正在加载视频...

视频加载失败

نمیگم صدای بمب نیست نمیگم آوار نیست همه‌ی ما صدای بمب تو گوشمونه اما این روزها تهران جوری دل میبره که همه چیز یادت میره تهران هنوزم زیباست آن‌قدر زیبا که دلت می‌خواهد فقط بایستی و نگاهش کنی😍❤️

66,928 次观看 • 5 个月前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

ایران فقط تهران نیست… و تهران هم فقط چند خیابان شیک و چند کافه خوش‌رنگ در شمال شهر نیست. تهران، تمامِ آن نفس‌هایی‌ست که در جنوبش با زحمت بالا می‌آید، تمامِ آن نگاه‌هایی‌ست که هنوز با وجود خستگی، مهربانی را فراموش نکرده‌اند. جنوب تهران را اگر ببینی، می‌فهمی زیبایی فقط در ویترین‌های براق نیست. زیبایی گاهی در دیوارهای کهنه‌ای‌ست که قصه دارند… در دست‌های پینه‌بسته‌ای‌ست که هنوز امید را زمین نگذاشته‌اند… در چهره‌هایی‌ست که با همه فشارها، هنوز لبخند را بلدند. شمال شهر شاید چشم را بگیرد، اما جنوب شهر دل را بیرحمانه می‌رباید شمال، تصویر است… جنوب، حقیقت. و حقیقت همیشه عمیق‌تر، سنگین‌تر و زیباتر از هر نمای لوکسی‌ست. این‌که فقط بنشینی در کافه‌ای گران، قهوه‌ای بنوشی و از قاب‌های مرتب و نورهای نرم عکس بگیری، هنر نیست. هنر آن‌جاست که جرأت داشته باشی رنج را ببینی، فاصله را لمس کنی، و زیبایی را در جایی کشف کنی که کمتر کسی حاضر است حتی نگاهش کند. جنوب تهران، زیباییِ خام و بی‌ادعاست. زیبایی‌ای که خودش را فریاد نمی‌زند، اما اگر ببینیش، دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. کوچه‌هایش شاید تنگ باشد، اما دل‌هایش وسیع‌تر از هر برج و خیابان عریضی‌ست. آسمانش شاید خاکستری‌تر به نظر برسد، اما نگاه آدم‌هایش روشن‌تر است. اگر قرار است از تهران بگویی، باید همه‌اش را بگویی. نه فقط جایی که راحت است، نه فقط جایی که زیبا به نظر می‌رسد. تهران را باید زندگی کرد… از شمال تا جنوب، از نور تا سایه. وگرنه آن‌چه می‌سازی، تصویر تهران نیست… یک رؤیای دست‌چین‌شده است برای فراموش کردن واقعیت تحریم و #جنگ شکاف شمال و جنوب #تهران را آنقدر عمیق کرده‌ که انگار دو کشور متفاوت‌اند… اما هویت این شهر مرکز و جنوب است… بی انصافی و شاید فراتر از آن عقده گشایی‌ست که از تهران، تنها کافه‌های لوکس و خیابان های لاکچری شمال شهر را نمایش بدهی و بخش بزرگی از این کلانشهر را نادیده بگیری. امروز در قلب بزرگ هموطنان جوادیه و راه آهن و خیابان قزوین و ابوذر و شوش تپیدم… این شهر در ذره ذره وجودش با همه رنج‌ها و دردها عشق را نفس می‌کشد

