Video yükleniyor...

Video Yüklenemedi

Ana Sayfaya Dön

نترسيد از اين سطلي ها ! هيچ پخي نيستن. همه ي ماها به هر خال رفتني هستيم اما حوري بريم كه ناممون تو تاريخ بمونه مثل يك مرد و سال ها ازمون صحبت كنن واسه نسل هاي بعد

16,100 görüntüleme • 6 ay önce •via X (Twitter)

0 Yorum

Yorum bulunmuyor

Orijinal gönderinin yorumları burada görünecek

Benzer Videolar

ذلاله ء ذليل…. ببينيم كه كليسا،چندصد يورو، نام طلاقى،فرارى و منظوى بودن جامعه تو ره چند وقت لزت خواهد بخشيد تو،به كنار آب ء فاضله و آب گنده بچه هاى كوچه و كمپ ها خواهد مبدل شدى و فرزند صاحب ء يك مادر ء به معنى واقعى اش…. بعد از چند روز به تيك تاك و گدايگرى پناه خواهد بُوردى تا پيسه يك بسته سگرت و شراب ات ره جهت فراموشى غم هايكه برايت خريدى فراموش كنى،بدست آورى در اون روز خواهد فهميدى كه چهار قلاده طلاقى،فرارى و بى عزت مثل خودت بدرد بخور ات نه بلكه همان خانه و همان بچه گك فرزند ات اصل زندگى ات بود….. حالا در بازار هاى اروپا چكر بزن،عنقريب چادر ره از سر پاين،لباس ات ره عوض خواهد كردى،از هوا،غذا،ديموكراسى،بچه بازى/عياشى وغيره اش لزت بُرده برو،إلى اينكه نيشه اين كارها از سر ات بپرد و بسر بخورى… نا گفته نماند،بهتر است از زندگى آنانى عبرت بگيرى كه امروز صفت تو ره كرده روان اند شب و روز و شاباش برايت ميگويند،كه چطور منفور ء جامعه شده اند كه حتى مردم بطرف شان تُف هم نميكنند….

Alkozai

12,749 görüntüleme • 7 ay önce

این متن را ۵ سال پیش و با برنده شدن جو بایدن در انتخابات امریکا در مورد ویدیوی زیر نوشتم. خط به خطش درست است، متاسفانه. اين ويديوى 1 دقيقه اى مهمترين فيلمى است كه من تابحال در مورد ايران معاصر و سرنوشت ما ايرانيان از زمان شاه، انقلاب 57 و چهار دهه اخير ديده ام. تناقض اما در اين است كه ويديو اصلا در مورد ايران نيست. بايدن در مورد چین صحبت مى كند و می‌گوید رفتار حزب كمونيست با مسلمانان چین ريشه در فرهنگ اين كشور دارد و او به آن اعتراض نخواهد كرد. ويديو را با مثال زير ببينيد. سال گذشته كتابى از يكى از افراد كابينه جيمى كارتر در مورد انقلاب ايران مى خواندم. وى كه طبيعتا يك دموكرات است مى گوید صحنه اى كه در آن كارتر و شاه ايران جام شرابى را به مناسبت جشن سال نو ميلادى در تهران سر مى كشند مضحك ترين صحنه ای است كه او تا بحال ديده است. او توضيح مى دهد كه شاه ايران چون رهبر كشورى با اكثريت مسلمان بود نبايد چنین علنا شراب مى نوشيد و به فرهنگ مردمش توهين مى كرد. و از نظر او همين رفتارها ريشه هاى انقلاب ايران بودند. توضيح: باورش براى ما سخت است اما دموكراتها معتقدند چون نوشيدن شراب در اسلام منع شه و چون اكثريت مردم در ایران روی کاغذ مسلمان اند، ما ایرانیان بايد طبق قوانين موضوعه هزاران سال پیش اسلام زندگی كنيم و اين فرهنگ ماست و عدم اجراى دقيق آنها مضحك است. اگر شما بپرسی كه شما كه در كشورى مسيحى زندگی مى كنيد چرا طلاق و سود بانکی آزاد است و چرا با قوانين مسيحيت هزاران سال پيش مانند آميش ها زندگی نمى كنيد، لابد از فرهنگ بالا و آزاديخواهى و متمدن بودن غرب نسبت به ما عقب ماندگان خاورميانه اى مى گویند. ليبرالهاى غربى و دموكراتهاى آمريكا نژاد پرستند. نژادپرستی آنها اما با مخالفت با مهاجرت نيست چون مهاجرها را میلیونی وارد می‌کنند و آنها معمولا به دموکراتها راى مى دهند. آنها فرهنگ خود و غرب را بالا مى دانند. آنها مردم خاورميانه را اصلا آدم حساب نمى كنند. هرگونه تلاشی براى كمك به دموكراسی در منطقه را پوچ و بى فايده مى دانند. از نظر آنها اعدام، حجاب اجبارى، استبداد و اجراى خشن شريعت در فرهنگ ايرانيان است و جمهورى اسلامى برخواسته از فرهنگ ايرانيان است. بايد فقط جلوى خطر ج. ا. براى غرب (با اتمى شدن) را گرفت. پول مى دهند به آخوندها تا بمب اتمى نسازند، كشتار مردم ايران اما مساله شان نيست، لياقت وفرهنگ ما را چنین مى دانند. خلاصه اينكه ۴ سال سياه ديگر پيش روى خاورميانه و مردمش است. سياه تر از دوران اوباما. حتی حمله با بمب شيميايي به مردم سوريه هم كافى نبود كه كارى كند. چون از نظر آنها اين فرهنگ مردم خاورميانه ست و چرا پول و جان خود را هزينه اين عقب افتادگان كنند!

