Video wird geladen...

Video konnte nicht geladen werden

Zur Startseite

نوشته دوستِ #حمیدرضا_روحی است… نوشته بود دلش برای میردامادی که کمی قبل از قتل حمیدرضا باهم رفته بودند تنگ شده، برای خیابانی که بعد از آنروز، دیگر حمیدرضا را ندید… راستش من از ۳-۴ روز پیش که پیام رو دیدم منتظر باران بودم. منتظر یک آسمانِ گرفته، که بشود...

41,161 Aufrufe • vor 4 Monaten •via X (Twitter)

0 Kommentare

Keine Kommentare verfügbar

Kommentare vom Original-Post werden hier angezeigt

Ähnliche Videos

در ادامه‌ی این خاطره‌بازیِ بی‌پایان، جمعه حدود ۱۲ ظهر همه‌ی هموطنانم را در آغوشم جا دادم ، آرام و بی‌صدا، از پل پارک‌وی تا جردن رفتم. حبیب می‌خواند، باران می‌بارید و شهر انگار نفسش را حبس کرده بود. خیابان خلوت بود، اما درون من ازدحامِ سال‌ها موج می‌زد. یادِ نوجوانی افتادم، یادِ آن دوردورهای بی‌دغدغه‌ی جردن. گل‌فروشیِ هوشنگ، بوتیک فتاحی، بقالی‌های کوچکِ همیشه روشن، نانوایی سنگکی با بوی نانِ داغ، پیتزا کولاک، پاساژ گلشهر… اسم‌ها را که زیر لب تکرار می‌کنم، انگار تکه‌تکه‌ی یک زندگیِ گمشده را صدا می‌زنم. من در خاطراتم غرق می‌شوم، جوری که زمان آرام و بی‌صدا عقب می‌نشیند و من دوباره خودم را در خیابان جردن می‌بینم. ما همان‌هایی بودیم که در اوج خفقان، ساختارشکن بودیم، رژ لبِ مامان را یواشکی برمی‌داشتیم، می‌زدیم و می‌خندیدیم و با قلبی که از ترس و هیجان با هم می‌تپید، می‌آمدیم پاساژ گلشهر، انگار همان چند قدم، تمام آزادیِ جهان بود. اما امروز جردن، جردنِ آن روزها نبود، نه وانت‌های گیاه‌فروش، نه مردی که ماهی قرمز بفروشد، نه آن چرخِ سبزیِ تازه جلوی کاخ ثابت پاسال… همه‌چیز بود، اما انگار روحش رفته بود. باران به شیشه می‌زد و من، میان این خیابانِ خاموش، به روزهایی فکر می‌کردم که کارمندِ یک شرکت نفتی آفشور در جردن بودم، که مسیرهای پیاده‌روی‌ام با خنده‌های بین راه گره خورده بود، با کافه‌رفتن‌های بی‌برنامه، با زندگی‌ای که ساده بود اما واقعی بود. و حالا فقط من مانده‌ام و خیابانی که دیگر مرا نمی‌شناسد. در خاطراتم فرو می‌روم، آن‌قدر عمیق که مرزِ گذشته و حال محو می‌شود، و تهِ این همه دلتنگی، یک حسِ سنگین جا خوش کرده… انگار نه فقط آن روزها، که بخشی از من برای همیشه در جردنِ قدیم مانده است… #جنگ

Golshan

27,522 Aufrufe • vor 4 Monaten

جمعه، ساعت ۱۰ صبح، #تهران بیش از ده انفجار…پشت سر هم. آن‌قدر نزدیک که خانه لرزید، شیشه‌ها صدا دادند و زمین زیر پاهایم تکان خورد. جنگنده‌ها با غرش بلند روی سر شهر می‌چرخد مثل حیوانی که بالای شکارش دور می‌زند. سگ راف کالی‌ام می‌لرزد…لرزش عمیقی که از استخوان‌هایش بالا می‌آید. چشم‌هایش را به من دوخته انگار می‌خواهد بفهمد این صدای آخر دنیا است یا نه و شیتزوی کوچکم کنار کمد پشت به من قایم شده. پدافند بی‌وقفه صدا می‌کند. آسمان می‌غرد. زمین می‌لرزد. من اما سعی می‌کنم چیز دیگری را بشنوم. صدای باران اسفند. هرچند اسیدی‌ست و سیاه. اما عاشقانه است گوشم را به باران می‌سپارم و تلاش می‌کنم صدای آرام قطره‌ها را بلندتر از جنگنده‌ها بلندتر از انفجارها بشنوم. قهوه‌ساز را روشن کرده‌ام. امروز می‌خواهم قهوه‌ام را در تراس بخورم. حتی اگر مرگ در همان آسمانی باشد که بالای سرم می‌غرد. می‌خواهم زیر باران بایستم، در هوای باز تهران، زیر موج جنگنده‌ها و میان انفجارهایی که شهر را می‌لرزانند. فقط برای یک ربع. فقط یک ربع قبل از اینکه این شهر باز هم بلرزد یا شاید برای همیشه ساکت شود، می‌خواهم یک ربع زندگی کنم #جنگ