Golshan

29,032 次观看 • 5 个月前

جمعه، ساعت ۱۰ صبح، #تهران بیش از ده انفجار…پشت سر هم. آن‌قدر نزدیک که خانه لرزید، شیشه‌ها صدا دادند و زمین زیر پاهایم تکان خورد. جنگنده‌ها با غرش بلند روی سر شهر می‌چرخد مثل حیوانی که بالای شکارش دور می‌زند. سگ راف کالی‌ام می‌لرزد…لرزش عمیقی که از استخوان‌هایش بالا می‌آید. چشم‌هایش را به من دوخته انگار می‌خواهد بفهمد این صدای آخر دنیا است یا نه و شیتزوی کوچکم کنار کمد پشت به من قایم شده. پدافند بی‌وقفه صدا می‌کند. آسمان می‌غرد. زمین می‌لرزد. من اما سعی می‌کنم چیز دیگری را بشنوم. صدای باران اسفند. هرچند اسیدی‌ست و سیاه. اما عاشقانه است گوشم را به باران می‌سپارم و تلاش می‌کنم صدای آرام قطره‌ها را بلندتر از جنگنده‌ها بلندتر از انفجارها بشنوم. قهوه‌ساز را روشن کرده‌ام. امروز می‌خواهم قهوه‌ام را در تراس بخورم. حتی اگر مرگ در همان آسمانی باشد که بالای سرم می‌غرد. می‌خواهم زیر باران بایستم، در هوای باز تهران، زیر موج جنگنده‌ها و میان انفجارهایی که شهر را می‌لرزانند. فقط برای یک ربع. فقط یک ربع قبل از اینکه این شهر باز هم بلرزد یا شاید برای همیشه ساکت شود، می‌خواهم یک ربع زندگی کنم #جنگ

Golshan

56,344 次观看 • 6 个月前

#تهران یکشنبه امروز هم برای اینکه هنوز احساس کنم زنده‌ام، با تدی و کلویی از خانه بیرون رفتم و در شهری قدم زدم و رانندگی کردم که دیگر شبیه خودش نیست. تا هفته قبل سگ‌های من نجس و ممنوع بودند و از کنار ماموران با اضطراب رد میشدم و سعی میکردم اصطلاحا چشم تو چشم نشوم. این روزها اما مردم با عشق به سگ‌ها نگاه میکنند و سرکوبگران هم کارهای مهم تری دارند… حدود دو ساعت در تهران پرسه زدم. شهری که ظاهراً هنوز عادی است، اما زیر پوستش ترس جریان دارد. دیشب انبارهای نفت شهران، سوهانک، پردیس و جنوب تهران هدف حمله قرار گرفتند. از صبح، اثر آن در چهرهٔ شهر کاملاً پیداست. ترس حالا در نگاه مردم آشکارتر شده. پمپ‌بنزین‌ها شدید شلوغ‌اند. فروشگاه‌ها در تجریش باز هستند. مغازه‌ها کار می‌کنند. شهر ظاهراً به زندگی ادامه می‌دهد. تلفن‌ها وصل است و مادرم نیم ساعت یکبار تماس میگیرد، مکالمه سی ثانیه است. خوبی؟ خبری نیست؟ نرو بیرون. و همین سی ثانیه دلیل زنده بودنم است. اما این «عادی بودن» فقط یک پوستهٔ نازک روی اضطراب است. مواد غذایی تقریباً همه‌جا پیدا می‌شود؛ کمبودی نیست. فقط قیمت‌ها بالاتر رفته و نگرانی در چشم‌ها عمیق‌تر شده. شیرخشک و برخی داروهای خاص کمیاب‌تر شده‌اند و صف نانوایی‌ها همچنان طولانی است. بانک‌ها پول نقد ندارند. و تهران… تهران به شکل عجیبی خفه‌کننده آلوده است. به دلیل ممنوعیت انتشار عکس و ویدئو، نمی‌توانم تصاویر انفجارهای مهیب دیشب را منتشر کنم. اما تا حدود ساعت ۱۰ صبح که با دوستانم وضعیت را چک می‌کردیم، دو انبار نفت هنوز در آتش می‌سوختند. آسمان تهران امروز خاکستری نیست؛ سیاه است. دود غلیظ از چهار سمت شهر بالا می‌رود و روی آسمان می‌چرخد، انگار از آسمان با باران دود و سیاهی چرب میبارد. مردم کم‌کم به صدای جنگنده‌ها عادت کرده‌اند. چه کسانی که مخالف حمله بودند، چه کسانی که از ترامپ و نتانیاهو درخواست مداخله نظامی داشتند… حالا همه زیر یک آسمان مشترک زندگی می‌کنند؛ آسمانی که هر چند ساعت با صدای جت‌ها می‌لرزد. بحث‌های میان مردم، نوروز و روزانه‌ها نیست و فقط #جنگ است. از میان شبکه‌های ماهواره‌ای، در محدوده‌ای که من زندگی می‌کنم به جز یکی دوتا تقریباً همه کانال های خبری مختل شده‌اند. پارازیت و فیلترینگ هر روز شدیدتر می‌شود. در مسجدها افطاری می‌دهند. بعد از افطار، روحانی سخنرانی ضد آمریکا و اسرائیل می‌کند و در سوگ رهبر حرف می‌زند. بعد از آن شام می‌دهند.و بعد از شام، کارناوال شروع می‌شود. گروه‌هایی در محله‌ها راه می‌افتند، کوچه به کوچه می‌گردند و شعار «مرگ بر جهان» سر می‌دهند. در همان شهری که مردمش در صف نان ایستاده‌اند، در همان شهری که آسمانش پر از دود و صدای جنگنده است. و من، میان این همه تناقض، با دو سگ کوچک در خیابان‌های تهران قدم می‌زنم و سعی می‌کنم فراموش نکنم که زندگی هنوز ادامه دارد. بیشتر مینویسم و رفقای سیاسی قدیمی را تقریبا روزانه میبینم. بیمارگونه آشپزی میکنم و وسواس عجیبی در مرتب کردن خانه‌ام گرفتم.

