Video yükleniyor...

Video Yüklenemedi

Ana Sayfaya Dön

درد #ملیحه_فیروزه هنوز آزارم می‌ده. زن ۳۲ ساله بجنورد، در اعتراضات ۱۹ دی با شلیک ساچمه و گلوله به سر زخمی شد، بازداشتش کردند. وقتی بعد از ۲۵ روز جسدش رو تحویل دادن، بدنش پر از آثار وحشتناک شکنجه بود: دست‌ها و پاها شکسته، بدن پر از ساچمه، آثار...

22,479 görüntüleme • 2 ay önce •via X (Twitter)

0 Yorum

Yorum bulunmuyor

Orijinal gönderinin yorumları burada görünecek

Benzer Videolar

بر اساس روایت منابع مطلع، ماموران به‌دلیل خالکوبی تصویر رضاشاه و نماد تاج بر بازوی امیرحسین، پوست و گوشت این بخش از دست او را با تیغ و کاتر بریدند و در نهایت با شلیک تیر خلاص او را کشتند. امیرحسین پیش‌تر در جریان خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ زمانی که تنها ۱۶ سال داشت، بازداشت شده بود. به گفته منابع نزدیک به خانواده، امیرحسین حدود ساعت ۱۰ شب ۱۸ دی‌ در حوالی خیابان ۳۰ متری باقرشهر هدف گلوله‌های ساچمه‌ای قرار گرفت و مجروح شد. او سپس بازداشت و به بیمارستان منتقل شد، اما خانواده‌اش برای مدتی از محل نگهداری و سرنوشت او اطلاعی نداشتند. زمانی که خانواده سرانجام پیکر امیرحسین را در کهریزک پیدا کردند و تحویل گرفتند، آثار گسترده ضرب‌وجرح و شکنجه روی بدن او دیده می‌شد. صورت و بخش‌های مختلف بدنش به‌شدت کبود بود و آثار شکستگی در فک، بینی و شانه‌هایش مشاهده می‌شد. بر پایه اطلاعات رسیده، روی بازوی امیرحسین تصویر رضاشاه و نماد تاجگذاری خالکوبی شده بود. ماموران این قسمت از بازوی او را بریده و بخشی از پوست و گوشت دستش را از بین برده بودند. منابع آگاه همچنین از وجود خالکوبی نام ایران روی گلوی امیرحسین خبر دادند و گفتند آثار فشار بند کفش بر گردن او مشاهده شد. #امیرحسین_نوبخت

Immortal 🇮🇷

38,599 görüntüleme • 26 gün önce

«دختری که داشت لحظه‌ی مرگ خودشو فیلم می‌گرفت در حالیکه فریاد میزد نترسید نترسید.» را دیگر همه ما می‌شناسیم. ندر روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، در حالی که در خیابان فیلم می‌گرفت، ناگهان، گلوله‌ای به سمت غزاله چلابی شلیک شد و بر زمین افتاد. تلفنش هنوز در دستش بود و در حال ضبط تصویر مردمی که بهت‌زده و حیران بالای سر غزاله جمع شده بودند و فریاد می‌زدند: «یکی رو کشتند.» امروز سالگرد کشته‌شدن غزاله است. غزاله چلابی، ۳۳ ساله، فارغ‌التحصیل رشته‌ «امور بانکی» و حسابدار یک شرکت خصوصی بود. او عاشق سفر‌های هیچهایکی و طبیعت‌گردی بود و همیشه رمان‌های تازه را دنبال می‌کرد، با همه مهربان بود و برای شنیدن حرف‌های آدم‌های اطرافش گوشی شنوا داشت. غزاله از سگ‌های بیمار و گرسنه‌ خیابانی حمایت می‌کرد و چند سالی بود که هر جمعه ساعت چهار صبح راهی یکی از کوه‌های اطراف آمل می‌شد. علَم‌کوه و دماوند و خیلی از قله‌های معروف ایران را فتح کرده بود و هر روز می‌دوید که برای کوهنوردی آماده باشد. غزاله یکی از همان زن‌هایی بود که در سال‌های اخیر هرجا که می‌توانست روسری‌اش را برمی‌داشت. غزاله پس از اصابت تیر، پنج روز در کما بود. چنانکه خاله‌اش می‌گوید یک گلوله‌ی جنگی به پیشانی‌‌اش شلیک شده بود، پیشانی‌اش را سوراخ کرده بود و به حالت انفجار از سرش بیرون رفته بود. طوری که پشت سرش به اندازه یک نارنگی سوراخ شده بود. دکترهایش گفته بودند بصل‌‌النخاعش آسیب ندیده بود و برای همین با اینکه دچار مرگ مغزی شده بود اما حرکات غیرارادی بدنش مثل تپش قلب و عملکرد شُش‌ها ادامه داشت. غزاله می‌خواست که در صورت مرگ مغزی اعضای بدنش اهدا شود. دوبار هم در سال‌های گذشته کارت‌های اهدای عضو را پر کرده بود. وقتی که دکترها اعلام کردند راهی برای زنده نگه‌داشتنش نیست، هنوز ۹ عضو بدنش سالم بود و می‌شد که برای پیوند به دیگران اهدا شود. ولی مأموران امنیتی به خانواده‌اش اجازه‌ی این کار را ندادند و گفتند که «با این کار از غزاله اسطوره‌سازی می‌شود.» یاد غزاله این دختر کوهنورد، زیبا و پر از حس عشق‌ورزی گرامی باد. #غزاله_چلابی #مهسا_امینی #خیزش_سراسری #کشته_شدگان_اعتراضات_سراسری