Golshan

56,316 Aufrufe • vor 5 Monaten

نوشته: اولین خانه‌ای که خریدم، یک آپارتمان پنجاه‌متریِ قدیمی در خیابان شریعتی بود.خانه‌ای کوچک و پر از رویا. محل کارش حوالی میدان قدس بود و مسیرش تا میدان مینا، هر روز از دلِ شریعتی می‌گذشت آن‌قدر برای خرید خانه زیر بار بدهی رفته که یک سال تمام، هر روز پیاده رفت و برگشت. پیاده‌روی‌هایی که از سرِ اجبار شروع شد، اما کم‌کم شد پناهش.جایی برای فکر کردن، برای زندگی کردن میان ویترین‌ها و آدم‌ها و زرق و برق. از کنار لوسترفروشی‌های قدیمی که رد می‌شده، نورشان روی سنگفرش‌ها می‌ریخت و خیالِ یک خانه روشن را در دلش زنده نگه می‌داشت. از جلوی ساندویچی‌های قدیمی که بوی نان داغ و کالباس و سوسیس تا چند متر آن‌طرف‌تر می‌آمد، از ساختمان پزشکان با آن رفت‌وآمدهای مضطرب، از خانه‌های قدیمی با پنجره‌های بلند و پرده‌های نیمه‌کشیده میان همان روزهای بی‌پولی و خستگی و قدم‌های طولانی، زندگی برایش مسیر دیگری باز کرد. با پسر یکی از همان لوازم‌خانگی‌فروشی‌های قدیمی آشنا شد. مغازه ای که بخشی از حافظه‌ی خیابان شده‌. عشق، درست وسط همان روزهای سخت شکل گرفت آن خانه، خوش‌یمن‌ترین خانه‌ی عمرش شد. خانه را اجاره داد و با همسرش راهی آلمان شد، برای درس خواندن و ساختن آینده‌ای که آن روزها فقط در حد یک آرزو بود. بعدتر برگشت، خانه را فروخت و پولش را برد اروپا. آنجا خانه‌ای بزرگ‌تر خرید، درس خواند، زندگی جلو رفت… اما تکه‌ای از او همین‌جا جا ماند. قلب او هنوز در خیابان شریعتی می‌تپد. جایی میان نورِ لوسترها، بوی ساندویچ‌های قدیمی، صدای درِ مغازه‌ها که باز و بسته می‌شوند، و نگاه رهگذرهایی که هرکدام قصه‌ای دارند. میان همان قدیمی‌های ماندگار؛ لوسترفروشی‌های قدیمیِ حدفاصل میرداماد تا قدس، فروشگاه‌های لوازم‌خانگی که نسل به نسل چرخیده‌اند، ساندویچی‌های قدیمی که هنوز طعمشان تغییر نکرده، رستوران لک‌لک با خاطره‌ی عصرهای شلوغش، کله‌پاچه‌فروشی‌هایی که بوی گندشان خیابان را پر می‌کرد. شریعتی برایش یک جغرافیای زنده از رویا، فقر، تلاش، عشق و شروع است کاش می‌شد وقتی مهاجرت می‌کنی، کشورت را تا بزنی، بگذاری گوشه‌ی چمدانت، و با خودت ببری… کاش می‌شد خیابان شریعتی را، با تمام نورها و صداها و خاطره‌هایش، با خودت ببری. جایی که همه‌چیز هست، جز آن تکه‌ای از تو که برای همیشه، همان‌جا جا مانده است #جنگ #تهران

Golshan

33,534 Aufrufe • vor 4 Monaten

ایران فقط تهران نیست… و تهران هم فقط چند خیابان شیک و چند کافه خوش‌رنگ در شمال شهر نیست. تهران، تمامِ آن نفس‌هایی‌ست که در جنوبش با زحمت بالا می‌آید، تمامِ آن نگاه‌هایی‌ست که هنوز با وجود خستگی، مهربانی را فراموش نکرده‌اند. جنوب تهران را اگر ببینی، می‌فهمی زیبایی فقط در ویترین‌های براق نیست. زیبایی گاهی در دیوارهای کهنه‌ای‌ست که قصه دارند… در دست‌های پینه‌بسته‌ای‌ست که هنوز امید را زمین نگذاشته‌اند… در چهره‌هایی‌ست که با همه فشارها، هنوز لبخند را بلدند. شمال شهر شاید چشم را بگیرد، اما جنوب شهر دل را بیرحمانه می‌رباید شمال، تصویر است… جنوب، حقیقت. و حقیقت همیشه عمیق‌تر، سنگین‌تر و زیباتر از هر نمای لوکسی‌ست. این‌که فقط بنشینی در کافه‌ای گران، قهوه‌ای بنوشی و از قاب‌های مرتب و نورهای نرم عکس بگیری، هنر نیست. هنر آن‌جاست که جرأت داشته باشی رنج را ببینی، فاصله را لمس کنی، و زیبایی را در جایی کشف کنی که کمتر کسی حاضر است حتی نگاهش کند. جنوب تهران، زیباییِ خام و بی‌ادعاست. زیبایی‌ای که خودش را فریاد نمی‌زند، اما اگر ببینیش، دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. کوچه‌هایش شاید تنگ باشد، اما دل‌هایش وسیع‌تر از هر برج و خیابان عریضی‌ست. آسمانش شاید خاکستری‌تر به نظر برسد، اما نگاه آدم‌هایش روشن‌تر است. اگر قرار است از تهران بگویی، باید همه‌اش را بگویی. نه فقط جایی که راحت است، نه فقط جایی که زیبا به نظر می‌رسد. تهران را باید زندگی کرد… از شمال تا جنوب، از نور تا سایه. وگرنه آن‌چه می‌سازی، تصویر تهران نیست… یک رؤیای دست‌چین‌شده است برای فراموش کردن واقعیت تحریم و #جنگ شکاف شمال و جنوب #تهران را آنقدر عمیق کرده‌ که انگار دو کشور متفاوت‌اند… اما هویت این شهر مرکز و جنوب است… بی انصافی و شاید فراتر از آن عقده گشایی‌ست که از تهران، تنها کافه‌های لوکس و خیابان های لاکچری شمال شهر را نمایش بدهی و بخش بزرگی از این کلانشهر را نادیده بگیری. امروز در قلب بزرگ هموطنان جوادیه و راه آهن و خیابان قزوین و ابوذر و شوش تپیدم… این شهر در ذره ذره وجودش با همه رنج‌ها و دردها عشق را نفس می‌کشد