Golshan

173,146 次观看 • 6 个月前

رضا پهلوی این روزها وارد مرحله عجیبی شده است؛ مرحله‌ای که دیگر فقط حرف نمی‌زند، بلکه برای زندگی روزمره مردم «دستور» صادر می‌کند. هم‌میهنان، نوروز را گرامی بدارید! هم‌میهنان، چهارشنبه‌سوری را برگزار کنید! هم‌میهنان، به طبیعت بروید! هم‌میهنان، شب پنج‌شنبه سر مزار بروید! یک لحظه صبر کن. مردم ایران هزار سال است این کارها را می‌کنند؛ بدون تو، بدون پدرت، بدون حکومت فعلی و بدون هیچ «فراخوانی». این‌ها سنت هستند، نه پروژه سیاسی. این‌ها ریشه در زندگی مردم دارند، نه در پیام‌های ویدئویی چند دقیقه‌ای. اما این‌جا مسئله فقط خنده‌دار نیست؛ مسئله خطرناک است. وقتی کسی برای نوروز و چهارشنبه‌سوری «فراخوان» می‌دهد، در واقع دارد یک چیز ساده را تمرین می‌کند: عادت دادن خودش به اینکه برای مردم تصمیم بگیرد. امروز می‌گوید جشن بگیرید، فردا می‌گوید چگونه جشن بگیرید و پس‌فردا می‌گوید چه کسی حق دارد جشن بگیرد. این همان ذهنیتی است که همیشه فاجعه ساخته است: از بالا دیدن مردم و تصور اینکه زندگی آن‌ها باید با «دستور» هدایت شود. طنز تلخ ماجرا این‌جاست: کسی که هنوز حتی یک بار از سوی مردم انتخاب نشده، نه ساختار دارد و نه پاسخگوست، اما با اعتماد به نفس کامل برای کهن‌ترین سنت‌های یک ملت «فراخوان» صادر می‌کند. این دیگر حمایت نیست، این تمرین قدرت است؛ تمرین اینکه چگونه روی چیزی که مال تو نیست بنشینی و وانمود کنی که از آنِ توست. نوروز از آنِ تو نیست. چهارشنبه‌سوری از آنِ تو نیست. این مردم قرن‌هاست بدون تو زندگی کرده‌اند و بعد از تو هم زندگی خواهند کرد. و اگر کسی فکر می‌کند با چند پیام «هم‌میهنان» می‌تواند خودش را صاحب این فرهنگ جا بزند، مشکل دیگر طنز نیست.