دادبان

84,278 görüntüleme • 2 yıl önce

🔴 میکائیل کوچک، #فرزند_ایران و #جان_فدای_وطن 🖋️الناز محمدی Elnaz - هم میهن: 💢۱۱ ساعت قبل از صبح مرگبار شنبه نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیم‌دار که رویش ساختمان مدرسه است، روی آن پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود می‌آیند. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شده‌اند: «پچه‌ها مردن» و «نیروی نزامی». «بچه‌ها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگی‌اش اشتباه نوشته بود و اگر از ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه صبح شنبه نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمب‌ها به مدرسه «شجره طیبه» میناب نمی‌رسیدند، حتما وقتی معلمش، «راضیه زمانی» که بدن متلاشی‌اش را از شنبه تا به حال هرچه گشتند پیدا نکردند، این جمله‌ها را می‌دید، درستش را به او یاد می‌داد. 🔸میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم «سنگربازی» کرده بودند؛ میکائیل، «ایران» شده بود و کوروش، «آمریکا». سنگرها، بالش‌هایی رنگی و تفنگ‌ها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: «ایران برنده شد.» 🔸شکیبا دریکوند، مادر 31 ساله «میکائیل میردورَقی»، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال‌دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هرروز و به خواسته میکائیل از او گرفت، از آخرین نقاشی‌اش هم عکسی گرفته و برایم فرستاده است؛ به ضمیمه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یک از دو پسر زن جوان اندیمشکی‌اند. 🔸میکائیل، کلاس سوم دبستان و 9 ساله بود. روز اول جنگ که موشک‌های آمریکایی از راه رسیدند، او و 167 دانش‌آموز دختر و پسر در مدرسه غیرانتفاعی «شجره طیبه» میناب کشته شدند. خانواده میکائیل، اهل اندیمشک‌اند و به‌دلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آنطور که خودش می‌گوید، «تک و تنها»، در «غربت» و در حالی که «هیچکس نبود دستش را بگیرد»، دنبال پسرش گشت، در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش می‌لرزید، چندبار از هوش رفت و دست آخر او را در ماشین سردخانه، با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کوله‌پشتی‌‌ مدرسه‌اش را بغل کرده بود، پیدا کرد. 🔸میکائیل را سه روز بعد، در قطعه شهدا «بهشت زهرا لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: یک نقاشی‌ که او حتی تعداد بمب‌های آمریکایی را که مدرسه‌اش را خراب و همکلاسی‌ها و معلمانش را با تن‌هایی تکه و پاره با خود بردند، به‌درستی پیش‌بینی کرده بود.⁩⁩⁩⁩