Neocon Dude 📟

10,608 görüntüleme • 8 ay önce

قرائت شعر اخوان ثالث توسط اسماعیل بقائی سخنگوی وزارت امور در آخرین نشست سخنگویی سال ۱۴۰۴ (۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴) ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم تو را ای كهن بوم و بر دوست دارم تو را ای كهن پير جاويد برنا تو را دوست دارم، اگر دوست دارم تو را ای گرانمايه، ديرينه #ايران تو را ای گرامی گهر دوست دارم تو را ای كهن زاد بوم بزرگان بزرگ آفرین نامور دوست دارم هنروار انديشه‌ات رخشد و من هم انديشه‌ات، هم هنر دوست دارم اگر قول افسانه، يا متن تاريخ وگر نقد و نقل سير دوست دارم اگر خامه تيشه است و خط نقر در سنگ بر اوراق كوه و کمر دوست دارم وگر ضبط دفتر ز مشكين مركب نئين خامه، يا كلک پر دوست دارم گمان‌های تو چون يقين مي ستايم عيان‌های تو چون خبر دوست دارم به جان، پاک پيغمبر باستانت كه پيری است روشن‌نگر دوست دارم سه نيكش بهين رهنمای جهان ست مفيدی چنين مختصر دوست دارم همه كشتزارانت، از دیم و فاراب همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم كويرت چو دریا و كوهت چو جنگل همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم شهيدان جانباز و فرزانه‌ات را كه بودند فخر بشر دوست دارم به لطف نسيم سحر روحشان را چنانچون ز آهن جگر دوست دارم هم افكار پرشورشان را كه اعصار از آن گشته زير و زبر دوست دارم هم آثارشان را، چه پند و چه پيغام و گر چند سطری خبر دوست دارم من آن جاودان ياد مردان كه بودند به هر قرن چندين نفر دوست دارم همه شاعران تو وآثارشان را به پاكی نسيم سحر دوست دارم ز فردوسی، آن كاخ افسانه كافراخت در آفاق فخر و ظفر دوست دارم ز خيام، خشم و خروشي كه جاويد كند در دل و جان اثر دوست دارم ز عطار، آن سوز و سودای پر درد كه انگيزد از جان شرر دوست دارم وز آن شيفته شمس، شور و شراری كه جان را كند شعله ور دوست دارم ز سعدي و از حافظ و از نظامی همه شور و شعر و سمر دوست دارم خوشا رشت و گرگان و مازندرانت كه شان همچو بحر خزر دوست دارم خوشا حوزه شرب كارون و اهواز كه شيرين ترينش از شكر دوست دارم فری آذرآبادگان بزرگت من آن پيشگام خطر دوست دارم صفاهان نصف جهان تو را من فزونتر ز نصف دگر دوست دارم خوشا خطه نخبه زای خراسان ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم زهی شهر شيراز جنت طرازت من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم بر و بوم كرد و بلوچ تو را چون درخت نجابت ثمر دوست دارم خوشا طرف كرمان و مرز جنوبت كه شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم من افغان هم‌ريشه‌مان را كه باغی ست به چنگ بتر از تتر دوست دارم كهن سُغد و خوارزم را با كويرش كه شان باخت دوده‌ی قجر دوست دارم عراق و خليج تو را چون ورازورد كه ديوار چين راست در، دوست دارم هم ارّان و قفقاز ديرينه مان را چو پوری سرای پدر دوست دارم چو ديروز افسانه، فردای رويات به جان اين يک و آن دگر دوست دارم هم افسانه‌ات را، كه خوشتر ز طفلان بروياندم بال و پر، دوست دارم هم آفاق رويايی‌ات را كه جاويد در آفاق رويا سفر دوست دارم چو رويا و افسانه، ديروز و فردات به جای خود اين هر دو سر دوست دارم تو در اوج بودی، به معنا و صورت من آن اوج قدر و خطر دوست دارم دگر باره برشو به اوج معانی كه ت اين تازه رنگ و صور دوست دارم نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را برای تو، ای بوم و بر دوست دارم جهان تا جهان است، پيروز باشی برومند و بيدار و بهروز باشی