𝓢𝓐𝓓𝓐𝓕🐚

73,733 次观看 • 6 个月前

دل‌بستگی آدمیزاد به تیر و تخته چیز عجیبی است. این خانه قدیمیِ پهلوی دوم را بعد از سازنده‌اش یک بار دیگر ما آباد کردیم و حالا شده پناهگاه‌مان در روزهای جنگ. یک جوری امیدواریم که در و دیوارِ پنجاه ساله‌اش در مقابل موشک و موج انفجار تاب بیاورد، اینجا که ما پاگیرش هستیم و دلمان نمی‌آید در این شرایط هم رهایش کنیم. صدای موسیقی معمولا بلند است که صداهای مهیب بیرون را کمی خاموش کند. هنر زندگی است. اینجا هر شب گروهی از دوستانمان جمع می‌شوند تا با معاشرت ترس‌ها را کم کنیم و با هم‌نشینی، به همدیگر امید بدهیم. می‌خندیم. بازی می‌کنم، گپ می‌زنیم تا به مرگِ جاری در هوای تهران بلکه کمتر فکر کنیم. اولین سلول مقاومت اجتماعی خانه است. از همین جمع‌های کوچک است که ایده‌های بزرگ زاییده می‌شود. که هم‌بستگی پا می‌گیرید. که سدهای بزرگ را می‌شود سوراخ کرد. در این زمانه شکاف‌های اجتماعی عمیق و گسل‌های فعال، خانه‌ها را باید قبله کرد. چراغ این جمع‌ها را روشن باید نگاه داشت و اجاق این واحد‌های ساختمانی را گرم باید کرد تا می‌شود. روز نمیدانم چندم جنگ است. حساب کار از دستم در رفته. اما این را میدانم که این خانه معنای دیگری برای ما پیدا کرد امسال. «پناهگاه» واقعی. جایی که شبیه هیچ جای دیگری نیست. سلول کوچک مقاومتِ ما در برابر سیاهی و تباهی جنگ.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