AbdiMedia - Abdollah Abdi

26,265 görüntüleme • 5 ay önce

روایت مرگ یک رؤیا، جنایتی علیه شورِ زندگی: جاوید نام زهرا (رها) بهلولی‌پور، جوانی بود در آستانه شکفتن، دختری ۲۲ ساله با چشم‌هایی پر از آینده و ذهنی پر از رؤیا. دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران بود، ورودی مهر ۱۴۰۲، متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱، اهل فیروزآباد فارس؛ دختری که می‌خواست زبان بیاموزد تا دنیا را بفهمد، سفر کند، زندگی کند، و در وطنی آزاد نفس بکشد. او نه دنبال قدرت بود و نه وابسته به هیچ جناح و گروهی؛ فقط به زندگی ایمان داشت و به شعاری ساده و انسانی: زن، زندگی، آزادی. جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۰، میدان فاطمی تهران. گلوله‌ای مستقیم از پشت سر، بی‌هشدار و بی‌دفاع. نه درگیری بود، نه خشونت، نه تهدید؛ فقط راه رفتن یک دختر جوان با تمام آرزوهای ناتمامش. رها روی زمین افتاد، همراه با آینده‌ای که هنوز فرصت زیستن نیافته بود. رهگذری با موتور او را به بیمارستان مهر رساند، اما ساعت ۲۰:۴۰، جوانی‌اش تمام شد؛ نه با بیماری، نه با حادثه،با ترس حکومتی که از شور زندگی نسلش وحشت دارد. چهار روز، خانواده‌اش میان امید و کابوس معلق ماندند؛ چهار روز پیکر دختری که قرار بود فرداهایش را زندگی کند، در اختیار نهادهای امنیتی بود. و سرانجام سه‌شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۴، در سکوتی تحمیلی و زیر سایه تهدید، رها را به خاک سپردند؛ بی‌آن‌که اجازه دهند مادرش با صدای بلند گریه کند یا پدرش نام دخترش را فریاد بزند. پدر و مادرش زنده‌اند، اما شکسته؛ زیر فشار امنیتی و در سوگی که کلمات تاب گفتنش را ندارند، فعلاً توان سخن گفتن ندارند. رها عدد نیست، خبر نیست، ابزار تبلیغ نیست. او روایت مرگ یک رؤیاست؛ جنایتی علیه شور زندگی. او یکی از نام‌های #انقلاب_ملی_ایران است، نماد نسلی که می‌خواست زندگی کند و با گلوله پاسخ گرفت؛ نسلی که رؤیاهایش از هر سلاحی برای استبداد خطرناک‌تر بود. فیلم و عکس از طرف خانواده رهای عزیز برایم ارسال شده. #IranMassacre #IranRevolution

Golshan

12,386 görüntüleme • 7 ay önce

سال 2020 و چند ماه بعد از همه گیری COVID بازی COD Warzone منتشر شد. خاطرم هست اولین بار که اجراش کردم اونقدر همه چیز سریع بود که مغزم نمی‌تونست این حجم از اتفاقات رو پردازش کنه و حتی خواستم پاکش کنم! اما 2 هزار و 400 ساعت دیگه ادامه دادمش و شد بازی‌ای که جمعی از بهترین دوستانم رو بهم داد. حالا بعد از 5 سال و با سیاست‌های اشتباه Activision Blizzard بازی از اون حس و حال واقعگرایانه‌ش رسید به جایی که با Fortnite مقایسه‌ش کنن. این به معنی بد بودن فورتنایت نیست، اتفاقا فورتنایت هنوز تو مسیر خودشه ولی Call of Duty که زمانی خودم برای از دست دادن Ghost در MW2 سال 2009 به اون شکل، اشک ریختم، رسید به بازی‌ای که اسکین Nicki Minaj و اسب تک شاخ و رنگین کمون شد آیتم‌های فروشگاهش. از طرفی اکتیویژن طی این سالها نه صدای پلیرها رو شنید و نه صدای استریمرها رو، هر کاری که خواستن برای درآوردن پول بیشتر کردن و کار به جایی رسید که COD Warzone رسما غیر قابل بازی شده! چیترها از سر و کول سرورها بالا می‌رن، سرورها دیگه استیبل نیستن و اگر پرت نشی از بازی بیرون قطعا لگ زیادی خواهی داشت و بازی غیر قابل تجربه‌ست! و آخرین میخ به تابوت COD برای من با انتشار دموی BO7 خورده شد! بازی دیگه COD نیست، همون اشتباهی که قبلا یک بار مرتکب شدن رو دوباره تکرار کردن. در نهایت من بهترین روزها رو در کنار دوستانم Khashayar "Kash" Rabbanian و Javad و سروش بلبل در این بازی داشتم، روزهایی که از فشار روانی به وارزون و وقت گذروندن با دوستام پناه بردم. حالا منتظرم تا Battlefield 6 منتشر بشه تا چیزی که باید توی COD تجربه می‌کردم رو اونجا ادامه بدم. به احترام تمام روزهای خوبی که داشتم، بعد از 5 سال تجربه بهترین گیم مولتی پلیر تمام زندگیم تا این لحظه، Warzone رو پاک کردم. به امید اینکه Activision سر عقل بیاد!

