Loading video...

Video Failed to Load

Go Home

دختر،ماهی بزرگی بود در تنگ کوچک خانواده‌اش شیرِ آب، تراپی بود؛زنده‌اش نگه داشته بود تا زمانیکه بتواند مهاجرت کند بسیاری از تُنگِ تَنگ خانواده مهاجرت میکنند نه از حوضِ شهر یا کشورشان و کار خوبی میکنند. و آنها که از تنگ کوچک،به شهر یا کشوری دیگر مهاجرت نمی‌کنند،به خود...

11,522 views • 9 months ago •via X (Twitter)

0 Comments

No comments available

Comments from the original post will appear here

Related Videos

گفتید چرا کار نمی‌کنی؟ یا زورت میاد بری سرکار؟ و کار کردن که عار نیست و خلاصه چیزهایی از این دست که بعضی از آنها حقیقتا دل‌نشین نبود. نه. اصلا. کار کردن عار نیست. کار می‌کنم. در کارواش کار کرده‌ام. با دوچرخه غذا تحویل داده‌ام. الان گاهی تراکت پخش می‌کنم و قرار است برای تمیزکاری خانه و شرکت هم بروم. اما خسته‌ام. از خودم. از این وضعیت. از هرچه که هست و نیست. خیلی ساده و شفاف بخواهم برایتان بگویم، به این شکل است که هر روز صبح قبل از اینکه از جایم بلند شوم، به خودم می‌گویم خوب باش. پرانرژی باشد. گاهی می‌توانم و تا ساعاتی خوب هستم. اما بعد رفته رفته فرو می‌روم. اکثر اوقات هم نمی‌توانم. از همان شروع روز، در سیاهی و زشتی غوطه‌ور هستم تا شب شود. ساده‌تر برایتان بگویم انسانی را تصور کنید که در یک جنگل راه می‌رود. سعی می‌کند به جایی که در آنجا راه می‌رود توجهی نداشته باشد. به زیبایی درخت‌ها، شاخ و برگ‌ها و یا به شکل ابرها و آسمان و طلوع و غروب خورشید توجه کند و خودش را با زیبایی آنها سرگرم کند. دلش بخواهد زیبایی‌های دنیا را ببیند. روی پوست درخت‌ها دست بکشد. آنها را در آغوش بکشد. صدای پرنده‌ها را گوش کند و ساعت‌ها محو تماشای آنها باشد. تمام این کارها و خیلی کارهای دیگر را انجام دهد برای اینکه نفهمد کجا دارد راه می‌رود. چون می‌داند، جایی که راه می‌رود، زمینی سبز یا خاکی نیست، باتلاق است. رفته رفته کشیده می‌شود به پایین. حالا من گاهی صبح‌ها سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم که زیر پایم باتلاق است و گاهی از همان اول روز، قبول می‌کنم که در باتلاق هستم و زودتر از آن روزهایی که خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کرده‌ام، فرو می‌روم. برایتان از فودبانک نوشتم که نمایی از وضعیت داشته باشید. از این آش شلم شوربایی که به اسم زندگی، هرکدام از ما، آن را به زور پایین می‌دهیم. سیستم این موضوع هم اصلا به این شکل نیست که غذاهای مانده را به مردم بدهند بلکه همه محصولات سالم و باز نشده هستند و در هر فروشگاهی، جعبه‌ای وجود دارد که آدم‌ها اگر دوست داشته باشند می‌توانند محصول یا محصولاتی را خریداری کنند و آنجا قرار بدهند تا سازمانی که با آن فروشگاه کار می‌کند، بیاید و آنها را جمع‌آوری کند و بین فودبانک‌های مختلف توزیع کند تا به دست مردمی که درآمد کمی دارند، برسد. نوشته بودم «بین نیجریه‌ای‌ها. سودانی‌ها. هندی‌ها. تو تنها ایرانی اینجایی. بهتر. کسی تو را نمی‌شناسد.» اما به نژادپرستی تعبیر شد که باید برایتان بگویم هدف این بود که تنهایی را نشانتان بدهم. تنهایی یک ایرانی را. وگرنه که من در طی سه سال گذشته، دوستانی از نقاط مختلف دنیا داشته‌ام و با آنها همخانه بوده‌ام و بهترینشان محند بود که سوریه‌ای بود و دختری که اهل سودان بود یا ذاکر که اهل افغانستان بود. و هر روز و هر لحظه، لعنت و نفرین برای جمهوری اسلامی و طرفدارانش