26,989 次观看 • 6 个月前

متاسفم‌ که مجبور می شوم این ویدیوها را منتشر کنم ؛ اما متاسفانه برخی علاقه دارند خود را به نفهمیدن بزنند ، عصر اینترنت است و هیچ چیز تحریف شدنی نیست . کسانی که امروز تلاش می‌کنند حرف مرا تحریف کنند، خوب می‌دانند که هیچ‌کس منکر حمایت مردم خارج از کشور نیست. منظور من هم‌ مردم ‌نیستند . مردم در سرما و گرما، در برف و باران، کار و زندگی‌شان را رها کردند و برای حمایت از مردم داخل ایران به خیابان آمدند. این فداکاری‌ها قابل انکار نیست. اما بحث مردم نیستند؛ مورد بحث کسانی هستند که هدایت و مدیریت این تجمع‌ها و فراخوان‌ها را در دست گرفتند و این حمایت عظیم را، به‌جای رساندن صدای بی‌صدای مردم ایران، به بیراهه کشاندند. لطفاً سفسطه نکنید. همه دیدند که چگونه به‌جای تمرکز بر صدای زندانیان سیاسی، خانواده‌های دادخواه، اعدام‌ها و جان‌باختگان، پای بلاگرها، چهره‌های بدنام و افراد بی‌سابقه یا بدسابقه را به مرکز این حرکت‌ها باز کردند . هیچ‌کس نمی‌تواند حضور پرچم‌های آمریکا و اسرائیل و رقص و پایکوبی را انکار کند؛ حتی پس از این که مشخص انها فقط بدنبال منافع خودشان هستند و جان مردم ما هیچ ارزشی برایشان ندارد .کشورهایی که رهبرشان تمدن هزاران ساله ایران را تهدید به نابودی کرد ، مردم را تهدید به بازگشتن به عصر حجر کرد و آب و برق و معیشت مردم را تهدید نمود و همزمان هر روز برای مذاکره با قاتلان مردم پیغتم‌و‌پسغام فرستاد و هنوز هم پرچم و تشکرها و رقص و پایکوبی ها ادامه داشت . مردم تصمیم گیرنده تجمع ها نبودند ، می شد بجای پرچم امریکا و اسراییل پلاکارد #نه_به_اعدام یا پلاکارد جاویدنام ها را به دست مردم بدهند که ندادند . فاجعه اینجا بود که ، به‌جای اینکه از این تجمع‌ها و شکوه و همکاری و حمایت مردم خارج برای رساندن صدای مردم در بند ایران استفاده کنند، مسیر را به سمت نمایش‌های سیاسی، رقص و پایکوبی با پرچم کشورهایی بردند که امروز مشخص شده منافع خودشان را دنبال می‌کردند و امروز مشغول مذاکره و توافق با قاتلین فرزندان ایران هستند . مردم اما همیشه هزینه می‌دهند. مردمی که صادقانه آمدند، امید داشتند و از خود گذشتند، بازیچه قدرت‌طلبی و خودخواهی شدند. و نتیجه چه شد؟ تقریباً هیچ. آنطور که دنیا آبان را دید . آنطور که جنبش زن، زندگی، آزادی را دید . صدای #دی‌ماه_خونین که وسعت جنایت ‌کشتار غیرقابل توصیف است را نه دید و نه شنید . و این یعنی یک جای کار می لنگد . حال از من طلبکار نباشید من مسئولیت تجمع ها ، رسانه ها و این حرکت ها را نداشتم که اگر داشتم و اینچنین پیش می رفت خود را نه لایق سرزنش بلکه مجازات می دیدم .

Saba.Bakhtyari

48,415 次观看 • 3 个月前

در کثافت این روزها بیشتر محمود درویش می‌خوانم. مخدر من است این مرد. نعشه می‌کند. کلمه‌های او که اگرچه برای سرزمین خودش می‌نوشت، خنجری بود که به استخوان ما هم می‌رسید، حالا که به زور، جرعه‌ای از شوکرانِ دردِ مردم او به حلقمان ریخته‌اند، بیشتر معنا می‌دهد: «بر این سرزمین چیزی هست، شایستۀ زیستن بر این سرزمین، بانوی سرزمین‌ها، آغاز آغازها پایان پایان‌ها» یزد باران می‌بارد. ملس و سکرآور. و من در این هوا نمی‌توانم به درویش و شعرش فکر نکنم. به اینکه نکند عاقبت نتوانم مثل او بر این سرزمین زندگی کنم آنقدر که دوست دارم. که «بی‌جا» شوم. بی‌خانه. بی‌ریشه. این روزها، راه رفتن هم حتی برایم سخت شده. پاهایم انگار به زمین می‌چسبد. کش می‌آید هر قدمم. مسأله فقط باران نیست. چیزی خیلی سفت‌تر از هر چسبی من را به این خاک دوخته و نمی‌گذارد با این کابوس کنار بیایم که فردا روزی، ایرانی نمانده باشد که بشود درباره آینده آن تخیل کرد. والا که ما خیلی گرفتار این زمین‌ایم آقا، خانم. برای همین هم دو دستی چسبیدیم‌اش، این زمین را که بر آن چیزیست شایسته زیستن. چه کاری میتوانم بکنم؟ روزمره‌نویسی. چون برایم مهم است که چهره انسانی ما حفظ شود. ما که قربانی جنگی ناموجه و بی‌ثمر و غیرلازم هستیم. برای «آنها» راحت است که درباره مشتی قربانی بی‌صورت حرف بزنند. مشتی جنازه. که ما را عددی بدانند در خیل هزاران قربانی‌ دیگرشان. ما اما نباید بگذاریم. نباید عدد شویم. نباید یکی باشیم برای سرشماری «موفقیت» عملیات نظامی و سنجه‌ای برای اندازه‌گیری دقت اسلحه‌های آنها. مهم‌ست که از شهر هم بنویسیم. اینکه پاکت‌های کوچکی از زندگی در گوشه‌های این شهرهای ما هنوز هم جاری است. اینکه هنوز هزاران نقطه‌ی نابِ کشف‌نشده در تهران و اصفهان و یزد و تبریز مانده که باید آنها را تجربه کرد. چشید. مزه‌مزه کرد. که احمقانه بودن «تخریب» و «دوباره می‌سازیم» را عریان نمایش دهیم. که بگویم اینها جایگزین‌ناپذیرند. بگوییم اشغال‌ها! ما هنوز نفس می‌کشیم در این شهر. خانه ما اینجاست. شهر ماست که موشک می‌اندازید بر سرش. زنده‌ست و باید از جان‌شان محافظت کرد. که نمیرند. زخم برندارند. در بازار کسی زد زیر آواز. و غمِ سنگین ِ صدای او تمام حرفهای من را در خود داشت. خیلی بهتر و قشنگ‌تر. ویدیوی چهارم.