وزارت امور خارجه

50,517 görüntüleme • 5 ay önce

اقای سید علی خامنه ای: این حرامزاده ی در تصویر، حداد عادل است که به لطف دختری که به پسر تو داد، در سالهای ۱۳۹۵ به بعد و در سن ۷۳ سالگی، همزمان دارای ۵۰ سِمت مهم در کشور بود!در حالی است که اصل ۱۴۱ قانون اساسی برای افرادی که در قوه مجریه فعالیت می‌کنند حضور در بسیاری از مشاغل را ممنوع کرده است، اما بخاطر ارتباط فامیلی با همچو تویی، نه قانون و نه مسئولین حریف او نشدند، چون دیکتاتور پلید از نزدیکانش بود!! یکی از این مشاغل وی رییس فرهنگستان ادبیات زبان فارسی بوده که جمعا ۱۵۸ کلمه را در طول تمام سالها تغییر داده از جمله: پیتزا=کش لقمه اپارتمان=کاشانه کروات=دراز آویز تزیینی و... که از سال ۱۳۶۹ تاسیس شده و طی ۸ سال اخیر برای این چنین تغییرات ۱۶/۶ میلیون دلار هزینه دریافت کرده، یعنی به نرخ روز، برای هر کلمه ۶۴ میلیارد تومان(فقط در یکی از شغل ها) درست در زمانیکه مردم ایرانی با فقر و نداری درگیر بودند و اعضای بدن فروشی یکی از راه های فرار از بیچارگی بود، یکی از راههای تامین هزینه ی درمان و دارو و جهیزیه و هزاران بدبختی دیگر برای زن و مرد ایرانی که تو و نزدیکانت بوجود اوردید!! یا بنیاد سعدی حدود ۱۶ میلیون دلار بودجه گرفته بایت تقویت زبان فارسی در خارج کشور که باز این مجموعه متعلق به حداد عادل، پدر زن پسرت، مجتبی میباشد! «این عدالتی است که تو مدعی اش بودی فقط در یک قلم از نزدیکانت!!» 🟡حالا فارغ از تمام جنایات و چپاول و فلاکتی که بر ایران و ایرانی دیکته کردی، فارغ از کشتار در دوران کرونا بخاطر ممنوعیت واکسنی که تو باعث شدی، فارغ از جنایات مختلف مثل ۱۳۸۸-۱۴۰۱- ۱۸ و ۱۹ دیماه و یا #قتلهای_زنجیره_ای که همگی به دستور تو بودند، فارغ از ۴ دهه دیکتاتوری سیاهی که براه انداختی و فضاحت صدور انقلاب و ...حالا: «فقط یک بهانه به منِ شهروند بده که از کشته شدن و دفن حرامزاده ای همچو تو خوشحال نباشم!» #پسرعاقل_نوح

پسر عاقل نوح

52,210 görüntüleme • 1 ay önce

۱- میگه دخترا توی دنیایی زندگی می کنند که باید بیشتر بجنگند تا به اندازه یک پسر دیده بشند ۲- میگه دخترا باید خیلی زحمت بکشند تا دستاوردهاشون به دختر بودن و قیافه شون، دلبری و لوندی شون نسبت داده نشه. بعد همون موقع که این حرف رو میزنه تصویر بک گراند تصویر خودش با سوتین اش هستش 😐 اول اینکه وقتی کارت بلاگری هست و داری محصولات دخترانه توی آمازون و پلتفرم های دیگه به دخترا می فروشی خوب قطعا هر چی داری از قیافه ات و دختر بودنت هست. دوم اینکه وقتی یک دختر نازپرورده که به لطف خانواده توی آمریکا داره زندگی میکنه و همه جای دنیا رو گشته و هر کاری‌ میخواسته کرده از محدودیت صحبت میکنه آدم از این همه دورویی حالش بد میشه. سوم اینکه واقعا فقط یک دختر میتونه یک مشت خزعبلات و سالاد کلمات رو ضمیمه چند تا فیلم و عکس از خودش بکنه و درباره دردهای دختر بودن حرف بزنه و در نهایت وایرال بشه. بعد هم زمانی که با دلارهای تبلیغات اشک هاش رو پاک میکنه از ظلمی که امثال دکتر هانتر بهش می کنند غر بزنه و همون غر زدن ها رو هم استوری بکنه 🤦🏻‍♂️ بعد تصور کنید که همین خانم از اون بالای منبر به دخترهای دیگه توصیه می کنه که بزرگ نشید. بهشون میگه لازم نیست بزرگتر از سن تون بفهمید و همون جوری جوون بمونید و حالش رو ببرید 🤯 اتفاقا یکی باید به همین خانم بگه که لطفا بزرگ شو، بالغ شو، مسئولیت اجتماعی بپذیر، به یک نفر جز خودت هم فکر کن. نه بچه داری. نه شوهر داری. تمام عکس ها و ویدئوهات از خودت هستش. تو اصلا در جایگاه توصیه کردن به بقیه نیستی. تو خودت ماکزیمم یک بچه کوچولوی بزرگ سال هستی. آخر ویدئو هم به خواهرخواندگی جهانی زنان اعلام وفاداری میکنه و به دخترها میگه که ما زنها در کنار هم قوی تریم. این خواهرخواندگی دخترهای جهان که به لطف سوشال مدیا تبدیل به یک مذهب آنلاین شده داره کمر جوامع مختلف جهان رو خرد می کنه. ازدواج های تو خالی، نارضایتی همگانی و بحران جمعیتی فراگیر از نتایج بزرگ نشدن دخترهاست 🤨