Diego Jr

17,397 görüntüleme • 10 ay önce

خودشیفته، نارسیسیت، نابالغ، اینسکیور، دغل‌باز، لاشی... فرقی نمی‌کنه که اسمش رو چی بذارید. اما اگه اندازه ۵ دقیقه حوصله کنید می‌خوام برای شما از یک لحظه بگم. لحظه‌ای که اولین جرقه‌ی همه دردسرهای بعدی رو می‌زنه. لحظه‌ای که مثل تیغی در گلو هم دردآوره و هم اجازه نمی‌ده غذا بخوری. که اگه فکری به حالش نکنی، باعث می‌شه سوتغذیه نحیفت کنه یا حتی بکشتت. (قبلش ویدیوی این پست رو ببینید) 🔖 پرده اول: کودکی گریه می‌کنه. شاید از گشنگی کلافه شده، شاید از تنهایی ترسیده. شاید پوشکش اذیتش می‌کنه. شاید پرخاش مراقبینش به همدیگه رو دیده. دستانش رو در هوا تکون می‌ده و رد چشمانش به دنبال چهره گرم مامان یا دست حمایتگر بابا می‌گرده. مامان درد مزمنی پیدا کرده. شاید کمرش درد می‌کنه. شاید چند وقتیه درگیر ترفیع شغلی باباست چون بابا پروژه جدیدی گرفته و چند وقتیه دیر وقت به خونه میاد و در دسترس نیست. مامان شاید بعد از زایمان، افسردگی گرفته. شاید مشکل مالی‌ای پیش اومده و بابای تحت فشار، مامان رو هم مضطرب و نگران کرده. شاید مامان و بابا به این‌جای زندگی فکر نکرده بودن و حالا چکه‌های گاه و بی‌گاه سقف رابطه‌شون تبدیل به نم‌گرفتگی همیشگی و پوسیدگی رنگ و گچ شده. هر چه که هست چشم‌های کودک می‌گرده و خط نگاهش به چهره در هم کشیده‌ای می‌خوره. به چشمانی کم‌فروغ. به صورتی عصبانی. به لب‌هایی که گوشه‌هاش پایین افتاده. به ابروهای درهم‌کشیده‌ای که نشانی از محبت در اون‌ها نیست. شاید چشم‌‌های کودک می‌گرده و می‌گرده اما نگاهی پیدا نمی‌کنه. و این نه ماجرای امشب و هفته پیش و ماه گذشته، بلکه پاسخیه که - شاید همیشه، شاید گاه‌به‌گاه - اما مستمر و پیوسته دریافت می‌کنه: ⚡️لحظه‌ای که چشم‌ها به جست‌وجوی چشمه خنک و زلال توجه و محبت رفتن اما تشنه، با مشک خالی و با مُشتی خاک در کام برگشتن. 🔖 پرده دوم: کودک بزرگ‌تر می‌شه. به هر حال شیرین و بامزه‌اس (مگر این که خیلی بدشانس باشه که حتی بامزه و لپ‌دار هم نباشه). اون‌طور که هر کودک ۳-۴ ساله‌ای به توجه و دیده شدن نیاز داره، او هم به دنبال نیازش می‌گرده. مثل ریشه‌ای در خاک به دنبال آب، مثل گرسنه‌ای به دنبال غذا. شاید اگه بچه گربه وحشی رو در جنگل یا صحرا پیدا کنید و نون خشکی جلوش بندازید، حتی بوش هم نکنه. اما گربه‌ی توی کوچه - البته نه کوچه‌های حالا که پر از غذای خشک خارجیه - با دنده‌هایی که از زیر پوستش کمی معلومه و تن نحیفش، همون نون خشک رو هم به دندون می‌کشه و با میو کردن ضعیفی سعی می‌کنه شما رو راضی کنه تا سوسیس وسط نون که بوش بهش خورده رو هم بهش بدید. هر چه که هست، کودک به روشی که نمی‌دونه از کجا میاد ولی براش کار می‌کنه، توجه رو می‌گیره و سیراب می‌شه. شاید چون مودبه، شاید چون همیشه موهاش آب و شونه شده‌اس، شاید چون بلده دست به کنترل تلویزیون نزنه. شاید چون وقتی عصبانیه می‌گه چشم و گریه نمی‌کنه، شاید چون بلده شعری که بچه‌های ۷-۸ ساله با مشکل می‌خونن رو از حفظ بخونه. شاید چون بلده باز هم به چشمان بی‌فروغ و صورت در هم‌کشیده یا لب‌هایی که نمی‌جنبه و شاید حتی چشمی که نیست، نگاه کنه بی آن که خم به ابرو بیاره. در عوض کاری کنه که اون چشم‌ها اندکی برق بزنن و لب‌ها کمی بخندن. ⚡️بالاخره راه‌حل کنار اومدن با اون لحظه پیدا می‌شه. 