Video yükleniyor...

Video Yüklenemedi

Ana Sayfaya Dön

#واگذاری پسرک یکی از نازنین‌ترین گربه‌هایی هست که دیدم. خیلی مظلوم و بی‌آزاره. با همه چی سرگرم میشه و همه چی هم دوست داره (شکموئه 😁) واقعا بعد از اون همه سختی‌ای که تو خیابون کشیده حقشه یه خونه گرم و یه سرپرست مهربون داشته باشه. #نارگیل

11,504 görüntüleme • 7 gün önce •via X (Twitter)

22 Yorum

UnKnown_man profil fotoğrafı
UnKnown_man7 gün önce

جسارتن میتونم بپرسم دست راستش چرا قطع شده؟

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها7 gün önce

وقتی پیداش کردم دست راستش نصفه قطع شده بود. حدس می‌زنیم کیس حیوان آزاری بوده. دکتر هم با ما موافق بود.

UnKnown_man profil fotoğrafı
UnKnown_man7 gün önce

طفلک چه زجری کشیده. ممنون از شما.🌹

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها7 gün önce

بله واقعا خیلی سختی کشیده 😞

Fanny Price profil fotoğrafı
Fanny Price6 gün önce

عزیزم یه دونه دست نداره چقد نازه🥹

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

همه گربه‌ها دوست دارن یه دست نداشته باشن، مثل من ناز و ملوس باشن 😹😹

pariichell profil fotoğrafı
pariichell7 gün önce

@lilith_47r

فرفری موی بدنساز🌱 profil fotoğrafı
فرفری موی بدنساز🌱6 gün önce

@lilith_47r

Shaz profil fotoğrafı
Shaz7 gün önce

چه قد نازه بچه. قربون اون دست نداشته‌ش برم

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

زنده باشید 🌹

🏴بانوی اُردیبهشتی profil fotoğrafı
🏴بانوی اُردیبهشتی7 gün önce

شما به سرپرستی گرفتینش؟

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

خیر من امدادش کردم. متأسفانه با وجود ده تا گربه امکان نگهداری دائمی ندارم برای همین براش دنبال سرپرست متعهد و دلسوز میگردم.

Tigriopus zendegius🪄📚🧋 profil fotoğrafı
Tigriopus zendegius🪄📚🧋7 gün önce

کاش میشد بیارمش پیش خودم…

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

شما هم خارجی؟ 🥲

Tigriopus zendegius🪄📚🧋 profil fotoğrafı
Tigriopus zendegius🪄📚🧋6 gün önce

نه ایرانم…ولی یه گربه دارم خودم که خانواده همینم مخالفن

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

💔

بابانو profil fotoğrafı
بابانو6 gün önce

@NazaninKdyr کاش بچه‌ی من اجازه میداد به قلمروش تعرض کنم و بیارمش پیش خودمون

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

@NazaninKdyr امان از گربه‌های قلدر 🥲

آقای عاکاس profil fotoğrafı
آقای عاکاس6 gün önce

قربون مظلومیتت بشم من خر بی پناه عمو. این دایره بازی نمیدونم چه حکمتیه که پیشی های ما هنوزم باهاش بازی میکنن

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

زنده باشید 🌹 آره خیلی دوست داره این بازی رو. البته با هر آشغال پاشغالی هم بازی می‌کنه خودش. اون دفعه یه میوه کاج از سبد تزیینی برداشت کل خونه دنبالش می‌دویید 🙂

آقای عاکاس profil fotoğrafı
آقای عاکاس6 gün önce

من یه بار که برگشتم خونه کاغذ رسید کارت خوان دستم بود همینطوری مچاله کردم پرت کردم رو زمین ۲ روز باهاش بازی میکردن 🥲

آدمیزادِ همۀ گربه‌ها profil fotoğrafı
آدمیزادِ همۀ گربه‌ها6 gün önce

ای جانم❤️ گربه‌های خودم خیلی اینجوری بازی نمی‌کنن. باید من باهاشون بازی کنم یه ذره تکون بدن به خودشون ولی نارگیل سر خود بازی می‌کنه 🥰