Hossein Hamdieh | حسین حمدیه

21,027 次观看 • 6 个月前

دوشنبه از صبح تا شب من در تهران زخمی جنگ زده: ناهار رفتم به دنیای فراموش‌شدگان زندگان عاشقی که نمی‌دانم چه بنویسم تا حسم را بیان کند پسرهایی آن‌جا بودند که جهان را بدون تحلیل و واژه و تنها با حس بی‌واسطه لمس می‌کنند در روزهایی که صدای جنگ از دیوارها عبور می‌کند و به استخوان می‌رسد آن‌ها بیشتر از ما می‌ترسند چون سپر ندارند ما پشت منطق و خبر و تفسیر و انکار پنهان می‌شویماما آن‌ها بی‌هیچ حفاظی ترس را همان‌طور که هست می‌بلعند و در دل همین ترس با مهربانی خالص زندگی می‌کنند مهربانی را یادنگرفته اند بلدنیستند چه کنند که بکار بیاید یا منفعت‌طلبانه دیده شود مهربانی‌ای که در ذاتشان هست کنارشان که می‌نشینی می‌فهمی چقدر از انسان بودن را با پیچیده شدن از دست داده‌ایم ما به خودمان می‌گوییم شهروند با تمام تعاریف قانونی و حقوقی اما حقیقت این است که شهروند بودن فقط داشتن حق نیست پذیرفته شدن است آن‌ها به اندازه ما حق دارند نفس بکشند حق دارند شاد باشند حق دارند در امنیت زندگی کنند آن‌ها شهروند ایران‌اند شهروند تهران‌اند،جگرگوشه کسانی هستند.. شهروند همین شب‌هایی که ما از آن می‌ترسیم فرقشان با ما فقط این است که زندگی بی‌هیچ توضیحی چند تکه از مسیر را از آن‌ها گرفته است نه ارزششان را نه حق و سهمشان را از زندگی اما ما کمتر دیده‌ایمشان کمتر جدی گرفته‌ایمشان و گاهی اصلاً ندیده‌ایم امروز میان خنده‌های ساده‌شان میان نگاه‌هایی که هنوز آلوده نشده یک بغض سنگین در گلویم نشسته بود که نفسم را بند آورده بود. همه را بغل کردم.. کلویی و تدی امده بوندند تا عشق بدهند.. چطور ممکن است کسانی که این‌قدر پاک مانده‌اند این‌قدر کم سهم داشته باشند در هر بحران آسیب‌پذیرترین‌ها بیشتر نیاز به دیده شدن دارند اما اولین کسانی که فراموش می‌شوند همین‌ها هستند و این‌جاست که نبرد واقعی در درون ما شروع می‌شود نبرد میان ندیدن و دیدن میان عبور کردن و ایستادن و راحتی و وجدان. اینجا خبری از ژست کمک‌های شیک نیست… اگر در این نبرد وجدان شکست بخورد هیچ پیروزی‌ای هیچ معنایی ندارد آن‌ها را نباید دوست داشت چون متفاوت‌اند باید کنارشان ایستاد چون همان‌اند همان‌قدر انسان همان‌قدر صاحب حق همان‌قدر شایسته شادی در این روزهای تاریک بزرگ‌ترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است که فراموششان نکنیم نه با ترحم… با نگاه برابر و عدالت من هم میترسم، امروز مسیرم بمباران شده بود… اما عزیزِ من آنها بیشتر میترسند. روزی از ما خواهند پرسید وقتی جهان می‌لرزید با بی‌دفاع‌ترین‌ها چه کردید #جنگ #تهران #ایران