🔖 پرده سوم: نوجوون ۱۳ ساله در اتاقش نشسته و با خودش فکر می‌کنه - یا شاید حتی فکر نمی‌کنه و بعداً متوجه جریان ناخودآگاه فکرش می‌شه - و می‌گه: «دیدی چه بیابان وحشتی بود؟ دیدی که چه گرسنه و تشنه بودیم؟ اما ما موفق شدیم. نه! یه ذره دیگه تا موفقیت مونده... ولی دیدی چیزی رو ساختیم که دیگه همه چشم‌ها با ذوق و همه لب‌ها با خنده باهاش روبرو می‌شن؟ می‌دونم... همه‌ی همه که نیست. کلی چهره هست که تا حالا ندیدیم. این صورتایی که هر روز می‌بینیم هم به نظر می‌رسه هنوز هم بعضی وقت‌‌ها در‌هم‌کشیده و کم‌فروغه. آخ! دیدی پریروز دو تاشون بهمون لبخند نزدن؟ خیلی تلخ بود. ولی جای نگرانی نیست. چون این چیزی که داریم می‌سازیم یکم دیگه، اگه فقط یکم دیگه روش کار کنیم دیگه به همه چشم‌ها و لب‌ها ذوق و خنده میاره» 🔖 از پرده سوم به بعد، برنامه‌ریزی پیش‌فرض مشخصه: یکم دیگه روی اون چیزی که داریم می‌سازیم کار کنیم تا دیگه همه بپسندنش. تا دیگه از اون جست‌وجو با کام تشنه و پرخاک و مشک خالی برنگردیم. تا دیگه اون لحظه ⚡️ تکرار نشه. اما کیه که ندونه دنیا کارش ناکام کردنه؟ کیه که ندونه آدم‌ها اصلاً به مشک ما نگاه نمی‌کنن که بخوان پرش کنن؟ این رو من و شما می‌دونیم، اما گربه‌ای که با نون خشک سیر شده نمی‌دونه. ریشه‌ای که جون کنده تا خودش رو به آب برسونه نمی‌دونه. و این همون تیغ در گلوست. هر ارتباط جدید با برنامه‌ریزی پیش‌فرض تکرار نشدن اون لحظه آغاز می‌شه و بعد از اندکی - اگه ادامه‌دار بشه - به گروگان گرفته می‌شه تا هیچ وقت باعث رخ دادن دوباره اون لحظه ⚡️ نشه. به هر حال اون لحظه خیلی خیلی دردناکه و ما هم این همه سال زحمت کشیدیم تا این محصول همه‌پسند رو بسازیم. حالا درسته کماکان یکی دو تا جاش گیر و گور داره. اما تیم توسعه قول داده با فیدبک‌های جدید حتماً محصول نهایی رو تا چند ماه دیگه آماده کنه. چیزی که مهمه اینه که تیغ رو دست نزنیم. چون دست زدن بهش درد داره. اما خب این شکم گرسنه نیاز به غذا داره. با هر لقمه هم تیغْ گلو رو خراش می‌ده و درد داره و غذا بهش می‌چسبه. درسته که یکمی درد داره. اما محصول ما قراره درد تیغ رو در نسخه نهایی کاملاً رفع کنه. از طرفی اگه تیغ رو دربیاریم ممکنه گلومون بچسبه بهم و دیگه نتونیم غذا بخوریم. حتی تیم توسعه گفته شاید کل دستگاه گوارش رو از کار بندازه. ما که نمی‌دونیم چی می‌شه. بعد خب معده و روده رو هم نمی‌شناسیم که بخوایم بهشون رسیدگی کنیم. فقط تیغ و گلو رو می‌شناسیم و غذا. ولی این درد گلو باعث می‌شه نه درست طعم غذا رو بفهمیم، نه درست بجویم و قورتش بدیم. بقیه هم تا کی تحمل آخ و اوخ و غذا خوردن خاص ما رو بکنن؟ خسته می‌شن دیگه... البته ما هم می‌تونیم سریع‌تر از سر سفره پاشیم تا کسی متوجه تیغ در گلو و رژیم خاصمون نشه. رژیم غذاییمون هم به خاطر عفونت و زخم‌های مکرر محدود و محدودتر می‌شه. ♻️ و زندگی همین‌طور پیش می‌ره... اگه خوش‌شانس باشیم، با یکی هم‌سفره می‌شیم که بالاخره یه فیدبکی به این محصول و این حقیقت که هنوز بعد از این همه سال تحقیق و توسعه نتونسته مشکل تیغ در گلو رو حل کنه، بده. و سوالی که بعد از اون هر بار تکرار می‌شه و باید بهش جواب بدیم، اینه: آیا جرئت مواجه شدن با اون لحظه⚡️ و در آوردن تیغ و درد و مراقبت‌های بعدش رو داریم... یا به کار روی محصول ادامه می‌دیم؟