Benzer Videolar

️ ✈️ وقتی به اون تابلو لعنتی می‌رسی، یعنی دیگه تموم شد… «۱۰۰۰ متر مانده به فرودگاه» اینجاست که دقیقاً نمی‌دونی: داری می‌ری از خونه، یا داری برمی‌گردی به خونه؟ به هزار در می‌زنی که با کلی استرس و اضطراب ببینی می‌تونن جای پارک پیدا کنن یا نه… یه راهی پیدا می‌شه تا لحظه‌ی آخر کنارشون باشی. خلاصه با یه لبخند مصنوعی، جون می‌کنی که بغضتو قورت بدی… همه‌ش نگران اینی که نکنه یکی از قیافت خوشش نیاد، همه چی رو بهم بزنه، یه قانون از خودش دربیاره و… نذاره بری. رد می‌شی… میری. راهت می‌شه اتاق سیگار و قدم‌زدن تو اون سالن لعنتی تا وقتی که نوبت پرواز برسه… و تازه وقتی اون غول آهنی از زمین جدا می‌شه، می‌فهمی: همه چیزتو گذاشتی اینجا و داری می‌ری… از اون لحظه، کل زندگی می‌شه یه قاب گوشی: 📱 «کی دوباره بغلشون می‌کنم؟» 📱 «کی بازم می‌بینمشون؟» وقتی میای، نمی‌دونی کجا میای… وقتی میری، هم معلوم نیست کجا میری … حالا تو به من بگو: 🏠 خونه کجاست؟ #ریاست_راه_شب