دکتر هانتر 🦅

105,403 görüntüleme • 1 yıl önce

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سال‌هاست منو رها نمی‌کنه. هر وقت دلتنگ می‌شم، هر وقت می‌ترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی می‌گردم که می‌دونم جای دیگه پیدا نمی‌شه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکت‌تر از همیشه بود. طلافروشی‌ها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازه‌ها خلوت، فروشنده‌ها نشسته و منتظر، با نگاه‌هایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروش‌ها هنوز نفس می‌کشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گل‌ها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شب‌بو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو می‌آید و دل آدم را آرام می‌کند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگ‌های خیس گل ها زیر پا له می‌شدند و اگر حواست نبود، یک لحظه می‌لغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همان‌جا، سر جایش بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، نذری‌فروش‌ها، نمک‌فروش‌ها، آن‌هایی که صدا می‌زدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. کنار ورودی، تره‌بار کوچک پر از ماهی‌ و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید می‌داد. میوه‌فروشی‌ها مثل همیشه برق می‌زدند، ترشی‌فروش‌ها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی می‌خریدند، سیر می‌خریدند، همه جا بوی سیر می‌آمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمی‌داد، شاید چون همه چیز بوی عید می‌داد، حتی غم‌های این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیده‌اند با هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند. سال‌های نو، خنده‌ها، شلوغی‌ها، خریدها، هیجان‌ها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو می‌رود. رسیدم به آب‌انار‌فروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آب‌نار خنک درست می‌کند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که می‌خوری، می‌فهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، چشم در چشم می‌شدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل می‌شد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه می‌دانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده‌ هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی‌ کردیم..

