Video wird geladen...

Video konnte nicht geladen werden

Zur Startseite

مامان مونا چون پسرت امیرعلی خواسته اسمتو امروز هم صدا میزنیم جاوید نام #مونا_اسمی از رشتِ عزیز

166,668 Aufrufe • vor 7 Monaten •via X (Twitter)

0 Kommentare

Keine Kommentare verfügbar

Kommentare vom Original-Post werden hier angezeigt

Ähnliche Videos

🚨مهم دوستان عزیز 👋🏻 یک نکته مهم درباره ویدیوی امروز پرزیدنت ترامپ که داره با سرعت وایرال می‌شه 👇🏻 صادقانه بگم: من هنوز مطمئن نیستم که او گفته would یا wouldn’t. برای همین ویدیو رو به AI دادم و همان‌طور که می‌بینید، AI تشخیص داده would گفته شده است. از طرفی، در بعضی کانال‌های اسرائیلی هم نوشته‌اند که ترامپ گفته would؛ اما با این حال، شخصاً هنوز قانع نشده‌ام. چرا؟ چون واقعاً برای من منطقی نیست که ایالات متحده، آن هم در شرایطی که دستِ بالا را دارد، حاضر باشد فقط و فقط بر اساس پرونده‌ی هسته‌ای با جمهوری اسلامی معامله کند. از این زاویه، wouldn’t خیلی بیشتر معنا پیدا می‌کند. برای همین، من هم صدا و هم ویدیو با زیرنویس انگلیسی را اینجا می‌گذارم تا خودتان ببینید، بشنوید و قضاوت کنید 👀🎧 واقعاً کنجکاوم بدانم شما از لب‌خوانی و کانتکست جمله چه برداشتی دارید: would یا wouldn’t؟ در نهایت، به نظر من بهترین کار این است که کمی صبر کنیم ⏳ و ببینیم کاخ سفید از طریق کانال‌های رسمی‌اش این موضوع را چگونه و با چه ادبیاتی شفاف‌سازی می‌کند. نظر شما چیه؟ 👇 این جزئیات کوچک، گاهی پیامدهای خیلی بزرگی دارند.