Golshan

23,166 次观看 • 5 个月前

نوشته دوستِ #حمیدرضا_روحی است… نوشته بود دلش برای میردامادی که کمی قبل از قتل حمیدرضا باهم رفته بودند تنگ شده، برای خیابانی که بعد از آنروز، دیگر حمیدرضا را ندید… راستش من از ۳-۴ روز پیش که پیام رو دیدم منتظر باران بودم. منتظر یک آسمانِ گرفته، که بشود حمیدرضا را آرام بگذارم میانِ قلبم…و بعد، دستِ همه‌ی مردم این شهر را بگیرم و با یاد آن جوانِ زیبا، برویم میرداماد.. همان‌جایی که هنوز، اگر خوب گوش بدهی، صدای قدم‌هایش شاید مانده باشد. باران که شروع شد، شهر انگار آه کشید… و من، میان قطره‌ها، هی اسمش را زیر لب تکرار کردم. میرداماد… از پاساژ پایتخت و اسکان تا بوتیک‌های شیکِ قدیمی، خیابان نفت، پاساژهای محسنی، پیتزا زعتر، آرایشگاه چلسی، میدان مادر…اداره‌ی مالیات، دنیس تریکو ساختما گلف اجنسی، بانک مرکزی، موزه ها و کوچه دفینه، همه خسته اما پابرجا.. همه‌ی این‌ها امروز، زیر باران، شکل دیگری داشتند. انگار شهر، هم‌زمان زنده بود و سوگوار. حمیدرضا، در این خیابان‌ها راه رفته بود.خندیده بود. شاید زیر همین باران‌ها ایستاده بود. شاید هم همین ترانه را با آن چشمان معصوم و عمیق خوانده بود.. و حالا… فقط نامش مانده، و ردّی که از او در دلِ آدم‌ها جا خوش کرده. امروز، زیر باران، با یاد حمیدرضا و این شهرِ غمزده، هق‌هق کردم… از آن گریه‌های عمیقی که جگرسوزند و تمامِ بدن را می‌لرزانند. از آن گریه‌هایی که برای یک نفر نیست برای یک شهر است،برای یک نسل، برای همه‌ی چیزهایی که بی‌صدا از ما گرفته شدند. باران می‌بارید… و من فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها، مثل باران‌اند می‌آیند، آرام می‌نشینند روی جانت، و بعد، حتی وقتی نیستند، خیابانِ دلت تا همیشه خیس می‌ماند #جنگ