Golshan

31,832 görüntüleme • 5 ay önce

سال ۹۲، در انتخاباتی که چند چهره سرشناس نظام، از جمله ولایتی، رضایی، قالیباف، جلیلی و روحانی بعلاوه محمد غرضی کاندیدا بودند و تا آخر نیز در رقابت ماندند، محمد باقر قالیباف با ۶،۰۷۷،۲۹۲ رای بعد از حسن روحانی که با ۱۸،۶۱۳،۳۲۹ رای به ریاست جمهوری رسید نفر دوم شد. این در حالی بود که سعید جلیلی با ۴،۱۶۸،۹۴۶ رای سوم، محسن رضایی با ۳،۸۸۴،۴۱۲ رای نفر چهارم، علی اکبر ولایتی با ۲،۲۶۸،۷۵۳ رای نفر پنجم، و سید محمد غرضی با ۴۴۶،۰۱۵ نفر ششم شدند. در آن انتخابات تعداد آرای باطله نیز ۱،۲۴۵،۴۰۹ رای اعلام شد. این آمار نشان میدهد اگر بر کاندیدای اصولگرای با اقبال بالاتر اجماعی صورت میگرفت، احتمال پیروزی بر روحانی وجود داشت، زیرا در اثر انشقاق و عدم اجماع، آرای بسیاری از حزب اللهی هایی که از نامزدهای موجود دلخور شده بودند به سبد آرای باطله ریخت، و بسیاری نیز وقتی لجبازی ها را دیدند به روحانی رای دادند که آن زمان پیشینه ای اصولگرایی داشت و صد البته مثل امروز شناخته شده نبود. البته ناگفته نماند که محسن رضایی در آن انتخابات خودش را کاندیدایی مستقل معرفی کرده بود. حزب اللهی ها اما بیش از همه از قالیباف و جلیلی انتظار اجماع داشتند که به هر حال نشد و من هم اینجا نمیخواهم راجع به آن صحبت کنم که لجاجت از جانب کدام نامزد بود، چون بحث من اساسا اینها نیست! اما پس از انتخابات ۹۲ قالیباف با آن پیشینه درخشان مدیریتی و آن همه تعریف و تمجیدهای رهبر معظم انقلاب، او ۴ سال دیگر تا ۱۳۹۶ به مدیریت جهادی و امیدآفرین خود در شهرداری تهران ادامه داد. وی سال ۹۹ نیز با کسب یک رای کم نظیر که نشان از جایگاه ویژه او نزد مردم تهران بود به نمایندگی از آنها وارد بهارستان شد و سپس با انتخاب نمایندگان به ریاست مجلس رسید که باز در این مسئولیت نیز مورد تمجید حضرت آقا قرار گرفت. قاعدتا می بایست آرای قالیباف رشد میکرد چون بعد از انتخابات ۹۲ فعالیت های چشمگیر او متوقف نشده و پیش چشم مردم قرار داشت، حال آنکه نفر بعد از او در انتخابات ۹۲ هیچ فعالیت ملموسی که مردم بتوانند آن را ببینند و حس کنند نداشت، اما در انتخابات ۱۴۰۳ آرای قالیباف با آن کارنامه درخشان به زیر ۴ میلیون میرسد و آرای ۴ میلیونی جلیلی از ۹ میلیون عبور میکند! فکر میکنم علت را میشود با واکاوی این ویدئو از بیانات رهبر معظم انقلاب و مقایسه اش با آنچه در این مدت بر سر قالیباف آمد[خصوصا پس از ریاستش در مجلس در سال ۹۹] فهمید! تمام چهره ها و رسانه هایی که علیه قالیباف لجن پراکنی میکردند بعدا یا برای جلیلی تبلیغ نمودند و یا سر از ستادش در آوردند. تخریب ادامه دار قالیباف از یک سو و تقدیس معنادار جلیلی از سوی دیگر، وقتی به انتخابات ۱۴۰۳ رسید که در آن نهایتا ۲ نامزد حزب اللهی وجود داشت، طبیعی بود که مسیر آراء را برای ریختن به سبد جلیلی هموار کند. حتی اگر این تحلیل را هم قبول نداشته باشید، نمیتوانید این را انکار کنید که تخریب قالیباف وقتی دو گزینه بیشتر نیست به نفع جلیلی تمام میشود. این در حالی است که در تمام این مدت سعید جلیلی نسبت به تخریب قالیباف بی خیال عمل کرد، در حالی که عمده تخریبگران سرشناسی که به قالیباف ضربه زدند، از نزدیکان جلیلی به حساب می آیند. حالا یک بار دیگر این کلیپ را با دقت مرور کنید و ببینید چه بلایی را به نا حق بر سر این عنصر کارآمد و ارزشمند نظام آوردند! تبلیغات آنقدر هدفمند و هوشیارانه [و به قول آقای رائفی پور، با ضربات ریز در ذهن مخاطب تصویرسازی شده] بود که علیرغم آن همه نشانه های واضح، و گراهای دقیقی که بسیاری از بزرگان دادند، باز مردم نتوانستند به قالیباف اعتماد کنند و آرای خود را به سبد جلیلی ریختند تا آرای ۴ میلیونی اش به ۹ میلیون برسد، در حالی که عملکرد او در اذهان مردم نسبت به سال ۹۲ هیچ چیز جدیدی نداشت و اصلا قابل قیاس با مجاهدت های قالیباف از آن زمان تا ۱۴۰۳ نبود! اما مردم با ذهنیتی که لجن پراکنان برایشان ساخته بودند از دو گزینه موجود جلیلی را انتخاب کردند؛ انتخابی که از اول هم مشخص بود راه به جایی نمیبرد. اما به هر حال حزب اللهی ها ضربه خوردند و باز تاکید میکنم که عاملین تمام این نفرت پراکنی ها یا طرفدار جلیلی بودند و یا در ستادش حضور داشتند، و مع الاسف جلیلی هیچگاه به رسم اصول اسلامی هم که شده حتی یک کلمه در دفاع از آبروی قالیباف حرفی نزد، در حالی که هر آدم عاقلی میفهمید سود تخریب قالیباف به جلیلی میرسد. این در حالی است که رهبری بارها و بارها در برابر تهمت و افترا و ادعاهای اثبات نشده موضع گرفته اند؛ ایشان حتی خواستار اخلاقمداری نسبت به دولت روحانی هم شده بودند، قالیباف که دیگر روحانی نبود و مردم جز خدمت و مجاهدت چیزی از او سراغ نداشتند. کاش آقایان جلیلی، رسایی، ثابتی و رائفی پور باز این کلیپ را ببینند!

Abdolrahim Ansari

42,976 görüntüleme • 2 yıl önce

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 görüntüleme • 1 yıl önce

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرنده‌های مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمی‌توانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفته‌اند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفته‌اند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دنده‌ای رانندگی می‌کردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق می‌زد. تلاش می‌کردم عقب نروم، و هر لحظه فکر می‌کردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط به‌خاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌پرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشین‌ها را می‌گشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان می‌شدی، جوان‌هایی را می‌دیدی که سعی می‌کردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد می‌زدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشت‌ها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد می‌زد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر می‌کرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال می‌گرفت. عباس آقا با پرنده‌ اسیرش فال می‌گرفت؛ پرنده‌ای یک تکه کاغذ از جعبه درمی‌آورد و فال تو را به تو می‌داد. و شاید ما زمانی دلخوش‌ترین بچه‌ها بودیم به همین فال‌ها، که سعی می‌کردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را می‌نوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی می‌دادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی می‌کردم تکان دهم، بخارخوش‌بوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامش‌بخش، حواس من را به خودش جلب می‌کرد و لحظه‌ای استرس رانندگی را کم می‌کرد. حالا در ۱۷ سالگی‌ام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترس‌هایم بالا خیابان پر از ترشی‌های ناسالم و مسافرانی بود که لباس‌های رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و می‌آمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خنده‌ها، فریادهای فروشنده‌ها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه می‌داشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب می‌خوردند، عکس می‌گرفتند، بلال و ترشی می‌خوردند و بعد مسیرشان را ادامه می‌دادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، می‌تواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرس‌ها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاه‌ها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ

Golshan

26,538 görüntüleme • 5 ay önce

قبل از خواندن یک نکته را باید عرض کنم : شان مخاطبین این صفحه و هدف من از این کار افشا و معرفی بلاگرها شاخ های مجازی نیست ، این کار را بسیار زرد ، حاشیه‌ای و نامسئله در این مقطع می دانم. از پرداختن به این افراد از تینا گرفته تا مونا و هانیه و حالا شکیبا و اسی و بقیه کثافت‌ها فقط و فقط معرفی بلاگرهایی است که در خدمت اهداف کثیف رژیم جمهوری اسلامی هستند، پس از معرفی این بلاگر و آن بلاگر که این رو بگو ... خواهش می کنم خودداری کنید. اما قطعا هر بلاگر حکومتی را که به قطعیت برسم بهش خواهم پرداخت. همه اطلاعات راستی آزمایی شده ما درباره شکیبالطفی این است و بیش از این هم ارزش پرداختن ندارد ، در خانه اگر کس است یک حرف بس است : شکیبا لطفی نه شکیبا لطف بچه كرج بود ، در گذشته ای نه چندان دور كلا خودش بود و یه كت و شلوار نارنجي فردی به شدت بددهن و بی ادب . شكيبا به عنوان ... با ٢ دختر دیگه ميرن تركيه با تعدادی مدیر دولتی و آزاد اونجا مواد ميزن و.... این سرآغاز آشنایی او با اسی است . الان بعد ٩ سال ازدواج نکردند و قرار هم نیست بکنند در واقع سرویس دادن و سرویس گرفتن است. پیج شكيبا ٢ سال بيش بسته شد به دليل حجاب…. به يك روز كامل نكشيده باز شد دوباره. كلى هم تو همه عكس هاش ليوان هاى مشروب هست … اسماعیل اسکندری مهرانجانی یا همان اسی به حکومت ، عراقچی ،ابریشم چی و سپاه پاسداران در دوبی و لندن وصل است و کارش حمل پول به خارج از کشور و در واقع پولشویی است، حالا اگر آب بندی و قاچاق مواد مخدر هم بشود ، ابایی ندارد از انجامش و این همه کارش هست و واردات و صادرات آجیل دروغی بیش نیست. شكيبا با اين تو مهموني دوست ميشه دو سال ميرن دبي پيجش رو ميبنده بعد برميگرده با سفرهاي اروپايي و لباس های برند و خونه تو نياوران و ….. شکیبا لطفی با ۲۴ سن و خانواده معمولی رو به پایین ، حالا هر ماه مسافرتهای لاکچری میره ساعت بالای پنجاه هزار دلاری دستش هست و چند ماه پیش هم رفت آمریکا . هر روز با یک کیف و کفش و جواهرات میاد پست میذاره ، و show off میکنه به مردمی که پولشون رو دزدیده ، ایشون دقیقا بیان بگن منبع این پولها از کجاس ؟ اما اسی کیست ؟ اسم پدر و مادر اسماعیل، هدایت و بتول است، کسی که به او حاج هدایت می‌گویند و در کار نخود بوده است. عموی ناتنی‌شان هم حاج خداکرم است. اما الان اسی اسکندری به‌راحتی از بانک‌ها وام‌های کلان می‌گیرد و شکیبا هم جزو بلاگرهای بسیار کثیف است. شکیبا در حالی پشت سر مهسا، چتریو، ساناز و بقیه، حرف‌های زیادی می‌زند و می‌گوید این‌ها تازه به پول رسیده‌اند؛ در حالی که خودش عملاً مثل یک کارگر زیر دست اسماعیل کار می‌کند، چون اسماعیل آدم بسیار خشن و وحشی‌ای است. با این حال، به‌خاطر پول، از خودش هم مایه می‌گذارد که رابطه حفظ بماند. کل خانواده اسکندری پاسپورت دومینیکا دارند.(این یک فکت است هرکسی را دیدید پاسپورت دومینکن داره یه جای کارش میلنگه) اما ساناز او کارش را با ارسال عکس های نیمه برهنه اش برای مدیران دولتی و آزاد شروع کرد و در قبالش سفرهای داخلی و خارجی با آنها می رفت ، در بعضی موارد از مدارک آنها و یا گفتگوهایشان فیلم و صدا ضبط می کرد بسیاری هنوز بر این باورند او پرستوی نهادهای امنیتی برای به دام انداختن و یا باجگیری از آنها بوده ( بسیار عجیب است در پرونده مونا کاکاوند هم عین همین تصاویر و عین همین سابقه موجود است که بعدا به آن خواهیم پرداخت) رابطه ساناز و اسی همین گونه آغاز می شود. دوست‌پسر شکیبا از طریق ساناز برای رؤسای بانک‌ها دختر جور می‌کرد تا بتواند از آن‌ها وام بگیرد. برایشان هتل دوبی می‌گرفت و دختر می‌فرستاد تا کارش در بانک راحت جلو برود. تا کنون کمتر پیجی درباره آنها نوشته اند یا ترسیده‌اند یا خریده شده‌اند یا تهدید می‌کنند. اگر نوشته شود، مثل بمب می‌ترکد. اما روابط دوست‌دختر/دوست‌پسری‌شان واقعاً آلوده و کثیف است؛ مصرف خانوادگی کوکائین هم دارند، زن و مرد. درباره اسی اسکندری که با عراقچی کار می‌کند: عراقچی از ایران پهپاد و سلاح جنگی می‌فرستد روسیه و روسیه هم به‌جای پول، به ایران روغن، گندم و ذرت می‌دهد. حالا اسی از طریق یک پسر که ۶–۷ سال است نمی‌تواند به ایران بیاید، این روغن و گندم را می‌گیرد تا داخل ایران بفروشد. این شاید مهمترین قسمت ماجرا باشد : عراقچی و سپاه پاسداران در بیرون تجارت کثیف مواد مخدر و سلاح دارند و بجای پول قهوه، برنج و ماشین های لوکس وارد می کنند و اسی در واقع ترانسفرماتور حکومت است و شکیبا هم فقط پوشش ،با او در سفرها می‌رود عکسی می‌اندازد و می‌آید . همین !