Shahin Modarres

46,123 Aufrufe • vor 7 Monaten

روزنوشت، چهارشنبه پنجم فروردین ـ تهران از این خواب و بیداری‌های بی‌هدف خسته شده‌ام. این روزها انگار از خودِ زندگی هم خسته‌ام. تنها بندی که هنوز مرا به این زندگیِ بی‌امید و بی‌آینده وصل می‌کند، دریاست، تدی و کلویی مامان و بقیه بالاخره خودشان را به روستایی نزدیک شیراز رساندند. با مصیبت و ترس و راهی که انگار تمام نمی‌شد. چند ساعتی رفته بودند یک اقامتگاه تا استراحت کنند، اما پانصد متر آن‌طرف‌تر موشک زده بودند. دریا از ترس صدای مهیب انفجار که برای یک کودک چیزی شبیه رعد و برقِ آخر دنیاست، امروز لکنت داشت. خواهرم گفت از دیروز این‌طور شده… 💔💔 برادرم اما همچنان در کیش مانده. برای کمک به مردم بومی و کسانی که آنجا هستند. هر کدام‌مان انگار در گوشه‌ای از این اضطراب پراکنده شده‌ایم. فکر می‌کردم وقتی مامان این‌ها به جای امن برسند، دل من هم آرام می‌گیرد.اما حالا بیشتر تکه‌تکه شده‌ام. امروز با بی‌قراری شروع شد و حالا هم با همان بی‌قراری دارد تمام می‌شود.هر صبح با خودم می‌گویم: مگر از این بدتر هم می‌شود؟و شب که می‌شود، زیر لب می‌گویم:کاش در دیشب مانده بودم… کاش فردا نرسد. ناهار زرشک‌پلو با مرغ درست کردم. بعد تصمیم گرفتم وقتی سگ‌ها را برای پیاده‌روی می‌برم، سهمی هم برای پاکبان‌های پارک ببرم. امروز باران بود؛ از آن باران‌های دلگیر که نه آرامت می‌کنند و نه می‌توانی قدم بزنی و سبک شوی. اخبار جنگ و تحلیل‌ها نگران‌کننده است. دلم برای ایران آشوب است. به عکس‌های قدیمی‌ام نگاه می‌کنم روزهای غواصی در کیش و هندورابی و قشم و هنگام، سفرهای دریایی‌ام به جنگل‌های حرای خلیج فارس… و بی‌اختیار اشک می‌ریزم. آن سال‌ها که کارمند یک شرکت نفتی، کشتیرانی بودم، توانستم خارگ را ببینم.. ‌#خارک پر از آهو، پر از غرور. مهندس‌های نفتی همیشه شیک و مرتب بودند، حتی در منطقه عملیاتی.عطرهایی می‌زدند که عجیب با بوی سیگار هم خوب می‌شد. لاوان رفته بودم و زیباترین غروب زندگی‌ام را همان‌جا دیدم. جزایر غیرمسکونی را هم دیده‌ام؛ فارور، بنی‌فارور… پهنه خاکی آبی کشورم را از حاشیه‌ی دریا شهر به شهر طی کرده‌ام. از چارک و آفتاب و کنگ و خمیر و لنگه تا بندرعباس و بوشهر و سربندر و بندر امام و عسلویه و کنگان… دیوانه‌وار خبر می‌خوانم. و هر بار اسم خلیج فارس می‌آید، بغض بزرگی در گلویم می‌نشیند. بغضی که آمده که بماند، لعنتی نمی‌رود… مجبورم به خاطر فشارهای امنیتی خودم را سانسور کنم و روزنوشت‌ها را کوتاه منتشر کنم. حال ایران خوب نیست. حال #تهران زیبای همیشه‌بیدارمان خوب نیست. راستش را بخواهید، جنگی که وارد فاز نقطه‌زنی می‌شود، از بمباران اهداف نظامی هزار برابر کشنده‌تر است. هر صدایی که می‌آید، دیوانه می‌شوم. هر صدا یعنی برای زدن یک هدف، شاید ده‌ها انسان بی‌گناه، کودک، و آرزوهای بیشمار تکه‌تکه می‌شوند. انسجام فکری‌ام را از دست داده‌ام. دو روز است نوشته‌هایم پایان ندارند، انگار در نقطه‌ای متوقف شده‌ام. ترس، مثل غم، واقعی‌ترین و دردناک‌ترین حالت انسان است.و من حالا می‌ترسم. لیست خرید را به در یخچال چسبانده‌ام و یک مداد روی کانتر گذاشته‌ام. هر بار که از کنارش رد می‌شوم، چیزی به آن اضافه می‌کنم. خیلی‌هایشان واقعاً بی‌مصرف‌اند. خریدهای هیجانی و اضطرابی. امروز تصمیم گرفتم فردا به آسایشگاه کهریزک بروم. دوستی می‌گفت سالمندان تنها، که منتظر مرگ‌اند، از صدای انفجارها آن‌قدر ترسیده‌اند که گاهی حتی اختیار خودشان را از دست می‌دهند… دلم آتش گرفت. می‌خواهم برایشان لاک و رژ لب قرمز ببرم. موی پنبه‌ای را بلدم فندقی کنم؛ قبلاً برای مادربزرگم می‌کردم. می‌خواهم صبح تا ظهر کنارشان بنشینم. شاید میان دست‌های لرزانشان، میان لبخندهای کوتاهشان، کمی از دلتنگی و غم خودم هم آرام بگیرد حالا که دیشب وی پی ان قطع بود و امروز منتشر میکنم، از اخر شب هم اضافه کنم که چند رفیق صمیمی هم دیشب رساندم ترمینال، میروند خوی و از آنجا وان و ادامه مسیر با لبخند خداحافظی کردم، سوار که شدند نشستم کنار خیابان و برای اینهمه رنج گریه کردم مگر ما از زندگی چه میخواستیم؟ لعنت به این #جنگ لعنتی و مسببین…

Golshan

22,704 Aufrufe • vor 5 Monaten

این یک مادر دادخواه است، نامش لیلی مهدوی است، مادر سیاوش محمودی، نوجوانی ۱۶ ساله که با دوستش در نازی‌آباد قرار گذاشت و برای پیوستن به خیزش سراسری و به مادرش که او را صدا می‌زد گفت «مامان برو،‌ من میام»، اما دیگر نیامد.» او این روزها یک تنه مبارزه می‌کند، امروز اول مرداد ۱۴۰۲، با انتشار این ویدیو که در حال چسباندن تصویر کشته‌شدگان خیزش سراسری بر روی دیوارهای شهر است، نوشت: «درست است از دوری فراق سیاوشم قلبم هزار تکه است، دردی در قلبم هست که با هزاران فریاد آرام نمی‌گیرد، این ضعف من نیست، فریادهای خشم من است. امروز وقتی سر مزار رفتم و دیدم صورت سیاوشم را خط انداختی به حماقت و نادان بودنتان خندیدم.» دادخواهی یکی از حقوق مسلم و اساسی تمامی شهروندان است. این حق در قانون اساسی هم پیش‌بینی شده است و به این معنا است که هر شخصی که فکر می‌کند حقی از او ضایع شده می‌تواند در مراجع مربوطه نسبت به احقاق حق خویش اقدام کند. حقی که سیستم قضایی و نهادهای امنیتی آن را به رسمیت نمی‌شناسند. #دادبان #سیاوش_محمودی #دادخواهی