Amir Kalhor

60,796 views • 1 year ago

🔴 میکائیل کوچک، #فرزند_ایران و #جان_فدای_وطن 🖋️الناز محمدی Elnaz - هم میهن: 💢۱۱ ساعت قبل از صبح مرگبار شنبه نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیم‌دار که رویش ساختمان مدرسه است، روی آن پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود می‌آیند. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شده‌اند: «پچه‌ها مردن» و «نیروی نزامی». «بچه‌ها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگی‌اش اشتباه نوشته بود و اگر از ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه صبح شنبه نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمب‌ها به مدرسه «شجره طیبه» میناب نمی‌رسیدند، حتما وقتی معلمش، «راضیه زمانی» که بدن متلاشی‌اش را از شنبه تا به حال هرچه گشتند پیدا نکردند، این جمله‌ها را می‌دید، درستش را به او یاد می‌داد. 🔸میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم «سنگربازی» کرده بودند؛ میکائیل، «ایران» شده بود و کوروش، «آمریکا». سنگرها، بالش‌هایی رنگی و تفنگ‌ها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: «ایران برنده شد.» 🔸شکیبا دریکوند، مادر 31 ساله «میکائیل میردورَقی»، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال‌دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هرروز و به خواسته میکائیل از او گرفت، از آخرین نقاشی‌اش هم عکسی گرفته و برایم فرستاده است؛ به ضمیمه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یک از دو پسر زن جوان اندیمشکی‌اند. 🔸میکائیل، کلاس سوم دبستان و 9 ساله بود. روز اول جنگ که موشک‌های آمریکایی از راه رسیدند، او و 167 دانش‌آموز دختر و پسر در مدرسه غیرانتفاعی «شجره طیبه» میناب کشته شدند. خانواده میکائیل، اهل اندیمشک‌اند و به‌دلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آنطور که خودش می‌گوید، «تک و تنها»، در «غربت» و در حالی که «هیچکس نبود دستش را بگیرد»، دنبال پسرش گشت، در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش می‌لرزید، چندبار از هوش رفت و دست آخر او را در ماشین سردخانه، با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کوله‌پشتی‌‌ مدرسه‌اش را بغل کرده بود، پیدا کرد. 🔸میکائیل را سه روز بعد، در قطعه شهدا «بهشت زهرا لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: یک نقاشی‌ که او حتی تعداد بمب‌های آمریکایی را که مدرسه‌اش را خراب و همکلاسی‌ها و معلمانش را با تن‌هایی تکه و پاره با خود بردند، به‌درستی پیش‌بینی کرده بود.⁩⁩⁩⁩