Amir Farshad EBRAHIMI

134,733 görüntüleme • 6 ay önce

🎥 شوهرم می‌گه عزیزم تو فیلم‌ها با هنرپیشه‌های مرد کاملاً عریان می‌خوابی و سکس می‌کنی، من ناراحت نمی‌شم... ولی من وقتی می‌بینم شوهرم تو فیلم‌ها با زن‌ها لخت می‌خوابه و سکس می‌کنه، «شکنجه‌ی بی‌رحمانه و غیرمعمول» می‌شم! 😏🔥👇👇 👈 بلیک لایولی (Blake Lively)، بازیگر معروف سریال Gossip Girl و فیلم‌هایی مثل The Age of Adaline و A Simple Favor. شوهرش: رایان رینولدز (Ryan Reynolds)، سوپراستار هالیوود و بازیگر Deadpool. 🔹 خود بلیک لایولی هم تو فیلم‌هاش صحنه‌های عریان و خوابیدن با بازیگرهای مرد داشته: - تو فیلم Savages (۲۰۱۲) با آرون تیلور-جانسون صحنه‌های سکس و برهنه (از جمله سینه‌ها) داشته. - تو فیلم All I See Is You (۲۰۱۶) برای اولین بار کاملاً برهنه ظاهر شده و صحنه‌های سکس و دوش عریان داشته. 🔹 رایان رینولدز (شوهرش) درباره‌ی بوسه‌ها و صحنه‌های سکسی همسرش با بازیگرهای مرد دیگه گفته: «من زیاد اذیت نمی‌شم. نمی‌خوام حس خزنده بده، ولی واقعیت اینه که ۵۰-۶۰ نفر خسته و گرسنه‌ی تیم فیلمبرداری دقیقاً پشت سرشون ایستادن.» 🎬 درباره‌ی فیلم Deadpool (۲۰۱۶): تو این فیلم رایان رینولدز نقش وید ویلسون (ددپول) رو بازی می‌کنه و با مورنا باکارین یه مونتاژ سکس طولانی، خیلی صریح و کمدی دارن که رابطه‌شون رو در طول یک سال کامل نشون می‌ده. صحنه‌ها شامل عریانی کامل، پوزیشن‌های مختلف و شوخی‌های خیلی رکیکه (از جمله قضیه‌ی سیب‌زمینی پوره از سوراخ باسن). ✅ بلیک لایولی تو برنامه‌ی جیمی فالن تعریف می‌کنه: 🔺 «تو هواپیما با دخترم جیمز بودم. این روزها یه جور شکنجه‌ست، چون هر طرف که نگاه می‌کنم، تو هر صفحه شوهرم داره تو یه مونتاژ سکس طولانی با یه زن دیگه حال می‌کنه... چون همه تو هواپیما می‌خوان Deadpool ببینن. همه‌شون! 🔺 برای چهارده ساعت تمام، شوهرم داره سیب‌زمینی پوره از سوراخ باسنش می‌خورن... چون این سکانس تو فیلمله. خیلی قشنگه ها! 🔺 واقعاً یه شکنجه‌ی بی‌رحمانه و غیرمعموله. 🔺 بعد دخترم داد می‌زنه «بابا... باباا!» و شروع می‌کنه صفحه رو بغل کردن و بوسیدن و براش دست تکون دادن... در حالی که باباش داره تو همون صفحه با یه زن دیگه سکس می‌کنه و اصلاً جوابش رو نمی‌ده!» 🔥