Golshan

29,032 Aufrufe • vor 3 Monaten

از جمعه ساعت حدود ۳ #تهران چند ساعت مانده به تحویل سال رفتم خیابان #گاندی گاندی همیشه برای من تکه‌ای از نوروز بود، تکه‌ای از آن شلوغیِ دلنشینِ قبلِ عید که مرض تهران گردی عیدم را در دل خودش جا میداد. یادم می‌آید همین روزها و ساعت‌ها جای سوزن انداختن نبود، مردم شانه به شانه راه می‌رفتند، دست‌ها پر از کیسه و چشم‌ها پر از ذوق. پارچه‌فروشی‌ها مثل جعبه‌های رنگیِ بی‌انتها بودند، از تکه‌پارچه‌های رومیزی تا تورهای ظریف، از پارچه‌های گل‌دار تا ساتن‌های براقِ مهمانی. زن‌ها پارچه‌ها را با حوصله لمس می‌کردند، روی دستشان می‌کشیدند، نور را از میان بافتش رد می‌کردند و درباره سفره‌ی عید حرف می‌زدند. همه موها را رنگ زده بودند، ناخن‌ها ترمیم شده بود و صورتها قرمزی اصلاح با بند داشت… خانواده‌ها اینجا برای نوعروس ودامادها عیدی پارچه میخریدند و طلا… چقدر انسان پیچیده پ عجیب است، حالا که مینویسم و ذهنم در مقایسه غرق شده انگار آن خاطرات برای ۳۰ سال پیش هستند… پاساژ گاندی با آن راهروهای باریک و مغازه‌هایی که همیشه پر از آدم بود، کافه‌های کوچک و گربه های تپل بچه پرو و بچه های ساختار شکن که نماد شجاعت بودند، برای خودش دنیایی داشت. عیدها بوی خاصی در هوا می‌پیچید، ترکیبی از عطر و ادکلن مردم، پارچه‌ی نو و شیرینی، و آن بوی وانیلِ شیرینی‌های پنیری قنادی گاندی که انگار در حافظه‌ام حک شده. همان‌جا وسط شلوغی یک جعبه شیرینی می‌گرفتیم و طعمش می‌شد بخشی از نوروز ولی در خانه ما به نوروز نمیرسید و آخرش همان شیرینی نخودی های سفت که آب دهان را میدزدید سهم سفره هفت سین میشد… گاندی برای مردم خرید نبود، پاتوق، قرار، دیدن آدم‌ها و حای چشم و هم چشمی بود… رنگ سال را پارچه فروشی‌ها پیدا میکردیم.. بعضی‌ها فقط برای قدم زدن می‌آمدند، برای گم شدن در جمعیت و حس کردن اینکه زندگی جریان دارد. اما امروز، در همان خیابان بودم و سکوت مثل لایه‌ای سنگین روی همه‌چیز نشسته بود. پارچه‌فروشی‌ها همه تعطیل بودند، خیابان بی‌جان به نظر می‌رسید، تورها از پشت نرده غبارگرفته مغازه ها آویزان بودند و دیگر رویایی نمی‌ساختند. پاساژ گاندی ایستاده بود، اما خسته، انگار سال‌هاست کسی به آن زندگی نداده. رفتم جلوی همان قنادی، همان‌جایی که همیشه بوی وانیل در هوا می‌پیچید. امروز حتی بوها هم کم‌رنگ شده بودند. ایستادم و به ویترین خیره شدم و سعی کردم آن شلوغیِ قدیم را به خاطر بیاورم، آن لحظه‌هایی که آدم‌ها با شوق برای رسیدن به عید عجله داشتند. حالا گاندی شبیه جایی شده که ساکنانش آرام آرام از آن فاصله گرفته‌اند. من راه می‌رفتم و با هر قدم بیشتر در خاطره فرو می‌رفتم، در صدای فروشنده‌ها، در چانه‌زدن‌ها، در خنده‌هایی بی‌دلیل. حالا فقط من مانده‌ام و خیابانی که بیشتر از همیشه به گذشته شباهت دارد، و تهِ این سکوت یک حس سرد نشسته.. حسی مثل بعضی چیزها و حال‌وهواها که در زمان می‌مانند و دیگر تکرار نمی‌شوند… #جنگ

Golshan

44,480 Aufrufe • vor 4 Monaten

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرنده‌های مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمی‌توانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفته‌اند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفته‌اند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دنده‌ای رانندگی می‌کردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق می‌زد. تلاش می‌کردم عقب نروم، و هر لحظه فکر می‌کردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط به‌خاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌پرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشین‌ها را می‌گشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان می‌شدی، جوان‌هایی را می‌دیدی که سعی می‌کردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد می‌زدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشت‌ها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد می‌زد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر می‌کرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال می‌گرفت. عباس آقا با پرنده‌ اسیرش فال می‌گرفت؛ پرنده‌ای یک تکه کاغذ از جعبه درمی‌آورد و فال تو را به تو می‌داد. و شاید ما زمانی دلخوش‌ترین بچه‌ها بودیم به همین فال‌ها، که سعی می‌کردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را می‌نوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی می‌دادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی می‌کردم تکان دهم، بخارخوش‌بوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامش‌بخش، حواس من را به خودش جلب می‌کرد و لحظه‌ای استرس رانندگی را کم می‌کرد. حالا در ۱۷ سالگی‌ام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترس‌هایم بالا خیابان پر از ترشی‌های ناسالم و مسافرانی بود که لباس‌های رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و می‌آمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خنده‌ها، فریادهای فروشنده‌ها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه می‌داشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب می‌خوردند، عکس می‌گرفتند، بلال و ترشی می‌خوردند و بعد مسیرشان را ادامه می‌دادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، می‌تواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرس‌ها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاه‌ها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ

Golshan

26,500 Aufrufe • vor 4 Monaten

من بیش از یکی دو بار، مهدی خلجی را از نزدیک ندیده بودم. غالب حافظه تصویری من از او، همانی بود که بینندگان برنامه‌های خبری و تحلیلی تلویزیون‌ها داشتند. هیکلی نسبتا تنومند و حتی با کمی غبغب. تا اینکه مبتلا به سرطانی سخت شد و دیگر خبری از او نبود. مدت‌ها بعد یک روز آمده بود بی‌بی‌سی برای دیدن یک دوست. خیلی تلاش کردم که مخفی کنم که چقدر جا خورده‌ام از این همه تغییر. به شدت تکیده و لاغر. از آن تصویر سابق فقط همان لبخند باقی مانده بود که مطمئن باشی اشتباه نگرفته‌ای. شیمی‌درمانی سخت شیره جانش را کشیده بود. در اتاق خبر، بحث بر سر انتخاب کارشناسی بود که باید برای تحلیل یک خبر فوری پیدا می‌کردیم. او در گوشه‌ای دیگر با یکی مشغول صحبت درباره همان خبر بود که ازقضا دقیقا حوزه تخصص و مورد علاقه‌اش بود. وقتی فهمید گیر کارشناسیم، گفت: "می‌خواهید من بیام؟". این‌جا دیگر فقط من نبودم، که نتوانستم تعجبم را مخفی کنم. یک جوش روی صورت، یک کبودی ساده، برای خیلی از ما کافی بود که زیر بار جلوی دوربین رفتن نرویم. ولی او رفت و تا امروز هر جا که لازم دید، میدان را خالی نکرد. با این‌که تقریبا هیچ نزدیکی فکری با او ندارم، از آن روز برایش احترام خاصی قائلم. اعتماد به نفس و عزت نفسش، به گواه همینی که دارم خاطره‌اش را این‌جا می‌نویسم، "مثال‌زدنی" بود. نمی‌دانم دلیل این عوارض و نشانه‌های حرکتی این روزهایش برای چیست. ولی هر چه باشد، مطمئنا خودش از آن غافل نیست. این‌که با این حال می‌آید جلوی دوربین و این‌چنین با حرارت و نگرانی حرف می‌زند، یعنی برایش اندیشه و دغدغه‌اش از چهره و ظاهرش مهمتر است. این احساس مسئولیت احترام‌برانگیز است، فارغ از پایگاه فکری و سیاسی. ذره‌ای اندیشه و دغدغه‌مندی که پیشکش، یک ارزن انسانیت برای درک چیزی به این سادگی کفایت می‌کند. این که از اراذل و اوباش #فرقه_پهلوی می‌گوییم منظور خود خاندان نیست. منظور چنین دون‌مایگانی هستند، که تنها چیزی که در جایگاه نقد، مخالفت و حتی دشمنی، در چنته دارند، همین است. با پهلوی مخالفیم، چون بضاعت پهلوی همین است‌ که اگر بیش از این بود، تا حالا همان پایگاه فکری بارها چنین انگل‌هایی را از خود زدوده بود، یا اعلام برائت می‌کرد. آن مردمی که برای آزادی از جان مایه گذاشته‌اند، به دنبال ترمیم کرامت انسانی لگدمال‌شده‌شان هستند. اگر به دنبال اصلاح و تغییر و انقلاب هستند، مسیرشان عقب‌گرد و تنزل به حقیرترین جایگاه بدویت نیست. آن‌ها سزاوار چنین سقوطی نیستند. #از_دموکراسی_بگو #زن_زندگی_آزادی #نه_شاه_نه_شیخ

Panah Farhadbahman 🎒

110,730 Aufrufe • vor 5 Monaten

روزنوشت، چهارشنبه پنجم فروردین ـ تهران از این خواب و بیداری‌های بی‌هدف خسته شده‌ام. این روزها انگار از خودِ زندگی هم خسته‌ام. تنها بندی که هنوز مرا به این زندگیِ بی‌امید و بی‌آینده وصل می‌کند، دریاست، تدی و کلویی مامان و بقیه بالاخره خودشان را به روستایی نزدیک شیراز رساندند. با مصیبت و ترس و راهی که انگار تمام نمی‌شد. چند ساعتی رفته بودند یک اقامتگاه تا استراحت کنند، اما پانصد متر آن‌طرف‌تر موشک زده بودند. دریا از ترس صدای مهیب انفجار که برای یک کودک چیزی شبیه رعد و برقِ آخر دنیاست، امروز لکنت داشت. خواهرم گفت از دیروز این‌طور شده… 💔💔 برادرم اما همچنان در کیش مانده. برای کمک به مردم بومی و کسانی که آنجا هستند. هر کدام‌مان انگار در گوشه‌ای از این اضطراب پراکنده شده‌ایم. فکر می‌کردم وقتی مامان این‌ها به جای امن برسند، دل من هم آرام می‌گیرد.اما حالا بیشتر تکه‌تکه شده‌ام. امروز با بی‌قراری شروع شد و حالا هم با همان بی‌قراری دارد تمام می‌شود.هر صبح با خودم می‌گویم: مگر از این بدتر هم می‌شود؟و شب که می‌شود، زیر لب می‌گویم:کاش در دیشب مانده بودم… کاش فردا نرسد. ناهار زرشک‌پلو با مرغ درست کردم. بعد تصمیم گرفتم وقتی سگ‌ها را برای پیاده‌روی می‌برم، سهمی هم برای پاکبان‌های پارک ببرم. امروز باران بود؛ از آن باران‌های دلگیر که نه آرامت می‌کنند و نه می‌توانی قدم بزنی و سبک شوی. اخبار جنگ و تحلیل‌ها نگران‌کننده است. دلم برای ایران آشوب است. به عکس‌های قدیمی‌ام نگاه می‌کنم روزهای غواصی در کیش و هندورابی و قشم و هنگام، سفرهای دریایی‌ام به جنگل‌های حرای خلیج فارس… و بی‌اختیار اشک می‌ریزم. آن سال‌ها که کارمند یک شرکت نفتی، کشتیرانی بودم، توانستم خارگ را ببینم.. ‌#خارک پر از آهو، پر از غرور. مهندس‌های نفتی همیشه شیک و مرتب بودند، حتی در منطقه عملیاتی.عطرهایی می‌زدند که عجیب با بوی سیگار هم خوب می‌شد. لاوان رفته بودم و زیباترین غروب زندگی‌ام را همان‌جا دیدم. جزایر غیرمسکونی را هم دیده‌ام؛ فارور، بنی‌فارور… پهنه خاکی آبی کشورم را از حاشیه‌ی دریا شهر به شهر طی کرده‌ام. از چارک و آفتاب و کنگ و خمیر و لنگه تا بندرعباس و بوشهر و سربندر و بندر امام و عسلویه و کنگان… دیوانه‌وار خبر می‌خوانم. و هر بار اسم خلیج فارس می‌آید، بغض بزرگی در گلویم می‌نشیند. بغضی که آمده که بماند، لعنتی نمی‌رود… مجبورم به خاطر فشارهای امنیتی خودم را سانسور کنم و روزنوشت‌ها را کوتاه منتشر کنم. حال ایران خوب نیست. حال #تهران زیبای همیشه‌بیدارمان خوب نیست. راستش را بخواهید، جنگی که وارد فاز نقطه‌زنی می‌شود، از بمباران اهداف نظامی هزار برابر کشنده‌تر است. هر صدایی که می‌آید، دیوانه می‌شوم. هر صدا یعنی برای زدن یک هدف، شاید ده‌ها انسان بی‌گناه، کودک، و آرزوهای بیشمار تکه‌تکه می‌شوند. انسجام فکری‌ام را از دست داده‌ام. دو روز است نوشته‌هایم پایان ندارند، انگار در نقطه‌ای متوقف شده‌ام. ترس، مثل غم، واقعی‌ترین و دردناک‌ترین حالت انسان است.و من حالا می‌ترسم. لیست خرید را به در یخچال چسبانده‌ام و یک مداد روی کانتر گذاشته‌ام. هر بار که از کنارش رد می‌شوم، چیزی به آن اضافه می‌کنم. خیلی‌هایشان واقعاً بی‌مصرف‌اند. خریدهای هیجانی و اضطرابی. امروز تصمیم گرفتم فردا به آسایشگاه کهریزک بروم. دوستی می‌گفت سالمندان تنها، که منتظر مرگ‌اند، از صدای انفجارها آن‌قدر ترسیده‌اند که گاهی حتی اختیار خودشان را از دست می‌دهند… دلم آتش گرفت. می‌خواهم برایشان لاک و رژ لب قرمز ببرم. موی پنبه‌ای را بلدم فندقی کنم؛ قبلاً برای مادربزرگم می‌کردم. می‌خواهم صبح تا ظهر کنارشان بنشینم. شاید میان دست‌های لرزانشان، میان لبخندهای کوتاهشان، کمی از دلتنگی و غم خودم هم آرام بگیرد حالا که دیشب وی پی ان قطع بود و امروز منتشر میکنم، از اخر شب هم اضافه کنم که چند رفیق صمیمی هم دیشب رساندم ترمینال، میروند خوی و از آنجا وان و ادامه مسیر با لبخند خداحافظی کردم، سوار که شدند نشستم کنار خیابان و برای اینهمه رنج گریه کردم مگر ما از زندگی چه میخواستیم؟ لعنت به این #جنگ لعنتی و مسببین…