AbdiMedia - Abdollah Abdi

26,265 views • 6 months ago

کلا با اکانت‌هایی ‌که با «نداشتن سازماندهی در دی ماه» جمله‌سازی میکنند تا فراخوان شاه را زیر سوال ببرند، با احتیاط برخورد کنید. آنهایی که در آن چند شب در خیابون بودند به خوبی میدانند که وضعیت چطور بود و سازماندهی در چه سطحی بود. رژیم هم از همین شوکه شد که فاز جنگ روانی راه انداخته تا از طریق مجازی برنده شود. چرا که با این نوع پست‌ها یا میتوانند مهره‌های خود را به بهانه‌ی تحت فشار گذاشتن برای سازماندهی وارد بازی کنند یا کاربران را احساسی کنند تا به ردّ و نشانی برای شناسایی افراد برسند. از طرفی هر دو طرف تمایلی ندارند از عمق ضربه‌ها به رژیم و تلفات مزدوران در آن چند شب صحبتی به‌میان آورند چرا که صحبت از این ماجرا برای طرف براندازان یعنی پذیرفتن خطر شناسایی و برای رژیم یعنی ریزش گسترده‌ی نیروها. اما قطعا به‌خوبی میدانند که چهره‌ی برخی از مزدورانشان حتی قابل شناسایی هم نبود. اتاق فکر پوست‌اندازی رژیم در تمام این سالها با همکاری تنگاتنگ با مجاهدین، خیزش‌های مردمی را یکی پس از دیگر دچار شکست میکردند و باور عمومی شکل گرفته بود که امکان سازماندهی از خارج از کشور وجود ندارد و فردی از داخل ایران باید این کار را انجام دهد. همین باعث ظهور و پرورش مهره‌های حکومتی و پروژه‌هایی مثل نرگس شارلاتان میشد که پوسته‌ی کار این افراد باشند و در لایه‌های زیرین مجاهدین منفور فعال بمانند. اما نقطه‌ی عطف در دی ماه شکل گرفت و افسانه‌ی نداشتنِ سازماندهی توسط پادشاهی‌خواهان برای همیشه شکسته شد. این را هرگز فراموش نکنید که نیروی مردمی زیر پرچم شیر و خورشید به رهبری رضاشاه دوم پهلوی مجددا رژیم را شگفت‌زده خواهد کرد… جاویدشاه 🇮🇷

Apranik 🇮🇷🇮🇱

21,341 views • 4 months ago

روایتی از بازدید سعید جلیلی از نمایشگاه کتاب تهران دیروز با دکتر جلیلی راهی نمایشگاه کتاب تهران شدم. برای یک بازدید و نه یک حضور مانند حضور های سرزده و سرنزده، نه از آن حضور های پرطمطراق مسئول‌مآبانه و از سر سیری و نمایشی و دکوری. بلکه یک بازدید از جنس یک مرد کتابخوان، با همان حال و هوای کتاب‌بازها، رفته بود که کتاب ببیند و بخرد. اولش مهمان دو مراسم رونمایی کتاب بود. سالن پر شده بود، بیش از جا. اولی کتاب خاطرات شهید علی محمدی، دانشمند هسته‌ای، که همسرش بود و نویسنده و خود جلیلی. سالن انگار نفسش بند آمده بود از حضور آدم‌ها. کتاب بعدی هم «سلاح نامرئی» بود، نوشته‌ی مسعود براتی و سید حامد ترابی، که به ماجرای تحریم‌ها پرداخته بود. انتخاب این دو کتاب خودش حرف داشت. اولی پیامی بود به صورت آن‌هایی که ادعای علم بدون مرز دارند اما دانشمندان ما را ترور کردند، به قول جلیلی: «این شهدا، با همان دانش بومی، دشمن را چنان به هم ریختند که هنوز دست‌وپایشان را گم کرده‌اند.» کتاب دوم هم انگار یک ذره‌بین بود روی سلاح نامرئی دشمن، تحریم. جلیلی گفت: «ملتی که می‌خواهد به قله برسد، باید موانع را بشناسد و ازشان نترسد.» این دو کتاب‌ها از آن جهت انتخاب شده بودند که دو تیغ بودند، یکی برای نشان دادن راه، یکی برای زدن به ریشه‌ی مانع. از همان اول که پای مان را در نمایشگاه گذاشتیم جلیلی همانطور که پیشتر گفتم یک بازدید کننده و یک جفت چشم بود که انگار دنبال گنج می‌گشت در قفسه‌های کتاب. بعد از مراسم، جلیلی راه افتاد در غرفه‌ها. در میان این غرفه گردی ها چند نکته جالب به نظرم آمد: اول، دقتش عجیب بود. در هر غرفه که می‌رسید، نه از آن سوال‌های الکی که فقط برای پر کردن وقت باشد. کتاب‌ها را یکی‌یکی دست می‌گرفت، ورق می‌زد، چند خطی می‌خواند. حتی توی غرفه‌های گمنام، جالب آنکه یکی دو مورد پیش آمده بود کتاب‌هایی را می‌شناخت که غرفه دار از ته قفسه کشیدند بیرون، چون جلیلی اسمش را گفت. انگار این آدم، نقشه‌ی کل نمایشگاه را در سرش داشت. دوم، نگاهش به کتاب‌ها، نگاه یک آدم سیاسی نبود. یک کتاب‌باز واقعی بود. از غرفه‌ای که دو تا معلم شهرستانی برای بچه‌ها قصه نوشته بودند تا غرفه‌ی پژوهش‌های تاریخی درباره‌ی خلیج فارس. از ادبیات داستانی غرب تا کتاب‌های سینمایی، از غرفه‌ی یک دختر نوجوان که از دیدنش ذوق‌زده شد تا غرفه‌های شلوغ‌تر. جالب آنکه هر غرفه ای را که می ایستاد برای حال و احوال پرسی نبود، سر کتاب هایش می ایستاد و معمولا در هر غرفه ای مقداری از یکی دو کتابی که چشم اش را می گرفت را می خواند. سوم، عجیب بود که بیشتر غرفه‌هایی که سر زد، غرفه‌های کوچک و گمنام بودند. انگار عمداً از غرفه‌های پرزرق‌وبرق دوری می‌کرد. فقط آخر سر، دو سه تا غرفه‌ی اصلی را دید که دیگر داشتیم می‌رفتیم. چهار، پنج ساعت در نمایشگاه بودیم چندین جلد کتاب خرید، خریدنی که ما را هم به صرافت انداخت تا دو سه تایی از آن ها را خریداری کنیم. آنچه جلیلی از فرهنگ سیاسی و اهمیت کتابخوانی گفت را می شد در خود او دید او علم و کنش اش توییتری نیست کتابخوان است و به دنبال عمق در مسائل...

