم چطور) از انتهای این تونل وحشت بیرون می‌آییم و غرور ملی ترک خورده‌مان را بند می‌زنیم و ادامه می‌دهیم. من به این امیدِ (شاید احمقانه) خودم چنگ می‌زنم. و با همین ادامه می‌دهم. که نوروز برای ما پیامی دارد. که فردایی هست. که زمستان سر می‌آید (؟).

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

60,883 просмотров • 6 месяцев назад