Golshan

41,174 次观看 • 6 个月前

� توییت پایانی | جمع‌بندی ❗️ فکت اول: چیزی که ما به‌عنوان جراحی‌های ترمیمی می‌بینیم—و گاهی به همکاران متخصص زنان کمک می‌کنیم—به‌نظر من فقط نوک کوه یخه. وسط این کوه یخ، احتمالاً متخصصان زنان زیادی هستن که دارن بارداری‌های ناخواسته یا پارگی‌های ساده‌تر رو درمان می‌کنن. و تهِ این کوه یخ، به‌احتمال زیاد اجسادی هستن که میزان آسیب‌شون آن‌قدر بالاست که حتی قابل شناسایی نیستن. فعلاً صحبت از چند جسده که به‌خاطر آسیب شدید صورت نیاز به بررسی‌های بیشتر دارن. اجساد سوخته هم، به‌نظر من، تهِ همین کوه یخِ تلخِ ایرانه. 📌 فکت دوم (درخواست حرفه‌ای): از همه‌ی همکارانم—متخصصان زنان، جراحی ترمیمی و جراحی عمومی—خواهش می‌کنم: اگر سند، گزارش، عکس یا شرح‌حالی در این زمینه دارید و الان به هر دلیلی امکان نوشتن یا گفتن ندارید، پیش خودتان نگه‌شان دارید. این‌ها مدارکند؛ مدارکی که فردا برای دادخواهی، برای گفتن به دنیا و برای ثبت در تاریخ لازم می‌شوند. حفظ‌شان کنید. 🕯️ و چند کلمه از دل… اگر این رشته دل خیلی‌ها—به‌خصوص بانوان هم‌میهنم—را لرزاند، صمیمانه عذر می‌خواهم. نوشتنِ این‌ها برای خودم هم آسان نبود. این روزها مدام مردد بودم؛ مشورت گرفتم، عقب رفتم، دوباره برگشتم. اما آخرش به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزها اگر گفته نشوند، می‌میرند. این‌ها را نوشتم با دلِ سنگین، با خشمِ فروخورده و با اندوهی که ول‌کن نیست—فقط برای اینکه بماند، ثبت شود و فراموش نشود. اگر رنجی اضافه شد، ببخشید. نیت، فقط یادگار گذاشتن برای فرداست. 🖤

/𐭬𐭩𐭫𐭮𐭯𐭩/مهرسپه/سرباز هنگ جاوید

13,064 次观看 • 7 个月前

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرنده‌های مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمی‌توانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفته‌اند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفته‌اند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دنده‌ای رانندگی می‌کردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق می‌زد. تلاش می‌کردم عقب نروم، و هر لحظه فکر می‌کردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط به‌خاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌پرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشین‌ها را می‌گشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان می‌شدی، جوان‌هایی را می‌دیدی که سعی می‌کردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد می‌زدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشت‌ها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد می‌زد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر می‌کرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال می‌گرفت. عباس آقا با پرنده‌ اسیرش فال می‌گرفت؛ پرنده‌ای یک تکه کاغذ از جعبه درمی‌آورد و فال تو را به تو می‌داد. و شاید ما زمانی دلخوش‌ترین بچه‌ها بودیم به همین فال‌ها، که سعی می‌کردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را می‌نوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی می‌دادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی می‌کردم تکان دهم، بخارخوش‌بوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامش‌بخش، حواس من را به خودش جلب می‌کرد و لحظه‌ای استرس رانندگی را کم می‌کرد. حالا در ۱۷ سالگی‌ام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترس‌هایم بالا خیابان پر از ترشی‌های ناسالم و مسافرانی بود که لباس‌های رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و می‌آمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خنده‌ها، فریادهای فروشنده‌ها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه می‌داشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب می‌خوردند، عکس می‌گرفتند، بلال و ترشی می‌خوردند و بعد مسیرشان را ادامه می‌دادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، می‌تواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرس‌ها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاه‌ها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ

Golshan

26,547 次观看 • 6 个月前