Loading video...

Video Failed to Load

Go Home

مادرش همه ی وسایل و اسباب بازیها نقاشی و یادگاری هاشو جمع کرده و نوشته او هنوز کودک بود……… #بنیامین_علیزاده ۱۴ ساله از رشتِ عزیز

64,449 views • 2 months ago •via X (Twitter)

0 Comments

No comments available

Comments from the original post will appear here

Related Videos

🔴 میکائیل کوچک، #فرزند_ایران و #جان_فدای_وطن 🖋️الناز محمدی Elnaz - هم میهن: 💢۱۱ ساعت قبل از صبح مرگبار شنبه نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیم‌دار که رویش ساختمان مدرسه است، روی آن پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود می‌آیند. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شده‌اند: «پچه‌ها مردن» و «نیروی نزامی». «بچه‌ها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگی‌اش اشتباه نوشته بود و اگر از ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه صبح شنبه نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمب‌ها به مدرسه «شجره طیبه» میناب نمی‌رسیدند، حتما وقتی معلمش، «راضیه زمانی» که بدن متلاشی‌اش را از شنبه تا به حال هرچه گشتند پیدا نکردند، این جمله‌ها را می‌دید، درستش را به او یاد می‌داد. 🔸میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم «سنگربازی» کرده بودند؛ میکائیل، «ایران» شده بود و کوروش، «آمریکا». سنگرها، بالش‌هایی رنگی و تفنگ‌ها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: «ایران برنده شد.» 🔸شکیبا دریکوند، مادر 31 ساله «میکائیل میردورَقی»، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال‌دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هرروز و به خواسته میکائیل از او گرفت، از آخرین نقاشی‌اش هم عکسی گرفته و برایم فرستاده است؛ به ضمیمه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یک از دو پسر زن جوان اندیمشکی‌اند. 🔸میکائیل، کلاس سوم دبستان و 9 ساله بود. روز اول جنگ که موشک‌های آمریکایی از راه رسیدند، او و 167 دانش‌آموز دختر و پسر در مدرسه غیرانتفاعی «شجره طیبه» میناب کشته شدند. خانواده میکائیل، اهل اندیمشک‌اند و به‌دلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آنطور که خودش می‌گوید، «تک و تنها»، در «غربت» و در حالی که «هیچکس نبود دستش را بگیرد»، دنبال پسرش گشت، در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش می‌لرزید، چندبار از هوش رفت و دست آخر او را در ماشین سردخانه، با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کوله‌پشتی‌‌ مدرسه‌اش را بغل کرده بود، پیدا کرد. 🔸میکائیل را سه روز بعد، در قطعه شهدا «بهشت زهرا لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: یک نقاشی‌ که او حتی تعداد بمب‌های آمریکایی را که مدرسه‌اش را خراب و همکلاسی‌ها و معلمانش را با تن‌هایی تکه و پاره با خود بردند، به‌درستی پیش‌بینی کرده بود.⁩⁩⁩⁩

AbdiMedia - Abdollah Abdi

26,265 views • 5 months ago

ماموران اداره اطلاعات تبریز امروز ۷خرداد ۱۴۰۴ منزل پدری فاطمه داداش‌‌زاده هنرمند و فعال مدنی آذربایجانی را تفتیش و وسایل شخصی ایشان از جمله گوشی موبایل وی را ضبط و به اداره اطلاعات تبریز برده‌اند. طبق معلوماتی که فعالین مدنی و نزدیکان ایشان در شبکه‌های اجتماعی هم‌رسانی کرده‌اند؛ ماموران اداره اطلاعات با حکم تفتیش وارد منزل پدری ایشان شده و پس از تفتیش خانه؛ وسایل شخصی از جمله گوشی موبایل ایشان را ضبط کرده اند. در چنین مواقعی پس از مدت کوتاهی خود شخص را نیز به اطلاعات احضار و از او بازجویی می‌کنند. فاطمه داداش‌زاده فعال مدنی و هنرمند آذربایجانی، پیش از نیز بارها سابقه تهدید، احضار و بازجویی از سوی نیروهای امنیتی را دارد. پیش‌تر در نوروز ۱۴۰۳ تخم‌مرغ‌های رنگی نوروزی که از سوی فاطمه داداش‌زاده و معصومه علیزاده شاملو به شکل الفبای ترکی، نشان قبایل ترک و المان‌های مربوط به نوروز در بین ترک‌ها نقاشی شده بود به دلیل آنچه «تهدید علیه تمامیت ارضی» و «تجزیه طلبی» خوانده شده بود از سوی نهادهای امنیتی از خیابان شهر تبریز جمع آوری شده بود