رضا صالحی

12,986 views • 1 year ago

روایت مرگ یک رؤیا، جنایتی علیه شورِ زندگی: جاوید نام زهرا (رها) بهلولی‌پور، جوانی بود در آستانه شکفتن، دختری ۲۲ ساله با چشم‌هایی پر از آینده و ذهنی پر از رؤیا. دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران بود، ورودی مهر ۱۴۰۲، متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱، اهل فیروزآباد فارس؛ دختری که می‌خواست زبان بیاموزد تا دنیا را بفهمد، سفر کند، زندگی کند، و در وطنی آزاد نفس بکشد. او نه دنبال قدرت بود و نه وابسته به هیچ جناح و گروهی؛ فقط به زندگی ایمان داشت و به شعاری ساده و انسانی: زن، زندگی، آزادی. جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۰، میدان فاطمی تهران. گلوله‌ای مستقیم از پشت سر، بی‌هشدار و بی‌دفاع. نه درگیری بود، نه خشونت، نه تهدید؛ فقط راه رفتن یک دختر جوان با تمام آرزوهای ناتمامش. رها روی زمین افتاد، همراه با آینده‌ای که هنوز فرصت زیستن نیافته بود. رهگذری با موتور او را به بیمارستان مهر رساند، اما ساعت ۲۰:۴۰، جوانی‌اش تمام شد؛ نه با بیماری، نه با حادثه،با ترس حکومتی که از شور زندگی نسلش وحشت دارد. چهار روز، خانواده‌اش میان امید و کابوس معلق ماندند؛ چهار روز پیکر دختری که قرار بود فرداهایش را زندگی کند، در اختیار نهادهای امنیتی بود. و سرانجام سه‌شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۴، در سکوتی تحمیلی و زیر سایه تهدید، رها را به خاک سپردند؛ بی‌آن‌که اجازه دهند مادرش با صدای بلند گریه کند یا پدرش نام دخترش را فریاد بزند. پدر و مادرش زنده‌اند، اما شکسته؛ زیر فشار امنیتی و در سوگی که کلمات تاب گفتنش را ندارند، فعلاً توان سخن گفتن ندارند. رها عدد نیست، خبر نیست، ابزار تبلیغ نیست. او روایت مرگ یک رؤیاست؛ جنایتی علیه شور زندگی. او یکی از نام‌های #انقلاب_ملی_ایران است، نماد نسلی که می‌خواست زندگی کند و با گلوله پاسخ گرفت؛ نسلی که رؤیاهایش از هر سلاحی برای استبداد خطرناک‌تر بود. فیلم و عکس از طرف خانواده رهای عزیز برایم ارسال شده. #IranMassacre #IranRevolution