Mehdi Jahani

17,740 görüntüleme • 8 ay önce

احمد توکلی یکی دیگر از جانیان ج.ا که به درک واصل شد توکلی بلافاصله پس از انقلاب ۵۷ در بهشهر رئیس شهربانی، کمیته انقلاب و سپس دادیار/دادستان انقلاب شد! کارش مصادره اموال، بستن دهان مردم و صدور حکم‌های اعدام دسته‌جمعی بود. اما در اوایل دهه شصت در مشهد، جایی بود که نامش برای همیشه با خون نوجوانان گره خورد. یکی از آخوندهای همراهش که بعدها از شدت شرم، لباس روحانیت را برای همیشه کنار گذاشت، روایت کرده: «توکلی را برای محاکمهٔ ۴۰ جوان ۱۵ تا ۲۰ ساله به زندان وکیل‌آباد آوردند. جرم‌شان فقط خواندن اعلامیه و پخش نشریه بود.» می‌گوید: توکلی حتی پرونده‌ها را نخواند. فقط ورق زد و زیر همه را امضا کرد. سحرگاه، به بهانهٔ هواخوری به حیاط آوردندشان. دیوارها پر از نیروی مسلح بود. بچه‌ها می‌لرزیدند… توکلی در حال صبحانه خوردن بود. ناگهان فریاد زد: آتش! رگبار گلوله بود و فریاد و خاک و خون. کسی نماند. ساعت ۱۰ صبح، درِ دفتر به صدا درآمد. همان نوجوانی بود که هنوز زنده مانده بود؛ خون‌آلود، تشنه، لرزان. فقط گفت: «یه کم آب…» توکلی نگاهش کرد و به پاسداران گفت: «چرا انقلابی عمل نکردید؟» و در همان لحظه… راوی می‌گوید: «از مردم خجالت کشیدم. از آن روز دیگر لباس روحانیت نپوشیدم.» توکلی مرد. اما آن ۴۰ نوجوان، آن پسری که تشنه برگشت، و تمام آن جوانان بهشهری که دسته دسته تیرباران شدند، نام‌شان هنوز زنده است. در قلب مادران‌شان، روی دیوارهای زندان و در حافظهٔ تاریخ🥹

چارلی راستلین

65,747 görüntüleme • 20 gün önce

٢٧ سال پیش، روز ۲۵ تیر ۱۳۷۸، پنج روز پس از حوادث خونین کوی دانشگاه، سه مأمور مسلح با لباس شخصی و‌ خودروی بدون پلاک زنگ خانه پدر و مادر سعید زینالی، دانشجوی معترض رشته کامپیوتر را زدند و از سعید خواستند برای چند دقیقه پایین بیاید، سعید که به مقابل در خانه می‌رود او را سوار ماشین می‌کنند و به مادربزرگ او می‌گویند: «ده دقیقه دیگر می‌آید.» اما سعید هرگز به خانه برنگشت… ٢٧ سال است که خانواده سعید دادخواه او هستند، اکرم نقابی، مادر سعید و خواهرش را در سال ۱۳۸۸ بازداشت کردند و تحت بدترین شکنجه‌های روحی و روانی در سلول‌های انفرادی قرار دادند تا علیه هم اعتراف کنند. برای رنج‌دادن خواهر سعید و شکنجه دادن او که در آن زمان تنها ۲۲ سال داشت؛ می‌گویند: «مادرت دنبال دو تیکه استخوان است.» به مادرش گفتند که حتی برای دیدن جنازه سعید هم باید با ما همکاری کنید و هر آن چه که ما می‌خواهیم را بگویید. مادر سعید را با شکنجه دخترش رنج دادند تا مهر سکوت بر لبانش بزند و دست از دادخواهی بردارد. مسعود زینالی، برادر سعید در گفتگویی اظهار کرده: «مادرم هر روز امید دارد که سعید زنگ در خانه را بزند، یا حداقل تماسی بگیرد.» مادر #سعید_زینالی هنوز امیدوار و چشم به راه است.