دادبان

70,501 Aufrufe • vor 3 Jahren

فرجامی درباره آرشیو رادیو و تلویزیون دروغ می‌گوید و می‌خواد ادای مطلع‌ها را در بیاورد. (تا پایان بمانید برایتان توضیح می‌دهم) پایین آوردن تلاشی که برای روشن‌گری و خنثی کردن دروغ های حکومت درباره گذشته توسط خبرنگاران و رسانه‌ها در بیرون از ایران شد را نمی‌توان به یک داستان سر تا پا دروغ تنزل داد. نتیجه ای که فرجامی و مصاحبه شونده‌ها می‌خواهند بگیرند در قالب دعواهای جناحی حکومت و در همان جهت است: اگر صدا و سیما (جناح مقابل) بهتر کار می‌کرد، اگر به اصلاح‌طلبان هم صدا می‌دادند، اگر آرشیوش بیرون نمی‌رفت، وضعیت رژیم، امروز چنین نبود. اما چون شخصا در جریان ماجرایی که فرجامی تعریف می‌کند هستم، راستش را به شما می‌گویم و البته این سوال را هم برای محمود فرجامی می‌گذارم که جواب بدهد که از کجا از این ماجرا که در بی‌بی‌سی تنها چند نفر (اغلب مدیر ارشد) خبر داشتند، خبر دارد. درباره آرشیو: منوتو: تا آنجا که من می‌دانم آرشیو تلویزیون منوتو نه از یک منبع، که در طول سالیان (حتی پیش از شروع به کار منوتو) با علاقه شخصی کیوان عباسی جمع‌آوری شد. صبورانه ثانیه به ثانیه تاریخ را گشت و ماجرای فردی که فرجامی با آب و تاب تعریف می‌کند، سال‌ها بعد از شروع به کار تلویزیون منوتو، مستندها و برنامه تونل زمان اتفاق افتاده. درباره بی‌بی‌سی: شخصا در جریان آن تماس با بهزاد بلور بودم و حتی قرار بود خودم همراهیش کنم. یک مسئول نیمه ارشد سازمانی به جز صدا و سیما، ادعا می‌کرد یک نسخه دیجیتال آرشیو تلویزیون را روی دو هارد درایو از ایران بیرون آورده و گفت می‌خواهد در دوبی دیدار کند. قیمت هم ۴۰ هزار دلار نبود و بسیار کمتر بود. نمونه‌هایی هم فرستاد که جذاب بودند اما خارق‌العاده نبودند. در نهایت به دلیل مشکوک بودن تماس و درخواست، مشخص نبودن حقوق مولف (اینکه اصلا شاید فرد تماس گیرنده دامی پهن کرده تا حکومت پرونده حقوق مؤلف را در دادگاهی بیرون از ایران به راه بیاندازد) ماجرا منتفی شد. بعدا مخازن به مراتب بهتری پیدا شدند که خودم چندین فیلم از آنها ساختم. اما سوال همچنان این است که فرجامی از کجا از این ماجرا خبر داشته؟!

Ali Hamedani

62,974 Aufrufe • vor 13 Tagen

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سال‌هاست منو رها نمی‌کنه. هر وقت دلتنگ می‌شم، هر وقت می‌ترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی می‌گردم که می‌دونم جای دیگه پیدا نمی‌شه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکت‌تر از همیشه بود. طلافروشی‌ها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازه‌ها خلوت، فروشنده‌ها نشسته و منتظر، با نگاه‌هایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروش‌ها هنوز نفس می‌کشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گل‌ها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شب‌بو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو می‌آید و دل آدم را آرام می‌کند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگ‌های خیس گل ها زیر پا له می‌شدند و اگر حواست نبود، یک لحظه می‌لغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همان‌جا، سر جایش بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، نذری‌فروش‌ها، نمک‌فروش‌ها، آن‌هایی که صدا می‌زدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. کنار ورودی، تره‌بار کوچک پر از ماهی‌ و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید می‌داد. میوه‌فروشی‌ها مثل همیشه برق می‌زدند، ترشی‌فروش‌ها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی می‌خریدند، سیر می‌خریدند، همه جا بوی سیر می‌آمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمی‌داد، شاید چون همه چیز بوی عید می‌داد، حتی غم‌های این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیده‌اند با هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند. سال‌های نو، خنده‌ها، شلوغی‌ها، خریدها، هیجان‌ها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو می‌رود. رسیدم به آب‌انار‌فروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آب‌نار خنک درست می‌کند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که می‌خوری، می‌فهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، چشم در چشم می‌شدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل می‌شد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه می‌دانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده‌ هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی‌ کردیم..

Golshan

31,832 Aufrufe • vor 5 Monaten