Golshan

22,704 Aufrufe • vor 4 Monaten

از همه امروز تا ابد فقط همین یادم خواهد ماند… همین مرد جوان رنجور و خسته ای که دیدم… رفته بود که سه عدد چاقاله بادوم برای همسرِ احتمالاً باردارش بخرد… در خیابان شوش دیدمش، از دستفروش پرسید ۳ تا رو وزن میکنی؟ موتور داشت و یه خانوم چادری با حیای مخصوص ایرانی ها صورتش رو پوشونده بود. احتمالاً زن، نیمه‌شب هوس چاقاله بادوم کرده بود… دلم می‌خواست حساب کنم… اما روم نشد… غرورش… دیوارِ غرورش… را نشکستم… دلم برایش آتیش می‌گرفت… نمی‌دانم این هموطن بودن چیست… در این حال که با هم هیچ حرفی نداریم… اختلاف نظر داریم…پر از خشمیم…همه‌مان همدیگر را مقصر می‌دانیم… اما تهِ تهش… برای همدیگر بغض‌مان می‌ترکد… دلمان می‌لرزد… و وقتی به چشم‌های هم نگاه می‌کنیم… تمام خستگی و رنج‌های همدیگر را می‌فهمیم… نمی‌دانم این وطنِ لعنتی چیست… که وقتی داریش و هموطنت را می‌بینی، دلتنگی… وقتی ازش دوری، دلتنگی… وقتی مریض است، دلتنگی… وقتی حالش خوب است هم… باز دلتنگی… انگار وطن یعنی یک بغض…یک بارِ سنگین… که همیشه روی دوشِ آدم مانده… شاید هم «وطن» توی خاورمیانه همین است… آن‌قدر رنج کشیده…که حتی وقتی حالش خوب است…وقتی فقط بهش فکر می‌کنی…چشمت خیس می‌شود و انگار یک بادکنک بزرگ راه گلویت را میبندد دلم می‌خواست امروز… آن سه تا چاقاله بادوم را برای زنش خریده باشد… نکند…که ویاری… روی دلِ زنِ هموطنی بماند… #ایران #تهران #جنگ

Golshan

18,285 Aufrufe • vor 3 Monaten

#نیمکت‌های_خالی ⚫️ دوصد نیمکت خالی؛ دوصد نام که نباید بی‌جان می‌شدند و این پایان نیست دوصد نام؛ نام‌هایی که تکرارشان خواهیم کرد تا روز دادخواهی. نوشتن این فهرست آسان نیست. هر اسم با مکث می‌آید، بغضی بالا می‌زند و بعد دردی می‌ماند که کشنده است. هر نام یک «کاش» با خودش دارد: کاش زنده بود؛ کاش مدرسه‌اش هنوز منتظرش بود؛ کاش مادری مجبور نبود نام فرزندش را در فهرست‌ها بخواند. این‌ها کودک بودند؛ زندگی داشتند، شیطنت داشتند و رؤیا داشتند، اما دست‌هایی تصمیم گرفتند که زندگی‌شان قابل حذف است. این فهرست آرشیو مرگ نیست؛ کیفرخواستی است علیه سیستمی که کودک را نه صاحب زندگی، که مانعی برای بقای خود می‌بیند. دوصد جان از ما گرفته شد؛ با گلوله، با فقر و با سرکوب، در امتداد یک منطق واحد؛ همان منطقی که آموزش را ناامن کرد، خیابان را به میدان تیر بدل ساخت و کودکی را جرم‌انگاری کرد. و پس از مرگ‌شان هم دست برنداشتند: نام‌ها را ممنوع کردند، خاکسپاری‌ها را بی‌صدا پیش بردند و حقیقت را انکار کردند. حذف، انکار و تحریف، ادامه‌ی همان سیاستی بود که پیش‌تر جان‌ها را گرفته بود. کلاس‌ها دیگر مثل قبل نیستند. نیمکت‌های خالی فقط نشانه‌ی غیبت نیستند؛ بلکه یادآور جنایتی‌اند که به کلاس درس رسیده است؛ یادآور سیاستی‌اند که کودک را از کلاس، به گورستان فرستاد. کلاس‌هایی که دانش‌آموزان‌شان نام دوستان کشته‌شده‌شان را می‌دانند و معلمانی که دیگر فقط درس نمی‌دهند، بلکه شاهد و همراه این دادخواهی‌اند. اما ما ایستاده‌ایم؛ در کنار خانواده‌ها، در کنار مادران و پدرانی که از دل سوگ، دادخواهی را برگزیدند، و در کنار دانش‌آموزانی که دیگر فقط «دانش‌آموز» نیستند، بلکه دادخواهان خون دوستان‌شان‌اند. ما این نام‌ها را می‌نویسیم تا آموزش از بی‌طرفیِ دروغین بیرون بیاید و جامعه بداند تا وقتی مرگ کودک بی‌هزینه است، هیچ نظم سیاسی‌ای مشروع نیست. این فهرست فقط برای سوگواری نیست؛ برای بیدار ماندن است، برای فراموش نکردن این حقیقت که کودک‌کشی، سیاست است. دوصد نام یعنی یادآوریِ مداومِ یک واقعیت ساده و هولناک: سیستمی که آینده را می‌کشد. نام‌ها می‌مانند؛ برای مطالبه، برای پاسخ‌گویی و برای پایان‌دادن به سیاست قتل کودک.. یادشان را به سکوت واگذار نمی‌کنیم این فهرست تا روز دادخواهی بسته نخواهد شد. اسامی ۲۰۰ دانش آموز جان باخته را در لینک زیر ببینید #دو_صد_نیمکت_خالی #نام‌ها_را_فریاد_می‌زنیم #کودک‌کشی_سیستماتیک #عدالت_بدون_فراموشی

شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان (CCITTA)

233,820 Aufrufe • vor 6 Monaten

روایتی از بازدید سعید جلیلی از نمایشگاه کتاب تهران دیروز با دکتر جلیلی راهی نمایشگاه کتاب تهران شدم. برای یک بازدید و نه یک حضور مانند حضور های سرزده و سرنزده، نه از آن حضور های پرطمطراق مسئول‌مآبانه و از سر سیری و نمایشی و دکوری. بلکه یک بازدید از جنس یک مرد کتابخوان، با همان حال و هوای کتاب‌بازها، رفته بود که کتاب ببیند و بخرد. اولش مهمان دو مراسم رونمایی کتاب بود. سالن پر شده بود، بیش از جا. اولی کتاب خاطرات شهید علی محمدی، دانشمند هسته‌ای، که همسرش بود و نویسنده و خود جلیلی. سالن انگار نفسش بند آمده بود از حضور آدم‌ها. کتاب بعدی هم «سلاح نامرئی» بود، نوشته‌ی مسعود براتی و سید حامد ترابی، که به ماجرای تحریم‌ها پرداخته بود. انتخاب این دو کتاب خودش حرف داشت. اولی پیامی بود به صورت آن‌هایی که ادعای علم بدون مرز دارند اما دانشمندان ما را ترور کردند، به قول جلیلی: «این شهدا، با همان دانش بومی، دشمن را چنان به هم ریختند که هنوز دست‌وپایشان را گم کرده‌اند.» کتاب دوم هم انگار یک ذره‌بین بود روی سلاح نامرئی دشمن، تحریم. جلیلی گفت: «ملتی که می‌خواهد به قله برسد، باید موانع را بشناسد و ازشان نترسد.» این دو کتاب‌ها از آن جهت انتخاب شده بودند که دو تیغ بودند، یکی برای نشان دادن راه، یکی برای زدن به ریشه‌ی مانع. از همان اول که پای مان را در نمایشگاه گذاشتیم جلیلی همانطور که پیشتر گفتم یک بازدید کننده و یک جفت چشم بود که انگار دنبال گنج می‌گشت در قفسه‌های کتاب. بعد از مراسم، جلیلی راه افتاد در غرفه‌ها. در میان این غرفه گردی ها چند نکته جالب به نظرم آمد: اول، دقتش عجیب بود. در هر غرفه که می‌رسید، نه از آن سوال‌های الکی که فقط برای پر کردن وقت باشد. کتاب‌ها را یکی‌یکی دست می‌گرفت، ورق می‌زد، چند خطی می‌خواند. حتی توی غرفه‌های گمنام، جالب آنکه یکی دو مورد پیش آمده بود کتاب‌هایی را می‌شناخت که غرفه دار از ته قفسه کشیدند بیرون، چون جلیلی اسمش را گفت. انگار این آدم، نقشه‌ی کل نمایشگاه را در سرش داشت. دوم، نگاهش به کتاب‌ها، نگاه یک آدم سیاسی نبود. یک کتاب‌باز واقعی بود. از غرفه‌ای که دو تا معلم شهرستانی برای بچه‌ها قصه نوشته بودند تا غرفه‌ی پژوهش‌های تاریخی درباره‌ی خلیج فارس. از ادبیات داستانی غرب تا کتاب‌های سینمایی، از غرفه‌ی یک دختر نوجوان که از دیدنش ذوق‌زده شد تا غرفه‌های شلوغ‌تر. جالب آنکه هر غرفه ای را که می ایستاد برای حال و احوال پرسی نبود، سر کتاب هایش می ایستاد و معمولا در هر غرفه ای مقداری از یکی دو کتابی که چشم اش را می گرفت را می خواند. سوم، عجیب بود که بیشتر غرفه‌هایی که سر زد، غرفه‌های کوچک و گمنام بودند. انگار عمداً از غرفه‌های پرزرق‌وبرق دوری می‌کرد. فقط آخر سر، دو سه تا غرفه‌ی اصلی را دید که دیگر داشتیم می‌رفتیم. چهار، پنج ساعت در نمایشگاه بودیم چندین جلد کتاب خرید، خریدنی که ما را هم به صرافت انداخت تا دو سه تایی از آن ها را خریداری کنیم. آنچه جلیلی از فرهنگ سیاسی و اهمیت کتابخوانی گفت را می شد در خود او دید او علم و کنش اش توییتری نیست کتابخوان است و به دنبال عمق در مسائل...