Amir Farshad EBRAHIMI

33,981 görüntüleme • 1 ay önce

هشدار محتوای آزاردهنده: این تصاویر ویدئویی تکان دهنده تصاویر ویدئویی از بدن زنی است که چند روز پیش عکسی از خود را بعد از شلاق خوردن در تهران برایم فرستاده بود. او نوشته بود «این تصویر واقعی زندگی زن در جمهوری اسلامی است. پیکری زخمی از شلاق ستم اما استوار.» فکر می‌کنید چقدر قدرت می‌خواهد ایستادن بر چنین تن رنجوری از شلاق چنین استوار. چقدر باور به عدالت و حقیقت. در آستانه ابلاغ شدن لایحه ننگین «حجاب و عفاف» می‌خواهم با انتشار این ویدئو یادآوری کنم، که این تازه پیش از اجرایی شدن این قانون جدید است. سطح فاجعه ستم جنسیتی عظیم تر از این حرف‌هاست و البته مقاومت زنان سر بلند ایران نیز. همه فعالانی که دسترسی به جامعه جهانی دارند باید اکنون صدای این زنان باشند و بحث آپارتاید جنسیتی را بیش از پیش در نظم بین المللی جدی بگیرند. کسانی که هم نوشتند که با این قانون جدید، آپارتاید جنسیتی در ایران قانونی شد. اتفاقا باید گفت قبلا هم آپارتاید علیه زنان ایران قانونی و شرعی بود و دقیقا به همین دلیل است که ما سالهاست ‌ فریاد می‌زنیم نظم جهانی باید مفهوم آپارتاید جنسیتی را در خود بگنجاند و جمهوری اسلامی و طالبان را ذیل آن قرار دهد. جمهوری اسلامی پیش از این هم نظام آپارتاید جنسیتی را قانونی و ساختارمند کرده بود فقط شبکه‌های اجتماعی و دوربین‌هایی که شده است اسلحه‌ی زنان، حالا این خشونت‌های سیستماتیک را علنی‌تر و زنان را متحدتر کرده است. این دیگر فقط آپارتاید جنسیتی نیست، ابن برده‌داری اسلامی و بسیج گسترده مردسالاری اجتماعی به سوی زنان است که می‌تواند در صورت دست کم گرفته شدن این طرح، خطرات وحشتناکی بیافریند. این قانون جدید حجاب فقط توهین به زنان ایرانی نیست بلکه توهین به زنان و مردان آزادی‌خواهی است که نمی‌خواهند برده و مطیع چنین حکومت واپسگرایی باشند. با اتحاد و‌ همبستگی در برابر این جنگ تمام‌عیار علیه زنان می‌ایستیم. #زن_زندگى_آزادى‌