Golshan

12,386 views • 8 months ago

یکشنبه، نهم فروردین، #تهران دیروز تصمیم گرفتم بروم سراغِ فراموش‌شده‌ترین آدم‌ها… آدم‌هایی با بزرگ‌ترین قلب‌ها، بی‌ذره‌ای کینه، بی‌هیچ نفرتی و بی‌آن‌که حتی بدانند #جنگ یعنی چه… نقاط متعددی در حال بمباران بود و تقریبا از بدترین روزهای جنگ برای تهران بود از کنارِ مقرهایی که یا زده شده بودند یا در انتظارِ حمله بودند عبور کردم و حتی سرِ همان خیابانی که باید می‌پیچیدم… یک مرکز نظامی بود اما تمامِ مسیر فقط به آن‌ها فکر می‌کردم… به این‌که این روزها بیشتر از همیشه منتظرند و احتمالا کسی عید دیدنی‌شان نرفته، آخرین بار امیر ۳۴ ساله قول گرفت که زود برگردم.. برای‌شان ناهار درست کردم، ۱۶۰ ساندویچِ سالاد الویه برای ۱۶۰ پسر از ۱۳ تا ۵۰ سال که در یک آسایشگاه در کهریزک سال‌هاست از جهان جا مانده‌اند… خرید کردن برایم سخت بود، از خستگی دست هایم می‌لرزید.ده کیلو سیب‌زمینی،۱۶۰ نان باگت، ۲شانه تخم مرغ، سس مایونز و همراهی تدی و کلویی برای خرید و خرد کردن چندین کیلو خیارشور و کالباس و مرغ و شهری که زیر سایهٔ جنگ… نفس می‌کشد… این‌ هموطنان مظلوم و معصوم معلولانِ ذهنی‌اند… مردانی که بعضی‌شان از سیزده‌سالگی مانده‌اند… و بعضی تا شصت‌سالگی رسیده‌اند بی‌آن‌که دنیا را بفهمند… خیلی‌هایشان خانواده ندارند و بعضی‌ها خانواده داشتند اما ناتوان از نگهداری‌شان و بعضی دیگر در همین روزهای جنگ رها شدند در شرایطی که ترس از انسانیت قوی‌تر شده و آن‌هایی هم که روزی بهشان سر می‌زدند و کمک می‌کردند و رسیدگی می‌کردند، حالا دیگر نمی‌آیند… یا نیستند، یا از جنگ می‌ترسند و یا به دلیل شرایط اقتصادی توانایی مالی ندارنذ این‌ فرشتگان معصوم در جنگ فراموش شدند و شاید چون پسرند کمتر دیده شدند آرام و بی‌هیچ شکایتی اما پشتِ آن درِ بسته زندگی بی‌خبر بی‌دفاع و بی‌صدا هنوز جریان دارد… در را که باز می‌کنی می‌آیند جلو با لبخند و شوق کودکانه و با چشم‌هایی که هیچ نمی‌دانندو معصومیت دنیا را به عمق جانت منتقل میکنند ساندویچ‌ و نوشابه‌شان را می‌گیرند می‌روند یک گوشه خوشحال و ذوق زده می‌نشینند… می‌خورند و برایت دعا می‌کنند و می‌رقصند و شعر مبخوانند عمیق تر از هر نگاه دیگری بهت زل میزنند. عمق چشمشان فقط غم و هیجان نیست.. عشق و رنج و انسانیت و معصومیت در وجودشان فوران میکند. نمی‌دانند بیرون چه خبر است نمی‌دانند شهر دارد فرو می‌ریزد… نمی‌دانند مرگ چقدر نزدیک ایستاده آن‌ها سالهاست بی آنکه بدانند پشت درهای بسته و فراموش شده در انتظارِ مرگ زندگی می‌کنند اما هنوز عاشق‌اند و پر از شورند، پر از مهربانی‌ای که از سنگ هم عبور می‌کند… از صدای بمباران‌ها بیش از سایرین میترسند، فرار میکنند اما خروجی در کار نیست. کنترل ادرار در ترس شدید را ندارند و گاهی لازم است آرام بخش های قوی بهشان داده شود… و این دردناک‌ترین بخشِ ماجراست