رضا صالحی

12,849 Aufrufe • vor 1 Jahr

«دختری که داشت لحظه‌ی مرگ خودشو فیلم می‌گرفت در حالیکه فریاد میزد نترسید نترسید.» را دیگر همه ما می‌شناسیم. ندر روز ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، در حالی که در خیابان فیلم می‌گرفت، ناگهان، گلوله‌ای به سمت غزاله چلابی شلیک شد و بر زمین افتاد. تلفنش هنوز در دستش بود و در حال ضبط تصویر مردمی که بهت‌زده و حیران بالای سر غزاله جمع شده بودند و فریاد می‌زدند: «یکی رو کشتند.» امروز سالگرد کشته‌شدن غزاله است. غزاله چلابی، ۳۳ ساله، فارغ‌التحصیل رشته‌ «امور بانکی» و حسابدار یک شرکت خصوصی بود. او عاشق سفر‌های هیچهایکی و طبیعت‌گردی بود و همیشه رمان‌های تازه را دنبال می‌کرد، با همه مهربان بود و برای شنیدن حرف‌های آدم‌های اطرافش گوشی شنوا داشت. غزاله از سگ‌های بیمار و گرسنه‌ خیابانی حمایت می‌کرد و چند سالی بود که هر جمعه ساعت چهار صبح راهی یکی از کوه‌های اطراف آمل می‌شد. علَم‌کوه و دماوند و خیلی از قله‌های معروف ایران را فتح کرده بود و هر روز می‌دوید که برای کوهنوردی آماده باشد. غزاله یکی از همان زن‌هایی بود که در سال‌های اخیر هرجا که می‌توانست روسری‌اش را برمی‌داشت. غزاله پس از اصابت تیر، پنج روز در کما بود. چنانکه خاله‌اش می‌گوید یک گلوله‌ی جنگی به پیشانی‌‌اش شلیک شده بود، پیشانی‌اش را سوراخ کرده بود و به حالت انفجار از سرش بیرون رفته بود. طوری که پشت سرش به اندازه یک نارنگی سوراخ شده بود. دکترهایش گفته بودند بصل‌‌النخاعش آسیب ندیده بود و برای همین با اینکه دچار مرگ مغزی شده بود اما حرکات غیرارادی بدنش مثل تپش قلب و عملکرد شُش‌ها ادامه داشت. غزاله می‌خواست که در صورت مرگ مغزی اعضای بدنش اهدا شود. دوبار هم در سال‌های گذشته کارت‌های اهدای عضو را پر کرده بود. وقتی که دکترها اعلام کردند راهی برای زنده نگه‌داشتنش نیست، هنوز ۹ عضو بدنش سالم بود و می‌شد که برای پیوند به دیگران اهدا شود. ولی مأموران امنیتی به خانواده‌اش اجازه‌ی این کار را ندادند و گفتند که «با این کار از غزاله اسطوره‌سازی می‌شود.» یاد غزاله این دختر کوهنورد، زیبا و پر از حس عشق‌ورزی گرامی باد. #غزاله_چلابی #مهسا_امینی #خیزش_سراسری #کشته_شدگان_اعتراضات_سراسری

دادبان

84,278 Aufrufe • vor 2 Jahren

باد عصر از میان کوچه‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی شهر کوچک «روان» می‌گذشت. بوی باروت هنوز در هوا بود، و زخمِ جنگ تازه. پرچم‌ها بالا رفته بودند، مردم در میدان جمع شده بودند ، خشمگین، هیجان‌زده، تشنه‌ی انتقام و قهرمانی. می‌گفتند زنی هست که با سربازان آلمانی می‌خوابید. می‌گفتند خیانت کرده. کسی نپرسید چرا چشمانش همیشه خسته بود، چرا هر شب ناپدید می‌شد و با زخم‌هایی تازه بازمی‌گشت. اسمش الیس مورو بود. دختری از اهالی نرماندی، آرام و بی‌ادعا. وقتی نازی‌ها شهر را گرفتند، او در کافه‌ای کار می‌کرد که افسران آلمانی هر شب در آن جمع می‌شدند. کسی نمی‌دانست زیر لبخندهای خاموشش، در سایه‌ی نگاه‌های سنگین مردان غریبه، نقشه‌هایی ردوبدل می‌شد ، مسیر قطارهای حامل اسلحه، رمز ارتباطی ایستگاه‌ها، و نام مأمورانی که باید حذف می‌شدند. الیس با هر لبخند، جان‌هایی را از مرگ نجات می‌داد. برای حفظ وطن، چهره‌ی یک خائن را به خود گرفته بود. شب‌هایی بود که از گریه نمی‌خوابید؛ اما صبح دوباره چهره‌اش را با آرایش پنهان می‌کرد، لبخند می‌زد، و باز به قلب دشمن می‌رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست آن «دختر کافه» همان مأمور گمنامی‌ست که بیش از هزار انسان و پارتیزان را از مرگ نجات داده. و حالا، در پایان جنگ، همان مردم، همان چشمانی که روزی از پنجره به او لبخند زده بودند، با سنگ و فریاد دورش حلقه زده بودند. کسی گوش نکرد. کسی نپرسید. فقط فریاد: «خائن!» «فاحشه!» و تیغی که بر موهایش کشیده شد... وقتی سربازان مقاومت موهایش را با تیغ تراشیدند، الیس چیزی نگفت. فقط گریه می‌کرد. اما گریه‌اش از درد نبود... از خوشحالی بود. خوشحال از اینکه مأموریتش تمام شده، از اینکه دیگر کسی به خاطر او نخواهد مرد، از اینکه رازش را با خود تا آخر برد. شک‌هایش روی گونه‌هایش می‌لغزید و میان فریاد مردم گم می‌شد، اما در دلش می‌دانست روزی حقیقت از زیر خاک هم بیرون می‌آید. پیش از مرگ، زیر لب زمزمه کرد: «یک روز خواهید فهمید... ولی آن روز، دیگر برای من اهمیتی ندارد.» سال‌ها بعد، وقتی اسناد مقاومت فاش شد، در صفحه‌ای زرد و قدیمی نوشته بود: «عامل کد ۴۷ ، زنی فرانسوی که جان ۱۱۲۳ انسان را نجات داد. مأموریتش تا پایان جنگ محرمانه ماند.» مردم، وقتی فهمیدند، برایش مجسمه ساختند. اما هیچ سنگی نتوانست از سنگدلی آن روز کم کند. (این داستان با تمام سادگی‌اش، فریاد بی‌صدایی‌ست از دل تاریخ، از زنانی که قهرمان بودند اما در زمانه‌ی اشتباه به دنیا آمدند. گاهی قهرمانی، لباس دشمن را می‌پوشد تا انسانیت زنده بماند...)