راه شب

105,407 görüntüleme • 1 yıl önce

ماه اوت سال ۲۰۱۹ با یه پاسپورت جعلی قاچاقی از جزیره میکونوس یونان به پاریس پرواز کردم و یه دوستی با ماشین من رو رسوند به شهر کلن آلمان. دو ماه و نیم تو یه کمپ موقت تو شهر اِسن بودم که یه ماه اولش با یه پسر ایرانی به اسم دانیل تو یه اتاق بودیم. خیلی پسر مشتی و باحالی بود و اصلا مشکلی نداشتیم. آرایشگر بود و موهای بچه ها رو کوتاه میکرد. تنها مشکل من این بود که دانیل شب‌ها خیلی خر و پف میکرد و من نمی‌توانستم بخوابم. بعضی شبها از صدای بلندش عصبی می‌شدم و می‌رفتم تو راهرو می‌شستم. بالاخره نگهبان‌های کمپ دلشون برام سوخت و مدیریت بهم یه اتاق جدا داد. بعد از مصاحبه‌م از اونجا به یه کمپ دیگه تو شهر راینه منتقل شدم. شاید بگم یکی از سخت ترین دوران زندگیم رو تو اون کمپ گذروندم. با سه تا پسر ایرانی هم اتاق بودم. دو تا آرش و اسماعیل. واقعا بچه های خوبی بودن ولی سبک زندگی من به اونها نمی‌خورد. اونها تقریبا هر شب تا دیر وقت عیش و نوش داشتن و من زود می‌خوابیدم و صبح‌ها ساعت ۶ بیدار میشدم و تو‌ کمپ می‌دویدم و ورزش میکردم. از طرفی هم شرایط زندگی تو کمپ خیلی مشابه زندگی تو کمپ اشرف بود. منظورم بخش زندگی جمعیش بود. اتاق خواب جمعی، سالن غذاخوری جمعی، حموم و توالت جمعی. این خیلی من رو آزار می‌داد. طوری که تو دسامبر ۲۰۱۹ دوچار افسردگی شدید شدم. تو عمرم، حتی با گذشت از اون همه بلا تو مجاهدین هیچ وقت افسرده نشده بودم. اما توی اون کمپ از درون احساس خفگی شدید می‌کردم. به خودم می‌گفتم من که از چنگ اون فرقه آزاد شدم و چی شد دوباره افتادم توی این وضعیت. هفته‌ای سه شب کابوس می‌دیدم که دوباره برگشتم تو مجاهدین و از شدت ترس بیدار میشدم. بعضی وقتها قلبم اینقدر تند می‌تپید احساس می‌کردم ممکنه الان سکته کنم. توی کمپ خیلی ساکت بودم و تلاش می‌کردم فقط با افراد سلام و علیک داشته باشم. هر روز کامپیوترم‌ رو بر‌ می‌داشتم و می‌شستم تو اتاق اینترنت و یا زبون آلمانی می‌خوندم و یا خرد خرد کتاب سرگذشت زندگیم رو می‌نوشتم. در ظاهر تلاش می‌کردم خودم رو محکم و سرحال نشون بدم ولی در درون داشتم خفه میشدم. انگار یکی گلوم رو از تو‌ گرفته بود و فشار می‌داد. چند شب زیر پتو از حال خودم گریه‌م گرفت و فقط تلاش می‌کردم گریه‌م رو غورت بدم تا هم اتاقی‌هام متوجه نشن. یه روز دیگه تاب نیاوردم و رفتم پیش یکی از کارکنان کمپ. یه مرد افغانی بود که سال‌های سال توی آلمان زندگی می‌کرد و با همسرش توی کمپ کار می‌کردن. بچه‌های ایرانی کمپ باهاش خیلی خوب بودن و برای احترام زیادی قائل بودن. من باهاش هیچ وقت صحبت نداشتم ولی از انرژیش احساس میکردم می‌تونم بهش اعتماد کنم. رفتم پیشش و درخواست صحبت کردم. من رو برد تو یه اتاق و نشستیم سر میز. گفت بگو پسرم چی شده؟ هر بار که دهنم رو باز میکردم صحبت کنم بغضم می‌گرفت و نمی‌تونستم. گفت کار من اینجا اینه که به تو کمک کنم و راحت حرف بزن. تو اون لحظه یه دفع بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. دیگه نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم و تو اون لحظه احساس کردم دیگه نیازی نیست خودم رو قوی نشون بدم. بعد از یه دقیقه گریه به خودم مسلط شدم و شروع کردم به تعریف زندگیم و شرایط توی فرقه مجاهدین و سختی‌هایی که کشیده بودم. تو کل ۲۰ دقیقه‌ای که من صحبت میکردم اون هیچ چی نگفت. وقتی تموم‌ شدم گفت یه دقیقه واستا. گوشیش رو در آورد و زنگ زد به مدیر کمپ. گفت پیش یکی از پناهنده‌ها هستم که داستانش فرق می‌کنه و اتاق تکی نیاز داره. بعد در جا من رو برد پیش دکتر کمپ. داستان من رو خلاصه به دکتر گفت و دکتره درجا برگشت بهم گفت که من مجاهدین رو میشناسم و می‌دونم چی کشیدی. گفت میتونم برات دارو تجویز کنم ولی فکر میکنم همین که اتاق تکی داشته باشی بهت کمک میشه که کمی آرامش‌ پیدا کنی. از اون به بعد و تا زمان شروع کرونا، من یه اتاق تکی داشتم. آرامش توی اتاق کمی بهم احساس راحتی دست داد. دیگه احساس خفگی نمی‌کردم. دقیقا همون دوران بود که با همسر فعلیم آشنا شده بودم و اون بهم یوگا و مدیتیشن یاد داد. روزی دو بار توی اتاقم می‌شستم و ۲۰ دقیقه مدیتیشن میکردم. رفتم توی باشگاه شهر ثبت نام کردم و کلا روحیه‌م عوض شد. یه طوری از درون انگار خودم یا همون اصالتم رو پیدا کردم. روزها تو‌ اتاقم می‌شستم و به گذشته‌م فکر میکردم و اینکه از چه سختی‌هایی عبور کردم. یه روز توی همین فکرها بودم‌ که یهو به ذهنم زد منی که از این همه سختی و بلا عبور کردم پس از هر چی هم بعدش بیاد می‌تونم عبور کنم. تصمیم گرفتم دیگه غصه آینده رو نخورم. و تا به امروز هم همینطور بوده. یک لحظه هم غصه اینکه قراره چی بشه و من چی میشم و آیا از پسش بر میام رو نخوردم. اطمینان دارم که بر میام. یه جوری شکست ناپذیر شدم تو زندگی. دیگه از چیزی نمی‌ترسم. زندگی زیباست✨🌷

Ray Torabi

26,451 görüntüleme • 1 yıl önce