Golshan

14,374 views • 6 months ago

شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر #شاه ، بعد از انقلاب و در یک سخنرانی‌ توضیح داد که دلیل اصلی این‌که دستور ساقط کردن‌ هواپیمای #روح‌الله_خمینی یا حذف او را صادر نکرده، اعتقادش به خشونت‌پرهیزی و جلوگیری از تبدیل شدن او به یک «شهید» و اسطوره بود. بختیار در این باره به چند دلیل اصلی اشاره می‌کند: ۱- باور به آزادی و قانون: بختیار اعلام کرده بود که یک ایرانی حق دارد به کشور خود بازگردد و ترور یک فرد با اصول سیاسی و اخلاقی او همخوانی ندارد. ۲- جلوگیری از اسطوره‌سازی (شهادت): او معتقد بود کشتن یا از بین بردن خمینی در آن مقطع حساس، از او یک چهره اسطوره‌ای و شهید می‌ساخت که می‌توانست فتنه‌های بیشتر، آشوب‌های خونین‌تر و پیامدهای غیرقابل کنترل‌تری به همراه داشته باشد.( هرچند در نهایت همه این‌ها اتفاق افتاد.) ۳- حضور خبرنگاران و برخی افراد بی‌گناه در پرواز بازگشت روح‌الله خمینی به ایران در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷. با این حال، اسناد و روایت‌های تاریخی بعدی (مانند گفته‌های مقامات وقت موساد) نشان داد که دکتر بختیار در مقطعی و در میانه‌های دوره کوتاه نخست‌وزیری خود با واسطه از اسرائیل خواسته بود تا برای حذف فیزیکی خمینی در فرانسه اقدام کند، اما در نهایت در روز ورود او به ایران، تن به ورودش داد و هرگونه راه حل نظامی را رد کرد. امروز که اتفاقی این تصویر‌سازی با هوش مصنوعی را دیدم یاد این سخنرانی #شاپور_بختیار، آخرین نخست‌وزیر شاه افتادم!

بنیامین صدر

28,189 views • 2 days ago

#خبر_فوری 💠 پیام دریافتی ⚡️به مردم ایران بگو همه چی برنامه ریزی شده است در این مدت آتش بس حزب الله و حشدالشعبی و دیگر نیروها نیابتی بسیار تلفات خواهند داد و به دلیل آتش بس ایران نمیتواند از آنها حمایت کند و باعث خشم نیروهای نیابتی از جمهوری اسلامی و اختلافات بین آنها خواهد شد که یا باید جمهوری اسلامی آتش بس نقض کند یا با آغاز مجدد جنگ از سوی اسرائیل دیگر نیروهای نیابتی از جمهوری اسلامی حمایت نخواهند کرد در حال حاضر آمریکا و اسرائیل سریعا درحال بازسازی قوای خود هستند و بسیاری از عملیات های اطلاعاتی در ایران و خاورمیانه در حال انجام است درست قبل از آتش بس تمامی فرودگاه ها پل ها و شبکه ریلی راه آهن مورد هدف قرار گرفتند جمهوری اسلامی در این مدت کمک نظامی از چین و روسیه دریافت نخواهد کرد آنها شبکه حمل نقل ندارند ولی در طرف دیگر شاهد اعزام نیروها و تجهیزات نظامی عظیم به اسرائیل و خاورمیانه هستیم چیزی که مردم در روزهای آینده مشاهده خواهند کرد نابودی نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی و انتقال بزرگ تسلیحات نظامی به خاورمیانه خواهد بود نابودی جمهوری اسلامی حتمی است جای نگرانی نیست شما شاهد بازی سیاست دو نخبه سیاسی جهان (نتانیاهو و ترامپ)هستید آنها جنگ را به بازی گرفتند جنگ درست در دست آنها است آنها هرطور که میخواهند در هر لحظه جنگ را از نقطه ای به نقطه ای انتقال میدهند و در زمان درست جنگ را برای مدتی کوتاه متوقف (SAVE) میکنند و خودرا بازسازی و دوباره شروع میکنند آنها (نتانیاهو و ترامپ) دقیقا میدانند چه کاری انجام میدهند آنها دانش سیاسی و استراتژیک بالایی دارند این جنگ برای آنها درست مانند یک بازی کامپیوتری آسان است مانوک خدابخشیان آمریکا (ترامپ) مذاکره نمیکنه حکم میکنه حکم یعنی هرآنچه به نفع آمریکا و متحدانش باشد و رژیم جمهوری اسلامی تسلیم خواهد شد که به سقوط آنها خواهد انجامید. sepehr beheshti