Masih Alinejad

53,051 görüntüleme • 1 yıl önce

این بحث نه حمایت از #اسرائیل است و نه ضدیت با آن، بحث بر سر «تکرار مانیفست ۵۷ از زبان کسانی که خود را پادشاهی‌خواه می‌نامند» 🟠آرش اعلایی ویدیویی گذاشته و مو به مو حرفهای رائفی پور رو داره تکرار میکنه مبنی بر اینکه: اسراییلی ها ترسناک هستند و قصد دارند ایران رو تجزیه کنند، حتی ایران پس از سرنگونی رژیم و روی کار اومدن پادشاهی #پهلوی !! ادعایی که نه تنها سندی مستدل پشت آن نیست، بلکه این ادعاها دقیقا با سفر #شاهزاده_رضا_پهلوی پر رنگ تر شد و امروز از مجریان و افراد «#نو_پهلوی_گرا» بصورت مغرضانه شنیده میشود. 🟢اما اصل مطلب: سال ۵۷ با حضور خمینی، هرکسی که میخواست خودشو به بدنه ی رژیم بچسبونه، باید ریش و سبیلی ژولیده به صورت میگذاشت، تسبیحی به دست میگرفت و پیراهنی ترجیحا چروک‌ و سفید روی شلواری حتما پارچه ای به رنگ قهوه ای مینداخت، این ظاهر افراد بود، اما در بیان، تکیه کلام هایی همچو «برادر» و «حضرت اقا فرمودند» و «الله اکبر» و البته «الحمدالله» با تلفظ (ح) که چنان از ته ی گلو بیان میشد و حنجره تحریک میشد که محتمل بود استفراغ از ته ی معده ی اخوی!! (گلاب به روتون) این الگو تقریبا پای ثابت حضور هرکسی بود که میخواست سرباز روح الله خمینی باشه، الگویی که خیلی زود باعث نفوذ انواع جاسوس ها شد در رفتارها و ظاهری که لازم بود. همچنین مشتی متجاوز و چاقو کش و قمه بدست که در موردش قبلتر نوشتیم!( اسی تیغ زن) امروز گویی همان الگو با نوعی اپدیت جدید خودشو به نمایش گذاشته، ظاهری آراسته(که اغلب مردان اینچنین هستند)، اما چاشنی اصلی شعار «جاوید شاه» است که گویی رمز ورود به طیف ملی گرایان شده حتی با داشتن تاریخچه ای از فحاشی و تهمت و افترا به #خاندان_ایرانساز_پهلوی و شخص شاهزاده ی گرامی. عجیب که همین افراد مدتیست شده اند پادشاهی خواه چند آتشه همچو «آرش اعلایی» که امروز در حال انتشار مانیفست اهالی ایران ویران کن ۵۷ است با دست گذاشتن بر حساسیت ایرانیان که بر سر مرزهای آبی و خاکی و هوایی و... حتی حاضر به گفتگو با احدی نیستند. بی شک نسل امروز هیچ علاقه ای به تکرار نظریات نسل ۵۷ ندارد و قرارش را بر ارتباط به دنیا و دوستی و صلح نهاده در عین اینکه معتقد به کشوری قدرتمند با ارتشی پر شکوه و صد البته با باور و اصرار بر حفظ تمامیت ارضی کشور، نسلی که قرار نیست به توهم دشمنی با اسراییل و امریکا و انگلیس طی مسیر نموده و هر روز با رونمایی از یک دشمن جدید، ادامه ی راه ویران گرایان را با توهمات امثال «رائفی پور» طی کند. قرار نیست که نسل بعدی یدک کش آرز‌وهای نیمه کاره ی حامیان غزه و «فری پلستاین» گویان بدنبال لنگ بستن و نان خشک سق زدن باشد و ایران را به تباهی کشاند و بقایش به جنگ و ویرانی گره خورده باشد و طرد شده از بازارهای جهانی و علم و تکنولوژی گردد بی هیچ سهمی از پیشرفت و تعالی در جهان فقط نظاره گر پر حسرت بماند که تکرار مقدمات ستیز و جنگ چه اسراییل باشد، چه ترکیه و امارات و عربستان با موهوماتی عجیب، محکوم به تقابل و تو دهنی میباشد، چه رائفی پور و چه اعلائی! 🔺پ ن: امروز خطرناک ترین دشمنان ایران و «پهلویسم» همانهایی هستند که «جاوید شاه» گویان، صدای جمهوری اسلامی شده اند، چراکه: پنجاه‌وهفتی‌بودن، به لباس و شعار نیست، به همان دشمن‌سازی و همان توهمات است. #پاينده_ایران_جاویدشاه 🖊️جلال جنتی #پسرعاقل_نوح

پسر عاقل نوح

50,267 görüntüleme • 11 gün önce

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سال‌هاست منو رها نمی‌کنه. هر وقت دلتنگ می‌شم، هر وقت می‌ترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی می‌گردم که می‌دونم جای دیگه پیدا نمی‌شه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکت‌تر از همیشه بود. طلافروشی‌ها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازه‌ها خلوت، فروشنده‌ها نشسته و منتظر، با نگاه‌هایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروش‌ها هنوز نفس می‌کشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گل‌ها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شب‌بو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو می‌آید و دل آدم را آرام می‌کند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگ‌های خیس گل ها زیر پا له می‌شدند و اگر حواست نبود، یک لحظه می‌لغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همان‌جا، سر جایش بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، نذری‌فروش‌ها، نمک‌فروش‌ها، آن‌هایی که صدا می‌زدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. کنار ورودی، تره‌بار کوچک پر از ماهی‌ و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید می‌داد. میوه‌فروشی‌ها مثل همیشه برق می‌زدند، ترشی‌فروش‌ها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی می‌خریدند، سیر می‌خریدند، همه جا بوی سیر می‌آمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمی‌داد، شاید چون همه چیز بوی عید می‌داد، حتی غم‌های این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیده‌اند با هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند. سال‌های نو، خنده‌ها، شلوغی‌ها، خریدها، هیجان‌ها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو می‌رود. رسیدم به آب‌انار‌فروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آب‌نار خنک درست می‌کند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که می‌خوری، می‌فهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، چشم در چشم می‌شدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل می‌شد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه می‌دانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده‌ هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی‌ کردیم..

Golshan

31,832 görüntüleme • 5 ay önce