Güney Azərbaycan TV

21,395 views • 1 year ago

«دختری که داشت لحظه‌ی مرگ خودشو فیلم می‌گرفت در حالیکه فریاد میزد نترسید نترسید.» را دیگر همه ما می‌شناسیم. ندر روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، در حالی که در خیابان فیلم می‌گرفت، ناگهان، گلوله‌ای به سمت غزاله چلابی شلیک شد و بر زمین افتاد. تلفنش هنوز در دستش بود و در حال ضبط تصویر مردمی که بهت‌زده و حیران بالای سر غزاله جمع شده بودند و فریاد می‌زدند: «یکی رو کشتند.» امروز سالگرد کشته‌شدن غزاله است. غزاله چلابی، ۳۳ ساله، فارغ‌التحصیل رشته‌ «امور بانکی» و حسابدار یک شرکت خصوصی بود. او عاشق سفر‌های هیچهایکی و طبیعت‌گردی بود و همیشه رمان‌های تازه را دنبال می‌کرد، با همه مهربان بود و برای شنیدن حرف‌های آدم‌های اطرافش گوشی شنوا داشت. غزاله از سگ‌های بیمار و گرسنه‌ خیابانی حمایت می‌کرد و چند سالی بود که هر جمعه ساعت چهار صبح راهی یکی از کوه‌های اطراف آمل می‌شد. علَم‌کوه و دماوند و خیلی از قله‌های معروف ایران را فتح کرده بود و هر روز می‌دوید که برای کوهنوردی آماده باشد. غزاله یکی از همان زن‌هایی بود که در سال‌های اخیر هرجا که می‌توانست روسری‌اش را برمی‌داشت. غزاله پس از اصابت تیر، پنج روز در کما بود. چنانکه خاله‌اش می‌گوید یک گلوله‌ی جنگی به پیشانی‌‌اش شلیک شده بود، پیشانی‌اش را سوراخ کرده بود و به حالت انفجار از سرش بیرون رفته بود. طوری که پشت سرش به اندازه یک نارنگی سوراخ شده بود. دکترهایش گفته بودند بصل‌‌النخاعش آسیب ندیده بود و برای همین با اینکه دچار مرگ مغزی شده بود اما حرکات غیرارادی بدنش مثل تپش قلب و عملکرد شُش‌ها ادامه داشت. غزاله می‌خواست که در صورت مرگ مغزی اعضای بدنش اهدا شود. دوبار هم در سال‌های گذشته کارت‌های اهدای عضو را پر کرده بود. وقتی که دکترها اعلام کردند راهی برای زنده نگه‌داشتنش نیست، هنوز ۹ عضو بدنش سالم بود و می‌شد که برای پیوند به دیگران اهدا شود. ولی مأموران امنیتی به خانواده‌اش اجازه‌ی این کار را ندادند و گفتند که «با این کار از غزاله اسطوره‌سازی می‌شود.» یاد غزاله این دختر کوهنورد، زیبا و پر از حس عشق‌ورزی گرامی باد. #غزاله_چلابی #مهسا_امینی #خیزش_سراسری #کشته_شدگان_اعتراضات_سراسری

دادبان

84,278 views • 2 years ago