Dilan_Azizmoradi

19,339 Aufrufe • vor 9 Monaten

توقف مهم‌ترین و قدیمی‌ترین رادیوی فارسی، خبری است غم‌انگیز برای ده‌ها میلیون‌ ایرانی که نسل اندر نسل از سال ۱۳۱۹ خورشیدی به این سو، صدای دوردست‌های جهان را از میکروفون این رسانه شنیدند و شناختند. صدای بی‌بی‌سی برای من، یادآور پدربزرگم است که تا سال ۱۳۶۰ که از دنیا رفت با بی‌بی‌سی می‌خوابید و با بی‌بی‌سی بیدار می‌شد. رادیو بی‌بی‌سی برای من خاطره پدرم را زنده می‌کند که چند ماه مانده به پیروزی انقلاب، ماشین را روی تپه‌ای در جاده تبریز-مراغه کنار زد تا زیر باران تند، همراه با دو دوستش، رادیو بی‌بی‌سی را گوش دهند. یکی از دوستانش از پیکان جوانان بیرون پرید و آنتن را تا انتها بالا کشید. صدای رادیو صاف و شفاف بود و مجری داشت با صدایی بم و خش‌دار، خبر از تظاهرات در شهرهای مختلف از جمله در تهران می‌داد. تا دست از آنتن کشید، صدا رفت و بنده خدا مجبور شد تا انتهای بولتن خبری، زیر باران سیل‌آسای پاییزی بایستد! در خاطره‌های کودکی‌ام، هنوز عسگرآقا را به خاطر دارم که سراپا خیس آب بود اما صبورانه، آنتن را در دست داشت تا دوستانش بتوانند صدایی را که از هزاران کیلومتر آن‌سوتر می‌رسید گوش دهند. صدای مجری بی‌بی‌سی در آن پاییز سرد و صدای گپ‌وگفت دوستان پدرم در پیکان مغزپسته‌ای هنوز در گوشم می‌پیچد و از خلالش صدای پدرم را می‌شنوم که چند ثانیه بعد از نخسین اجرایم در رادیو بی‌بی‌سی، هنوز از استودیو بیرون نیامده بودم که با موبایلم تماس گرفت. رادیو بی‌بی‌سی برای من، خاطره کار کردن در ساختمان قدیمی و زیبای بوش هاوس در مرکز لندن است. ساختمانی که از سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹، افتخار همنشینی با نسلی از بهترین روزنامه‌نگاران ایران و جهان را نصیبم کرد و از آنان بسیار آموختم. خاطره پوشش اخبار ایام پر التهاب آن سال‌ها، دوستی‌ها،‌ گپ‌وگفت‌های طولانی در پاب داخل بوش‌هاوس و خاطره قدم‌زدن‌های بسیار در خیابان‌های اطراف ساختمان رادیو و بحث‌های بی‌پایان درباره رویدادهای ایران و جهان. هر آغازی، پایانی دارد. رادیو بی‌بی‌سی فارسی، هشتاد و دو بهار را پشت سر گذاشت تا در آغاز بهار ۱۴۰۲ به کار خود پایان دهد. برای همکارانم در رادیو بی‌بی‌سی، دورانی خوب و موفق را در عصر دیجیتال آرزو می‌کنم.

Mehdi Parpanchi

374,882 Aufrufe • vor 3 Jahren

‌عبید زاکانی در حکایتی قریب به این ‌مضمون ‌می‌گوید: ‌ مردی که دل به خاتونی داده بود به او پیام داد که «آیا کنیزت نامه مرا به تو رساند؟». ‌خاتون گفت:«نه اما از او خواهم پرسید». ‌چون از کنیز پرسید، کنیز گفت: «آری نامه‌ای نوشته بود که ای خاتون بیا تا تو را بگ...م» ‌خاتون‌ با تعجب پرسید: «واقعا چنین نوشته بود؟».‌کنیز گفت:«نه خاتون، چندین رقعه(ورق) سخن زیبا نوشته بود اما غرض همان بود که با تو گفتم!». برخی هستند که از انبوهی تملق و تَبَیُّض (اشتقاق از بیضه) و مقدس‌سازی در این مملکت، خسته شده‌اند و به امید بهبود، چشم به آن سوی آبها دوخته‌اند ولی حالا بعد از این فیلم شاید فهمیده باشند که خلاصی از این طایفه چه در داخل یا خارج به این سهولت ممکن نیست و صاحبان صنعت و این ادوات مفرح برای اسافل همچنان مشتری دارند از آن مهم‌تر معلوم می‌شود که آن همه بیانیه و میتینگ و چندین و چند رقعه و و عده برای «آزادی» و «فردای آزادی» یک غرض، بیشتر نداشته و آن هم همان است که کنیزک به خاتون گفت!

سهند ایرانمهر

124,755 Aufrufe • vor 1 Jahr

«رشت» منتشر شد من امروز بیرون از ایرانم، اما قلبم هر روز در رشت می‌تپد. شهری که در آن بزرگ شدم. غروب‌ها بارها خودم را تصور می‌کنم که در سبزه‌میدان، میدان شهرداری، گلسار، صیقلان، لب آب، معلم، لاکان‌شهر و... قدم می‌زنم. اما یک باره خودم را در خیابان‌های غربت می‌یابم و قلبم مچاله می‌شود. رشت که در ۱۸ و ۱۹ دی از کانون‌های اصلی انقلاب شیر و خورشید بود، فرزندان برومند زیادی را تقدیم ایران کرد. پهلوان مسعود ذات‌پرور نیز یکی از جاویدنامان همان روزهاست، روزهای خونین رشت و امروز زادروز اوست. شاید تا پیش از آن یک شهر، بزرگی، مرام و انسانیت او را می‌شناخت؛ اما امروز یک ملت، وقار، پهلوانی و منش او را ارج می‌نهد. مسعود از آن انسان‌های کمیاب بود؛ خاکی، فروتن، باوقار، خیرخواه و دستگیر دیگران. در رشت، او را نه فقط به نامش، بلکه به مردانگی، معرفت و خوش‌نامی‌اش می‌شناختند. ما باید راهی را که مسعود در آن جاودانه شد، تا پیروزی نهایی ادامه دهیم. بهترین ادای احترام به او، تنها زنده نگه داشتن نامش نیست؛ بلکه ادامه دادن راهی است که برای آن ایستاد، مبارزه کرد و جانش را فدا کرد. زادروزش گرامی، یادش جاودان. #جاویدشاه #رشت

Hamed Fard 🇮🇷

33,636 Aufrufe • vor 7 Tagen