Akbar Ganji

64,007 görüntüleme • 26 gün önce

نخست آنکه خالق این سرودی که شنیدنش دهه ها چند نسل ایران را شکنجه روانی داد شخص "رفیق" اسفندیار منفرد زاده است دوم آنکه چقدر می توانی تباه باشی که یک کشور و چند نسلش را به عشق مسکو و پکن و هاوانا بسوزانی بعد بروی در قلب سرمایه داری جهانی لم بدی و ضمن نوشیدن ویسکی درجه یک به سلامتی رفقای چریکت به ریش یک ملت بخندی و اکنون هم که "موجودیت" ایران بابت شورش کثیفت در حال نابودی است یک ایران سوخته و خشکیده را شاهدیم بیایی در مقابل تنها راه نجات کشور جفتک بیاندازی چند سال پیش این "رفیق" شعری سرود و گفت: ببخشایید مارا ما سهراب کشی کردیم! نگو آن زمان فکر نمی کرد که امکان بازگشت پهلوی انقدر زیاد باشد و باز هم داشت جامعه را فریب می داد "رفیق" اسفندیار منفردزاده ما مثل شما و رفقایت جنایتکار و حامی و تشویق کننده جنایت نیستیم این شما بودید که زمان قتل بهترین فرزندان این آب و خاک از دلاوران آرتش شاهنشاهی تا ... بشکن می زدید و می رقصیدید و فریاد برنده تر باد دادگاههای انقلابی سر می دادید ما خواهان تکرار جنایاتی که شما کردید علیه خودتان نیستیم اما شک نکن میلیون ها میلیون جوان ایرانی که این سبک رفتارهای تو و امثال تو را می بینند در دل فقط یک پرسش دارند: این و امثال این چرا هرچه زودتر به مرگ طبیعی نمی میرند تا ما راحت بشیم؟ البته که اشکال اصلی از آن کامبیز حسینی هایی است که افعی های فسیل را هر چندوقت یکبار از لانه شان بیرون می کشند تا علیه تنها راه نجات ایران سم پراکنی کنند تف و لعنت بر ارتجاع چه سرخ باشه چه سیاه #جاویدشاه

Aria.Farpoori

34,122 görüntüleme • 9 ay önce

راز جعبه بونوئل فیلم روایت زنیه که ازدواجی بی‌روح و امیال سرکوب شده محصورش کردن و واسه کشف تاریکترین نقطه درونش بعد از ظهرها..... خب حالا تو این روایت یه صحنه هست که ده‌ها ساله که سینمادوست‌ها رو جادو و اَنِک خودش کرده: یه آقای آسیایی میاد تو اتاق، یه جعبه دستش و وقتی درشو باز میکنه، صدای وزوز حشره‌ای شنیده می‌شه. همه چندششون میشه الان همون خانم، سورین. خب حالا چی تو اون جعبه است؟ دوربین هیچوقت نشون نمی‌ده. ​راز این جعبه، بزرگ‌ترین شوخی و در عین حال عمیق‌ترین کشف بونوئل بود. وقتی ازش پرسیدن جناب بونوئل حالا تو این جعبه چی هست؟ دُن بونوئل فقط لبخند زد و گفت: "هر چیزی که خودتون دوست دارید اونجا باشه." ​و بدین ترتیب، یه "مک‌گافین" سوررئالیستی خلق کرد؛ (ابزاری که محتوای فیزیکیش هیچ اهمیتی نداره، بلکه کارکرد روان‌شناختیش همه‌چیزه). خیلی زیاد درباره کارکرد یا نمادپردازی این جعبه بحث شده. برخی معتقدن این جعبه مثل آینه‌‌ای رو به اعماق تاریک مخاطبه ​چون وقتی بیننده نمی‌دونه توش چیه، مجبور میشه جای خالی رو با تاریکترین تخیلات، ترس ها و خط قرمزهای ذهنیش پرکنه. یه سری هم برای توضیحش دست به دامن فروید میشن و میگن که از نگاه فرویدی، نوع شئ مهم نیست؛ لذت مطلق مشتری و تسلیم همراه با رضایت سورین اهمیت داره(لو دادم خانم چه‌کاره است😅). از طرفی، این جعبه، هم نمادی زنانه از تابوهای بیدارشده‌ی سورینه و هم رازی از اعماق ناشناخته‌ میل انسانی که نمی‌تونه اونو به زبون بیاره. ​بونوئل با نشون ندادن محتوای جعبه، سینما رو به سمتی برد که رازها ماندگارتر از جواب‌ها بشن. سال‌ها بعد، کوئنتین تارانتینو همین میراث سینمایی را وام گرفت و چمدان درخشان و مرموز Pulp Fiction رو خلق کرد—چمدانی که مثل جعبه‌ی بونوئل، محتوایش هرگز دیده نشد، اما روح داستان را در دست گرفت. (البته اون نمای چمدان رو تارانتینو از فیلم دیگه‌ای هم الهام گرفته که قبلا درباره‌ش نوشتم.) اینقدر دوستت دارم بونوئل عزیزم که نگو و نپرس.

MoBogart

38,123 görüntüleme • 25 gün önce