🇮🇱داش غلام(لطیفی)🇺🇸

30,253 views • 6 months ago

ماموران اداره اطلاعات تبریز امروز ۷خرداد ۱۴۰۴ منزل پدری فاطمه داداش‌‌زاده هنرمند و فعال مدنی آذربایجانی را تفتیش و وسایل شخصی ایشان از جمله گوشی موبایل وی را ضبط و به اداره اطلاعات تبریز برده‌اند. طبق معلوماتی که فعالین مدنی و نزدیکان ایشان در شبکه‌های اجتماعی هم‌رسانی کرده‌اند؛ ماموران اداره اطلاعات با حکم تفتیش وارد منزل پدری ایشان شده و پس از تفتیش خانه؛ وسایل شخصی از جمله گوشی موبایل ایشان را ضبط کرده اند. در چنین مواقعی پس از مدت کوتاهی خود شخص را نیز به اطلاعات احضار و از او بازجویی می‌کنند. فاطمه داداش‌زاده فعال مدنی و هنرمند آذربایجانی، پیش از نیز بارها سابقه تهدید، احضار و بازجویی از سوی نیروهای امنیتی را دارد. پیش‌تر در نوروز ۱۴۰۳ تخم‌مرغ‌های رنگی نوروزی که از سوی فاطمه داداش‌زاده و معصومه علیزاده شاملو به شکل الفبای ترکی، نشان قبایل ترک و المان‌های مربوط به نوروز در بین ترک‌ها نقاشی شده بود به دلیل آنچه «تهدید علیه تمامیت ارضی» و «تجزیه طلبی» خوانده شده بود از سوی نهادهای امنیتی از خیابان شهر تبریز جمع آوری شده بود

Güney Azərbaycan TV

21,439 views • 1 year ago

آقای مهدی مهدوی‌آزاد من رو بلاک کرده‌اند. میشه ازشون بپرسید که چرا در برنامه‌اش استناد کرده به توییت یک اکانت فیک و غیررسمی به‌نام "موساد به فارسی" و توییت مسخره‌ی او را با جمله‌ی "موساد خیلی روشن میگه ماموران ما در خیابانند"؟ اونهم درحالی‌که ادمین اکانت رسمی "اسراییل به فارسی" خیلی شفاف اعلام کرده بود که این اکانت فیک است و ربطی به دولت اسراییل یا موساد ندارد؟! این کار آقای مهدوی‌آزاد که بسیار بعید میدانم از سر نادانی باشد (ایشون بچه یا تازه‌کار نیست که چنین گافی بدهد) پاس گل بزرگی بود به رسانه‌های رژیم برای "مامور موساد" خطاب کردن مردم معترض و توجیه کشتار بی‌رحمانه‌ی آنها. (فیلم زیر بخشی از ویدئویی است که تمام رسانه‌های رسمی رژیم مردم‌کش ج.ا در روزهای پس از کشتار مردم پخش کرده‌اند برای "تروریست" و "مامور موساد" خطاب کردن مردم معترض و جوان‌های قتل‌عام‌شده‌ی وطن). باور کنیم این کار آقای مهدوی‌آزاد نادانسته و بدون قصد قبلی بوده؟!

Sheldon

45,700 views • 8 months ago